فرهنگ تربیت

عباس اسماعیلی یزدی‏

تفاوت وجدان اخلاقی و عقل:

عقل و وجدان اخلاقی که از حوزه ها و زمینه های مهم تربیت محسوب می گردد هریک، از امتیازات ویژه ای برخوردارند:
عقل برای قضاوت احتیاج به تنظیم مقدمات و بررسی و مطالعه دقیق دارد تا بتواند نظر خود را اعلام کند. ولی وجدان اخلاقی بی مقدمه و بدون فکر خوب و بد را تشخیص می دهد.
عقل در مسائل مختلف؛ سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، علمی، اخلاقی و تربیتی دخالت کرده، پس از رسیدگی حکم می نماید، اما وجدان اخلاقی مشعل فروزانی است که خداوند در باطن همه انسان ها برافروخته، تا تنها صفات خوب و بد اساسی را از یکدیگر تمیز دهد. از این رو در سایر مسائل قضاوتی ندارد.
عقل گاهی در تنظیم مقدمات و نتیجه گیری دچار اشتباه گشته، برخلاف واقع حکم می دهد، ولی وجدان اخلاقی همواره با واقع بینی قضاوت می کند.
اشتباهات گوناگون انسان معلول خطای عقل و حواس در تشخیص موضوعات است، ولی وجدان در قضاوت های خود کمتر دچار اشتباه می گردد. ممکن است اسرار جنایتی در پشت پرده خفا بماند و در محاکم قضائی معلوم نگردد، یا آنکه مجرم، قاضی را اغفال نموده، و حتی فرد بی گناهی را متهم و گرفتار نماید و خویشتن را از مجازات مصون نگاه دارد، ولی قاضی وجدان و فطرت پاک و سالم را نمی توان اغفال نمود، و در محکمه وجدان برخلاف واقع، خود را تبرئه کرد.
هیچ کس نمی تواند برای همیشه ندای وجدان را خاموش سازد. وجدان را نمی توان فریب داد، گرچه ممکن است افرادی در شرایط خاصی با نیرنگ ها و یا به خاطر قدرت تمایلات نفسانی، با فطرت خود مبارزه کنند و آن را در خود خفه نموده، جلو فعالیتش را بگیرند، ولی عمل آنان هرگز نمی تواند واقعیت فطری نوع بشر را از میان ببرد.
مثلاً تمایل جنسی یک غریزه و یک حقیقت فطری انکارناپذیر بشری است. در طول تاریخ افرادی پیدا شده اند - همچون مرتاضان هندی و تارکان دنیا در اروپا - که با این تمایل مبارزه کرده، تا جائی که بعضی از آنان در خود کمترین احساسی از تمایلات جنسی ندارند، اما آیا اینان با این عمل می توانند واقعیت فطری تمایل جنسی را در بشر انکار نمایند؟
کسانی که فطرت ایمانی و اخلاقی را در خود نادیده گرفته، و عمری با خواهش درونی خود مبارزه کرده، و خویشتن را بی دین بار آورده اند، هرگز نمی توانند فطرت ایمانی و اخلاقی را در بشر انکار نمایند.
برخی مانند فروید و پیروانش که منکر وجدان اخلاقی هستند، معتقدند تمایلات سرکوفته دوران زندگی و منهیات اجتماعی که در ضمیر و باطن آدمی انباشته شده، به نام وجدان اخلاقی نامیده می شود، اما اکثر دانشمندان گفتار او را مردود دانسته، و در تحقیقات علمی خود با عقیده او مبارزه کرده اند.
وجدان توحیدی و وجدان اخلاقی از نظر دینی و علمی دو پایگاه بزرگ تربیت و دو عامل سعادت بخش بشر هستند. اساس اولیه دعوت انبیا، متکی بر این دو اصل و استمداد از نیروی عقل بوده است.
به عبارت دیگر: دین در باطن بشر ریشه فطری دارد، و عرضه آن از طرف انبیا در مقابل تقاضای طبیعی انسان بوده است. به همین جهت مذهب با وجود تمام مشکلات و همه موانعی که بر سر راهش آمده، پایدار مانده است.
