کاروانی با سیزده کجاوه

محبوبه زارع

کجاوه هفتم: همگام با امام صادق (علیه السلام)

شناس نامه حضرت ام فروه (علیها السلام)
نام: ام فروه
کنیه: ام قاسم
نام پدر: قاسم
نام مادر: اسماء
نام همسر حضرت امام محمد باقر (علیه السلام)
تعداد فرزندان: دو پسر
محل دفن: بقیع
هشتاد و سه سال از هجرت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گذشته است. هفرهمین روز ربیع الاول است و تو در آستانه مادر شدن! گاهی وقت ها، درد چنان، جسم انسان را در هم می پیچاند که قدرت فکر کردن را از او می گیرد. اما بعضی مواقع در حین درد، زیباترین خاطرات بر انسان مرور می شود. مثل الآن تو. مردم مدینه دوست داشتند. و به پدرت قاسم بن محمد احترام ویژه ای می گذاشتند. کسی در مدینه نیست که محمد بن ابی بکر را نشناسد و یا از آوازه بلند او در دفاع از حریم علوی علیه السلام بی خبر باشد. امیرالمؤمنین بارها فرموده بود که محمد بن ابی بکر از ماست. و تو یکی از شایسته ترین نوادگان محمد هستی. شاید خدا می خواست روزگار چنان به گردش در آید تا عاقبت بین نوادگان علی علیه السلام و محمد بن ابی بکر پیوندی خانوادگی بسته شود. تا جمله علی علیه السلام به حقیقت درآید که: محمد از ماست.
روزی که پدرم امام باقر علیه السلام به دوران بلوغ و تکامل پانهاد، آن قدر پروانه وار دورش چرخیدند و پدر بزرگ چنان عاشقانه و پدرانه از او پرسید: پسرم! برای ازدواج چه کسی را در نظر داری؟! پدر، بی هیچ واسطه و حریمی، صادقانه فرمود: فاطمه، دختر قاسم؛ را برایم خواستگاری کنید!
شوقی بی نظیر جان پدر بزرگ را تسخیر کرد. چیزی نگذشت که تو با لباس عروسی پا به خانه پدری نهادی. زنان عرب، زن بودن را در خانه داری و تربیت فرزند خلاصه می کردند. اما تو، هر چه باشد، با فرهنگ فاطمی علیها السلام الفتی دیرینه داری. خوب می دانی که اسلام به زنانی گسترده و اندیشمند، به مادرانی عمیق و وسیع نیازمند است. از سویی خود را تشنه ای دیده ای بر کنار چشمه ای جوشان. نه. نمی توانی فرصت را از دست بدهی. در انجام کارهای خانه و امور روزمره چنان سریع و بی درنگ عمل می کنی که تنها به فکر ذخیره فرصت برای آموختن هستی... و پدر که خوب تو را شناخته و به عطش آموختنت آگاهی یافته، سفره علوم کامله اش را مقابل تعقل تو پهن می کند و سخاوتمندانه تو را به مهمانی می نشاند.
روزها و شب ها در جهاد علمی تو می گذرد. چشم بر هم می زنی و خود را سرآمد زنان عرب می بینی. به گونه ای که در دانش زمان خود به نبوغی عجیب دست یافته ای! تو در سنگر علم، بهترین هم رزم پدر هستی. برای همین است که پدر احترام ویژه ای برای تو قائل است. کار به جایی می رسد که تو، بی واسطه به نقل روایت می پردازی. و شاگردان ولایت، به روایات تو استناد می کنند. مادر!... آیا درد را احساس نمی کنی؟! تا تولد من چیزی نمانده... و من تو را نه به این خاطر که چون هر انسان زنده ای به سایبان مادری نیازمند باشم، بلکه به دلیل آسمانی که از سینه ات منتشر است؛ می پرستم. پرستش عبدی، عبد را... یعنی پناه می آورم به آغوش بیکرانت. اینک همهمه ای در خانه بر پا می شود. پدر از شوق، بی تاب است و مژده میلاد من در خانه می پیچد. زنان قابله، خوی می دانند که من نیز مانند دیگر ائمه تولدی آسمانی داشته ام و آنان در به دنیا آوردن من، نقشی نداشنه اند...
