فهرست کتاب


بهار ازدواج

امیر ملک محمودی‏

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

اعتماد به نفس در پیشرفت هر کاری نقشی تعیین کننده دارد، کسی که اعتماد به نفس ندارد، نمی تواند به خوبی خود را نشان دهد و از حقانیت خویش دفاع کند. چکامه ضمن این که از عیب ظاهری رنج می برد و ضربه می خورد، اما یک عیب بزرگ تری نیز داشت و آن عدم اعتماد به نفس بود. او خود و کمالات و فضایل خود را باور نداشت و این باعث می شد که در برابر دیگران احساس کمبود کند او قبل از این که با کسی رو به رو شود به خود القاء می کرد که چیزی از او کمتر دارد.
اما بعید به نظر می رسد که در میان خواستگاران چکامه فردی با شرایط مشابه وجود داشته باشد. فردی که ضمن عیب ظاهری از تحصیلات بالا و روحی لطیف برخوردار باشد.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند:
من تزوجها لدینها جمع الله له ذلک.
کسی که به خاطر دین و ایمان زنی با او ازدواج کند، خداوند همه دنیایش را برای او فراهم می کند.
(وسایل الشیعه، ج 2، باب 14، ص 51)

چوب یک اشتباه

بر اساس سر گذشت: آرش
افسانه با چشمانی اشک آلود روبرویم ایستاد و گفت:
- خیلی خوشحالم آرش، بالاخره پدرم قبول کرد که به خواستگاری ام بیایی.
در چشمهای من هم اشک حلقه زد. ناباورانه گفتم:
- راست می گویی؟!
آره، همین دیشب گفت. قرار است مادرم با مادرت تماس بگیرد و روز خواستگاری را تعیین کند.
از این بهتر نمی شد. من و افسانه حدود سه سال بود که با هم آشنا شده بودیم. او دانشجوی رشته ادبیات فارسی بود و من دیپلمه بودم و شغل آزاد داشتم. ما به طور اتفاقی با هم آشنا شدیم. بعد از ظهرها گاهی مسافر کشی می کردم تا دخل و خرجم جور در بیاید و در یکی از همین بعد از ظهرها افسانه سوار ماشینم شد. کمی مضطرب بود. از توی آینه چند بار نگاهش کردم و چون بجز او و من کس دیگری در ماشین نبود، به خودم جرأت دادم و پرسیدم:
- چرا مضطرب هستید؟
مکثی طولانی کرد و بعد آرام گفت:
- فردا امتحان دارم و نتوانسته ام آن طور که باید و شاید درس ها را مرور کنم لبخندی زدم و گفتم:
- خدا را شکر که مشکل خاصی نیست.
دیگر به خودم اجازه ندادم حرف بزنم. به مقصد که رسید، پیاده شد و تشکر کرد و رفت.
حدود نیم ساعت در خیابانها گشت زدم، حوصله نداشتم مسافر سوار کنم، تصویری از او در آیینه دیده بودم، که ذهن مرا به خود مشغول کرده بود. چه می شد اگر او همسرم می شد؟ از این فکر خنده ام گرفت و با خودم گفتم:
آرش دوباره احساساتی شدی؟ تو که هنوز او را نمی شناسی.
معصومیت خاصی در نگاه و چهره او بود که در همان لحظه اول به دلم نشست. ماشین را در حاشیه خیابان پارک کردم تا روزنامه ای بخرم که ناگهان چشمم به صندلی عقب افتاد. یک کتاب جا مانده بود. حتماً متعلق به همان دختر جوان بود. کتاب را برداشتم. دلم بشدت می تپید. اگر آدرسی از او داخل کتاب بود، خیلی خوب می شد، اسمش را در صفحه دوم کتاب نوشته بود: افسانه... اما هر چه گشتم اثری از آدرس نبود. داشتم ناامید می شدم که انتهای کتاب یک شماره تلفن توجهم را به خود جلب کرد. آن را یادداشت کردم و از اولین باجه تلفن به آن شماره زنگ زدم. زن مسنی که ظاهراً مادر دوست افسانه بود، گوشی را برداشت و من ماجرا را گفتم و خواهش کردم اگر آدرسی از افسانه دارد، به من بدهد تا کتاب را به دستش برسانم. به هزار زحمت و مکافات راضی شد تلفن خانه پدر افسانه را بدهد. وقتی شماره آنجا را گرفتم، دختر جوانی گفت:
بفرمایید.
- حدس زدم باید افسانه باشد. در حالی که دست و پایم را گم کرده بودم، گفتم:
- با افسانه خانم کار دارم.
- خودم هستم، شما؟
ماجرا را گفتم. خوشحال شد و تشکر کرد، بعد آدرس داد تا کتاب را برایش ببرم. کتاب را که از دستم گرفت، یک اسکناس پانصد تومانی به من داد و باز تشکر کرد. پول را به او پس دادم و گفتم من این کار را برای پول نکرده ام. چند روز بعد دلم را به دریا زدم و ماشین را سر خیابانشان پارک کردم. صبح که از خانه زد بیرون و به خیابان آمد، راه افتادم و جلو پایش ترمز کردم تا سوار شود. طوری وانمود کردم که انگار به طور اتفاقی از آنجا رد می شده ام. سوار شد و دوباره بابت زحمت آن روز تشکر کرد. می دانستم اگر امروز حرفم را به او نزنم شاید هرگز این فرصت دست ندهد. چند دقیقه بعد پرسیدم:
- شما قصد ازدواج ندارید؟
