فرهنگ تربیت

نویسنده : عباس اسماعیلی یزدی

کمال عقل:

حضرت رضا (علیه السلام) می فرمایند:
عقل شخص مسلمان تمام و کمال نمی شود تا آنکه در او ده خصلت باشد:
الخیر منه مأمول، و الشر منه مأمون، یستکثر قلیل الخیر من غیره، و یستقل کثیر الخیر من نفسه، لا یسأم من طلب الحوائج الیه و لا یمل من طلب العلم طول دهره، الفقر فی الله أحب الیه من الغنی، و الذل فی الله أحب الیه من العز فی عدوه، و الخمول أشهی الیه من الشهرة.
(مردم) از او امید خیر داشته، از بدی او در امان باشند، اندک خوبی دیگران را بسیار، و خوبی فراوان خود را کم شمارد، هرچه از او حاجت خواهد دلتنگ نشود، در طول عمر خود از طلب علم خسته نگردد، فقر در راه خدا را از توانگری بیشتر دوست دارد، ذلت در راه خدا از عزت در سایه دشمن او نزدش محبوب تر است و گمنامی را از شهرت خواهان تر باشد.
آنگاه فرمودند:
العاشرة و ما العاشرة
دهم، و چیست آن دهمی؟!
عرض شد: دهمی چیست؟ فرمودند: (باید چنین باشد که) به احدی ننگرد مگر آنکه (در نفس خود) بگوید: او از من بهتر و پرهیزکارتر است.
سپس در توضیح آن فرمودند:
مردم دو دسته اند: برخی از او بهتر و پرهیزکارتر و بعضی از او بدتر و پایین تر باشند. وقتی کسی را بنگرد که از او بدتر و پست تر است (و با خود) بگوید: "شاید درون او بهتر باشد، پس این برایش برتر است، ولی خوبی من ظاهر است و این برای من بدتر خواهد بود". هرگاه شخصی را بنگرد که از او بهتر و باتقوی تر است، برای او تواضع کند تا به او برسد. اگر چنین کند مجد و عظمتش بالا رود، و نیکی هایش پاکیزه گشته، نامش نیکو و بزرگ اهل زمانش گردد.(197)

ب: وجدان اخلاقی و توحیدی

عامل بزرگ دیگری که برای هدایت بشر و تعدیل تمایلات و غرائز نفسانی در نهاد انسان به ودیعه گذارده شده، وجدان اخلاقی است.
انسان از نخستین روزی که زندگی خود را بر روی زمین آغاز کرده تا به امروز همواره به خوبی ها مایل و از بدی ها متنفر بوده، و در درون او نیروئی به نام وجدان او را از بدی ها و خوبی ها آگاه می ساخته است.
وجدان عبارت است از نیروی دراکه نفس بشر، و وجدانیات، واقعیت ها و حقایقی است که وجدان آنها را درک می کند.
در پرورش ایمان و اخلاق از دو نیروی فطری باید استفاده کرد، یکی فطرت معرفت، و دیگری فطرت تشخیص خوب و بد، اولی به نام وجدان توحیدی و دومی به نام وجدان اخلاقی خوانده می شود.
وجدان توحیدی: عبارت از یک نیروی طبیعی و باطنی است که کلیه ملل و اقوام از هر نژاد و طبقه ای به وسیله آن درک می کنند که قدرتی نامحدود و نیروئی لایزال و ثابت، خالق موجودات و گرداننده جهان است.
این نیرو که در باطن همه افراد موجود است به وجدان توحیدی نام گذاری شده است.(198)
وجدان اخلاقی: نیز عبارت از نیروی دراکه ای است که در باطن کلیه ملل و اقوام، از هر نژاد و طبقه ای وجود دارد، و بدون راهنما و معلم و مدرسه و کتاب، خوبی ها و بدی های اولیه را درک می کنند. روان شناسان آن را وجدان اخلاقی نامیده اند.
وجدان اخلاقی، صاحب خویش را به هنگام ارتکاب جرایم به محاکمه کشانده، او را محکوم می کند. مجرم هر قدر نیرومند باشد در برابر قاضی وجدان، ناتوان است.