پدر در گوشم اذان و اقامه می گوید و تو آرام سر بالین راحت می نهی. در حالی که باز هم به اسرار آسمانی می اندیشی. اما پلک هایت سنگین می شود و آرام به خواب می روی...
... مادر! شاید کسی نتواند به درک این مطلب برسد؛ اما من بی پرده می گویم که از همان ابتدای آمدنم، به این باور رسیدم که تو زنی از تبار افلاک هستی... از جنس آسمان... بی جهت نیست که بارها و بارها، همه جا از تو سخن گفته ام که: مادرم بانویی از مؤمنان، دارای یقین و از نیکوکارانی است که خدا در موردشان می فرماید: خداوند اهل احسان را دوست می دارد.... دوست دارم همه ج فریاد بزنم که فضایل فاطمی علیها السلام در تو به شکوفایی رسیده است. مادر! تو چراغ خانه کودکی ام بوده ای و تنها سرمایه زندگی ام... .
سال ها می گذرد و من، مثل پدرانم در غربت محزون خاک سر فرو می برم؛ که ما را برای تنهایی آفریدند و تنهایی را برای ما. امروز در کلاس درس خود، به شاگردانی که عطش علم، جانشان را مشتعل داشته می نگرم، و بیش از پیش احساس تنهایی می کنم. ناخودآگاه دلم بهانه بقیع را می گیرد. بقیع، راز اشک های شبانه را خوب می فهمد. هرگاه دلم از این دنیای بی سامان می گیرد به آغوش مزارت پناه می آورم. امشب نیز دلم هوای ناله های شبانه در کنار آرامگاه تو را دارد مادر! با من حرف بزن! با آن علوم افلاکی ات، از آسمان بگو... هر چند پدر، پیش از تو و بیش از تو درهای حکمت عالم را بر من گشوده است. اما انسان مقابل مادر، همیشه احساس کودکی می کند. با وجود این، من می دانم که چه اندازه از معارف الهی سرشار بوده ای و چه آشنایی عمیقی با آداب اسلام پیدا کرده بودی... یادت هست، کسایی بر تن داشتی و با وقار همیشگی ات به دور کعبه مشغول طواف بودی. طوری حرکت می کردی که کسی تو را نشناسد. آن گاه با دست چپ حجرالاسود را زیارت می کردی. مردی آن گوشه ایستاده بود. ناگاه متوجه حرکت تو شد. رو به تو کرد و گفت: ای کنیز خدا! خطاکردی در سنت و آداب... نباید با دست چپ زیارت می کردی! بی درنگ، با علم لدنی خود، قاطعانه جواب دادی: همانا ما از خاندانی هستیم که از علم شما بی نیازند!
چگونه در این بقیع خاموش به مرور خاطرات تو بنشینم و صبور باشم. آه!... صبر!... چه واژه سهمگینی! یادم نمی رود، یک بار از پدر نقل روایت می کردی و فرمودی که پدرت به من گفت: ای ام فروه! من در هر شبانه روز هزار بار برای گناه کاران امت از خدا طلب آمرزش می کنم، زیرا ما با دانایی بر مصائب خود صبر می کنیم. ولی آنان صبر می کنند بر چیزی که از آن بی خبرند!. حالا که فکر می کنم، می بینم چه نکته عظیمی را از میان آن همه فرموده های زیبای پدر به من منتقل کرده ای. چه صبری می خواهد که ندانی چه شود و صبوری کنی. اما صبر دشوارتر آن است که تنها و خسته در بقیع مصائب، کنار مزاری زانو بزنی. خصوصا اگر بقیع، این جا باشد و مزار، کاشانه جاودان مادر! مادر! در این تنهایی تاریک به خلوت تو پناه آورده ام. پذیرایم باش که به آغوش آسمانی ات دل بسته ام.

