رؤیای نور

نویسنده : رضا استادی

کشاورز یزدی و سید اسدالله شفتی

شخص صالح موفق ربانی، حاج ملا باقر بهبهانی مردی بود از جمله مجاورین نجف اشرف به زیور صلاح و تقوی آراسته، و وسیله معاش خود را شغل کتاب فروشی قرار داده بود و در حجره کنج شرقی صحن مطهر متصل به سمت قبله صحن روزها نشسته و کتاب معامله می نمود و مدفن او هم حسب الوصیه در همان مکان واقع گردید.
وی در بسیاری از مجالس روضه خامس آل عباء هم قربه الی الله تیمناً و تبرکاً بدون غرض دنیائی و فایده نفسانی ذکر مصایب می نمود و به طوری که در آن عصر و بلد متعارف بود از کتابهای مقتل فارسی مثل روضه الشهداء و محرق القلوب و مانند اینها کتابی به دست می گرفت و می خواند و چون نیت او خالص بود تأثیری تمام می نمود. او را سواد عربی درستی نبود و با این حال توفیق ربانی چنان شامل او گردید که کتابی کبیر و عربی در احوالات چهارده معصوم (علیه السلام) که زیاده بر یکصد هزار بیت بود نوشت که مقبول اهل نظر و مطبوع طبع علمای معتبر گردید به طوری که در زمان حیات خود او جمعی از کتاب مشغول استنساخ آن کتاب از برای علمای معتبر عصر و افاضل طلاب بودند(64) و جزء آخر آن کتاب در احوال حضرت حجه عجل الله فرجه بود مفصل تر از سایر اجزاء آن اتفاق افتاد به سبب اهتمامی که در جمع اخبار این باب از کتب عامه و خاصه داشت لهذا گویا به اتمام نرسید.
او نظر به اخلاصی که به امام عصر (علیه السلام) داشت باغی در ساحل هندیه و در بعض نواحی مسجد سهله احیاء و غرس کرده بود و آن را به نام نامی و لقب گرامی آن بزرگوار صاحبیه نام کرده بود و به جهت مخارج آن باغ و ضعف کسب و کثرت عیال در اواخر کار مدیون و پریشان حال شده بود تا آنکه در وقتی از اوقات چنان اشتهار یافت که حضرت صاحب الامر (علیه السلام) باغ صاحبیه حاج ملا باقر را خریدار شده و پس از زمانی مشهور گردید که آن حضرت قرض او را ادا نموده است.
اتفاقاً در آن اوقات سید جلیل عالم عامل حاج سید اسدالله ابن حاج سید محمد باقر رشتی اصفهانی قدس سرهما در نجف بود(65) و حقیر چون فراغت و معاشرت با مردم نداشتم در مقام تحقیق آن بر نیامدم و در مجالس و محافل ذکر آن واقعه گوناگون مسموع میگردید تا آنکه سید اسدالله هم از نجف به اصفهان رفتند و زمانی بر این گذشت اتفاقاً روزی در مسجد شیخ نعمت طریحی که از اولاد شیخ طریحی صاحب کتاب مجمع البحرین میباشد و آن مسجد نزدیک خانه حقیر واقع است مجلس ختم و فاتحه بود و حقیر از برای فاتحه در آنجا رفتم و حاج ملا باقر مذکور را در آنجا دیدم و پس از ختم و متفرق شدن مردم مسجد خلوت گردید و حقیر هم از برای خود فراغتی دیدم شرح واقعه را از حاج ملا باقر پرسیدم و به این طور بیان نمود.
که یکی از فلاحهای باغ صاحبیه پیر مردی است یزدی و صالح، روزها را در باغ مذکور فلاحی و باغبانی میکند و شبها را در مسجد سهله بیتوته مینماید و من از برای قرضی که در این اواخر عمر حاصل شده بود که مبادا آنکه مدیون مردم بمیرم در این باره به امام عصر عجل الله فرجه - چون این باغ را به نام او موسوم کرده و این جلد آخر کتاب را در احوال او نوشته بودم - متوسل گردیدم روزی آن فلاح مذکور ذکر نمود که امروز بعد از نماز صبح در صفه وسط صحن مسجد سهله نشسته مشغول تعقیب نماز بودم شخصی به نزد من آمد و گفت که:
حاج ملا باقر این باغ را نمی فروشد.