آدمی ممکن است تحت تأثیر عواملی گوناگون، حریم قانون را بشکند و به جرم و گناه آلوده گردد، اما همین که جرم پایان پذیرفت، آتش سوزانی از اعماق درون، روحش را می آزارد، و شرمساری و پشیمانی سراسر وجودش را فرا می گیرد.
این همان وجدان است که او را به باد ملامت گرفته، راحتی و آرامش را از او سلب می نماید.
تحقیق بیشتر در این زمینه را ضمن چند مبحث پی می گیریم:

تفاوت وجدان اخلاقی و عقل:

عقل و وجدان اخلاقی که از حوزه ها و زمینه های مهم تربیت محسوب می گردد هریک، از امتیازات ویژه ای برخوردارند:
عقل برای قضاوت احتیاج به تنظیم مقدمات و بررسی و مطالعه دقیق دارد تا بتواند نظر خود را اعلام کند. ولی وجدان اخلاقی بی مقدمه و بدون فکر خوب و بد را تشخیص می دهد.
عقل در مسائل مختلف؛ سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، علمی، اخلاقی و تربیتی دخالت کرده، پس از رسیدگی حکم می نماید، اما وجدان اخلاقی مشعل فروزانی است که خداوند در باطن همه انسان ها برافروخته، تا تنها صفات خوب و بد اساسی را از یکدیگر تمیز دهد. از این رو در سایر مسائل قضاوتی ندارد.
عقل گاهی در تنظیم مقدمات و نتیجه گیری دچار اشتباه گشته، برخلاف واقع حکم می دهد، ولی وجدان اخلاقی همواره با واقع بینی قضاوت می کند.
اشتباهات گوناگون انسان معلول خطای عقل و حواس در تشخیص موضوعات است، ولی وجدان در قضاوت های خود کمتر دچار اشتباه می گردد. ممکن است اسرار جنایتی در پشت پرده خفا بماند و در محاکم قضائی معلوم نگردد، یا آنکه مجرم، قاضی را اغفال نموده، و حتی فرد بی گناهی را متهم و گرفتار نماید و خویشتن را از مجازات مصون نگاه دارد، ولی قاضی وجدان و فطرت پاک و سالم را نمی توان اغفال نمود، و در محکمه وجدان برخلاف واقع، خود را تبرئه کرد.
هیچ کس نمی تواند برای همیشه ندای وجدان را خاموش سازد. وجدان را نمی توان فریب داد، گرچه ممکن است افرادی در شرایط خاصی با نیرنگ ها و یا به خاطر قدرت تمایلات نفسانی، با فطرت خود مبارزه کنند و آن را در خود خفه نموده، جلو فعالیتش را بگیرند، ولی عمل آنان هرگز نمی تواند واقعیت فطری نوع بشر را از میان ببرد.
مثلاً تمایل جنسی یک غریزه و یک حقیقت فطری انکارناپذیر بشری است. در طول تاریخ افرادی پیدا شده اند - همچون مرتاضان هندی و تارکان دنیا در اروپا - که با این تمایل مبارزه کرده، تا جائی که بعضی از آنان در خود کمترین احساسی از تمایلات جنسی ندارند، اما آیا اینان با این عمل می توانند واقعیت فطری تمایل جنسی را در بشر انکار نمایند؟
کسانی که فطرت ایمانی و اخلاقی را در خود نادیده گرفته، و عمری با خواهش درونی خود مبارزه کرده، و خویشتن را بی دین بار آورده اند، هرگز نمی توانند فطرت ایمانی و اخلاقی را در بشر انکار نمایند.
برخی مانند فروید و پیروانش که منکر وجدان اخلاقی هستند، معتقدند تمایلات سرکوفته دوران زندگی و منهیات اجتماعی که در ضمیر و باطن آدمی انباشته شده، به نام وجدان اخلاقی نامیده می شود، اما اکثر دانشمندان گفتار او را مردود دانسته، و در تحقیقات علمی خود با عقیده او مبارزه کرده اند.
وجدان توحیدی و وجدان اخلاقی از نظر دینی و علمی دو پایگاه بزرگ تربیت و دو عامل سعادت بخش بشر هستند. اساس اولیه دعوت انبیا، متکی بر این دو اصل و استمداد از نیروی عقل بوده است.
