رؤیای نور

نویسنده : رضا استادی

واقعه دوم

آنکه در یکسال از سالها، چون وقت زیارت مخصوصه حسینیه در رسید. مقارن آن عرب عنیزه از برای... به اطراف کربلا آمده بودند و آن نواحی را پر کرده و طرق و شوارع را بسته بودند. و با آنکه جمعی از لشکریان رومی با بعض سرداران از برای حفظ و حراست اهل عبور، در میان راه چادر زده، ترصد می نمودند؛ متصل اعراب، زوار و عابرین را برهنه می کردند و موکلین نظام از عهده دفع بر نمی آمدند؛ بلکه از بسیاری اعراب نمی دانستند مال را چه کسی برد و به کجا برد.
و از این جهت راه زوار بسته و کسی جرأت عبور نمی نمود.
و من هم بسیار دلتنگ بودم و هر قدر هم ملاحظه کردم خود را راضی به ترک زیارت ننمودم. و کیف کان عزم و اراده زیارت نمودم. و جماعتی از اشراف و اعیان حله، پس از آنکه مطلع بر عزم و اراده من شدند، در اول امر ممانعت کردند؛ چون مفید ندیدند، متابعت و موافقت کرده با من روانه گردیدند.
و بعد از توکل بر خدا و استغاثه از ائمه هدی (علیهم السلام) بیرون رفته تا آنکه از نهر هندیه عبور کردیم. وادی را پر از اعراب دیدیم، به طوری که اگر ما را هم اسیر نمایند، کسی نمی داند که چه کردند و کجا بردند. ناچار در کنار آب در کوخی از برای آسودگی و صرف قهوه و قلیان فرود آمدیم. و همراهان و غلامان مشغول طبخ قهوه و اصلاح قلیان شدند؛ لکن همگی از خوف و بیم دستبرد اعراب، ترسان و هراسان بودیم و نمی دانستیم که امر به کجا انجامد.
ناگاه در آن اثناء سواری پیدا شد با لباس عربی، نقابی زرد بر روی خود انداخته و بر اسبی عربی در نهایت خوبی سوار شده و نیزه بلند به دست گرفته و شمشیری بی نظیر حمایل کرده، بر در کوخ ما ایستاد و با کمال بزرگی آواز داد که سید مهدی برخیز سوار شو.
گفتم: با این جماعت عنیزه چگونه برویم.
گفت: عنیزه می رود.
دیدم وقت عادت قهوه رسیده و اگر نخورم حالت حرکت ندارم گفتم قهوه نیاشامیده ام.
گفت: زود بیاشام من در اینجا ایستاده ام.
گفتم: شما هم بفرمائید میل نمائید.
گفت: من میل ندارم.
پس بزودی قهوه خورده، سوار شدیم و آن شخص در جلو ما با کمال آرامی می رفت و ما در عقب با نهایت تندی می راندیم و به او نمی رسیدیم که با او سخن بگوئیم؛ تا آنکه به اعراب رسیدیم به هر جماعتی که می رسید کلامی می گفت و آن جماعت بدون تأمل مانند کسی که از دشمن قاهری گریزد، کوچ می کردند، و زمانی نشد که در آن بیابان از ایشان کسی باقی نماند به طوری که ما به یک نفر از ایشان برنخوردیم. و آن سوار هم از ما دور شد و او را هم دیگر ندیدیم.
همین قدر بود که سواد اعراب را از دور می دیدیم که کوچ می کردند و فرار می نمودند؛ تا آنکه وارد پل گمرک - که در وسط راه بود - شدیم. نظام مستحفظ در آنجا بودند. سر کردگان نظام چون ما را دیدند، شناختند؛ و استقبال کردند و از سبب کوچ و فرار اعراب از ما پرسیدند و در تعجب بودند که این واقعه ناگاه چگونه اتفاق افتاده.
آن چیز که دیده بودیم ذکر نمودیم تعجب ایشان زیاده گردید و ما ندانستیم این امر را مگر از رئیس ملت و نه آن شخص را مگر والی رعیت عجل الله تعالی فرجه و سهل مخرجه.

