رؤیای نور

نویسنده : رضا استادی

ملا ابوالقاسم جناب

فاضل جلیل و ثقه نبیل زبده الاحباب آخوند ملا ابولقاسم قندهاری الاصل تهرانی المسکن معروف به جناب. حکایت خود را به درخواست من این طور نوشت:
در تاریخ هزار و دویست و شصت و شش هجری در شهر قندهار خدمت ملا عبدالرحیم پسر مرحوم ملا حبیب الله افغان کتاب فارسی هیئت و شرح تجرید(57) میخواندم.
عصر جمعه دیدن او رفتم در پشت بام شبستان بیرونی او جمعیتی از علماء و قضاوت و خوانین افغان نشسته بودند و سخن در ذم و نکوهش مذهب شیعه بود تا به اینجا کشید که قاضی القضات گفت که:
یکی از خرافات شیعه آن است که می گویند حضرت مهدی پسر حضرت حسن عسگری در سامرا به تاریخ دویست و پنجاه و پنج هجری متولد شده و در شصت غایب شده و تا این هنگام زنده است و نظام عالم بسته به وجود اوست همه اهل مجلس در سرزنش و ناسزا گفتن به عقاید شیعه، هم زبان گشتند؛ الا یک عالم مصری که آنجا بود و پیشتر، بیشتر از همه کس، نکوهش شیعه می کرد. در این وقت خاموش بود تا آنکه سخن قاضی القضات به پایان رسید.
گفت: در فلان سال در [مسجد] جامع طولون در درس حدیث حاضر می شدم. فلان فقیه حدیث می گفت. سخن به شمایل حضرت مهدی (علیه السلام) رسید قال و قیل برخواست، آشوب بر پا شد. به یک دفعه مردم ساکت شدند زیرا که جوانی را به همان شمایل ایستاده دیدند و قدرت نگه کردن به او کسی نداشت.
چون سخن عالم مصری به اینجا رسید خاموش شد این بنده دیدم اهل مجلس هم، همه ساکت شدند و نظرها به زمین افتاد، عرق از جبینها جاری شد. از مشاهده این حالت حیرت کردم ناگاه دیدم جوانی را که رو به قبله در میان مجلس نشسته. به مجرد دیدن، حالتم دگرگون شد توانایی دیدار رخسار فرخش نماند و این بنده هم مانند آنها شدم.
تخمیناً ربع ساعت همه به این حالت بودیم. پس آهسته آهسته به خود آمدیم هر کس زودتر به هوش آمد پیشتر برخواست تا آنکه همه آن مردم به تدریج و تفریق بی تحیت و درود به لفظ سلام علیکم که رسم اهل آنجاست رفتند. و بنده آن شب را تا صبح، جفت شادی و اندوه بودم. شادی از برای آنکه دیدارش دیدم. اندوه به جهت آنکه نتوانستم بار دیگر بر آن جمال مبارک نظر کنم و شمایل مبارکش را درست فرا گیرم.
فردای آن روز را برای درس رفتم جناب ملا عبدالرحیم مرا در کتابخانه خواست. دو به دو نشستیم پس گفت: دیروز دیدی چه شد حضرت قائم آل محمد (علیه السلام) تشریف آوردند و چنان تصرفی به اهل مجلس نمودند که دیدن و سخن گفتن نتوانستند عرق ریختند بی تحیت سلام علیک متفرق شدند.
این بنده این واقعه را انکار کردم به دو جهت یکی از ترس تقیه کردم دیگر آنکه یقین کنم که آن چه دیدم محض خیال نبود.
گفتم من کسی را ندیدم و از اهل مجلس هم چنین حالتی که گفتی ندانستم و نفهمیدم گفت: امر از آن روشن تر است که تو انکار کنی. بسیاری از مردم دیشب و امروز به من نوشتند و برخی آمدند مشافهه گفتند.
بعد از چند روز دیگر از رهگذری پسر قاضی القضات برخورد، گفت: پدرم تو را میخواهد.
هر قدر عذر آوردم که نروم، نپذیرفت. ناچار با او خدمت قاضی القضات رسیدم در وقتی که جمعی از مفتیها و آن عالم مصری و غیره در محضر او حاضر بودند و بعد از تحیت و درود قاضی القضات چگونگی آن مجلس را از من پرسید.
گفتم که من چیزی ندیدم و ندانستم مگر خموشی اهل مجلس و بدون تحیت متفرق شدن آنها را، اهل مجلس خدمت قاضی القضات عرض کردند که این مرد دروغ می گوید زیرا چگونه میشود که در یک مجلس و روز روشن همه حاضرین ببینند و این نبیند.
قاضی القضات گفت: چون طالب علم است دروغ نمی گوید شاید آن حضرت به نظر منکرین خود را جلوه گر ساخته باشد تا آنکه سبب رفع انکار شود و چون مردم فارسی زبان این بلد پدرانشان شیعه بوده اند و از عقاید شیعه همین اعتقاد بوجود امام عصر (علیه السلام) برای آنها باقی مانده است، لهذا ندیده است، اهل مجلس طوعاً یا کرهاً سخن قاضی القضات را تصدیق کرده و برخی تحسین نمودند.
این بود تمام حکایت و من الله التوفیق و الهدایه(58)
تمام شد صورت خط ملا ابوالقاسم جناب.
و این مضمون را هم فاضل سابق الذکر بلاواسطه از او روایت نمود و جناب میرزا محمد حسین ساوجی هم که از فضلای شاگردان اینجانب است و او را به طلب این خط فرستاده بودم تصدیق این مکتوب را از او نقل کرد.