گفتم تمام آن را که نه لکن بعض آن را چون قرض دارد، گویا می فروشد.
گفت: پس تو نصف این باغ را از جانب او به من یکصد تومان بفروش و پول او را بگیر و به او برسان.
گفتم من که در این باب از او وکالتی ندارم.
گفت: بفروش و پولش را بگیر اگر اجازه نکرد، بیاور.
گفتم در این باب لابد سند و شهودی در کار است و تا آنکه خود او نباشد وجهی ندارد.
گفت: میان من و او سند و شهودی لازم نیست هر قدر اصرار کرد قبول نکردم.
پس گفت: من پول را به تو می دهم ببر و تو را در خریدن وکیل می کنم اگر فروخت از برای من بخر و الا پول را بیاور.
با خود گفتم که پول مردم را گرفتن و بردن هزار غائله دارد. لهذا قبول نکردم و به او گفتم که من همه روزها صبح را در این مکان هستم از او می پرسم و جواب را به تو می رسانم.
چون این بشنید برخاست و از مسجد برفت.
حاج ملا باقر گفت: چون این واقعه را ذکر کرد به او گفتم که چرا نفروختی و چرا نکردی که من به تنهائی از عهده مخارج این باغ برنمی آیم و بعلاوه قرض هم که دارم و هیچ کس هم تمام این باغ را امروز به این قیمت نمی خرد.
جواب گفت که تو در این باره اذن به من نداده بودی و من هم این [فروش ]فضولی را مناسب خود ندیدم حال که گوئی، چون فردا را وعده جواب به او کرده ام شاید بیاید به او می گویم.
گفتم او را ببین به هر طوری که خواهد من مضایقه ندارم و تأکید کردم به هر طور شده او را بیابد و معامله را بگذراند یا آنکه با یکدیگر به نجف بیایند و به هر نحو و نزد هر کس که خواهد برویم و عمل را بگذرانیم.
فردا آمد و گفت: هر قدر انتظار کشیدم در صفه مسجد آن شخص نیامد و او را هم ندیدم به او گفتم که او را در غیر آن روز دیده و می شناسی؟
گفت: نه دیده و نه می شناسم.
گفتم: برو و پرسش و گردش کن در نجف و مسجد و باغات شاید او را بیابی یا آنکه او را بشناسی.
رفت و آمد و گفت: از هر کس پرسیدم از او خبری معلوم نکردم چون مأیوس شدم بسیار متحسر و متأسف گردیدم زیرا که این امر هم وسیله [اداء] قرض من بوده و هم باعث سبکی بار من در امر مخارج باغ می شد تا آنکه پس از یأس و تحیر و گذشتن زمانی یک شب از شبها در باب قرض و پریشانی حال خود و آنکه من از عهده مخارج باغ و عیال برنمی آیم چگونه هر سال با این کسب ضعیف از عهده فروعات این قروض برآیم و اگر مسامحه کنم در این آخر کار، خفیف بازار و رسوای طلبکار می گردم فکر می کردم و با همین خیال مرا خواب در ربود. اتفاقاً در خواب دیدم که شرفیاب خدمت مولای خود صاحب الامر (علیه السلام) هستم و آن بزرگوار به من توجه کرده فرمود:
حاج ملا باقر پول باغ در نزد حاج سید اسدالله می باشد برو از او بگیر این بفرمود از خواب بیدار شدم و مسرور گردیدم. لکن بعد از تأمل با خود گفتم که شاید این خواب از باب حدیث نفس و اثر خیال و فکر قبل از خواب بوده باشد و اظهار آن به سید باعث بد خیالی درباره خود من بشود که این [خواب ] را وسیله سؤال از او کرده ام زیرا که من در باب تصدیق این دعوی چیزی در دست ندارم دیگر بار گفتم که سید مرد بزرگیست و حالت مرا هم میداند که از این نوع مردم نیستم و دیدن سید و حکایت خواب هم ضرری ندارد و دروغ هم که نگفته ام که عندالله مؤاخذ شوم و عازم بر رفتن و گفتن شدم و چون وقت صبح بعد از نماز، وقت فراغت من رسیده بود و خانه سید هم در راه خانه من به صحن مطهر که حجره کتاب فروشی و منزل روزم بود، واقع شده بود؛ لهذا بعد از نماز صبح روانه به سوی صحن شدم.
