رؤیای نور

نویسنده : رضا استادی

واقعه اول

از آنها آنکه روزی در بیرون خانه خود که در حله می باشد از بحث و تدریس خارج گشته و اصحاب درس هم متفرق گشته بودند مگر دو نفر از ایشان که از مشایخ و فضلای اهل حله بودند بعد از درس نشسته و در بعض مشکلات درس تکلم می کردند.
اتفاقاً در آن روزها در مسأله تداخل اغسال بحث می کردیم و مسأله را می نوشتم و آن جزوه نوشته ام را هم برای مذاکره و اصلاح روزها در مجلس درس با خود می آوردم ناگاه شخصی را دیدم با کمال مهابت و جلال بلباس عرب لکن به زی اشراف نه فضلاء و علمای ایشان و لباس هم نه لباس اهل حله بلکه اشبه به لباس اشراف موصل از در داخل شد و به طوری مهابت و جلالت او مرا گرفت که بی خود از برای تعظیم او از جای خود برخواستم و مکان و نهالی و مخده(61) خود را از برای او گذاشتم و با قدری حریم بکنار شدم با آنکه اینکار را از برای احدی از اشراف مملکت و رجال دولت و علمای ملت آن ولایت نمی کردم و او هم بدون تأمل و تعارف بلکه بر وجه استحقاق در مکان من قرار گرفت با آنکه هیچکس با من اینکار نمی کرد پس با رعایت ادب و حریم در نزدیک او نشستم لکن به طوری که گویا قدرت بر تکلم ندارم.
پس از آن اشاره کرد به آن جزوه نوشته من که میان مجلس بود و گفت: این چه چیز است گفتم جزوه ای است در فقه نوشته ام گفت: در چه مسأله؟
گفتم: در مسأله تداخل اغسال.
گفت: بخوان ببینم و بطوری مکالمه می کرد که افصح از او در عرب ندیده بودم پس جزوه را بدست گرفته قدری خواندم لکن مانند شاگرد بلکه طفل ابجدی در محضر استاد قاهر و در مواضعی که گیر می کردم در خواندن مانند کسی که عبارت را در حفظ دارد بر من القا می نمود و مواضع اغلاط را تنبیه می کرد و موضع اشتباه را بیان می نمود تا آنکه به موضعی رسیدم.
گفت: این را درست ننوشته ای و وجه آن را به طوری بیان نمود که بغیر از تصدیق بدی و چاره ای نبود پس تعلیم نمود که باید اینطور نوشت چنان احاطه و استحضاری را در او دیدم که گویا احکام فقهیه از بدیهیات اولیه او بود پس از آن پرسیدم از او که از کجا می آئید؟
گفت: از موصل. اتفاقاً در آن اوقات اهل موصل بر پاشای بغداد عاصی شده بودند و لشکری بسرداری احمد پاشا یا صالح پاشا نام از بغداد رفته دور موصل را محاصره کرده بودند و مرا هم در موصل بعضی دوستان بود و اطلاع از چگونگی امر موصل را طالب بودم لهذا از او پرسیدم که از موصل چه خبر داری گفت فلان پاشا و نام آن سردار را ذکر نمود حالا داخل موصل شد و موصل را بگرفت این بگفت و برخواست و منهم قهراً از برای تعظیم او برخواستم و تا در خانه بی خود پا برهنه دویدم و بیرون رفت پس از رفتن گویا بیخود بودم و بخود آمدم و به آن دو مرد گفتم که این شخص چه کس بود و این اخبار غیبی که او نمود چه بود و این مراتب را که از او دیده شد چگونه بود ایشان را هم مانند خود مبهوت دیدم پس بزودی بدون عبا از در خانه بیرون دویدم هر قدر نظر کردم اثری از او ندیدم و از کسانی که در کوچه بودند از او پرسیدم گفتند همچو کسیکه تو گوئی از این خانه بیرون نیامد پس به کاروان سرائی که در آن کوچه بود و غربا و واردین در آن منزل می کردند رفتم و از او پرسیدم گفتند همچو کسی در اینجا نیامد پس به خانه کسی که واردین موصل بر او وارد می شدند رفته پرسیدم.
گفت: همچو کسی از موصل نیامده و در موصل همچو کسی نیست پس آن روز و آن ساعت را تاریخ کردم خبر رسید که فتح موصل در همانروز و همان ساعت واقع گردیده بود و از این قراین و وقایع شک باقی نماند در اینکه آن شخص آقا و مولای ما صاحب الزمان (علیه السلام) بود.

