رؤیای نور

نویسنده : رضا استادی

ملا عبدالحمید قزوینی

صالح ورع متقی مولی عبدالحمید قزوینی که در نجف اشرف ساکن بود و با حقیر مأنوس و مألوف و بسیاری از روزهای پنجشنبه را از برای حضور مجلس روضه امام حسین (علیه السلام) به خانه حقیر می آمد و از اشخاصی بود که زیارت مخصوصه حسینیه را پیاده می رفت بلکه سر حلقه زائرین پیاده نجف بود که ایشان را راهنمایی می نمود زیرا که چون بسیار رفته بود بلد آن راه گشته بود و در اوائل امر خود در مدرسه کوچک که در صحن مطهر واقع است منزل داشت و در اواخر تزویج کرده به خانه رفت و پس از آن چند سالی زندگانی کرد و گویا وفات او در سال هزار و دویست و نود و چهارم هجری واقع گردید.
شرح داستان ایشان این است که حقیر چندگاه در شب های چهارشنبه به مسجد سهله می رفتم و بعد از فراغ از اعمال مسجد سهله، گاه بیتوته را در خود مسجد سهله می کردم و صبح را به مسجد کوفه می رفتم یا آنکه مراجعت به نجف می کردم و گاه بیتوته را در مسجد کوفه میکردم و هر وقت که به مسجد سهله می رفتم ملا عبدالحمید را هم در آنجا یا آنکه در اثنای راه می دیدم که به مسجد می رود به طوری که دانسته شد که او هم از جمله کسانی است که بیتوته سهله را مداومت می نماید.
اتفاقاً حقیر در یکشب از شبها با دو نفر دیگر از اشراف طهران که تازه بعزم مجاورت به نجف آمده بودند و هنوز در لباس مجاورین نرفته بودند در مسجد سهله بیتوته کردیم و صبح را به مسجد کوفه رفتیم با همراهان و چون هوا گرم بود در طاق بزرگ مسجد در نزدیک محراب مقتل امیرالمؤمنین (علیه السلام) منزل کردیم پس زمانی نگذشت ناگاه ملا عبدالحمید کوزه آبی در دست و سفره نانی زیر بغل گرفته وارد طاق بزرگ گردید چون نظرش بهمراهان حقیر افتاد که در زی لباس کارمندان دولت بودند بسمت دیگر میل نمود حقیر او را به اصرار به سمت خود خواندم و بنزد خود نشانیدم و به او فهمانیدم که همراهان اگر چه در زی و لباس بیگانه اند لکن در باطن یگانه اند چون این شنید مطمئن گردید در اثنای کلام به او گفتم چنان گمان دارم که در این بیتوته مسجد سهله مداومت داری باعث بر آن چه بوده و از ثمرات آن چه دیده شده.
چون این بشنید سکوت نمود و دانسته شد که همراهان را اهل راز ندید او را گفتم که ایشان هم چنانکه گفتم اهل حالند و وحشت از این نوع مقال ندارند بلکه خریدارند بعد از اطلاع از حال ایشان گفت: باعث اول بر این کار آن بود که بدهی داشتم که به ظاهر اسباب از اداء آن مأیوس و بسبب آن متفکر و مهموم بودم اتفاقاً یکشب خوابیده بودم مردی جلیل را در خواب دیدم که به نزد من آمد و از هم من پرسید گفتم بدهی دارم که خیال آن مرا فارغ نمی گذارد مرا امر برفتن مسجد سهله نمود لهذا بنا را بر آن گذاشتم که چند گاه شبهای چهارشنبه را بروم چندی برفتم بدهی های من باسباب غیر عادی ادا گردید.
چون این اثر در این عمل دیدم عازم بر آن شدم که یک اربعین بطریقه مجاورین، چهارشنبه را به مسجد سهله بروم شاید به فیض شرفیابی حضرت قائم چنانکه معروفست در اثار این عمل فایز شوم پس شروع در آن کرده تا آنکه سی و نه شب چهارشنبه را موفق شدم اتفاقاً شب چهارشنبه چهلم معارض شد با یکی از زیارات مخصوصه حسینیه (علیه السلام) به طوری که هر یک را که انجام می دادم آن دیگری فوت می گردید و زیارت را عازم بر مداومت بودم لکن بعد از تأمل ملاحظه کردم که قضا و تدارک زیارت بعد از این ممکن است و تدارک و استیناف عمل بیتوته یک اربعین دیگر مشکل.
ناچار بیتوته را ترجیح داده شب چهارشنبه را به مسجد سهله رفتم و از عادتم آن بود که بعد از اتمام عمل مسجد از برای خواب بر بام مقامیکه در کنج غربی مسجد در جهت قبله واقع است بالا می رفتم و آخر شب را برخواسته مشغول نماز شب می شدم اتفاقاً در آن شب چون اکثر مجاورین از برای زیارت مخصوصه کربلا رفته بودند مسجد خلوت بود در آن وقت. و معدودی هم که از برای عمل مسجد در اول شب بودند - چون مسجد سهله در آن اوقات مخروبه بود و نان و آب در آن نبود - بعد از فراغت از عمل به مسجد کوفه رفتند و بعضی از خوف دست برد اعراب بیابان جرأت ماندن نکردند و رفتند و چون چیزی با خود نداشتم و آب و نان هم به قدر حاجت داشتم و مقصودم اتمام عمل بود ماندم با تنهایی بعد از نماز عشائین و اتمام اعمالی که در مسجد سهله وارد است بر بام مقام مذکور بر آمدم و خوابیدم تا آنکه بیشتر شب بگذشت ناگاه دیدم که کسی با دست خود مرا حرکت می دهد.
چون چشم گشودم شخصی را بر بالین خود دیدم که نشسته و مرا می جنباند پس به من گفت: که شاهزاده تشریف دارد اگر طالب و شوق درک فیض ملاقات او را داری بیا شرفیاب شو جواب گفتم که من به شاهزاده کاری ندارم چون این بشنید برخواست و برفت.
پس من با خودم گفتم که در اول شب که کسی غیر از من در مسجد نبود این شاهزاده کیست و چه وقت آمده پس برخاستم و نشستم و نظر بر صحن مسجد انداختم دیدم فضای مسجد روشن است و ما بین این مقام که من بر بام اویم و مقام مقابل آن که در سمت شمال مسجد در زاویه غربی واقع است، جماعتی بشکل حلقه مدوره ایستاده اند و در وسط حلقه ایشان شخصی بزرگ با مهابت ایستاده نماز می کند چون آن دیدم گمان کردم که کسی از شاهزادگان عجم در نجف بوده و شب از برای بیتوته مسجد بیرون آمده و بعد از خوابیدن من وارد شده پس باز دراز کشیدم و در اثنای خوابیدن ملتفت آن شدم که روشنایی مسجد بدون شمع و مشعل بود و اینطور وقوف و عبادت به شاهزادگان چه مناسبت دارد دیگر بر بام نشستم و بر صحن مسجد نظر انداختم مسجد را خلوت و تاریک دیدم و از آن جماعت اصلاً اثری ندیدم.
پس دانستم که این شاهزاده مولا و آقای من بوده و مرا سعادت دریافت صحبت او نبود و پشت دست خود را بدندان حسرت گزیدم تا آنکه شب را صبح کرده گریان و نالان بنجف اشرف برگردیدم از فیض زیارت حسینیه (علیه السلام) باز ماندم و به مقصود و مطلوب خود هم نرسیدم.