چون در اثنای عبور به در خانه سید اسدالله رسیدم توقف کرده دست به حلقه در برده آهسته حرکت دادم. ناگاه صدای سید از بالا خانه مشرف به در که منزل خارج [و بیرونی ] او بود بلند گردید که حاج ملا باقر هستی توقف کن که آمدم چون این بشنیدم با خود گفتم که شاید از روزنه سر کوچه مرا دیده پس به زودی از پله به زیر آمده با شب کلاه و لباس خلوت در را گشوده کیسه پولی به دست من نهاد و گفت:
کسی نداند و در را بست و برفت بدون آنکه دیگر سخنی گوید چون کیسه را بیاوردم و شماره کردم یکصد تومان تمام در آن بود و مادام که سید مذکور زنده بود این واقعه را به کسی نگفتم اگر چه از تقسیم آن پول به ارباب طلب و از قراین دیگر بعض اطراف و حواشی از بعض اطراف آن واقعه را خبر دار شدند و به گونه های مختلف به یکدیگر رسانیدند تا آنکه بعد از وفات سید این خبر انتشار یافت.
مؤلف گوید: که در زمان حیاه سید مذکور با او معاشرت و آمیزشی نداشتم تا آنکه آب فرات را به نجف آورد و در این باب اهتمام نمود و بعد از اتمام نهر از اصفهان به اراده نجف اشرف بیرون آمد در اثنای راه در منزل کرند وفات کرد و جنازه او را به نجف آورده در باب قبله صحن مطهر مقابل مقبره شیخ استاد شیخ مرتضی انصاری طاب ثراه دفن نمودند حقیر چون از آن باب عبور می کردم در وقت دخول از برای شیخ استاد به رعایت حق تعلیم علم فاتحه می خواندم و در وقت خروج از برای سیدالله به رعایت حق تشریب آب. اتفاقاً روزی از ایام در امر معاش شدتی عارض شد و طرق تدبیر مسدود گردید و در وقت خروج از صحن مطهر که نوبه فاتحه سیدالله بود چون به نزد قبر او رسیدم ملتفت آن گردیدم که کفایت این امر را باید به عهده سید گذاشت و اگر کفایت ننمود دیگر قرائت فاتحه نباید کرد زیرا که کسی که در عالم ارواح این قدر، قدر ندارد نباید او را به فاتحه خاصی اختصاص داد و این واقعه در اوایل شب بعد از خروج از حرم مطهر اتفاق افتاد چون عادت من دخول حرم بود اول شب، بعد از نماز عشاء و اول روز، بعد از نماز صبح، پس این کلام بگفتم و برفتم اتفاقاً همان شب در خواب دیدم که شخصی آمد و پولی آورد و گفت این را سید فرستاد پس از بیداری شخصی آمد و به قدر حاجت پولی آورد و بداد و دانسته شد از سؤال و خواب(66) که این حواله از همان جناب بوده پس حسن ظنم زیاده بر سابق گردید و رشته قاتحه را قطع ننمودم.

آخوند ملا قاسم روضه خوان رشتی تهرانی

روزی در خانه دوست یقینی شریف خان قزوینی زید عمره سخن در ذکر بعض اشخاصی که در مانند این اعصار شرف یاب محضر امام زمان (علیه السلام) شده اند در میان آمد او مذکور نمود که ملا قاسم روضه خوان را هم در این خصوص واقعه ایست و آن واقعه را ذکر نمود چون واقعه را قابل ضبط دیدم در مقام تحقیق سند بر آمده که این را خود از او شنیدی یا آنکه به واسطه نقل می کنی.