واقعه سوم

آنکه در سالی از سالها از برای زیارت عید فطر وارد کربلا شدم و در شب سوم که احتمال شب عید در آن بود قبل از دخول شب قریب به غروب در وقتی که مظان رؤیت هلال ناقص(62) در آن نبود در حرم مطهر در بالای سر بودم شخصی از من سؤال کرد که آیا امشب شب زیارت می باشد و مقصود سائل آن بود که آیا امشب شب عید است و ماه ناقص(63) می باشد تا آنکه اعمال و زیارت شب عید را بجا آورد یا آنکه شب آخر ماه رمضان است.
من در جواب گفتم که احتمال شب عید در امشب هست لکن ثبوت آن معلوم نیست ناگاه دیدم شخصی بزرگ را با مهابت و جلالت. که در نزد من ایستاده به زی بزرگان عرب با دو نفر دیگر که در هیئت و جلالت ممتاز از مردم عصر بودند و آن شخص به زبان فصیح که در اهل عصر معهود نبود در جواب سائل فرمود نعم هذه اللیله لیله الزیاره این بگفت و با آن دو نفر دیگر بسوی باب حرم توجه نمود.
چون از من جدا شدند گویا بیخود بودم و بخود آمدم و با خود گفتم که این هیئت و مهابت در این نوع معهود نیست این نوع مکالمه و اخبار، غیر از بزرگان دین و اهل اسرار را نباید و نشاید لهذا با تعجیل تمام ایشان را تعاقب و دنبال کردم بیرون آمدن ایشان را ندیدم پس از خدام پرسیدم که این سه نفر که به فلان لباس و صفت حالا بیرون آمدند کجا رفتند.
گفتند که ما همچو اشخاص که گوئی ندیدیم با وجود آنکه در عادت نمی شود که کسی از زوار، خصوص آنکه جهت امتیازی داشته باشد داخل صحن یا ایوان یا رواق یا حرم شود و خدام او را نبینند. بلکه غالباً می دانند که اهل کجا و چه کاره اند. بلکه از منازل هر یک اطلاع تام دارند بلکه اشرف را پیش از ورود مطلع بر ایشان می شوند و می دانند که چه وقت و کجا وارد می شوند چنان که هر کس بر عادت خدام اطلاع تام دارد می داند. بعلاوه آنکه زمانی نگذشت که ایشان بروند پس از آن از در بیرون رفته از خدامی که در رواق و بین البابین بودند پرسیدم و همان جواب شنیدم و همچنین در ایوان و کفش داری و اثری دیده نشد با آنکه هر یک از زوار ناچار باید از جلو کفش دار بگذرند.
باز برگردیم و رواق و حجرات را گردش نمودم و از سکنه و ملازمین آنها از قراء و خدام و غیره پرسیدم و خبری نشنیدم پس از آن در اواخر آن شب و روز آن هم دانسته شد که شب عید و شب زیارت بوده از مشاهده این امور و تصدیق قلبی جازم بر آن شدم که به غیر از آن بزرگوار غایب از انظار عجل الله فرجه دیگری نبوده.