سید مهدی حلی

عالم عامل کامل فاضل سید جلیل نبیل آقا سید مهدی قزوینی نجفی حلی که از اجله سادات قزوینی است که آباء و اجداد او از قزوین هجرت به نجف اشرف کرده اند و از اعزه و اشراف علمای نجف بوده اند و خود او از نجف هجرت به حله کرده و اکنون ریاست شرعیه حله و توابع آن با اوست و در کثیری از علوم بلکه در جمیع علوم شرعیه از فقه و اصول و حدیث و تفسیر صاحب تصانیف خوبی می باشد و در این ایام که سال هزار و سیصد هجری است در نجف اشرف می باشند چون در سن، به شیوخیت رسیده اند و شاید در میان نود و صد باشند با آنکه جمیع حواس سالم و از همه آنها متمتع می باشد.
آقا علیرضای اصفهانی رحمه الله که مردی بود فاضل و عالم و از جمله اخیار مجاورین در سال هزار و دویست و نود و سه هجری که سید مذکور در نجف بود و حقیر هم در آنجا بودم ذکر نمودم که در نزد سید مهدی بودم به او عرض کردم که الحمدلله جل کمالات عملیه و علمیه را دارا هستید و در مواظبت طاعات و عبادات و اذکار و ریاضات شرعیه منفرد عصر خود هستید با وجود این نباید شرفیاب ملاقات امام عصر خود نشده باشید اگر دریافت این فیض شده باشید دوست دارم که بر من منت گذاشته تفصیل آنرا ذکر نمائید فرمود اما ملاقات به طوری که در وقت دیدن شناخته باشم که اتفاق نیفتاده لکن تا حال سه واقعه اتفاق افتاده که بعد از وقوع هر یک از آنها علم عادی به آن (ملاقات) حاصل شده است.