گفت: نه بلکه از واسطه ثقه با ضبط و ذکاوت و حفظ و فطانت جناب میرزا حسن شوکت شنیدم که از ملا قاسم مذکور بلا واسطه نقل و حکایت می نمود استدعا کردم که این واقعه را بخط خود میرزای مذکور در خواست کرده برساند بعد از چندی پاکتی مختوم رسانیدند که در پشت آن نوشته بود که مهر سر پاکت مهر خود آقا میرزا حسن و خط پاکت خط خودشان است در کمال اطمینان جناب مستطاب عالی بدانید که آن چه در این پاکت نوشته شده آقا میرزا حسن از دو لب مرحوم مغفور ملا قاسم شنیده و نوشته اند اگر بخواهید نقل کلام بفرمایید مطمئن باشید. التماس دعا از حضرت عالی در آخر شبها دارم پس پاکت را گشودم صورت خط این بود:
مرحوم ملا قاسم رشتی طاب ثراه میفرمودند؛ در زمان خاقان مرحوم مغفور مبرور فتحعلی شاه قاجار برای کاری مأمور اصفهان شدم منزلم خانه حاجی محمد ابراهیم کلباسی(67) بود در ایام هفته روزی که غیر از پنجشنبه بود تفرج کنان از شهر رو به قبرستان تخت فولاد که ارض متبرکی است بیرون رفتم چون غریب آن دیار بودم نمی دانستم که جز شب جمعه که مردم به زیارت اهل قبور آنجا می روند و ازدحام تمام است همه چیز یافت می شود و سایر ایام خلوت است و جز گاه گاه زارع یا مسافری، دیگری آنجا عبور نمی کند و دیگر کسی نیست و چیزی یافت نمی شود در میان خیابان که روان بودم آرزوی قلیان کردم یک نفر نوکر که همراه بود گفت:
اگر این خیال داشتید می بایست بگوئید تا همراه برداشته شود گفتم پس برای قلیان از زیارت مراقد بزرگان که در این قبرستان است صرف نظر نخواهم کرد و رفتم به آن تکیه که قبر مرحوم میر محمد باقر داماد(68) اعلی الله مقامه است از در داخل شدم. ایستادم و مشغول خواندن سوره فاتحه شدم یکی را در زاویه حیاط تکیه نشسته دیدم اگر چه تاج و بوق و پوستی نداشت لکن شبیه درویشها بود خطاب کرد و گفت:
ملا قاسم چرا وارد اینجا که شدی به سنت حضرت رسالت پناه ارواح العالمین فداه سلام نکردی از این حرف خجل شدم و عذر آوردم که چون دور بودم خواستم نزدیک شوم آنوقت سلام کنم... من از آن شخص هیبتی عظیم بر دلم نشسته پیش رفتم و سلام کردم جواب داده پدر و مادرم را اسم بردند که فلان و فلان بودند و چون ولد ذکور از آنها نمی ماند پدرت نذری کرده بود که خداوند به او ولد ذکوری عنایت فرماید که اهل حدیث و خبر شود خدا تو را به او کرامت فرمود او هم به نذر خود وفا نمود عرض کردم بلی این تفصیل را شنیدم بعد گفتند حالا خیلی میل به قلیان داری در این چنته(69) من قلیان است بیرون آر بساز من هم میکشم خواستم نوکرم را بخوانم و ساختن قلیان را به او رجوع کنم به محض خطور این خیال فرمودند نه خودت بساز.
عرض کردم: چشم دست در چنته فرو برده قلیانی بود آب تازه ریخته بدر آوردم و تنباکو و زغال و سنگ و چخماق [بود] به قدر همان یک دفعه ساختن ساختم خودم کشیدم و به ایشان هم دادم پس از یکی دو بار تعاطی، فرمودند آتش قلیان را بریز و در چنته بگذار اطاعت کردم فرمودند که در این قبرستان چند نبی مدفون هستند که کسی نمی داند بیا آنها را با من زیارت کن و برخواسته چنته را بدست گرفته روانه شدند رسیدیم به جائی فرمودند اینجاست قبور آن انبیا و زیارتی خواندند که به آن عبارات در کتب ندیده بودم من هم همراهی نمودم پس از آن قبور دور شدند و فرمودند عازم مازندران شده ام از من چیزی به یادگار بخواه زادالمسافرین خواستم فرمودند نمی آموزم اصرار کردم گفتند روزی مقدر است تا هستی روزی تو می رسد گفتم چه شود که از در بدری نرسد فرمودند دنیا اینقدر قابل نیست عرض کردم این استدعا نه از برای دنیا دوستی است فرمودند پس چرا از چیزهای منتخب دنیا خواستی باز استدعای خود را تکرار کردم فرمودند اگر مرا در مسجد سهله دیدی به تو می آموزم.