واقعه دوم

آنکه در یکسال از سالها، چون وقت زیارت مخصوصه حسینیه در رسید. مقارن آن عرب عنیزه از برای... به اطراف کربلا آمده بودند و آن نواحی را پر کرده و طرق و شوارع را بسته بودند. و با آنکه جمعی از لشکریان رومی با بعض سرداران از برای حفظ و حراست اهل عبور، در میان راه چادر زده، ترصد می نمودند؛ متصل اعراب، زوار و عابرین را برهنه می کردند و موکلین نظام از عهده دفع بر نمی آمدند؛ بلکه از بسیاری اعراب نمی دانستند مال را چه کسی برد و به کجا برد.
و از این جهت راه زوار بسته و کسی جرأت عبور نمی نمود.
و من هم بسیار دلتنگ بودم و هر قدر هم ملاحظه کردم خود را راضی به ترک زیارت ننمودم. و کیف کان عزم و اراده زیارت نمودم. و جماعتی از اشراف و اعیان حله، پس از آنکه مطلع بر عزم و اراده من شدند، در اول امر ممانعت کردند؛ چون مفید ندیدند، متابعت و موافقت کرده با من روانه گردیدند.
و بعد از توکل بر خدا و استغاثه از ائمه هدی (علیهم السلام) بیرون رفته تا آنکه از نهر هندیه عبور کردیم. وادی را پر از اعراب دیدیم، به طوری که اگر ما را هم اسیر نمایند، کسی نمی داند که چه کردند و کجا بردند. ناچار در کنار آب در کوخی از برای آسودگی و صرف قهوه و قلیان فرود آمدیم. و همراهان و غلامان مشغول طبخ قهوه و اصلاح قلیان شدند؛ لکن همگی از خوف و بیم دستبرد اعراب، ترسان و هراسان بودیم و نمی دانستیم که امر به کجا انجامد.
ناگاه در آن اثناء سواری پیدا شد با لباس عربی، نقابی زرد بر روی خود انداخته و بر اسبی عربی در نهایت خوبی سوار شده و نیزه بلند به دست گرفته و شمشیری بی نظیر حمایل کرده، بر در کوخ ما ایستاد و با کمال بزرگی آواز داد که سید مهدی برخیز سوار شو.
گفتم: با این جماعت عنیزه چگونه برویم.
گفت: عنیزه می رود.
دیدم وقت عادت قهوه رسیده و اگر نخورم حالت حرکت ندارم گفتم قهوه نیاشامیده ام.
گفت: زود بیاشام من در اینجا ایستاده ام.
گفتم: شما هم بفرمائید میل نمائید.
گفت: من میل ندارم.
پس بزودی قهوه خورده، سوار شدیم و آن شخص در جلو ما با کمال آرامی می رفت و ما در عقب با نهایت تندی می راندیم و به او نمی رسیدیم که با او سخن بگوئیم؛ تا آنکه به اعراب رسیدیم به هر جماعتی که می رسید کلامی می گفت و آن جماعت بدون تأمل مانند کسی که از دشمن قاهری گریزد، کوچ می کردند، و زمانی نشد که در آن بیابان از ایشان کسی باقی نماند به طوری که ما به یک نفر از ایشان برنخوردیم. و آن سوار هم از ما دور شد و او را هم دیگر ندیدیم.
همین قدر بود که سواد اعراب را از دور می دیدیم که کوچ می کردند و فرار می نمودند؛ تا آنکه وارد پل گمرک - که در وسط راه بود - شدیم. نظام مستحفظ در آنجا بودند. سر کردگان نظام چون ما را دیدند، شناختند؛ و استقبال کردند و از سبب کوچ و فرار اعراب از ما پرسیدند و در تعجب بودند که این واقعه ناگاه چگونه اتفاق افتاده.
آن چیز که دیده بودیم ذکر نمودیم تعجب ایشان زیاده گردید و ما ندانستیم این امر را مگر از رئیس ملت و نه آن شخص را مگر والی رعیت عجل الله تعالی فرجه و سهل مخرجه.