قرن ها از دوران ظهور پیامبران الهی می گذرد، ولی شعله ایمانی که آنان در دل مردم افروخته اند هنوز خاموش نگردیده است. چرا که آتش این شعله سوزان از فطرت بشر نشأت می گیرد و تا بشر باقی است فطرت پایدار است.
خداوند می فرماید:
فأقم وجهک للدین حنیفاً فطرت الله التی فطر الناس علیها لا تبدیل لخلق الله ذلک الدین القیم و لکن أکثر الناس لا یعلمون.(199)
روی خود را به سوی این دین حنیف کن به همان فطرت و سرشتی که خداوند، مردم را بر آن سرشت آفریده است، دگرگونی در آفرینش الهی نیست، این است همان دین پایدار، ولی بیشتر مردم نمی دانند.
در سوره شمس بعد از سوگند خوردن به نه چیز می فرماید:
و نفس و ما سویها فألهمها فجورها و تقویها.(200)
سوگند به نفس و آن کس که آن را نیکو به پای داشت - سپس پلیدی و پرهیزکاریش را به آن الهام کرد.
و نیز می فرماید:
لا أقسم بیوم القیامة و لا أقسم بالنفس اللوامة.(201)
سوگند به روز رستاخیز - و سوگند به نفس (و وجدان) سرزنش گر!.
و نیز می فرماید:
و جعلناهم أئمة یهدون بأمرنا و أوحینا الیهم فعل الخیرات و اقام الصلاة و ایتاء الزکاة و کانوا لنا عابدین.(202)
آنان را ائمه و پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما (مردم را) هدایت کنند، و به ایشان انجام دادن کارهای نیک و بر پا داشتن نماز و دادن زکات را وحی کردیم و آنان به عبادت ما می پرداختند.(203)
فذکر انما أنت مذکر.(204)
پس تذکر ده که تو، تنها تذکر دهنده ای.(205)
امام صادق (علیه السلام) در تفسیر آیه شریفه فطرت الله التی فطر الناس علیها می فرمایند:
خداوند بشر را بر فطرت توحید آفریده است.(206)
چنانکه از ظاهر این حدیث به دست می آید، فطرت توحید به معنای اعتقاد به خدای متعال و یا وجود زمینه این اعتقاد می باشد. در عین حال احادیثی از معصومین (علیهم السلام) وارد شده که فطرت را به معنای اعتقاد به مذهب حقه تفسیر فرموده اند، مثلاً:
امام رضا (علیه السلام) از پدر بزرگوار خود از امام باقر (علیهما السلام) نقل می فرمایند:
منظور از آیه فطرت الله التی فطر الناس علیها، لا اله الا الله، محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) رسول الله، علی امیرالمؤمنین (علیه السلام است.(207)
یعنی کسی توحید واقعی دارد که رسالت حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و ولایت حضرت علی و فرزندانش (علیهم السلام) را قبول داشته باشد. در برخی از روایات نیز که به معرفت و یا ولایت تفسیر شده منظور همین است، یعنی توحید واقعی در بردارنده رسالت و ولایت و معرفت می باشد.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند:
کل مولود یولد علی الفطرة حتی یکون ابواه یهودانه و ینصرانه.(208)
هر مولودی با فطرت (توحید و معرفت الهی) متولد می شود، تا آنکه پدر و مادرش او را به آیین یهود یا نصاری گرایش می دهند.
اساس اولیه پذیرش دین در فطرت کودکان وجود دارد، پدران و مادران که مربیان اولیه آنان هستند این سرمایه فطری را وسیله قرار داده، و فرزندان خود را به هر آیینی که مایل اند سوق می دهند. اگر اصل نیاز به مذهب در فطرت بشر نمی بود عرضه و ارائه مذاهب مختلف از طرف پدران و مادران بی فایده می شد.