عرض کردم پس دعائی به من بیاموزید فرمودند دو دعا می آموزم یکی مخصوص خودت و یکی اینکه نفعش عام باشد که اگر مؤمنی در بلیه ای افتد بخواند مجرب است و هر دو دعا را قرائت فرمودند عرض کردم افسوس که قلمدان با خود ندارم و نمیتوانم حفظ کرد فرمودند من قلمدان دارم از چنته به در آور دست در چنته کردم نه قلیانی و نه لوازم ساختن قلیان فقط قلمدانی با یک قلم و یک دوات و قطعه کاغذی به قدر نوشتن آن دعاها بود متأمل و متعجب شدم به من به تندی فرمودند زود باش مرا معطل نکن که می خواهم بروم من هم به اضطراب سر به زیر افکنده مهیای نوشتن شدم اول دعای مخصوص را املا کردند و نوشتم و چون به دعای دیگر رسیدند و خواندند:
یا محمد یا علی (علیه السلام) یا فاطمه (علیه السلام) و یا صاحب الزمان ادرکنی و لا تهلکنی قدری صبر کردم فرمودند این عبارت را غلط میدانی؟ عرض کردم بلی چون خطاب به چهار نفر است فعل بعد از آنها می بایست جمع گفته شود فرمودند خطا اینجا گفتی همین که نوشتن تمام شد سر بلند کردم به هر طرف نگریستم ایشان را ندیدم از نوکرم پرسیدم او هیچ ندیده بود، با آن حال که مثل آن در من پیدا نشده بود به شهر و به خانه حاجی محمد ابراهیم آمدم در کتاب خانه بودند گفتند آخوند مگر تب کرده ای گفتم نه، واقعه ی بر من گذشته نشستم و به ایشان حکایت کردم گفتند این دعا را آقای آقا محمد بید آبادی(70) به من آموخته اند و در پشت کتاب دعا نوشته ام برخواستند کتاب مزبور را آورده ادر کونی و لا تهلکونی دیدند حک کرده هر دو را فعل مفرد نوشتند و دیگر با کسی این واقعه را به میان نیاوردم چند روز دیگر هم عازم تهران شدم و در رفتن چون در کاشان دیدن از مرحوم حاجی سید محمد تقی پشت مشهدی(71) نکرده بودم در برگشتن خواستم تلافی کنم عصر پنجشنبه بود رفتم به پشت مشهد و از ایشان دیدن کرده مجلس روضه خوانی داشتند به من هم تکلیف کردند که به منبر بالا رو و حدیثی بخوان.
اجابت نمودم چون نزدیک غروب آفتاب شد خواستم به منزل بروم نگاهم داشتند و بودیم تا وقت خواب شد معلوم شد که جناب سید هم در بیرونی میخوابند فرمود بستری برای آخوند بهمان اتاق خوابگاه من بیاورند. آوردند. و هر دو به جامه خواب رفتیم و دراز شدیم بعد از خوابیدن و لمحه ای آرمیدن جناب سید فرمود آخوند اگر اصرار کرده بودی از زاد المسافرین هم محروم نمی ماندی از شنیدن این سخن برخاستم و عرض کردم بلی فرمودند بخواب من با آن شخص دوستم و اگر تا من زنده ام این سخن از من بازگو نمایی معفو نخواهی شد از من.
مؤلف گوید: ظاهر این است که آن بزرگوار خود آن حضرت بوده نه آنکه از اوتاد یا آنکه از ابدال چنانچه بعضی گمان و خیال کرده اند و شاهد بر این، قول آن بزرگوار است که فرمود اگر مرا در مسجد سهله دیدی به تو می آموزم زیرا که آن بزرگوار غالباً در آن مسجد دیده شده و هر کس که اراده شرف یابی خدمت آن حضرت مینماید یک اربعین یعنی چهل شب چهارشنبه در آن مسجد بیتوته می نماید و می بیند یا به آن طور که در وقت دیدن هم می داند که خود آن جناب است و یا آنکه بعد از مفارقت عالم و قاطع میگردد چنانکه مکرر از برای اخیار اتفاق افتاده و در واقعه ملا عبدالحمید قزوینی رحمه الله گذشت و این طریقه در نزد ساکنین و مجاورین نجف اشرف معهود و معروفست و عادت جاریه اخیار بر این جاری و استقرار دارد.