کجاوه هشتم: همگام با امام کاظم (علیه السلام)

شناس نامه حضرت حمیده (علیها السلام)
نام: حمیده
القاب: مصفاه، سیده الاماء و لؤلؤه
کنیه: ام محمد
نام پدر: صاعد
ملیت: از اهالی مغرب (حدود آفریقا و اندلس)
نام همسر: حضرت امام جعفر صادق (علیها السلام)
تعداد فرزندان: سه پسر
محل دفن: مدینه
آن روز پدر سخن وسیعی می شود؛ آن هم چه روزی و عجب سخنی! پدر بزرگ رو به پدر می فرماید: ... حمیده سید و سرور کنیزان است. مثل شمش طلا از پلیدی ها پاک و مبراست. همواره فرشتگان او را برای تو محافظت می کردند تا به دستت رسید و این کرامتی است از ناحیه خداوند باشوکت و والامرتبه!
پدر از همان جا چنان وسعتی در روح پاک و مقدست می یابد که امتداد نور ولایت را در دامن تو به شهود می رسد. و به این ترتیب تو به همسری پدر در می آیی. نمی دانم. مادر! نمی دانم چرا در این مزار خاموش مدینه، که کنار تربت مهربانت نشسته ام، بی اختیار، آغاز زندگی ات را در ازدواج تو یافته ام. می خواستم از همان روز اول حضورت را در عالم خاک به تماشا بنشینم. اما همین که پای مزارت زانو زدم، تو را کنار پدر یافتم. با خستگی جان فرسایی به مدینه رسیده ای. چند روز پیش ابن عکاشه اسدی به منزل پدر بزرگ رفت و در محضرش نشست. ابن عکاشه گفت: چرا پسرتان جعفر علیه السلام را داماد نمی کنید؟! کیسه ای سربسته و مهرزده جلوی پدر بزرگ بود. او در حالی که به کیسه اشاره می کرد، فرمود: به زودی از اهالی بربر، برده فروشی به این جا می رسد و در منزل میمون سکونت می کند. با این کیسه پول از او کنیزی می خرم.
و حالا امروز دوباره ابن عکاشه در محضر پدربزرگ زانو می زند. پدربزرگ می فرماید: می خواهی در مورد برده فروشی که گفتم خبری بدهم؟ اکنون او آمده است. نزد او بروید و با این کیسه پول از او کنیزی بخرید. ابن عکاشه به همراه دوستانت به نزد برده فروش می آید و در مورد برده ها از او می پرسد. برده فروش در جواب می گوید:
- هر چه برده داشتم، فروختم. مگر دو کنیز بیمار که یکی از دیگری بهتر و زیباتر است.
- آنها را بیاور تا ببینم.
مرد برده فروش دو کنیز بیمار را مقابل آنها قرار می دهد. ابن عکاشه می پرسد: کنیز بیمار را به چه قیمتی می فروشی؟
- به هفتاد دینار.
- در حق ما بزرگواری کن و تخفیف بده!
- کمتر از هفتاد دینار نمی فروشم!
دوست ابن عکاشه می گوید: این کنیز را در ازای پولی که در این کیسه سر به مهر است. نمی دانیم چقدر است، می خریم!
پیرمردی شاهد ماجراست. می گوید: مهر کیسه را بگشایید و پول های آن را بشمارید!
برده فروش حرف او را قطع می کند و با جدیت می گوید: نه! این کار را نکنید! چون اگر از هفتاد دینار یک حبه هم کمتر باشد، کنیز را نمی فروشم!
به اصرار پیرمرد در کیسه را می گشایند و پول ها را می شمارند. با نهایت حیرت و شگفتی مشاهده می کنند که دقیقا هفتاد دینار طلاست. کنیز را می خرند و به محضر پدربزرگم می آورند.