به عبارت دیگر: دین در باطن بشر ریشه فطری دارد، و عرضه آن از طرف انبیا در مقابل تقاضای طبیعی انسان بوده است. به همین جهت مذهب با وجود تمام مشکلات و همه موانعی که بر سر راهش آمده، پایدار مانده است.
قرن ها از دوران ظهور پیامبران الهی می گذرد، ولی شعله ایمانی که آنان در دل مردم افروخته اند هنوز خاموش نگردیده است. چرا که آتش این شعله سوزان از فطرت بشر نشأت می گیرد و تا بشر باقی است فطرت پایدار است.
خداوند می فرماید:
فأقم وجهک للدین حنیفاً فطرت الله التی فطر الناس علیها لا تبدیل لخلق الله ذلک الدین القیم و لکن أکثر الناس لا یعلمون.(199)
روی خود را به سوی این دین حنیف کن به همان فطرت و سرشتی که خداوند، مردم را بر آن سرشت آفریده است، دگرگونی در آفرینش الهی نیست، این است همان دین پایدار، ولی بیشتر مردم نمی دانند.
در سوره شمس بعد از سوگند خوردن به نه چیز می فرماید:
و نفس و ما سویها فألهمها فجورها و تقویها.(200)
سوگند به نفس و آن کس که آن را نیکو به پای داشت - سپس پلیدی و پرهیزکاریش را به آن الهام کرد.
و نیز می فرماید:
لا أقسم بیوم القیامة و لا أقسم بالنفس اللوامة.(201)
سوگند به روز رستاخیز - و سوگند به نفس (و وجدان) سرزنش گر!.
و نیز می فرماید:
و جعلناهم أئمة یهدون بأمرنا و أوحینا الیهم فعل الخیرات و اقام الصلاة و ایتاء الزکاة و کانوا لنا عابدین.(202)
آنان را ائمه و پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما (مردم را) هدایت کنند، و به ایشان انجام دادن کارهای نیک و بر پا داشتن نماز و دادن زکات را وحی کردیم و آنان به عبادت ما می پرداختند.(203)
فذکر انما أنت مذکر.(204)
پس تذکر ده که تو، تنها تذکر دهنده ای.(205)
امام صادق (علیه السلام) در تفسیر آیه شریفه فطرت الله التی فطر الناس علیها می فرمایند:
خداوند بشر را بر فطرت توحید آفریده است.(206)
چنانکه از ظاهر این حدیث به دست می آید، فطرت توحید به معنای اعتقاد به خدای متعال و یا وجود زمینه این اعتقاد می باشد. در عین حال احادیثی از معصومین (علیهم السلام) وارد شده که فطرت را به معنای اعتقاد به مذهب حقه تفسیر فرموده اند، مثلاً:
امام رضا (علیه السلام) از پدر بزرگوار خود از امام باقر (علیهما السلام) نقل می فرمایند:
منظور از آیه فطرت الله التی فطر الناس علیها، لا اله الا الله، محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) رسول الله، علی امیرالمؤمنین (علیه السلام است.(207)
یعنی کسی توحید واقعی دارد که رسالت حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و ولایت حضرت علی و فرزندانش (علیهم السلام) را قبول داشته باشد. در برخی از روایات نیز که به معرفت و یا ولایت تفسیر شده منظور همین است، یعنی توحید واقعی در بردارنده رسالت و ولایت و معرفت می باشد.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند:
کل مولود یولد علی الفطرة حتی یکون ابواه یهودانه و ینصرانه.(208)
هر مولودی با فطرت (توحید و معرفت الهی) متولد می شود، تا آنکه پدر و مادرش او را به آیین یهود یا نصاری گرایش می دهند.
اساس اولیه پذیرش دین در فطرت کودکان وجود دارد، پدران و مادران که مربیان اولیه آنان هستند این سرمایه فطری را وسیله قرار داده، و فرزندان خود را به هر آیینی که مایل اند سوق می دهند. اگر اصل نیاز به مذهب در فطرت بشر نمی بود عرضه و ارائه مذاهب مختلف از طرف پدران و مادران بی فایده می شد.