سید محمد علی کرهرودی

عارف جلیل و ثقه عادل نبیل جناب سید محمد علی بن الحاج سید عبدالرحیم عراقی کرهرودی که الحق در حسن حالت و علو همت و سلوک راه معرفت و بسیاری از کمالات سر آمد اهل این عصر و زمان و اکنون ساکن دارالخلافه تهران است.
در اول روز جمعه پانزدهم ربیع الثانی سال هزار و سیصد بر اینجانب وارد شد در وقتی که مشغول نوشتن قصه سابق بودم چون خط جناب قندهاری را ملاحظه کرد و مضمون آن را مطلع گردید گفت: مرا هم در این خصوص قصه ایست و آن این است که:
در سالی که به زیارت ائمه عراق فائز شدم - و تو را هم در نجف اشرف ملاقات نمودم - در همان سفر، بعد از رسیدن به یک منزلی (نزدیک) بغداد، همراهان را عزم بر آن شد که قبل از ورود به بغداد از راه دیگری که بود، به سامره رفته و پس از زیارت قبر عسگریین (علیهم السلام) به بغداد و زیارت کاظمین (علیهم السلام) رجوع شود، در راه، عبور زوار بر نهری پر از آب و عریض و عمیق افتاد، که عبور از معبر متعارف آن نهر، بسا بود که مؤدی به غرق می شد، چه برسد به آنکه شخصی معبر را نداند و از غیر معبر عبور نماید، یا آنکه در اثنای عبور بلغزد و در غیر معبر واقع شود.
پس، زوار وارد بر آن نهر شده عبور می کردند. اتفاقاً در جمله زوار، زنی بر یابوئی سوار بود و در اثنای عبور یابوی او از معبر لغزید یا آنکه از غیر معبر رفت و در گودالی که در آب بود واقع گردید و راکب و مرکوب در آب فرو رفتند و آن حیوان به قوت شناوری، اگر چه خود را حفظ کرده از زیر آب بیرون آمد، لکن چون بار آن از تنبلی(59) و سرنشین، بعلاوه آبهائی که در تنبلی و جل آن و لباس راکب بود، سنگین بود؛ و آب نهر تند و روان بود و پاهای آن حیوان بر زمین قرار نداشت نتوانست خود را به شناوری نگه دارد لهذا مضطرب شد و آن ضعیفه بیچاره صدای خود را به استغاثه یا صاحب الزمان یا صاحب الزمان چنانکه رسم زوار است که استغاثه و استعانه از مزور خود می نمایند و به او دخیل می شوند در شدائد و حاجات، بلند نمود.
و من چون آن واقعه را دیدم سواره به شتاب داخل آب شدم که شاید تدبیری در این باب کنم و سایر زوار در تدبیر کار خود بودند و التفات یا آنکه اعتنائی به این امر نمی نمودند. ناگاه شخصی را مشاهده کردم که در جلو من و عقب یابوی آن زن، پیاده بر روی آب روانه است و گویا بر اراضی صلبه راه میرود، که پاهای او در آب فرو نمی شود. بلکه گویا اثر رطوبتی هم از آب در پا و لباس و سایر اعضای آن جناب نبود و دست انداخته راکب و مرکوب را گرفته به شتاب از آب کنار گذاشت به طوری که گویا آن زن زیاده بر آنکه خود و مرکوب را به کنار دید احساس امر دیگر ننمود و من هم زیاده بر اینکه آن شخص را در روی آب دیدم که به آن زن رسید و بشتاب راکب و مرکوب را به دراز کردن دست در ربود و به ساحل گذاشت، ندانستم.
و بعد از این واقعه هم دیگر او را ندیدم مگر آنکه در ملاحظه اول او را با قامت معتدل و روی نورانی و دماغ کشیده و سایر شمایل مهدویه علیه آلاف سلام و تحیه دیدم به طوری که در آن حال اگر خود را قاطع به اینکه او همان جناب بود نگویم و ندانم ظان به ظن متاخم بعلم میدانم و میگویم.
و پس از مشاهده این واقعه آن شمایل و صورت را در خاطر خود سپرده بودم و به مخاطره آن خود را مسرور و تسلی خاطر می نمودم تا آنکه وارد نجف اشرف گردیدم اتفاقاً در روزی از روزها، مشرف به زیارت قبر مطهر امیرالمؤمنین (علیه السلام) و دخول حرم شریف آن حضرت بودم. در اثنای عمل زیارت چشمم به سمت بالای سر افتاد. ناگاه همان شخص را در بالای سر مطهر دیدم ایستاده و مشغول سلام یا آنکه دعا بود.
به جانب او شتافتم. اجتماع زوار مانع گردید از آنکه خود را به زودی به او برسانم و گویا در اعضای خود هم فتوری از حرکت و سرعت مشاهده نمودم. بالاخره بعد از حرکت و وصول به بالای سر، او را ندیدم و بعد از سیر حرم و سایر اماکن و مواضع حرم شریف و ملحقات آن، از برای یافتن مأیوس برگردیدم.

