فرهنگ تربیت

نویسنده : عباس اسماعیلی یزدی

گفتار دانشمندان:

ماکس مولر می گوید:
احساس غیر متناهی موجب تولد عقیده و دین می گردد.(216)
ژان ژاک روسو می نویسد:
راه خداشناسی منحصر به عقل و شکوک و توهمات او نیست، بلکه شعور فطری بهترین راه برای اثبات این موضوع است.(217)
وی در کتاب امیل می نویسد:
وجدان، غریزه فناپذیر خدایی، ندای آسمانی، راهنمای مطمئن افراد، نادان و محدود، اما هوشیار و آزاد، داور درستکار و نیک اندیش و ممیز نیک و بد است.(218)
همچنین می گوید:
به تمام ملل دنیا نظر بیندازید، تمام تاریخ ها را ورق بزنید، در بین تمام این کیش های عجیب و غریب و ظالمانه، در بین تمام این عادات و رسوم بی نهایت متنوع، همه جا همان اصول عدالت و درستی، همان قوانین اخلاقی، همان مفاهیم نیکی و بدی را خواهید یافت.
بنابراین در اعماق همه روح ها یک اصل فطری عدالت و تقوا یافت می شود که ما علی رغم قوانین و عادات، اعمال خود و دیگران را روی آن قضاوت می نماییم و خوب و بد آن را معلوم می کنیم. این اصل همان است که من وجدان می نامم.
راست بگو، آیا در دنیا مملکتی یافت می شود که در آن، پای بند بودن به ایمان و عقیده، حفظ قول، ترحم، خیرخواهی و جوان مردی جنایت باشد؟! آدم خوب منفور باشد و آدم بد محترم؟!.(219)
ای وجدان! از غریزه ملکوتی! ای صدای جاویدان و آسمانی! ای راهنمای مطمئن این موجودات نادان و کم عقل، توئی که عاقل و آزاد هستی، ای آنکه نیکی و بدی را بدون خطا قضاوت می کنی، توئی که انسان را به خدا نزدیک می نمائی، تو هستی که طبیعت او را نیک می گردانی و اعمال او را با قوانین اخلاقی وفق می دهی، اگر تو نبودی من در خودم چیزی حس نمی کردم که مرا فوق بهائم قرار دهد، تنها امتیازی که بر آنها داشتم این بود که به وسیله فهم نامرتب و عقل نامنظم خود گمراه شوم و از خطایی به خطای دیگر بیفتم.(220)
پروفسور هانری باروک می گوید:
وجدان اخلاقی یک واکنش ساختگی نیست، بلکه عمیق ترین عامل طبیعت بشری می باشد و اشخاص با وجود تظاهرات گوناگون، نمی توانند این وجدان را خاموش و نابود کنند. از آن گذشته، ثبات و پایداری خارق العاده وجدان اخلاقی، حتی در بیماری های شدید و در جریان جنون و تنزل روحی، و بقای وی پس از افسردگی پرتو خرد و هوش، بر اهمیت فراوان و مقام ارجمند آن در روح بشری گواهی می دهد.
پاره ای از دانشمندان از خود می پرسند: آیا وجدان اخلاقی محصول تعلیم و تربیت و مذهب نیست؟ ولی باید یادآور شد که در تشریفات سری بشر اولیه، آثاری برجسته از این وجدان به دست آورده اند، وحشت ها و استغفار قبایل اولیه، بر قدمت وجدان از همان آغاز کار بشر گواهی می دهد، انکار این واقعیت به مثابه آن است که از شخصیت بشری هیچ نفهمیم.(221)
و نیز می نویسد:
وجدان و مخصوصاً وجدان اخلاقی، ایستادگی اش زیاد است، حتی هنگامی که روشنائی آن چنان کم می شود که به نظر نمی آید، باز هم کم و بیش مراقب، و دل آگاه است. در آن دم که تجلی اش دشوار می گردد می تواند ناگهان از نو با پرتوی خیره کننده، درخشیدن آغاز کند.(222)
همچنین می نویسد:
به زعم فروید، انسان در حکم یک حیوان شروری است که تمایل طبیعتش، نفرت از نوع می باشد و هیچ گونه عامل محبت و مهری در او وجود ندارد، در صورتی که در عمل و واقع، مسلماً عوامل عاطفی در کار است. به علاوه انکار وجدان اخلاقی که روان کاوی به آن معرفت ندارد، در عمل، به بحران هایی منجر گردیده است.(223)
و نیز می گوید:
وجدان اخلاقی باید در یک جهت معین و به نحو عادلانه در خدمت نیکی و زیبایی فعالیت کند، و در عمل وجدان اخلاقی، یک نوع قضاوت در ارزش ها وجود دارد که چون ارضا شود صلح و سلامت روح و سعادت درونی به وجود می آورد...
حذف و اغماض از وجدان اخلاقی، رؤیایی بیش نبوده، و غیر قابل تحقق است، زیرا نادیده گرفتن این واقعیت، در واقع به منزله نابود ساختن قضاوت داخلی است که جزء لا ینفک انسان بوده، و چنین امری ممکن نیست، چه اگر فرض کنیم که حذف وجدان اخلاقی انسان ممکن باشد، و انسان فاقد این جنبه انسانی گردد، از انسان جز غولی وحشت زا و حیوانی درنده باقی نمی ماند، و هرگونه زندگی اجتماعی غیر ممکن، و در نتیجه منجر به این می شود که خودکامگی و استبداد موحشی در کار آید، و جامعه انسانی را تبدیل به اجتماعی از حیوانات نماید و در این حال، فرد خوشبخت نخواهد بود، بلکه برعکس در حضیض مذلت و خواری سقوط خواهد کرد....(224)
کانت فیلسوف معروف آلمانی که او را یکی از بزرگترین فلاسفه و در نبوغ، هم ردیف ارسطو و افلاطون می دانند، در فلسفه خود کتابی در عقل نظری و کتابی در عقل عملی دارد. در عقل عملی درباره اخلاق بحث کرده و معتقد است:
فعل اخلاقی یعنی فعلی که انسان آن را به عنوان یک تکلیف از وجدان خود گرفته، و کاری که وجدان گفته است آن را انجام دهد.
وی درباره وجدان و ضمیر انسان بسیار سخن گفته، و جمله ای بر لوح قبرش نوشته اند که گفته است:
دو چیز است که انسان را همواره به اعجاب در می آورد و هرچه آن را بیشتر مطالعه می کند شگفتی او بیشتر می شود:
آسمان پر ستاره ای که بالای سر ما قرار گرفته است.
وجدانی که در ضمیر و نهاد ما قرار دارد.
او بر مسأله وجدان اخلاقی تکیه کرده، و اخلاق را دستورهای صریح و قاطعی می داند که وجدان آدمی به انسان الهام می کند و می گوید:
مثلاً اگر از آنها بپرسیم: چرا انسان ها ایثار می کنند؟ چرا حق شناسند؟ چرا از عفو بیشتر لذت می برند تا انتقام؟ می گویند: همه اینها امر وجدان است و جز فرمان وجدان چیز دیگری نیست.
تمام فلسفه کانت نقد عقل عملی و عقل نظری است و در پایان به این جا می رسد که از عقل نظری کار زیادی ساخته نیست(225) و عمدتاً عقل عملی است که به وجدان می رسد. او می گوید:
وجدان یا عقل عملی که یک سلسله احکام و دستورات است، از راه حس و تجربه به دست بشر نرسیده، بلکه جزء سرشت و فطرت بشر است. مثلاً فرمان به راستگویی و کنار گذاشتن دروغگویی فرمانی است که قبل از آنکه انسان تجربه ای درباره راست و دروغ داشته باشد، وجود داشته است و فطری و مادر زادی انسان است و به حس و تجربه آدمی مربوط نیست، و این فرمانی است مطلق و به نتایج امور کاری ندارد.
مثلاً ما می گوییم: راستگو باش، و بعد برای آن استدلال می کنیم که اگر انسان راست بگوید مردم به او اعتماد می کنند. کانت می گوید:
وجدان اخلاقی به این نتایج کاری ندارد، عقل است که با مصلحت سر و کار داشته، همواره دنبال مصلحت می رود و احکامش همیشه مشروط است، به چیزی فرمان می دهد که بر محور مصلحت باشد، و همین که مصلحت منتفی شد، عقل نیز دست از فرمان و حکمش برمی دارد.
او می نویسد:
بشر با تکلیف های اخلاقی به دنیا آمده است. نیرویی در درون اوست که مرتب فرمان صدر می کند. هیچ کس در دنیا پیدا نمی شود که یک کار غیراخلاقی کرده، و تلخی پشیمانی را از آن نچشیده باشد.
این همان عذاب وجدان می باشد که یک حقیقت است....(226)
مثلاً انسان در حالی که غیبت می کند گرم است و از غیبت کردن لذت می برد، اما همین که این حال برطرف گردید، حالت تنفر از خویشتن را در خود می بیند و خود را ملامت و سرزنش می کند.