کشاورز یزدی و سید اسدالله شفتی

شخص صالح موفق ربانی، حاج ملا باقر بهبهانی مردی بود از جمله مجاورین نجف اشرف به زیور صلاح و تقوی آراسته، و وسیله معاش خود را شغل کتاب فروشی قرار داده بود و در حجره کنج شرقی صحن مطهر متصل به سمت قبله صحن روزها نشسته و کتاب معامله می نمود و مدفن او هم حسب الوصیه در همان مکان واقع گردید.
وی در بسیاری از مجالس روضه خامس آل عباء هم قربه الی الله تیمناً و تبرکاً بدون غرض دنیائی و فایده نفسانی ذکر مصایب می نمود و به طوری که در آن عصر و بلد متعارف بود از کتابهای مقتل فارسی مثل روضه الشهداء و محرق القلوب و مانند اینها کتابی به دست می گرفت و می خواند و چون نیت او خالص بود تأثیری تمام می نمود. او را سواد عربی درستی نبود و با این حال توفیق ربانی چنان شامل او گردید که کتابی کبیر و عربی در احوالات چهارده معصوم (علیه السلام) که زیاده بر یکصد هزار بیت بود نوشت که مقبول اهل نظر و مطبوع طبع علمای معتبر گردید به طوری که در زمان حیات خود او جمعی از کتاب مشغول استنساخ آن کتاب از برای علمای معتبر عصر و افاضل طلاب بودند(64) و جزء آخر آن کتاب در احوال حضرت حجه عجل الله فرجه بود مفصل تر از سایر اجزاء آن اتفاق افتاد به سبب اهتمامی که در جمع اخبار این باب از کتب عامه و خاصه داشت لهذا گویا به اتمام نرسید.
او نظر به اخلاصی که به امام عصر (علیه السلام) داشت باغی در ساحل هندیه و در بعض نواحی مسجد سهله احیاء و غرس کرده بود و آن را به نام نامی و لقب گرامی آن بزرگوار صاحبیه نام کرده بود و به جهت مخارج آن باغ و ضعف کسب و کثرت عیال در اواخر کار مدیون و پریشان حال شده بود تا آنکه در وقتی از اوقات چنان اشتهار یافت که حضرت صاحب الامر (علیه السلام) باغ صاحبیه حاج ملا باقر را خریدار شده و پس از زمانی مشهور گردید که آن حضرت قرض او را ادا نموده است.
اتفاقاً در آن اوقات سید جلیل عالم عامل حاج سید اسدالله ابن حاج سید محمد باقر رشتی اصفهانی قدس سرهما در نجف بود(65) و حقیر چون فراغت و معاشرت با مردم نداشتم در مقام تحقیق آن بر نیامدم و در مجالس و محافل ذکر آن واقعه گوناگون مسموع میگردید تا آنکه سید اسدالله هم از نجف به اصفهان رفتند و زمانی بر این گذشت اتفاقاً روزی در مسجد شیخ نعمت طریحی که از اولاد شیخ طریحی صاحب کتاب مجمع البحرین میباشد و آن مسجد نزدیک خانه حقیر واقع است مجلس ختم و فاتحه بود و حقیر از برای فاتحه در آنجا رفتم و حاج ملا باقر مذکور را در آنجا دیدم و پس از ختم و متفرق شدن مردم مسجد خلوت گردید و حقیر هم از برای خود فراغتی دیدم شرح واقعه را از حاج ملا باقر پرسیدم و به این طور بیان نمود.
که یکی از فلاحهای باغ صاحبیه پیر مردی است یزدی و صالح، روزها را در باغ مذکور فلاحی و باغبانی میکند و شبها را در مسجد سهله بیتوته مینماید و من از برای قرضی که در این اواخر عمر حاصل شده بود که مبادا آنکه مدیون مردم بمیرم در این باره به امام عصر عجل الله فرجه - چون این باغ را به نام او موسوم کرده و این جلد آخر کتاب را در احوال او نوشته بودم - متوسل گردیدم روزی آن فلاح مذکور ذکر نمود که امروز بعد از نماز صبح در صفه وسط صحن مسجد سهله نشسته مشغول تعقیب نماز بودم شخصی به نزد من آمد و گفت که:
حاج ملا باقر این باغ را نمی فروشد.
گفتم تمام آن را که نه لکن بعض آن را چون قرض دارد، گویا می فروشد.
گفت: پس تو نصف این باغ را از جانب او به من یکصد تومان بفروش و پول او را بگیر و به او برسان.
گفتم من که در این باب از او وکالتی ندارم.
گفت: بفروش و پولش را بگیر اگر اجازه نکرد، بیاور.
گفتم در این باب لابد سند و شهودی در کار است و تا آنکه خود او نباشد وجهی ندارد.
گفت: میان من و او سند و شهودی لازم نیست هر قدر اصرار کرد قبول نکردم.
پس گفت: من پول را به تو می دهم ببر و تو را در خریدن وکیل می کنم اگر فروخت از برای من بخر و الا پول را بیاور.
با خود گفتم که پول مردم را گرفتن و بردن هزار غائله دارد. لهذا قبول نکردم و به او گفتم که من همه روزها صبح را در این مکان هستم از او می پرسم و جواب را به تو می رسانم.
چون این بشنید برخاست و از مسجد برفت.
حاج ملا باقر گفت: چون این واقعه را ذکر کرد به او گفتم که چرا نفروختی و چرا نکردی که من به تنهائی از عهده مخارج این باغ برنمی آیم و بعلاوه قرض هم که دارم و هیچ کس هم تمام این باغ را امروز به این قیمت نمی خرد.
جواب گفت که تو در این باره اذن به من نداده بودی و من هم این [فروش ]فضولی را مناسب خود ندیدم حال که گوئی، چون فردا را وعده جواب به او کرده ام شاید بیاید به او می گویم.