حضرت علی (علیه السلام) می فرمایند:
... فبعث فیهم رسله و واتر الیهم أنبیاءه لیستأدوهم میثاق فطرته و یذکروهم منسی نعمته و یحتجوا علیهم بالتبلیغ و یثیروا لهم دفائن العقول.(209)
... خداوند پیامبران خود را در بین مردم برانگیخت و ایشان را پی درپی فرستاد تا بشر را به ادای پیمان فطرت وا دارند و نعمت های فراموش شده خداوند را یادآوری کنند و با تبلیغ، حجت را بر آنان تمام نمایند، و نیروها و ذخایر نهفته عقل را برانگیخته و به کار اندازند.
وجدان اخلاقی از بزرگترین سرمایه های سعادت بخش بشر است. مربیان لایق می توانند با احیاء این ودیعه الهی، مردم را از گناه و ناپاکی برحذر داشته، و آنان را به صراط مستقیم هدایت نمایند. اولیای اسلام به این مسأله توجه کامل داشته، در بسیاری از مواقع از این حقیقت، برای تربیت افراد استفاده کرده اند. حضرت علی (علیه السلام) به فرزند خود امام حسن (علیه السلام) می فرمایند:
یا بنی! اجعل نفسک میزاناً فیما بینک و بین غیرک، فأحبب لغیرک ما تحب لنفسک، و اکره له ما تکره لها، و لا تظلم کما لا تحب أن تظلم، و أحسن کما تحب أن یحسن الیک، و استقبح من نفسک ما تستقبح من غیرک، و ارض من الناس بما ترضاه لهم من نفسک. و لا تقل ما لا تعلم، و ان قل ما تعلم، و لا تقل ما لا تحب أن یقال لک.(210)
فرزندم! در آن چه بین خود و دیگران است، نفس خود را ترازو قرار ده، برای دیگران بپسند آنچه را برای خود می پسندی، و آنچه را برای خود نمی خواهی برای دیگران مخواه. ظلم و ستم مکن همان گونه که نمی خواهی به تو ستم شود، نیکی کن چنانکه دوست داری به تو نیکی شود. آنچه برای خود زشت می داری برای دیگران زشت بدار. به آنچه که برای خود خشنود می شود، از مردم نیز راضی و خشنود باش.
آنچه را نمی دانی مگو اگرچه معلوماتت اندک باشد، و آنچه را دوست نداری برایت گفته شود به دیگران مگو.
و به شیخ شامی فرمودند:
یا شیخ! ارض للناس ما ترضی لنفسک، و آت الی الناس ما تحب أن تؤتی الیک.(211)
ای شیخ! برای مردم آن را بخواه که برای خود می خواهی، و با دیگران طوری رفتار کن که مایلی درباره ات آن چنان کنند.
در تاریخ آمده است که جوانی نزد خلیفه دوم گفت: خدایا! بین من و مادرم حکم نما، عمر گفت: از مادرت چه شکایتی داری؟ پاسخ داد: او نه ماه مرا در شکم پرورده و دو سال تمام شیر داده، هنگامی که بزرگ شدم مرا از خود دور نموده، می گوید: بچه من نیستی، من تو را نمی شناسم.
پرسید: مادرت کجاست؟ پاسخ داد: در فلان مکان. دستور داد؛ آن زن را حاضر کنند.
زن به اتفاق چهار برادر خود، همراه با چهل شاهد حاضر شدند. خلیفه مجدداً از جوان سؤال کرد: چه می گویی؟ او گفته های خود را تکرار کرد. آنگاه نظر زن را جویا شد. وی پاسخ داد: سوگند به خدای نادیده و به پیامبر قسم، این پسر را نمی شناسم و نمی دانم از کدام خاندان است، او می خواهد مرا در خانواده ام رسوا کند. من زنی از قریش هستم و تاکنون شوهر نکرده ام.
عمر پرسید: شاهد داری؟ گفت: اینها همه گواه من هستند. آن چهل نفر گواهی دادند که پسر به دروغ ادعای فرزندی این زن می نماید، و می خواهد بدین وسیله زن را در خانواده اش رسوا کند، و همگی گواهی دادند که زن باکره و تاکنون شوهر نکرده است! خلیفه دستور داد پسر را زندانی کنند تا درباره شهود تحقیق شود.