حضرت علی (علیه السلام) می فرمایند:
... فبعث فیهم رسله و واتر الیهم أنبیاءه لیستأدوهم میثاق فطرته و یذکروهم منسی نعمته و یحتجوا علیهم بالتبلیغ و یثیروا لهم دفائن العقول.(209)
... خداوند پیامبران خود را در بین مردم برانگیخت و ایشان را پی درپی فرستاد تا بشر را به ادای پیمان فطرت وا دارند و نعمت های فراموش شده خداوند را یادآوری کنند و با تبلیغ، حجت را بر آنان تمام نمایند، و نیروها و ذخایر نهفته عقل را برانگیخته و به کار اندازند.
وجدان اخلاقی از بزرگترین سرمایه های سعادت بخش بشر است. مربیان لایق می توانند با احیاء این ودیعه الهی، مردم را از گناه و ناپاکی برحذر داشته، و آنان را به صراط مستقیم هدایت نمایند. اولیای اسلام به این مسأله توجه کامل داشته، در بسیاری از مواقع از این حقیقت، برای تربیت افراد استفاده کرده اند. حضرت علی (علیه السلام) به فرزند خود امام حسن (علیه السلام) می فرمایند:
یا بنی! اجعل نفسک میزاناً فیما بینک و بین غیرک، فأحبب لغیرک ما تحب لنفسک، و اکره له ما تکره لها، و لا تظلم کما لا تحب أن تظلم، و أحسن کما تحب أن یحسن الیک، و استقبح من نفسک ما تستقبح من غیرک، و ارض من الناس بما ترضاه لهم من نفسک. و لا تقل ما لا تعلم، و ان قل ما تعلم، و لا تقل ما لا تحب أن یقال لک.(210)
فرزندم! در آن چه بین خود و دیگران است، نفس خود را ترازو قرار ده، برای دیگران بپسند آنچه را برای خود می پسندی، و آنچه را برای خود نمی خواهی برای دیگران مخواه. ظلم و ستم مکن همان گونه که نمی خواهی به تو ستم شود، نیکی کن چنانکه دوست داری به تو نیکی شود. آنچه برای خود زشت می داری برای دیگران زشت بدار. به آنچه که برای خود خشنود می شود، از مردم نیز راضی و خشنود باش.
آنچه را نمی دانی مگو اگرچه معلوماتت اندک باشد، و آنچه را دوست نداری برایت گفته شود به دیگران مگو.
و به شیخ شامی فرمودند:
یا شیخ! ارض للناس ما ترضی لنفسک، و آت الی الناس ما تحب أن تؤتی الیک.(211)
ای شیخ! برای مردم آن را بخواه که برای خود می خواهی، و با دیگران طوری رفتار کن که مایلی درباره ات آن چنان کنند.
در تاریخ آمده است که جوانی نزد خلیفه دوم گفت: خدایا! بین من و مادرم حکم نما، عمر گفت: از مادرت چه شکایتی داری؟ پاسخ داد: او نه ماه مرا در شکم پرورده و دو سال تمام شیر داده، هنگامی که بزرگ شدم مرا از خود دور نموده، می گوید: بچه من نیستی، من تو را نمی شناسم.
پرسید: مادرت کجاست؟ پاسخ داد: در فلان مکان. دستور داد؛ آن زن را حاضر کنند.
زن به اتفاق چهار برادر خود، همراه با چهل شاهد حاضر شدند. خلیفه مجدداً از جوان سؤال کرد: چه می گویی؟ او گفته های خود را تکرار کرد. آنگاه نظر زن را جویا شد. وی پاسخ داد: سوگند به خدای نادیده و به پیامبر قسم، این پسر را نمی شناسم و نمی دانم از کدام خاندان است، او می خواهد مرا در خانواده ام رسوا کند. من زنی از قریش هستم و تاکنون شوهر نکرده ام.
عمر پرسید: شاهد داری؟ گفت: اینها همه گواه من هستند. آن چهل نفر گواهی دادند که پسر به دروغ ادعای فرزندی این زن می نماید، و می خواهد بدین وسیله زن را در خانواده اش رسوا کند، و همگی گواهی دادند که زن باکره و تاکنون شوهر نکرده است! خلیفه دستور داد پسر را زندانی کنند تا درباره شهود تحقیق شود.