چه صحنه زیبایی. وقتی پدربزرگ، امام باقر علیه السلام باشد و منیز تو. یعنی مادر پاکدامن من! پدر نیز کنار پدربزرگ نشسته و مؤدبانه و شرمگین به زمین نگاه می کند. همین که ابن عکاشه و همارهانش وارد جلسه می شوند، امام سربلند می کند و از حوادثی که هنگام خرید تو روی داده خبر می دهد م همه در حیرت می مانند. ولی برای هیچ کس این حیرت ها تازگی ندارد. از وقتی امام خود را دیده اند با این کرامات قدسی روبه رو بوده اند. ولی برای تو تازگی هایی وجود دارد. امام رو به تو با مهربانی نامت را می پرسد. پاسخ می دهی: حمیده. پدربزرگ با تبسمی زیبا می فرماید: تو در دنیا پسندیده ای و در آخرت ستایش شده. سپس می پرسد: آیا دوشیزه ای یا زنی بیوه؟! جواب می دهی: دوشیزه ام ای آقا!. پدربزرگ سری تکان می دهد و برای این که حقیقت تو را به گوش تاریخ برساند، می فرماید: چگونه دوشیزه ای؟ در حالی که کسی که به دست برده فروشان بیفتد، او را فاسد می کنند. سر به زیر می اندازی و می گویی: برده فروش نزد من می آمد و هم چنان که شوهری با زنش می نشیند، می نشست. اما خداوند پیرمردی را بر او مسلط می کرد و چندان سیلی به صورتش می زد که از نزد من برمی خاست!.
پدر بزرگ رو به پدر می کند و این چنین سکوت شرمگینانه او را می شکند: ای جعفر! او را برای خود بگیر. که بهترین اهل زمین، یعنی موسی بن جعفر علیه السلام - یعنی من - از او متولد می شود.
به این ترتیب دست های خسته و پریشان تو در دست مهربان و جان بخش پدرم قرار می گیرد و این تازه آغاز زندگی ولایی توست. این که در همه زندگی با خدا مرتبط بوده ای و از عشق الهی سرشار، حقیقتی انکارناپذیر است. اما عرفان و تجلی روحانی تو از همین امروز آغاز می شود. آه. مادر! چه آغاز روشنی! امروز که به بی سامانی خود می اندیشم، ناخود آگاه روزگار پریشان تو را در خویش مرور می کنم. من در این زندان های ممتد، در این غربت طولانی، سال هاست که با خدای خویش عجین شده ام و تنها مونس خود را ذات کبریایی اش قرار داده ام. این سقف بلند زندان، از عروجی نامتناهی مرا بشارت می دهد. اما تو در کنار پدر، در کنار دانش وسیع جعفری علیه السلام ، مکتب تشیع را درک کرده ای و با روح حقایق گره خورده ای. علم لدنی پدرم امام صادق علیه السلام ، جهان را تسخیر می کند و تو که از همگان به او نزدیک تری، با عطشی می رسی که در کلاس پدر، جزء بهترین هایی.
پدر گاهی به زنان دستور می دهد که مسائل و احکام شرعی را از تو سؤال کنند و به تو رجوع نمایند. امروز را در این دفتر خاطرات به یاد می آوری؟! عبدالرحمان بن حجاج، از فقهای مکتب پدر، از او می پرسد: طفلی همراه ماست. می خواهیم حج او را به جا آوریم. چه کنیم؟! و پدر با اطمینان بلندی که از علوم و معرفت تو دارد، می فرماید: مادر آن طفل را به حضور حمیده ببرید تا از او بپرسد با کودکش چه کند. مادر نزد تو می آید و سؤال های او را به کامل ترین شیوه پاسخ می دهی. می فرمایی: وقتی روز ترویه شد، لباس را از تن طفل خود درآورد و او را غسل بده؛ همان گونه که محرم لباس های خود را درمی آورد. سپس از طرف او نیت احرام کن و سپس او را در مواقف قرار ده و روزی که یوم النحر شد از طرف او رمی جمرات کن و سرش را بتراش و او را زیارت ده. سپس خادم را ببر تا او را گرداگرد بیت الله و میان صفا و مروه طواف دهد. و اگر هدی نباشد، ولی او - اگر حج تمتع به جا می آورد - از سوی وی روزه بگیرد!