ج: عواطف

عواطف، گرایش ها و احساساتی است که توجه انسان را از خود به نفع غیر معطوف می دارد.
عواطف، استعدادی است فطری و از سرمایه های مهم آدمی است که در تربیت و کسب فضایل، نقشی اساسی ایفا می کند.
زندگی انسان از حرارت عواطف گرم می گردد. احساسات و عواطف انسانی، زندگی را غنی و پربار ساخته، آن را قابل تحمل نموده، از یک نواختی بیرون می آورد.
فداکاری ها، از خود گذشتگی ها، نوازش یتیمان، دستگیری بینوایان، مهر و محبت، عشق و دلسوزی، قدردانی و سپاسگزاری، صله رحم و ... همه و همه از احساسات و عواطف پاک انسانی سرچشمه می گیرد.
بسیاری از جنبش های مهم اجتماعی و حتی صلح و جنگ از عواطف و احساسات نشأت می گیرد.
عواطف و احساسات مجموعه ای از انفعالات، انجذابات و حالات ظاهراً متضاد با منافع شخصی است که اگر بر اساس منطق و روی میزان صحیح از آنها استقبال و پیروی گردد، نقش تعیین کننده ای در رشد و تعالی انسان خواهد داشت.
اگر نوازش یتیمی دل سوخته و محبت به بینوایی درمانده، آتش قهر الهی را فرو می نشاند، و اگر طوفان خروش و امواج سهمگین غضب، و خشم اعتراض - مردان بزرگ و قهرمانان توحید در دفاع از حقوق ستم دیدگان و اعتلای شرافت و مجد انسانها، آتش انقلاب را در توده های عظیم انسانی برای احقاق حق و درهم کوبیدن بنیان ظلم و فساد و تبهکاری شعله ور می سازد، و اگر پرواز معنوی انسان به یمن بال عشق و به برکت شور محبت میسر می گردد، تنها به خاطر وجود عواطف انسانی است که خالق مهربان در وجود انسان به ودیعه گذارده است.
در سایه غلبه عواطف بر غرائز، یکی از کمالات که در انسان به وجود می آید لطافت روحی است. رشد و پرورش عواطف در انسان از آن جهت که او را از عالم حیوانی دور می سازد و از شدت توجه انسان به خود می کاهد، موجب کاهش خشونت روحی شده، آدمی را به محور لطافت روحی نزدیک تر می گرداند و پیدایش این لطافت روحی، زمینه را برای برقراری ارتباط و پیوند قلبی با دیگران مساعد می کند.
عاطفه در مراحل اولیه بیشتر جنبه انفعالی و احساسی دارد، اما چون به مراحل بالاتری قدم می گذارد نظارت عقل و تدبیر در آن نقش اساسی ایفا می کند و در آن حال به کلی منزه از آفت خودخواهی می گردد، حتی مرزهای زمان و مکان را در هم می نوردد. تا آنجا که سرانجام عاطفه اعلایی که میل و گرایش به حق است بر همه عواطف سایه انداخته، به آنها جهت می بخشد.(227)
یک جامعه سالم و پرنشاط و پر تحرک، جامعه ای است که در آن عقل و عاطفه همراه و هماهنگ، هر کدام در جای خود در خدمت اهداف عالی انسانی قرار گیرند.
در جامعه ای که تنها عقل - و مولودش عدل - حاکم بوده، از خشم و مهر و از قهر و محبت اثری نباشد محیط زندگی سرد و خشک و بی روح است. فقدان عواطف، پیامدهای وخیمی را برای فرد و جامعه به بار می آورد. عقل، عدل، قانون، دانش و تجربه از ضروری ترین نیازهای یک جامعه سالم است، اما پای چوبین و لنگان یک جامعه بی احساس، عاجزتر از آن است که مرکبی راهوار و مناسب برای سیر انسان به سوی کمالات معنوی او گردد.
بر اساس تحقیقاتی که توسط برخی از مراکز علمی انجام گردیده، منشأ بسیاری از نارسایی ها، جرایم، اضطراب ها، بیماری های عصبی و روانی و برخی از امراض جسمی کمبود عاطفه است. منشأ بسیاری از شرارت ها و جنایات کودکان و جوانان و حتی سالمندان نیز کمبود محبت است.
کمبود محبت چه بسا موجب بیماری های روحی همچون بدبینی، نومیدی، زود رنجی، توقعات بی مورد، ناخرسندی از معاشرین و حتی امراض جسمی می شود.
و از آن سوی، اجتماع مبتنی بر احساسات و دور از خرد و عقل و میزان قابل دوام نبوده، زندگی در آن طاقت فرسا و حیات انسانی با آن غیر ممکن است. در چنین محیطی تمایلات و شهوات، یکه تاز میدان و فرمانروای مطلق خواهد شد. و در یک جمله چنانکه گفته اند:
قانون بی محبت لنگ است و محبت بی قانون کور و بی حساب.
امام رضا (علیه السلام) از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل می کنند که آن حضرت فرموده اند:
رأس العقل بعد الایمان بالله، التودد الی الناس و اصطناع الخیر الی کل (أحد) بر و فاجر.(228)
اساس و ریشه خرد بعد از ایمان به خدا، دوستی با مردم و نیکی کردن نسبت به همه افراد، چه خوب و چه بد است.
همان گونه که از این حدیث شریف ظاهر است، دوستی و خیرخواهی که پرتوی از احساسات و عواطف انسانی است برای عقل - که نیرویی حسابگر و چراغی است راهنما و روشنگر - به منزله سر، و حساس ترین عضو آن معرفی گردیده، و طبعاً لازمه فقدان آن - که حاکی از کاستی و یا فقدان عواطف در انسان است - اضمحلال و نابودی نیروی عقل خواهد بود.
پدران و مادران، معلمان، اساتید و دانشمندان امور تربیتی لازم است برای برخورداری این موهبت الهی از جایگاه و منزلت حقیقی، با توجه به مراقبت های دقیق همانند عقل و وجدان به رشد و پرورش صحیح آن پرداخته و برای احیا و حفظ این میراث گرانبها اقدامات ضروری را انجام دهند.
بررسی بیشتر این مبحث را نیز ضمن چند عنوان پی می گیریم:

تفاوت عواطف و عقل:

همانطور که گذشت تأمین سعادت انسان و سلامت و تحرک جامعه مستلزم هماهنگی، همدلی، همکاری و همیاری عقل با عواطف و احساسات است، و ضعف یا فقدان هر یک پویایی بلکه اصل حرکت فرد و جامعه را در مسیر تربیت - رشد و تعالی به مخاطره انداخته، موجب خسارات عظیم و جبران ناپذیری خواهد شد. در عین حال هر یک از این دو نیرو دارای ویژگی ها و خصایصی متمایز از دیگری است:
عقل هادی و راهنمای انسان به سوی کمال است.
حکم عقل بر استدلال و برهان مبتنی، و بر محاسبه و منطق استوار است.
عقل چراغی فروزان و حسابگری تواناست که انسان را از دیگر حیوانات متمایز ساخته، به یمن وجودش او را فرمانروای زمین قرار داده است.
و بالاخره عقل به منزله عالمی دقیق و قاضی عادلی است که در محیطی آرام و دور از هر گونه حب و بغض و شور و هیجان، در خدمت انسان قرار گرفته، خوب و بد را به او نشان می دهد.
در مقابل:
عواطف و احساسات؛ محرکی توانمند، قوه و بازویی پرتحرک، ترمزی قوی و عاملی بازدارنده و ملامت کننده ای پرخاشگر است.
عاطفه با محاسبه سر و کار ندارد، منطق نمی شناسد و با استدلال و برهان و مصلحت بیگانه است.
عاطفه نیرویی است برخاسته از کشش های محیط و واکنشی است نشأت گرفته از جاذبه های پیرامون انسان، که او را برای پاسخ گویی به این کشش ها و جاذبه ها تهییج کرده، بر انجام عکس العمل مناسب وامی دارد و کوتاهی و قصور او را در این امر مورد سرزنش و ملامت قرار می دهد.
و سرانجام، عاطفه سرشار از جنبش، هیجان، حرارت، دوستی و لبریز از عشق و مهر و شفقت است.
دل مادر آکنده از محبت فرزند است، و این علاقه تا اعماق وجودش نفوذ کرده، اما مهر او مبتنی بر منطق و محاسبه نبوده، برای این محبت وافر برهانی عقلی و استدلالی عملی در دست ندارد.
عاشق دلباخته، با برهان عاشق نگردیده، صغری و کبری و براهین عقلی نمی فهمد. او عاشق است و مجذوب، و سخن از مصلحت و منطق و استدلال با او به مثابه سنگ بر دیوار است.(229)