مادری صالحه

روز پنجشنبه چهاردهم ربیع الثانی سال هزار و سیصد هجری شخصی از افاضل احباب که موصوف و مزین به آداب فلاح بود اینجانب را به شرف قدوم خود فایز نمود و در اثنای مکالمات، سخن به این مقامات کشید و قصه بعض از اشخاص که خدمت امام زمان (علیه السلام) مشرف شده بودند مذکور گردید آن شخص هم گفت:
مرا مادری بود کامله که از غایب صلاح و تقوی در میان اهالی آن ولایت معروفه بود و اهل آن ولایت از زن و مرد نظر به حسن ظن به ایشان در مهمات امور خود رجوع به او می نمودند و طلب دعا در حاجات و شفای مرضی و سایر مهمات از او میکردند و فایده میبردند و نظیر بعض این وقائع (یعنی مشرف شدن خدمت حضرت امام زمان (علیه السلام)) از او در میان مردم معروف بود و من هم مکرر از او پرسیدم و تفصیل را شنیدم و خود هم به صدق و وقوع آن واقعه قاطع هستم زیرا که صدق و صلاح او نه به طوری بود که هر کس آن را بداند احتمال خلاف در اقوال او بدهد.
حقیر از ایشان خواستم که این واقعه را بخط خود بنویسد و بفرستد که در این کتاب درج شود قبول نمود و صورت این نوشته را روانه نمود که: زنی صالحه معروفه به تقوی و طهارت دامن از اهل آمل مازندران گفت که: هنگام عصر پنجشنبه به زیارت اهل قبور که در مصلی که مکانی است در آمل معروف رفتم و بر بالای قبر برادرم نشستم بسیار گریستم که ضعف بر من مستولی گردید و عالم به نظرم تاریک شد پس برخواستم و متوجه زیارت امام زاده جلیل القدر امام زاده ابراهیم شدم.
ناگاه در اثنای راه در پهلوی رودخانه که در آنجا هست از طرف آسمان و اطراف هوا انواری را به الوان مختلفه چون زرد و کبود و زنجاری و سایر الوان دیگر مشاهده کرده که در مکانی متموج و صعود و نزول می نماید قدری پیش رفتم دیگر آن انوار را ندیدم و لکن مردی را دیدم که در آن مکان نماز میکند و در سجده می باشد با خود گفتم باید این مرد یکی از بزرگان دین باشد و باید من او را بشناسم پیش از آنکه مفارقت کنم، پس پیش رفتم و ایستادم تا آنکه از نماز فارغ گردید بر او سلام کردم.
جواب داد. پس عرض کردم شما کیستید. متوجه من نشد الحاح و اصرار نمودم.
فرمود: تو را چه کار، به تو که دخلی ندارد، من غریبم.
او را قسم دادم بعد از آنکه قسم بسیار شد و به عترت اطهار رسید فرمود که:
من عبدالحمید هستم.
عرض کردم اینجا به چه کار تشریف آورده اید؟
فرمود: به زیارت خضر.
عرض کردم که خضر کجا هستند.
فرمود: قبرش آنجا است و اشاره به سمت بقعه ای کرد که نزدیک به آنجا بود و معروف است به قدم گاه خضر نبی (علیه السلام)(60) و در شبهای چهارشنبه در آنجا شمع بسیار روشن می نمایند.
عرض کردم میگویند که خضر (علیه السلام) هنوز زنده است.
فرمود که این خضر نه آن خضر است بلکه این خضر پسر عموی ما است و امام زاده است.