خبر فتوای تو به گوش پدر می رسد و او با تبسمی آرام سر تکان می دهد. چه زیباست که این چنین مورد تأیید ولایت باشی. یادت هست زمان تقسیم حقوق بیت المال مردم مدینه، پدر تو و مادربزرگ خوبم ام فروه را مأمور این کار می کرد؟ پا به پای پدر در مسائل معنوی و روحانی رشد می کنی. حالا به من حق می دهی که تولد تو را در ازدواجت جست و جو کنم؟ پس از این پیوند مقدس، زندگی آرام و با محبت شما آغاز می شود. این که چقدر عاشقانه پدر را دوست داری عجیب تر از عشق آسمانی پدر نسبت به تو نیست. تو در نظر پدر دوست داشتنی ترین بانوان هستی. مدتی در همین اوضاع بسامان می گذرد تا آن که در خود احساس حضور مرا پیدا می کنی. با گروهی از اصحاب پدر به زیارت خانه خدا مشرف می شوی. در راه به روستای ابواء می رسید. برای صرف غذا کاروان کوچکتان توقف می کند. پدر برای همسفران غذایی خوش مزه تدارک می بیند. در حین غذا خوردن، فرستاده تو به سوی پدر می آید و می گوید: بانو را درد زایمان فراگرفته است و می گوید اثر وضع حمل در من ظاهر شده. فرموده بودی که وقتی چنین شود تو را خبر کنم که این فرزند با دیگران فرق دارد. پدر با شنیدن این پیغام، شادمان و مسرور از جای برمی خیزد و نزد تو می آید. آن گاه با خوش حالی مضاغف به سوی دوستان برمی گردد. اصحاب می گویند: خداوند همیشه لبانتان را خندان و چشمانتان را روشن گرداند. حمیده خانم چه کرد؟ می فرمایی: خداوند به من پسری عطا کرد که بهترین اهل زمان خویش است. مادرش مطلبی در مورد او به من گفته که من آگاه ترم. اصحاب با اشتیاق می پرسند: فدایت شوم! حمیده خاتون چه مطلبی را گفته است؟!
پدر را سراسر شور و اشتیاق در برگرفته. سکوت هیجان آمیز یاران را می شکند: حمیده گفت: وقتی نوزاد متولد شد سرش را به سوی آسمان بلند کرد. دست هایش را بر زمین گذاشت و شهادت داد که لا اله الا الله به حمیده گفتم که این نشانه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و امامان پس از اوست!. ابوبصیر از میان یارانت با هیجانی شگفت می پرسد: فدایت شوم، آن نشانه چیست؟ پدر می فرماید: ای ابابصیر! آن نشانه این است که در شبی که نطفه جد من بسته می شد، فرشته ای نزد پدر جدم آمد و جامی آورد که در آن شربتی از آسمان بود؛ سفیدتر از شیر و شیرین تر از عسل و سردتر از یخ. جرعه ای از آن را به او نوشانید و دستور داد تا مجامعت کند. هم چنین در وقت بستن نطفه پدرم، آن فرشته از شربت برای جدم آورد. شبی هم که نطفه این نوزاد بسته می شد. همان فرشته نزد من آمد. پس بشناسید و بدانید که او پس از من امام امت و نطفه هر امامی از آن شربت آسمانی است که گفتم!
پدر پس از تولدم، ولیمه می دهد و سه روز از مردم مدینه پذیرایی می کند. خدای من! مدینه! چقدر دلم برای خاک دوست داشتنی مدینه پر می زند. مادر! بهانه زیارت مزار صمیمی تو را دارم. در این زندان تاریک هارون، به مرور تو نشسته ام. وقتی دلتنگی های دنیا بر من فشار می آورد، ناخود آگاه عزیزترین ها برایم تداعی می شوند و تویی که از همگان عزیزتری. روزگار با فرازو نشیب های تکراری خود می گذرد و من با امیدی بی انتها به آن سوی این زندان می اندیشم. به گستره ای که به حقایق تشنه است و وسعت لایتناهی اسلام را می طلبد. از تو آموخته ام صبر را. درست مثل فاطمه علیها السلام . دل به بیکرانه های وجود می سپارم و به دامان مریمانه ات سوگند می خورم که تا کنون جز عشق یگانه دوست چیزی آرامم نکرده است. پس دفتر خاطرات تو را می بندم و به خلوت گاه عاشقانه خود پناه می آورم. باشد که پس از این زندان تاریک، رهایی ابدی برای دینم رقم بخورد و تا رسیدن به این آرزوی عظیم، مرا دعا کن که سخت به دعای مادر محتاجم.