هنگامی که مأمورین او را به طرف زندان می بردند، با امیر مؤمنان (علیه السلام) برخورد کرده، فریاد زد: ای پسر عم رسول خدا! من جوانی مظلومم، سپس شرح حال خود را به عرض رسانده، گفت: عمر دستور داده مرا زندانی کنند.
به دستور آن حضرت جوان را برگرداندند. عمر پرسید: چرا او را برگرداندید؟ گفتند: ما به دستور علی عمل کردیم، و از تو شنیده ایم که با وی مخالفت نکنیم.
در این بین حضرت علی (علیه السلام) وارد شده، فرمودند: مادر جوان را بیاورید. وی را حاضر کردند، حضرت از جوان پرسیدند: چه می گویی؟ جوان گفتار خود را تکرار نمود. حضرت علی (علیه السلام) به عمر فرمودند: آیا موافقی که در این باره قضاوت کنم؟ عرض کرد: سبحان الله! چه طور موافق نباشم، من از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم که می فرمود:
أعلمکم علی بن ابی طالب.
علی بن ابی طالب از همه شما داناتر است.
حضرت از زن پرسیدند: آیا گواه داری؟ چهل نفر نزدیک آمده، به نفع زن شهادت دادند. حضرت فرمودند: اینک به رضای خدا حکم می کنم، حکمی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به من آموخته است.
سپس به زن فرمودند: آیا در کار خود ولی و صاحب اختیار داری؟ عرض کرد: آری، این چهار نفر برادر و ولی من هستند. آن حضرت به برادران زن فرمودند: آیا در باره خواهرتان به من اختیار می دهید؟ گفتند: بلی، شما مختارید. حضرت فرمودند: به گواهی خداوند و تمام مردمی که در این مجلس حاضرند، این زن را به عقد این جوان درآوردم به مهریه چهارصد درهم وجه نقد، که از مال خود بپردازم.
آنگاه به قنبر دستور دادند فوراً چهارصد درهم حاضر کند، قنبر پول را حاضر نمود. آن حضرت پول ها را در دست جوان گذارده، فرمودند: بگیر و مهریه او را بپرداز، و نزد ما بر نگردی مگر آنکه آثار عروسی در تو باشد. یعنی غسل کرده برگرد!
جوان از جا برخاست و پول ها را در دامن زن ریخته، گفت: برخیز برویم. زن فریاد زد:
النار النار! یا بن عم محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) أترید أن تزوجنی من ولدی؟! هذا والله ولدی.
آتش آتش! ای پسر عموی پیامبر! آیا می خواهی مرا همسر پسرم قرار دهی؟! به خدا این فرزند من است.
برادران، مرا به مردی بد اصل و فرومایه شوهر دادند. این پسر را از او آورده ام. هنگامی که بزرگ شد به من گفتند او را انکار کنم! به خدا، این فرزند من است و دلم از مهر او می جوشد. و دست جوان را گرفت و رفت.
در این هنگام عمر گفت:
وا عمراه، لولا علی لهلک عمر.
وای بر عمر، اگر علی نبود عمر هلاک می گشت.(212)
حضرت علی (علیه السلام) در مقام قضاوت و برای کشف واقع، از قدرت نیرومند وجدان اخلاقی استفاده کرده، ضمیر باطن زن را بیدار و آشکار نمودند.
در اینجا یادآوری نکته ای ضروری است که نه تنها با بحث فعلی مناسبتی کامل دارد بلکه در جمیع امور زندگی، شایع و رایج می باشد:
کمتر کسی است که روزانه در برخوردهای خویش با دیگران، و به هنگام اظهار عقیده به افراط و تفریط دچار نگردد.
همین که چیزی را پسندیدیم، در صدد اثبات آن برآمده، به آن بال و پر داده، با تمام قدرت از آن دفاع کرده، به شکل شگفت انگیزی آن را بزرگ جلوه می دهیم.
از آن سوی، هنگامی که پدیده ای مورد علاقه ما نباشد، از هر وسیله ای برای رد آن سود جسته، آن را پست و کوچک دانسته و سزاوار زشت ترین عکس العمل ها می پنداریم، غافل از پیامدهای این رفتار ناپسند، و آثار نکوهیده آن، چه حقوقی را که ضایع نمی کنیم! چه دل های سوخته ای را که نمی رنجانیم! چه حقایق و واقعیت هایی را که منکر نمی شویم! و عجیب تر آنکه از آن ملول نیستیم و دردی احساس نمی کنیم!