هنگامی که مأمورین او را به طرف زندان می بردند، با امیر مؤمنان (علیه السلام) برخورد کرده، فریاد زد: ای پسر عم رسول خدا! من جوانی مظلومم، سپس شرح حال خود را به عرض رسانده، گفت: عمر دستور داده مرا زندانی کنند.
به دستور آن حضرت جوان را برگرداندند. عمر پرسید: چرا او را برگرداندید؟ گفتند: ما به دستور علی عمل کردیم، و از تو شنیده ایم که با وی مخالفت نکنیم.
در این بین حضرت علی (علیه السلام) وارد شده، فرمودند: مادر جوان را بیاورید. وی را حاضر کردند، حضرت از جوان پرسیدند: چه می گویی؟ جوان گفتار خود را تکرار نمود. حضرت علی (علیه السلام) به عمر فرمودند: آیا موافقی که در این باره قضاوت کنم؟ عرض کرد: سبحان الله! چه طور موافق نباشم، من از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم که می فرمود:
أعلمکم علی بن ابی طالب.
علی بن ابی طالب از همه شما داناتر است.
حضرت از زن پرسیدند: آیا گواه داری؟ چهل نفر نزدیک آمده، به نفع زن شهادت دادند. حضرت فرمودند: اینک به رضای خدا حکم می کنم، حکمی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به من آموخته است.
سپس به زن فرمودند: آیا در کار خود ولی و صاحب اختیار داری؟ عرض کرد: آری، این چهار نفر برادر و ولی من هستند. آن حضرت به برادران زن فرمودند: آیا در باره خواهرتان به من اختیار می دهید؟ گفتند: بلی، شما مختارید. حضرت فرمودند: به گواهی خداوند و تمام مردمی که در این مجلس حاضرند، این زن را به عقد این جوان درآوردم به مهریه چهارصد درهم وجه نقد، که از مال خود بپردازم.
آنگاه به قنبر دستور دادند فوراً چهارصد درهم حاضر کند، قنبر پول را حاضر نمود. آن حضرت پول ها را در دست جوان گذارده، فرمودند: بگیر و مهریه او را بپرداز، و نزد ما بر نگردی مگر آنکه آثار عروسی در تو باشد. یعنی غسل کرده برگرد!
جوان از جا برخاست و پول ها را در دامن زن ریخته، گفت: برخیز برویم. زن فریاد زد:
النار النار! یا بن عم محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) أترید أن تزوجنی من ولدی؟! هذا والله ولدی.
آتش آتش! ای پسر عموی پیامبر! آیا می خواهی مرا همسر پسرم قرار دهی؟! به خدا این فرزند من است.
برادران، مرا به مردی بد اصل و فرومایه شوهر دادند. این پسر را از او آورده ام. هنگامی که بزرگ شد به من گفتند او را انکار کنم! به خدا، این فرزند من است و دلم از مهر او می جوشد. و دست جوان را گرفت و رفت.
در این هنگام عمر گفت:
وا عمراه، لولا علی لهلک عمر.
وای بر عمر، اگر علی نبود عمر هلاک می گشت.(212)
حضرت علی (علیه السلام) در مقام قضاوت و برای کشف واقع، از قدرت نیرومند وجدان اخلاقی استفاده کرده، ضمیر باطن زن را بیدار و آشکار نمودند.
در اینجا یادآوری نکته ای ضروری است که نه تنها با بحث فعلی مناسبتی کامل دارد بلکه در جمیع امور زندگی، شایع و رایج می باشد:
کمتر کسی است که روزانه در برخوردهای خویش با دیگران، و به هنگام اظهار عقیده به افراط و تفریط دچار نگردد.
همین که چیزی را پسندیدیم، در صدد اثبات آن برآمده، به آن بال و پر داده، با تمام قدرت از آن دفاع کرده، به شکل شگفت انگیزی آن را بزرگ جلوه می دهیم.