و شاید مراد آن بزرگوار هم از این کلام این بود که این سر بزرگ را که ودیعه ارباب اسرار است به این سهولت و آسانی بدون تعب و زحمت آموختن نشاید زیرا که فایده ای که بدون زحمت بدست میاید به آسانی هم میرود به خلاف آنکه به زحمت تحصیل شده که مقدار آن در انظار مانع از آن است که به غیر اصحاب کار و ارباب اسرار عطا شود پس لابد ریاضت بیتوته مسجد سهله را اهلیت این سر می خواهد. و می شود که مراد آن حضرت از این عبارت افاده این باشد که من همان بزرگوارم که در مسجد سهله او را می جویند و می یابند تا آنکه مرا مشتبه نماند و نگویند که او از مرتاضین یا آنکه از ابدال بود و از بیان مرحوم حاج سید محمد تقی هم بوی این مطلب می آید زیرا که کتمان رؤیت ابدال را باعثی به نظر نمی آید بلکه ایضاح از آن هم مانعی نداشت.
و اما آخوند ملا قاسم مزبور پس او از معاریف و ثقات قوم است و حقیر هم او را در سال هزار و دویست و شصت و نه هجری در تهران ملاقات نمودم از ائمه جماعت دارالخلافه بود و در مسجد پای منار در محله عودلاجان و راسته باب شمیران که واقع در جنب مدرسه میرزا صالح می باشد نماز میکرد و گاه گاه هم بر منبر، موعظه و روضه و ذکر احادیث مینمود و جناب حاج سید محمد تقی پشت مشهدی را هم اگر چه حقیر ملاقات نکرده بودم لکن بعلاوه علم، به ورع و تقوی و طاعت و عبادت معروف و مشهور بود.

حاج شیخ محمود عراقی مؤلف این کتاب

حقیر در اوایل جوانی که شاید مقارن سال هزار و دویست و شصت و سه هجری بود در بلده بروجرد در مدرسه شاهزاده مشغول تحصیل علم بودم و هوای آن بلد چون اعتدالی دارد در ایام عید نوروز باغات و اراضی آن سبز و خرم می گردد و آثار زمستان از برف و سردی هوا زایل میشود لکن دو فرسخ مسافت بلکه کمتر از دروازه شهر گذشته به سمت عراق(72) آثار زمستان تا اول خرداد غالبا ثابت و برقرار است و حقیر پس از دخول حمل(73) چون هوا را معتدل دیدم و وقت هم به جهت تفرقه طلاب و رسومات عید نوروز وقت تعطیل بود با خود خیال کردم که قبر امام زاده لازم التعظیم سهل بن علی را که در قریه معروفه به آستانه که از دهات کزاز و از محلات عراق است واقع گردیده و در هشت فرسخی بروجرد واقع شده زیارت کنم و جمعی از طلاب هم بعد از اطلاع بر این اراده موافقت کرده با کفش و لباسی که مناسب هوای بروجرد بود پیاده بیرون آمدیم.
تا پایه گردنگاه که تا یک فرسخی شهر واقع است آمده و در میان گردنگاه برف دیده شد و نظر به آنکه برف در کوهستان تا ایام تابستان هم میماند اعتنائی نکردیم چون از گردنه بالا رفتیم صحرا را پر از برف دیدیم لکن چون جاده کوبیده بود و آفتاب هم تابیده بود و مسافت هم تا به مقصود زیاده بر شش فرسخ نمانده بود به ملاحظه اینکه دو فرسخ دیگر را هم در آن روز می رویم و شب را هم که شب چهارشنبه بود در بعض دهات واقع در اثنای راه می خوابیم باز هم اعتنائی نکرده به راه افتادیم مگر یک نفر از همراهان که از همانجا بر گردید.