قلمرو افراط و تفریط به امور روزمره و روابط اجتماعی و پدیده های طبیعی محدود نمی شود، بلکه بسیاری از حقایق نظام عالم و معارف حقه نیز توسط صاحب نظران و دارندگان مکاتب و صاحبان ایدئولوژی و جهان بینی، در اثر همین افراط و تفریط، از جایگاه حقیقی خود برخوردار نیستند.
وجدان اخلاقی را می توان به عنوان نمونه ای از صدها مورد حقیقت گرفتار در دست افراط و تفریط برشمرد.
گروهی تا آنجا قائل به وسعت دامنه ادراکات وجدان اخلاقی شده اند که انسان را بی نیاز از انبیای الهی و کتب آسمانی پنداشته اند، از سوی دیگر برخی انسان را فاقد این موهبت الهی دانسته، اصل وجدان اخلاقی را منکر گشته، شرافت و منزلت آدمی را نادیده گرفته، مقام او را تا حد حیوانی شرور تنزل داده اند.
حقیقت این است که وجدان اخلاقی، واقعیتی است روشن و حقیقتی است غیر قابل انکار، و امری است برهانی که مضامین روایات معصومین (علیهم السلام) نیز بر وجود آن دلالت دارد.
نیکی ها و بدی های اولی و امهات فضایل و رذایل - مثل عدل و انصاف و دستگیری از مظلوم، و ظلم و تجاوز و خیانت در امانت - که حسن و قبح آنها را تمام ملل و اقوام جهان، و در جمیع ازمنه و اعصار بدون کوچک ترین آموزش و تعلیمی درک کرده، و به حسن و قبح عقلی معروف است، بهترین دلیل بر وجود قوه و نیروی مشترکی است که در همه انسان ها موجود می باشد، و دانشمندان از آن به نام وجدان اخلاقی فطری یاد کرده اند.
البته درک جمیع خوبی ها و تمامی شرور، فطری انسان نیست، چرا که این امر - علاوه بر اینکه از بدیهیات محسوب می شود، و انسان بالوجدان می یابد که در درک حسن و قبح بسیاری از مسائل زندگی عاجز بوده، هیچ نوع اشراف عملی بر آنها ندارد، و مضافاً بر اینکه خوب یا بد بودن بسیاری از این امور، مورد اختلاف علما و دانشمندان و صاحب نظران است - مستلزم عدم ضرورت بعثت انبیا و به معنای بی نیازی مطلق انسان از وحی و کتب آسمانی است، و این مسأله ای است ضروری البطلان، و فساد آن بر همگان روشن.
آن دسته از خوبی ها و بدی ها که بشر فطرتاً قادر به درک آنها نیست، توسط انبیای الهی و اوصیای معصوم آنها و مربیان و تربیت یافتگان آنان به بشر تعلیم و آموزش داده می شود. زمینه پذیرش این تعالیم در انسان موجود، و وجدان اخلاقی تربیتی نامیده می شود.
البته همان گونه که گروهی از مردم با کشت بذر بی نیازی و ستیز با انبیا، زمینه تربیت را در خود از بین برده، و کمر به نابودی وجدان اخلاقی تربیتی بسته اند، چراغ وجدان اخلاقی فطری نیز غالباً در اثر غفلت، حب دنیا، تعلقات بی حد، علاقه به جاه و مقام و پیروی از هوای نفس، کم نور و یا خاموش می گردد. و این انبیا و اولیا و مربیان شایسته و دلسوز هستند که با تذکرات خود، پرده غفلت و فراموشی را از دل های تیره و تاریک انسان ها برداشته، چراغ فطرت را روشن، و دل های خفته را بیدار می سازند.
فذکر انما أنت مذکر.(213)
و گذشت فرمایش حضرت امیر (علیه السلام) که:
خداوند پیامبران را در میان مردم برانگیخت تا بشر را به ادای پیمان فطرت وادارند.