کجاوه نهم: همگام با امام رضا (علیه السلام)

شناس نامه حضرت نجمه (علیه السلام)
نام: نجمه
القاب: شقراء، خیزران و المرسیه
کنیه: ام البنین
ملیت: از مردم شمال آفریقا یا مغرب
نام همسر: حضرت امام موسی کاظم (علیه السلام)
تعداد فرزندان: یک پسر و یک دختر
محل دفن: مدینه
مادر بزرگ، خواب عجیبی دیده است. اما چیزی به پدر نمی گوید. هشام ابن احمد در خانه ماست. اخبار روز را مطرح می کند. پدر در اندیشه فرو رفته است. ناگهان رو به هشام می گوید: شنیده ام کسی از اهل مغرب به مدینه آمده! آیا تو هم خبر داری؟! هشام می گوید: من چنین چیزی نشنیده ام!... پدر قدم زنان با هشام حرف می زند: چرا. خبر درست است. مردی به مدینه آمده... بیا به سوی او برویم!
پدر و هشام سوار بر اسب، به سوی بازار برده فروشان حرکت می کنند. مادربزرگ هم چنان به خواب خود می اندیشد. کنیزان و غلامان بسیاری درمعرض فروش اند. پدر نه کنیز را می بیند. اما هیچ کدام را نمی خرد. رو به مرد برده فروش، می فرماید: کنیز دیگری را بیاور! مرد تاجر می گوید: کنیز دیگری ندارم! پدر اصرار می کند و با اطمینان می گوید: داری! همان را بیاور! مرد امتناع می کند: به خدا سوگند دیگر ندارم، مگر یک دختر بیمار! پدر، محکم تر از پیش می فرماید: همان را بیاور!.
مرد تاجر جوابی نمی دهد و مشغول کار خود می شود. پدر به خانه برمی گردد. روز بعد هشام را می فرستد و به می فرماید: برو و آن کنیز بیمار را به هر قیمتی گفت، خریداری کن! هشام نزد تاجر می آید و پیغام امام را می رساند. تاجر با قیمتی بسیار بالا، حاضر به فروش می شود. اما قبل از آن می پرسد: شخصی که دیروز با تو بود، که بود؟! هشام جواب می دهد: مردی از بنی هاشم! با شنیدن نام قبیله بنی هاشم، برقی در چشمان مرد می درخشد. با اشتیاق بیشتر می پرسد: از کدام سلسله بنی هاشم! هشام سری تکان می دهد و می گوید: بیش از این چیزی نمی دانم! اما مرد تاجر که مدتی است بار سنگینی را بر دوش خود احساس می کند، شروع به صحبت می نماید: ای مرد! بدان که من این کنیزک را از دورترین شهرهای مغرب خریده ام. روزی زنی از اهل کتاب، این کنیزک را همراه من دید و پرسید که او را از کجا آورده ای؟ گفتم که او را برای خود خریده ام. زن گفت: نه. تو لایق این کنیز نیستی. او باید نزد بهترین اخل زمین باشد. و وقتی چنین شود، از او پسری به دنیا می آید که اهل مشرق و مغرب اطاعتش می کنند!