از آن سوی، هنگامی که پدیده ای مورد علاقه ما نباشد، از هر وسیله ای برای رد آن سود جسته، آن را پست و کوچک دانسته و سزاوار زشت ترین عکس العمل ها می پنداریم، غافل از پیامدهای این رفتار ناپسند، و آثار نکوهیده آن، چه حقوقی را که ضایع نمی کنیم! چه دل های سوخته ای را که نمی رنجانیم! چه حقایق و واقعیت هایی را که منکر نمی شویم! و عجیب تر آنکه از آن ملول نیستیم و دردی احساس نمی کنیم!
قلمرو افراط و تفریط به امور روزمره و روابط اجتماعی و پدیده های طبیعی محدود نمی شود، بلکه بسیاری از حقایق نظام عالم و معارف حقه نیز توسط صاحب نظران و دارندگان مکاتب و صاحبان ایدئولوژی و جهان بینی، در اثر همین افراط و تفریط، از جایگاه حقیقی خود برخوردار نیستند.
وجدان اخلاقی را می توان به عنوان نمونه ای از صدها مورد حقیقت گرفتار در دست افراط و تفریط برشمرد.
گروهی تا آنجا قائل به وسعت دامنه ادراکات وجدان اخلاقی شده اند که انسان را بی نیاز از انبیای الهی و کتب آسمانی پنداشته اند، از سوی دیگر برخی انسان را فاقد این موهبت الهی دانسته، اصل وجدان اخلاقی را منکر گشته، شرافت و منزلت آدمی را نادیده گرفته، مقام او را تا حد حیوانی شرور تنزل داده اند.
حقیقت این است که وجدان اخلاقی، واقعیتی است روشن و حقیقتی است غیر قابل انکار، و امری است برهانی که مضامین روایات معصومین (علیهم السلام) نیز بر وجود آن دلالت دارد.
نیکی ها و بدی های اولی و امهات فضایل و رذایل - مثل عدل و انصاف و دستگیری از مظلوم، و ظلم و تجاوز و خیانت در امانت - که حسن و قبح آنها را تمام ملل و اقوام جهان، و در جمیع ازمنه و اعصار بدون کوچک ترین آموزش و تعلیمی درک کرده، و به حسن و قبح عقلی معروف است، بهترین دلیل بر وجود قوه و نیروی مشترکی است که در همه انسان ها موجود می باشد، و دانشمندان از آن به نام وجدان اخلاقی فطری یاد کرده اند.
البته درک جمیع خوبی ها و تمامی شرور، فطری انسان نیست، چرا که این امر - علاوه بر اینکه از بدیهیات محسوب می شود، و انسان بالوجدان می یابد که در درک حسن و قبح بسیاری از مسائل زندگی عاجز بوده، هیچ نوع اشراف عملی بر آنها ندارد، و مضافاً بر اینکه خوب یا بد بودن بسیاری از این امور، مورد اختلاف علما و دانشمندان و صاحب نظران است - مستلزم عدم ضرورت بعثت انبیا و به معنای بی نیازی مطلق انسان از وحی و کتب آسمانی است، و این مسأله ای است ضروری البطلان، و فساد آن بر همگان روشن.
آن دسته از خوبی ها و بدی ها که بشر فطرتاً قادر به درک آنها نیست، توسط انبیای الهی و اوصیای معصوم آنها و مربیان و تربیت یافتگان آنان به بشر تعلیم و آموزش داده می شود. زمینه پذیرش این تعالیم در انسان موجود، و وجدان اخلاقی تربیتی نامیده می شود.
البته همان گونه که گروهی از مردم با کشت بذر بی نیازی و ستیز با انبیا، زمینه تربیت را در خود از بین برده، و کمر به نابودی وجدان اخلاقی تربیتی بسته اند، چراغ وجدان اخلاقی فطری نیز غالباً در اثر غفلت، حب دنیا، تعلقات بی حد، علاقه به جاه و مقام و پیروی از هوای نفس، کم نور و یا خاموش می گردد. و این انبیا و اولیا و مربیان شایسته و دلسوز هستند که با تذکرات خود، پرده غفلت و فراموشی را از دل های تیره و تاریک انسان ها برداشته، چراغ فطرت را روشن، و دل های خفته را بیدار می سازند.
فذکر انما أنت مذکر.(213)
و گذشت فرمایش حضرت امیر (علیه السلام) که:
خداوند پیامبران را در میان مردم برانگیخت تا بشر را به ادای پیمان فطرت وادارند.