واقعه اول

از آنها آنکه روزی در بیرون خانه خود که در حله می باشد از بحث و تدریس خارج گشته و اصحاب درس هم متفرق گشته بودند مگر دو نفر از ایشان که از مشایخ و فضلای اهل حله بودند بعد از درس نشسته و در بعض مشکلات درس تکلم می کردند.
اتفاقاً در آن روزها در مسأله تداخل اغسال بحث می کردیم و مسأله را می نوشتم و آن جزوه نوشته ام را هم برای مذاکره و اصلاح روزها در مجلس درس با خود می آوردم ناگاه شخصی را دیدم با کمال مهابت و جلال بلباس عرب لکن به زی اشراف نه فضلاء و علمای ایشان و لباس هم نه لباس اهل حله بلکه اشبه به لباس اشراف موصل از در داخل شد و به طوری مهابت و جلالت او مرا گرفت که بی خود از برای تعظیم او از جای خود برخواستم و مکان و نهالی و مخده(61) خود را از برای او گذاشتم و با قدری حریم بکنار شدم با آنکه اینکار را از برای احدی از اشراف مملکت و رجال دولت و علمای ملت آن ولایت نمی کردم و او هم بدون تأمل و تعارف بلکه بر وجه استحقاق در مکان من قرار گرفت با آنکه هیچکس با من اینکار نمی کرد پس با رعایت ادب و حریم در نزدیک او نشستم لکن به طوری که گویا قدرت بر تکلم ندارم.
پس از آن اشاره کرد به آن جزوه نوشته من که میان مجلس بود و گفت: این چه چیز است گفتم جزوه ای است در فقه نوشته ام گفت: در چه مسأله؟
گفتم: در مسأله تداخل اغسال.
گفت: بخوان ببینم و بطوری مکالمه می کرد که افصح از او در عرب ندیده بودم پس جزوه را بدست گرفته قدری خواندم لکن مانند شاگرد بلکه طفل ابجدی در محضر استاد قاهر و در مواضعی که گیر می کردم در خواندن مانند کسی که عبارت را در حفظ دارد بر من القا می نمود و مواضع اغلاط را تنبیه می کرد و موضع اشتباه را بیان می نمود تا آنکه به موضعی رسیدم.
گفت: این را درست ننوشته ای و وجه آن را به طوری بیان نمود که بغیر از تصدیق بدی و چاره ای نبود پس تعلیم نمود که باید اینطور نوشت چنان احاطه و استحضاری را در او دیدم که گویا احکام فقهیه از بدیهیات اولیه او بود پس از آن پرسیدم از او که از کجا می آئید؟
گفت: از موصل. اتفاقاً در آن اوقات اهل موصل بر پاشای بغداد عاصی شده بودند و لشکری بسرداری احمد پاشا یا صالح پاشا نام از بغداد رفته دور موصل را محاصره کرده بودند و مرا هم در موصل بعضی دوستان بود و اطلاع از چگونگی امر موصل را طالب بودم لهذا از او پرسیدم که از موصل چه خبر داری گفت فلان پاشا و نام آن سردار را ذکر نمود حالا داخل موصل شد و موصل را بگرفت این بگفت و برخواست و منهم قهراً از برای تعظیم او برخواستم و تا در خانه بی خود پا برهنه دویدم و بیرون رفت پس از رفتن گویا بیخود بودم و بخود آمدم و به آن دو مرد گفتم که این شخص چه کس بود و این اخبار غیبی که او نمود چه بود و این مراتب را که از او دیده شد چگونه بود ایشان را هم مانند خود مبهوت دیدم پس بزودی بدون عبا از در خانه بیرون دویدم هر قدر نظر کردم اثری از او ندیدم و از کسانی که در کوچه بودند از او پرسیدم گفتند همچو کسیکه تو گوئی از این خانه بیرون نیامد پس به کاروان سرائی که در آن کوچه بود و غربا و واردین در آن منزل می کردند رفتم و از او پرسیدم گفتند همچو کسی در اینجا نیامد پس به خانه کسی که واردین موصل بر او وارد می شدند رفته پرسیدم.
گفت: همچو کسی از موصل نیامده و در موصل همچو کسی نیست پس آن روز و آن ساعت را تاریخ کردم خبر رسید که فتح موصل در همانروز و همان ساعت واقع گردیده بود و از این قراین و وقایع شک باقی نماند در اینکه آن شخص آقا و مولای ما صاحب الزمان (علیه السلام) بود.