دو راهی وجدان و غرائز:

باطن انسان صحنه نبرد و کشاکش بین تمایلات نفسانی و وجدان اخلاقی است. از طرفی شهوات و غرائز، آدمی را تهییج می کند تا به خواهش های غیر مشروع خود جامه عمل بپوشاند، و از سویی وجدان اخلاقی با کمال قدرت در مقابل آن مقاومت کرده، با ارتکاب گناه و آلودگی مخالفت می نماید.
افراد با ایمان به ندای وجدان پاسخ مثبت داده، آتش تمایلات نامشروع خود را خاموش کرده، دامن خود را به گناه و پلیدی آلوده نمی کنند. اما هواپرستان با سرکوب ندای وجدان، به خواهش های نفسانی خود جامه عمل می پوشند.
پروفسور هانری باروک می گوید:
اشتباهی که متأسفانه بر اغلب انسان ها حکومت می کند این است که خیال می کنند، ارضای نامحدود غرائز می تواند سرچشمه خوشبختی و سعادت باشد، در صورتی که چنین امری، خود غرائز را نابود ساخته، و سرانجام به انهدام و خودکشی فرد و جامعه منجر می گردد.(214)
انسان در هر مرتبه و مقامی که باشد، پیوسته از ناحیه تمایلات و هواهای نفسانی خویش در معرض خطر است. بی اعتنایی به ندای وجدان و پیروی بی قید و شرط از خواهش های نفسانی ممکن است در مدت کوتاهی، زندگی را زیر و رو کرده، مایه بدبختی و سقوط گردد، به گونه ای که با هیچ قدرتی جبران آن میسر نباشد.
امام صادق (علیه السلام) نقل می کنند امیر مؤمنان (علیه السلام) فرمودند:
ترک الخطیئة أیسر من طلب التوبة، و کم من شهوة ساعة أورثت حزناً طویلاً، و الموت فضح الدنیا، فلم یترک لذی لب فرحاً.(215)
ترک کردن گناه از توبه نمودن آسان تر است. چه بسا ساعتی شهوت رانی و لذت که مایه اندوه روزگار درازی گردد. مرگ دنیا را رسوا کرده، و برای هیچ خردمندی شادی نگذاشته است.
مرگ؛ از بدی ها، پلیدی ها، فریب خوردن ها و بی وفایی دنیا پرده برداشته است. خردمند با در نظر داشتن امکان عدم موفقیت در توبه، امکان فرا رسیدن مرگ ناگهانی، و اینکه ممکن است ساعتی شهوت پرستی مایه بدبختی همیشگی او گردد، از هوس های نامشروع خود پیروی نمی کند و می داند خوشی ناپایدار، لذت واقعی نیست و لذا خود را آلوده به گناه نمی نماید.
وجدان اخلاقی زودتر از غرائز به کمال نهایی خود می رسد. گویی قضای حکیمانه الهی بر این قرار گرفته است که قبل از بروز طوفان غرائز، نوجوان را به نیروی وجدان اخلاقی مجهز نماید و او را برای مقابله با تمایلات سرکش آماده سازد تا بتواند در اولین لحظات خطر، خواهش های غریزی خود را تعدیل نماید و خویشتن را از انحرافات ضد اخلاقی مصون دارد.

گفتار دانشمندان:

ماکس مولر می گوید:
احساس غیر متناهی موجب تولد عقیده و دین می گردد.(216)
ژان ژاک روسو می نویسد:
راه خداشناسی منحصر به عقل و شکوک و توهمات او نیست، بلکه شعور فطری بهترین راه برای اثبات این موضوع است.(217)
وی در کتاب امیل می نویسد:
وجدان، غریزه فناپذیر خدایی، ندای آسمانی، راهنمای مطمئن افراد، نادان و محدود، اما هوشیار و آزاد، داور درستکار و نیک اندیش و ممیز نیک و بد است.(218)
همچنین می گوید:
به تمام ملل دنیا نظر بیندازید، تمام تاریخ ها را ورق بزنید، در بین تمام این کیش های عجیب و غریب و ظالمانه، در بین تمام این عادات و رسوم بی نهایت متنوع، همه جا همان اصول عدالت و درستی، همان قوانین اخلاقی، همان مفاهیم نیکی و بدی را خواهید یافت.