با خودم خیال کردم که این مرد بزرگی است و غریب. خوب است او را راضی کرده و به خانه برده مهمان باشد. دیدم از جای خود برخاست که تشریف ببرد و لبهای او به دعائی متحرک بود، گویا بر من الهام شد که این حضرت حجت (علیه السلام) است و چون می دانستم که آن حضرت بر گونه مبارک خالی دارد و دندان پیش او گشاده است از برای امتحان و تصدیق آن خطور و گمان به صورت انورش نظر کردم. دیدم دست راست را حایل صورت کرده. عرض کردم نشانه ای از شما می خواهم. فی الحال دست مبارک را به کنار برده، تبسم فرمودند هر دو علامت را مشاهده کرده خال و دندان را چنان دیدم که شنیده بودم. یقینم حاصل شد به آنکه همان بزرگوار است. مضطرب شدم و گمان کردم که آن حضرت ظهور فرموده. عرض کردم قربانت گردم کسی از ظهور شما مطلع شد.
فرمود هنوز وقت نرسیده و روانه گردید از غایت دهشت و اضطراب دست و پا و سایر اعضایم گویا از کار ماند، ندانستم چه بگویم و چه حاجت بخواهم این قدر شد که عرض کردم فدایت شوم اذن بدهید که پاهای مبارکتان را ببوسم پای مبارک را از کفش بیرون آورده بوسیدم گویا کف پای مبارکش هموار بود و مانند پاهای متعارف پست و بلند نبود.
پس براه افتادند هر قدر تأمل کردم، از دهشت خود و تنگی وقت از حوائج خود که داشتم چیزی بخاطرم نیامد، مگر آنکه عرض کردم آقا آرزوی آن دارم که خدا به من پنج نفر اولاد بدهد که به اسامی پنج تن آل عبا آنها را نام گذارم.
در بین راه دستهای مبارک خود را بالا کرد به دعا و فرمود: ان شاء الله. دیگر هر چه سخن گفتم و التماس نمودم اعتنائی نفرمودند تا آنکه داخل آن بقعه مذکوره شدند و مرا مهابت او و دهشت مانع گردید از آنکه داخل آن بقعه شوم. گویا راه مرا بستند و خوف مستولی گردید و می لرزیدم و می ترسیدم تنها بر در بقعه که زیاده از یکدر نداشت ایستادم که شاید بیرون آیند طولی کشید و بیرون نیامدند اتفاقاً در آن اثنا زنی را دیدم که می خواهد به آن قبرستان برود او را نزد خود خوانده خواستم که با من همراه شود در دخول بقعه اجابت نموده داخل شدیم. کسی را ندیدیم و از بیرون و درون هر قدر نظر کردیم، اثری ندیدیم با آنکه آن بقعه مدخل و مخرجی دیگر غیر از دری که من ایستاده بودم نداشت.
از مشاهده این غرایب حالم دگرگون گردید و نزدیک به آن شد که حالت غشی عارض شود لهذا مرا به خانه رسانیدند پس در همان ماه به برکت دعای آن حضرت، به محمد حامله شدم، بعد به علی، بعد به فاطمه، بعد به حسن، و پس از چندی حسن فوت شد بسیار دلتنگ شده الحاح و استغاثه کردم تا آنکه حسن را دیگر بار بعلاوه حسین توام و به یک حمل حامله شدم. بعد از آن، عباس نام هم، علاوه شد.
این بود بیان آن واقعه از قراری که از آن زن صالحه مکرر شنیدم و چون مقرون بقراین صدق بود از صلاح و تقوی و استجابت دعا در باب اولاد با اخبار به این واقعه قبل از ولادت آنها به دیگران و موافقت آن اخبار با ولادت آنها جازم و قاطع به آن گردیدم و العلم عندالله
و وقوع این واقعه در سال هزار و دویست و پنجاه و یک هجری بود و وفات آن زن صالحه در هزار و دویست و هشتاد و چهار یا هشتاد و پنج هجری واقع گردید. و الله العالم.