گفتم او را ببین به هر طوری که خواهد من مضایقه ندارم و تأکید کردم به هر طور شده او را بیابد و معامله را بگذراند یا آنکه با یکدیگر به نجف بیایند و به هر نحو و نزد هر کس که خواهد برویم و عمل را بگذرانیم.
فردا آمد و گفت: هر قدر انتظار کشیدم در صفه مسجد آن شخص نیامد و او را هم ندیدم به او گفتم که او را در غیر آن روز دیده و می شناسی؟
گفت: نه دیده و نه می شناسم.
گفتم: برو و پرسش و گردش کن در نجف و مسجد و باغات شاید او را بیابی یا آنکه او را بشناسی.
رفت و آمد و گفت: از هر کس پرسیدم از او خبری معلوم نکردم چون مأیوس شدم بسیار متحسر و متأسف گردیدم زیرا که این امر هم وسیله [اداء] قرض من بوده و هم باعث سبکی بار من در امر مخارج باغ می شد تا آنکه پس از یأس و تحیر و گذشتن زمانی یک شب از شبها در باب قرض و پریشانی حال خود و آنکه من از عهده مخارج باغ و عیال برنمی آیم چگونه هر سال با این کسب ضعیف از عهده فروعات این قروض برآیم و اگر مسامحه کنم در این آخر کار، خفیف بازار و رسوای طلبکار می گردم فکر می کردم و با همین خیال مرا خواب در ربود. اتفاقاً در خواب دیدم که شرفیاب خدمت مولای خود صاحب الامر (علیه السلام) هستم و آن بزرگوار به من توجه کرده فرمود:
حاج ملا باقر پول باغ در نزد حاج سید اسدالله می باشد برو از او بگیر این بفرمود از خواب بیدار شدم و مسرور گردیدم. لکن بعد از تأمل با خود گفتم که شاید این خواب از باب حدیث نفس و اثر خیال و فکر قبل از خواب بوده باشد و اظهار آن به سید باعث بد خیالی درباره خود من بشود که این [خواب ] را وسیله سؤال از او کرده ام زیرا که من در باب تصدیق این دعوی چیزی در دست ندارم دیگر بار گفتم که سید مرد بزرگیست و حالت مرا هم میداند که از این نوع مردم نیستم و دیدن سید و حکایت خواب هم ضرری ندارد و دروغ هم که نگفته ام که عندالله مؤاخذ شوم و عازم بر رفتن و گفتن شدم و چون وقت صبح بعد از نماز، وقت فراغت من رسیده بود و خانه سید هم در راه خانه من به صحن مطهر که حجره کتاب فروشی و منزل روزم بود، واقع شده بود؛ لهذا بعد از نماز صبح روانه به سوی صحن شدم.
چون در اثنای عبور به در خانه سید اسدالله رسیدم توقف کرده دست به حلقه در برده آهسته حرکت دادم. ناگاه صدای سید از بالا خانه مشرف به در که منزل خارج [و بیرونی ] او بود بلند گردید که حاج ملا باقر هستی توقف کن که آمدم چون این بشنیدم با خود گفتم که شاید از روزنه سر کوچه مرا دیده پس به زودی از پله به زیر آمده با شب کلاه و لباس خلوت در را گشوده کیسه پولی به دست من نهاد و گفت:
کسی نداند و در را بست و برفت بدون آنکه دیگر سخنی گوید چون کیسه را بیاوردم و شماره کردم یکصد تومان تمام در آن بود و مادام که سید مذکور زنده بود این واقعه را به کسی نگفتم اگر چه از تقسیم آن پول به ارباب طلب و از قراین دیگر بعض اطراف و حواشی از بعض اطراف آن واقعه را خبر دار شدند و به گونه های مختلف به یکدیگر رسانیدند تا آنکه بعد از وفات سید این خبر انتشار یافت.
مؤلف گوید: که در زمان حیاه سید مذکور با او معاشرت و آمیزشی نداشتم تا آنکه آب فرات را به نجف آورد و در این باب اهتمام نمود و بعد از اتمام نهر از اصفهان به اراده نجف اشرف بیرون آمد در اثنای راه در منزل کرند وفات کرد و جنازه او را به نجف آورده در باب قبله صحن مطهر مقابل مقبره شیخ استاد شیخ مرتضی انصاری طاب ثراه دفن نمودند حقیر چون از آن باب عبور می کردم در وقت دخول از برای شیخ استاد به رعایت حق تعلیم علم فاتحه می خواندم و در وقت خروج از برای سیدالله به رعایت حق تشریب آب. اتفاقاً روزی از ایام در امر معاش شدتی عارض شد و طرق تدبیر مسدود گردید و در وقت خروج از صحن مطهر که نوبه فاتحه سیدالله بود چون به نزد قبر او رسیدم ملتفت آن گردیدم که کفایت این امر را باید به عهده سید گذاشت و اگر کفایت ننمود دیگر قرائت فاتحه نباید کرد زیرا که کسی که در عالم ارواح این قدر، قدر ندارد نباید او را به فاتحه خاصی اختصاص داد و این واقعه در اوایل شب بعد از خروج از حرم مطهر اتفاق افتاد چون عادت من دخول حرم بود اول شب، بعد از نماز عشاء و اول روز، بعد از نماز صبح، پس این کلام بگفتم و برفتم اتفاقاً همان شب در خواب دیدم که شخصی آمد و پولی آورد و گفت این را سید فرستاد پس از بیداری شخصی آمد و به قدر حاجت پولی آورد و بداد و دانسته شد از سؤال و خواب(66) که این حواله از همان جناب بوده پس حسن ظنم زیاده بر سابق گردید و رشته قاتحه را قطع ننمودم.