بنابراین در اعماق همه روح ها یک اصل فطری عدالت و تقوا یافت می شود که ما علی رغم قوانین و عادات، اعمال خود و دیگران را روی آن قضاوت می نماییم و خوب و بد آن را معلوم می کنیم. این اصل همان است که من وجدان می نامم.
راست بگو، آیا در دنیا مملکتی یافت می شود که در آن، پای بند بودن به ایمان و عقیده، حفظ قول، ترحم، خیرخواهی و جوان مردی جنایت باشد؟! آدم خوب منفور باشد و آدم بد محترم؟!.(219)
ای وجدان! از غریزه ملکوتی! ای صدای جاویدان و آسمانی! ای راهنمای مطمئن این موجودات نادان و کم عقل، توئی که عاقل و آزاد هستی، ای آنکه نیکی و بدی را بدون خطا قضاوت می کنی، توئی که انسان را به خدا نزدیک می نمائی، تو هستی که طبیعت او را نیک می گردانی و اعمال او را با قوانین اخلاقی وفق می دهی، اگر تو نبودی من در خودم چیزی حس نمی کردم که مرا فوق بهائم قرار دهد، تنها امتیازی که بر آنها داشتم این بود که به وسیله فهم نامرتب و عقل نامنظم خود گمراه شوم و از خطایی به خطای دیگر بیفتم.(220)
پروفسور هانری باروک می گوید:
وجدان اخلاقی یک واکنش ساختگی نیست، بلکه عمیق ترین عامل طبیعت بشری می باشد و اشخاص با وجود تظاهرات گوناگون، نمی توانند این وجدان را خاموش و نابود کنند. از آن گذشته، ثبات و پایداری خارق العاده وجدان اخلاقی، حتی در بیماری های شدید و در جریان جنون و تنزل روحی، و بقای وی پس از افسردگی پرتو خرد و هوش، بر اهمیت فراوان و مقام ارجمند آن در روح بشری گواهی می دهد.
پاره ای از دانشمندان از خود می پرسند: آیا وجدان اخلاقی محصول تعلیم و تربیت و مذهب نیست؟ ولی باید یادآور شد که در تشریفات سری بشر اولیه، آثاری برجسته از این وجدان به دست آورده اند، وحشت ها و استغفار قبایل اولیه، بر قدمت وجدان از همان آغاز کار بشر گواهی می دهد، انکار این واقعیت به مثابه آن است که از شخصیت بشری هیچ نفهمیم.(221)
و نیز می نویسد:
وجدان و مخصوصاً وجدان اخلاقی، ایستادگی اش زیاد است، حتی هنگامی که روشنائی آن چنان کم می شود که به نظر نمی آید، باز هم کم و بیش مراقب، و دل آگاه است. در آن دم که تجلی اش دشوار می گردد می تواند ناگهان از نو با پرتوی خیره کننده، درخشیدن آغاز کند.(222)
همچنین می نویسد:
به زعم فروید، انسان در حکم یک حیوان شروری است که تمایل طبیعتش، نفرت از نوع می باشد و هیچ گونه عامل محبت و مهری در او وجود ندارد، در صورتی که در عمل و واقع، مسلماً عوامل عاطفی در کار است. به علاوه انکار وجدان اخلاقی که روان کاوی به آن معرفت ندارد، در عمل، به بحران هایی منجر گردیده است.(223)
و نیز می گوید:
وجدان اخلاقی باید در یک جهت معین و به نحو عادلانه در خدمت نیکی و زیبایی فعالیت کند، و در عمل وجدان اخلاقی، یک نوع قضاوت در ارزش ها وجود دارد که چون ارضا شود صلح و سلامت روح و سعادت درونی به وجود می آورد...