پس ما رفتیم تا آنکه وقت عصر به قریه ای رسیده در آنجا توقف کرده شب را خوابیدیم چون صبح برخواستیم دیدیم که برفی تازه افتاده و راه را بسته و جاده را مستور کرده لکن با وجود آن چون نماز را ادا کردیم و آفتاب هم طلوع کرد آماده رفتن شدیم صاحب منزل مطلع شده ممانعت نموده و گفت:
جاده نیست و این برف تازه، همه راهها را پر کرده گفتیم باکی نیست زیرا که هوا خوبست و دهات هم به یکدیگر اتصال دارد و راه را میتوان یافت لهذا اعتنائی نکرده روانه شدیم آن روز هم با مشقت تمام رفته تا آنکه عصر وارد قریه ای شدیم که از آنجا تا به مقصود تقریبا کمتر از دو فرسخ مسافت بود و شب را آنجا در خانه شخصی از اخیار حاج مراد نام خوابیدیم چون صبح برخواستیم هوا را دیدیم به نهایت سردی. و برف دیگر هم زیاده بر برف شب گذشته باریده بود لکن هوا دیگر ابر نداشت چون نماز را ادا کردیم و هوا را هم صاف دیدیم و مقصود هم نزدیک بود و شب آینده هم شب جمعه بود و مناسب به زیارت و عبادت، و در وقت خروج هم مقصود درک زیارت این شب بود و بعلاوه میان این قریه و آن محل مقصود قریه ای دیگر فاصله بود که آن قریه تعلق به بعض ارحام حقیر داشت و با عدم تمکن از وصول به مقصود توقف در آن قریه از برای صله ارحام هم ممکن بود نظر به این همه باز حرکت کرده اراده جانب مقصود کردیم چون صاحب منزل بر این اراده مطلع گردید در مقام منع اکید بر آمد و گفت:
مظان هلاکت است و جایز نیست جواب گفتیم که از اینجا تا قریه ارحام که مسافت چندان نمی باشد و یک گردنگاه زیاده فاصله نیست و هوای آن طرف هم که مانند این طرف نیست و در یک فرسخ مسافت هم مظنه هلاکت نمیباشد بالجمله از او اصرار در منع و از ما اصرار در رفتن، آخر الامر چون اصرار را مفید ندید گفت:
پس اندک توقف نمائید تا آنکه مرا کاری است آن را دیده بزودی بیایم این بگفت و برفت و در اطاق را پیش نمود چون او برفت ما با یکدیگر گفتیم که مصلحت در این است که تا او نیامده برخیزیم و برویم زیرا که اگر بیاید باز ممانعت مینماید پس برخاسته اراده خروج کرده در را بسته دیدیم دانستیم که آن مرد مومن حیله در منع ما کرده بعد از یأس تأثیر در منع، لاعلاج دیگر باره نشستیم ناگاه دختری را در میان ایوان آن اطاق دیگر دیدیم که کاسه در دست دارد و آمده از کوزه که در ایوان بود آب ببرد آن دختر را گفتم که در را بگشا او هم غافل از حقیقت امر در را بگشود و ما بزودی بیرون آمده روانه شدیم بعد از آنکه از اطاق و حیاط که در بالای تلی واقع بود بیرون آمده در میان صحرا افتادیم ناگاه صاحب منزل را از بالای بام که از برای روفتن برف بر آن بر آمده بود چشم به ما افتاد فریاد بر آورد که آقایان عزیزان نروید تلف میشوید بیچاره هر قدر اصرار کرد فایده نداد و اعتنائی نکردیم.
چون اصرار را با فایده ندید دوید که راه بسته و ناپیدا می باشد شروع به ارائه طریق و دلالت راه نمود که حالا که میروید از فلان مکان و فلان طرف بروید و تا آن مکان که آواز میرسید بیچاره دلالت می نمود تا آنکه دیگر صدا نمیرسید پس سکوت کرد.
ما روانه شدیم تا آنکه مسافتی از آن قریه دور افتادیم و راه را هم چون بالمره مسدود بود نیافتیم و بیخود میرفتیم گاه بر گودالهایی که برف هموار کرده بود واقع میشدیم تا به کمر یا سینه فرو میرفتیم و گاه می افتادیم و بدتر از همه آن بود که رشته قنات آبی هم در آنجا بود که برف و بوران اثر چاههای آنرا مسدود کرده و خوف وقوع در آن چاهها هم بود و به علاوه آنکه راه ناپیدا و برف هم غالباً از زانو متجاوز و کفش و لباس هم مناسب حضر و هوای تابستان بود گاه بعض رفقا چنان فرو میرفتند که متمکن از خروج نمی گردیدند تا آنکه دیگران اجتماع نمایند و او را برف و گودال مستور زیر برف بیرون کشند و با وجود این حالت چون هوا آفتاب و روشن بود می رفتیم اگر چه در هر چند قدم می افتادیم یا آنکه در برف فرو می شدیم.