واقعه سوم

آنکه در سالی از سالها از برای زیارت عید فطر وارد کربلا شدم و در شب سوم که احتمال شب عید در آن بود قبل از دخول شب قریب به غروب در وقتی که مظان رؤیت هلال ناقص(62) در آن نبود در حرم مطهر در بالای سر بودم شخصی از من سؤال کرد که آیا امشب شب زیارت می باشد و مقصود سائل آن بود که آیا امشب شب عید است و ماه ناقص(63) می باشد تا آنکه اعمال و زیارت شب عید را بجا آورد یا آنکه شب آخر ماه رمضان است.
من در جواب گفتم که احتمال شب عید در امشب هست لکن ثبوت آن معلوم نیست ناگاه دیدم شخصی بزرگ را با مهابت و جلالت. که در نزد من ایستاده به زی بزرگان عرب با دو نفر دیگر که در هیئت و جلالت ممتاز از مردم عصر بودند و آن شخص به زبان فصیح که در اهل عصر معهود نبود در جواب سائل فرمود نعم هذه اللیله لیله الزیاره این بگفت و با آن دو نفر دیگر بسوی باب حرم توجه نمود.
چون از من جدا شدند گویا بیخود بودم و بخود آمدم و با خود گفتم که این هیئت و مهابت در این نوع معهود نیست این نوع مکالمه و اخبار، غیر از بزرگان دین و اهل اسرار را نباید و نشاید لهذا با تعجیل تمام ایشان را تعاقب و دنبال کردم بیرون آمدن ایشان را ندیدم پس از خدام پرسیدم که این سه نفر که به فلان لباس و صفت حالا بیرون آمدند کجا رفتند.
گفتند که ما همچو اشخاص که گوئی ندیدیم با وجود آنکه در عادت نمی شود که کسی از زوار، خصوص آنکه جهت امتیازی داشته باشد داخل صحن یا ایوان یا رواق یا حرم شود و خدام او را نبینند. بلکه غالباً می دانند که اهل کجا و چه کاره اند. بلکه از منازل هر یک اطلاع تام دارند بلکه اشرف را پیش از ورود مطلع بر ایشان می شوند و می دانند که چه وقت و کجا وارد می شوند چنان که هر کس بر عادت خدام اطلاع تام دارد می داند. بعلاوه آنکه زمانی نگذشت که ایشان بروند پس از آن از در بیرون رفته از خدامی که در رواق و بین البابین بودند پرسیدم و همان جواب شنیدم و همچنین در ایوان و کفش داری و اثری دیده نشد با آنکه هر یک از زوار ناچار باید از جلو کفش دار بگذرند.
باز برگردیم و رواق و حجرات را گردش نمودم و از سکنه و ملازمین آنها از قراء و خدام و غیره پرسیدم و خبری نشنیدم پس از آن در اواخر آن شب و روز آن هم دانسته شد که شب عید و شب زیارت بوده از مشاهده این امور و تصدیق قلبی جازم بر آن شدم که به غیر از آن بزرگوار غایب از انظار عجل الله فرجه دیگری نبوده.