حذف و اغماض از وجدان اخلاقی، رؤیایی بیش نبوده، و غیر قابل تحقق است، زیرا نادیده گرفتن این واقعیت، در واقع به منزله نابود ساختن قضاوت داخلی است که جزء لا ینفک انسان بوده، و چنین امری ممکن نیست، چه اگر فرض کنیم که حذف وجدان اخلاقی انسان ممکن باشد، و انسان فاقد این جنبه انسانی گردد، از انسان جز غولی وحشت زا و حیوانی درنده باقی نمی ماند، و هرگونه زندگی اجتماعی غیر ممکن، و در نتیجه منجر به این می شود که خودکامگی و استبداد موحشی در کار آید، و جامعه انسانی را تبدیل به اجتماعی از حیوانات نماید و در این حال، فرد خوشبخت نخواهد بود، بلکه برعکس در حضیض مذلت و خواری سقوط خواهد کرد....(224)
کانت فیلسوف معروف آلمانی که او را یکی از بزرگترین فلاسفه و در نبوغ، هم ردیف ارسطو و افلاطون می دانند، در فلسفه خود کتابی در عقل نظری و کتابی در عقل عملی دارد. در عقل عملی درباره اخلاق بحث کرده و معتقد است:
فعل اخلاقی یعنی فعلی که انسان آن را به عنوان یک تکلیف از وجدان خود گرفته، و کاری که وجدان گفته است آن را انجام دهد.
وی درباره وجدان و ضمیر انسان بسیار سخن گفته، و جمله ای بر لوح قبرش نوشته اند که گفته است:
دو چیز است که انسان را همواره به اعجاب در می آورد و هرچه آن را بیشتر مطالعه می کند شگفتی او بیشتر می شود:
آسمان پر ستاره ای که بالای سر ما قرار گرفته است.
وجدانی که در ضمیر و نهاد ما قرار دارد.
او بر مسأله وجدان اخلاقی تکیه کرده، و اخلاق را دستورهای صریح و قاطعی می داند که وجدان آدمی به انسان الهام می کند و می گوید:
مثلاً اگر از آنها بپرسیم: چرا انسان ها ایثار می کنند؟ چرا حق شناسند؟ چرا از عفو بیشتر لذت می برند تا انتقام؟ می گویند: همه اینها امر وجدان است و جز فرمان وجدان چیز دیگری نیست.
تمام فلسفه کانت نقد عقل عملی و عقل نظری است و در پایان به این جا می رسد که از عقل نظری کار زیادی ساخته نیست(225) و عمدتاً عقل عملی است که به وجدان می رسد. او می گوید:
وجدان یا عقل عملی که یک سلسله احکام و دستورات است، از راه حس و تجربه به دست بشر نرسیده، بلکه جزء سرشت و فطرت بشر است. مثلاً فرمان به راستگویی و کنار گذاشتن دروغگویی فرمانی است که قبل از آنکه انسان تجربه ای درباره راست و دروغ داشته باشد، وجود داشته است و فطری و مادر زادی انسان است و به حس و تجربه آدمی مربوط نیست، و این فرمانی است مطلق و به نتایج امور کاری ندارد.
مثلاً ما می گوییم: راستگو باش، و بعد برای آن استدلال می کنیم که اگر انسان راست بگوید مردم به او اعتماد می کنند. کانت می گوید:
وجدان اخلاقی به این نتایج کاری ندارد، عقل است که با مصلحت سر و کار داشته، همواره دنبال مصلحت می رود و احکامش همیشه مشروط است، به چیزی فرمان می دهد که بر محور مصلحت باشد، و همین که مصلحت منتفی شد، عقل نیز دست از فرمان و حکمش برمی دارد.
او می نویسد:
بشر با تکلیف های اخلاقی به دنیا آمده است. نیرویی در درون اوست که مرتب فرمان صدر می کند. هیچ کس در دنیا پیدا نمی شود که یک کار غیراخلاقی کرده، و تلخی پشیمانی را از آن نچشیده باشد.
این همان عذاب وجدان می باشد که یک حقیقت است....(226)
مثلاً انسان در حالی که غیبت می کند گرم است و از غیبت کردن لذت می برد، اما همین که این حال برطرف گردید، حالت تنفر از خویشتن را در خود می بیند و خود را ملامت و سرزنش می کند.