اتفاقاً ابرها به یکدیگر پیوسته هوا تاریک گردید و برف و بوران باریدن و وزیدن گرفت و سر تا را تر نمود و اعضای ما از وزیدن بادهای سرد و ریختن برف و بوران از کار بماند لهذا همگی از زندگانی خود مأیوس شده مظنه به تلف و هلاکت کردیم و انابه و استغفار کرده به یکدیگر شروع به وصیت نمودیم پس از فراغ از وصیت و آمادگی از برای مردن حقیر به ایشان گفتم که نباید از فضل و کرم خداوند ناامید شد و ما از بزرگ و ملجأ و ملاذی هست که در هر حال و وقت قدرت بر اعانت و اغاثه ما دارد بهتر آنست که به او استغاثه کنیم و دخیل شویم.
گفتند چه کس را گوئی.
گفتم امام عصر و صاحب امر حضرت قائم (علیه السلام) را گویم چون این شنیدند همگی به گریه در آمدند و ضجه کشیدند و صداها را به واغوثاه اغثنا و ادرکنا یا صاحب الزمان بلند نموده ناگاه باد ساکن و ابرها متفرق شدند و آفتاب ظاهر گردید.
چون این را دیدیم بسیار شاد و مسرور گردیدیم. لکن اطراف را به نظر در آورده از چهار طرف به غیر از تلال و جبال چیزی ندیدیم و طرف مقصود را ندانستیم و از ترس آنکه اگر برویم شاید جانب مقصود را خطا کرده به کوهسار مبتلا شویم و طعمه سباع گردیم متحیر ماندیم.
ناگاه دیدیم که از طرف مقابل بر بالای بلندی شخصی پیاده نمایان گردید و به جانب ما می آید مسرور شده با یکدیگر گفتیم که این بلندی بالای همان گردنگاهی است که واسطه میان منزل و مقصود است و این پیاده هم از آنجا می آید.
پس او به جانب ما و ما به سمت او روانه شدیم تا آنکه به یکدیگر رسیدیم شخصی بود با لباس عامه او را از اهالی آن دهات گمان کردیم و از او احوال راه را پرسیدیم.
گفت: راه همین است که من آمدم و بدست اشاره کرد به آن مکانی که در اول در آنجا دیده شد و گفت که آن هم ابتدای گردنه است این بگفت و از ما گذشت و برفت و ما هم از محل عبور و جای پای او رفتیم تا آنکه به اول گردنگاه که آن شخص را در آنجا دیدیم رسیدیم و آسوده شدیم اثر قدم او را از آن مکان به آن طرف ندیدیم با آنکه از زمان دیدن او و رسیدن ما به آنجا هوا در غایت صافی و آفتاب طالع و نمایان بود و برف تازه غیر از آن برف سابق نبود و عبور از میان گردنگاه هم بدون آنکه قدم در برف جا کند ممکن نبود و از آن بلندی هم تمام آن هموار نمایان بود.
نظر کردیم آن شخص را هم در میان هموار ندیدیم همگی همراهان از این فقره متعجب شدند و هر قدر در اطراف راه نظر انداختند که شاید اثر قدمی بیابند دیده نشده بلکه از بالای گردنگاه تا ورود به قریه ارحام که قریب به نیم فرسخ بود همت خود را صرف آن کردیم که اثر قدمی بیابیم و ندیدیم.
پس از ورود به آن قریه هم پرسیدیم که امروز در این قریه و این طرف گردنگاه برف تازه بارید گفتند نه بلکه از اول روز تا حال همین طور هوا صاف و آفتاب نمایان بوده مگر آنکه در شب گذشته قلیل برفی باریده پس از ملاحظه این شواهد و آن اجابت و اغاثه بعد از استغاثه، حقیر بلکه همراهان را به هیچ وجه شکی نماند در اینکه آن شخص آقا و مولای ما یا آنکه مأمور خاصی از آن درگاه عرش اشتباه بود. و الله العالم بحقائق الامور.