به این ترتیب، هشام، تو را به خانه پدر می برد. از لحظه ورودت به خانه، مادربزرگ احساس غریبی پیدا می کند. چیزی در دلش غوغا می کند. آری درست است. حالا زمان آن رسیده که خواب خود را با پدر در میان بگذارد. پدر را صدا می کند: من در خواب پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم را دیدم که به من فرمود؛ این کنیز را به همسری فرزندت موسی بن جعفر علیه السلام درآورد که به زودی برترین انسان روی زمین، از او متولد می شود! مادر بزرگ توجه عجیبی به تو دارد. علوم و معارف الهی را به صورت کاملا اختصاصی به تو می آموزد. و تو را در کلاس اخلاق فاطمی علیها السلام تربیت می کند. آن چنان با اراده و مستعد پیش می روی که در کوتاه ترین زمان، پله های کمال و تعالی را سیر می کنی، تا به عروج مطلوب نزدیک می شوی... و تو نیز، احترام ویژه ای برای مادربزرگ قائل هستی! به گونه ای که هرگز مقابل او نمی نشینی، حتی اگر ساعت ها به طول بیانجامد، مقابل مادربزرگ ایستاده می مانی. روزی دیگر، پس از مدتی حشر و نشر در دامان مادربزرگ، او آهسته پدر را صدا می زند. تو در سجده نمازت غرق هستی و از دنیا رها شده ای. مادر بزرگ رو به پدر می فرماید: موسی! من کنیزی بالاتر از نجمه ندیده ام. با او ازدواج کن که خداوند نسل پاکی به تو خواهد بخشید!
یازدهم ذی القعده سال 148 هجری است. هنوز یک ماه از شهادت پدربزرگ نگذشته، هنوز داغ امام صادق علیه السلام بر دل های شیعه مشتعل است که من در بیت النور تو، زندگی را سلام می دهم. به آفرینش رو می آورم و به دنیا پا می گذارم. در آغاز تولدم، اندوهی جان سوز در سینه پدر و تو فوران دارد. این که یادتان می آید، پدربزرگ چقدر آرزوی دیدن مرا داشت. اما خداوند آسمان را برایش مقدر کرده بود. یادت هست، روزهای اول تو سنگینی حمل را در خود احساس نمی کردی. اما وقتی به خواب می رفتی، صدای تسبیح و تهلیل می شنیدی. موضوع را با مادربزرگ در میان گذاشته بودی و او تو را به وجود من بشارت داده بود... اکنون به لحظه های تولد من نزدیک می شوی. لحظه های سبز مادری! همه چیز به سرعت اعجاز می گذرد. به دنیا پا می گذارم. دست هایم با قدرت خدایی، بر زمین قرار می گیرد و سرم به سوی آسمان بلند می شود. لب هایم به اذن پروردگار، به به تکلم گشوده می شوند. سخنی می گویم که تو متوجه مفهوم آن نمی شنوی. در همین لحظه پدر، نزد تو می آید و می فرماید: ای نجمه! کرامت پروردگار بر تو مبارک باد!
آن گاه مرا در جامه سفیدی می پیچی و به پدر می دهی. پدر در گوش راستم، اذان و در گوش چپم اقامه می گوید و آب فرات را در کامم می ریزد. سپس مرا در آغوش تو می نهد و می فرماید: فرزندت را بگیر که بقیه الله است در زمین و پس از من حجت خدا خواهد بود...
این گونه که تو مرا نوازش می کنی، و با چنین اشتیاقی که از چشمانت جاری شده، فرشتگان حق دارند مدهوش مانده باشند. روزی از مادربزرگ می خواهی: کمکم کن تا برای پسرم رضا علیه السلام دایه بگیرم! مادربزرگ می پرسد: مگر شیرت کم شده؟! و تو می فرمایی: دروغ نمی گویم. به خدا شیرم کم نشده ولی برای من نوافل و اورادی بود که به آنها عادت کرده ام ولی الآن به انجام آنها موفق نمی شوم. لذا کسی را می خواهم که مرا در انجام عبادات کمک کند!
تهجد و عبادت های پیوسته ات را مادربزرگ خوب درک کرده است. اما افسوس که زمان به این سرعن می گذرد و همه چیز درهم می ریزد. طوس را به همه غربت و پریشانی اش دوست دارم. اما مدینه را بیشتر. ای کاش می شد تا همیشه در دامان مادرانه ات، زیر سایه امام کاظم علیه السلام پرورش یافت. اما افسوس که دنیا در گذر است و جهان فانی. و سلام خداوند فناناپذیر بر عاطفه جاودانه ات، مادر!