از شرم چیزی نگفت. عذر خواهی کردم و حرفی دیگر را پیش کشیدم. نزدیک دانشگاه پیاده شد. از خودم دلخور بودم. او حالا در مورد من چه فکری می کرد؟ چطور من به خودم حق داده بودم از یک دختر غریبه چنین سؤالی کنم. یعنی او متوجه منظور من شده بود؟ پس چرا چیزی نگفت؟ شاید خجالت مانع شد، شاید هم اصلاً قصد ازدواج نداشت. شب و روز فکر کردم و عاقبت به این نتیجه رسیدم که مادرم را به خانه آنها بفرستم تا قرار ملاقات را بگذارد و همه چیز به طور رسمی مطرح شود. مادرم به خانه آنها رفت، اما موفق نشد از آنها اجازه بگیرد. پدر افسانه گفته بود:
- من به کسی که شغل آزاد دارد دختر نمی دهم.
- مادرم پرسیده بود:
- چرا؟
- چرا ندارد خانم! دخترم فردا لیسانسش را می گیرد، آن وقت بیاید زن پسر شما بشود که شغل آزاد دارد؟! آن هم با چندر غاز حقوق؟ پسرتان شاگرد یک مغازه است و بعد از ظهرها هم که مسافر کشی می کند... اصلاً شما چطور رویتان شد که به خواستگاری دخترم بیایید؟
شب که به خانه آمدم و اوضاع را در هم بر هم و اوقات مادر را تلخ دیدم، دلم هری ریخت پایین:
- مادر، گفتند نه؟
- مادر اشکی به چشم آورد و گفت:
- ای کاش می گفتند نه، هزار تا لیچار و متلک بارم کردند...
کی؟ افسانه؟
- نه بابا. افسانه هنوز به خانه نیامده بود. پدرش خیلی تند حرف می زد... من که دیگر...
نگذاشتم حرفش را تمام کند و گفتم:
- مادر - تو را به خدا نگو نه! من خودم با افسانه صحبت می کنم. او می تواند پدرش را راضی کند. آن وقت تو را خبر می کنم که دوباره به خانه شان بروی.
این ماجرا حدود سه سال طول کشید. وقتی افسانه بالاخره موافقت پدرش را جلب کرد با خوشحالی یک جعبه شیرینی گرفتم و به خانه رفتم و از مادرم خواستم که به زودی خودش را برای رفتن به خواستگاری آماده کند.
صبح روز خواستگاری حال عجیبی داشتم. دلشوره و ترس دست به دست هم داده بودند تا من یک لحظه آرام و قرار نداشته باشم. عصر که به خانه افسانه رفتیم حالم خراب خراب بود. روبروی پدر افسانه نشستم. جدی و موقر بود. از آنهایی که در اولین برخورد مثل برق آدم را می گیرند. پدر و مادرم چند کلمه ای حرف زدند و از خوبی ها و محسنات من گفتند. پدر افسانه سکوت کرده بود و چیزی نمی گفت. منتظر بودم افسانه با سینی چای وارد شود، اما خبری از او نبود. پدر افسانه نگاه تندی به من کرد و گفت:
- اگر تا به حال اجازه نمی دادم به خواستگاری بیایید، دلیل داشت، یک دلیل موجه. تا الان هم راضی به آمدن شما نبودم، اما اصرار افسانه باعث شد که بپذیرم.
سپس افسانه را صدا کرد و گفت:
- بیا تو دخترم، اما بدون سینی چای.
مادرم اخم کرد و پدرم با تعجب مرا نگاه کرد. این کار چه معنایی داشت؟ افسانه مضطرب و نگران وارد اتاق شد. آرام سلام گفت و زیر چشمی مرا نگاه کرد.
پدر افسانه گفت:
آقا آرش، شما خجالت نمی کشی که به خواستگاری دختری محجوب و خوب و تحصیلکرده مثل افسانه آمده ای؟
پدرم کنترلش را از دست داد و گفت:
آقا این حرفها چیه؟ چرا بی احترامی می کنید؟
پدر افسانه پوزخندی زد و گفت:
آقا چه بی احترامی ای؟ پسر شما یک سابقه دار است. یک سارق زندان رفته.
رنگم مثل گچ سفید شد و دست و پایم شروع به لرزیدن کرد.
افسانه با تعجب به پدرش نگاه کرد و گفت:
- چی می گویی پدر؟!
- آره دخترم، من مدتهاست این موضوع را می دانم. این پسره (اشاره به من) یک دزد سابقه دار است...
افسانه با گریه رو به من کرد و گفت:
آرش، پدرم درست می گوید؟
بریده بریده گفتم:
- اجازه... اجازه بده... تو... توضیح... بدهم...
افسانه با ناراحتی فریاد کشید:
- پرسیدم درست می گوید؟
- آره، اما... اما...
افسانه گریه کنان از هال به آشپزخانه رفت. پدرم گفت:
- آقای عزیز، این طور قضاوت نکنید. پسر من دزد نیست... فقط... پدر افسانه با تمسخر گفت:
- فقط در امانت خیانت کرد، هان؟ فقط چک صاحبکارش را به بانک برد و نقد کرد و دیگر به مغازه برنگشت، درست است؟
پدرم سرخ شد و گفت:
درست است اما... اما آرش به خاطر من این کار را کرد... ببینید... من آن موقع یعنی دو سال قبل شدیداً مریض بودم. قلبم درد می کرد. دکتر گفته بود باید فوراً عمل شوم وگرنه... خرج عمل زیاد بود. هر چه به این در و آن در زدیم نتوانستیم پول عمل را جور کنیم.
من به میان حرفهای پدر دویدم و گفتم:
- پدر اجازه بدهید ادامه ماجرا را من بگویم.
پدر افسانه گفت:
- البته نظر من به هیچ وجه تغییر نمی کند.
من نگاهی به طرف آشپزخانه کردم و گفتم:
- اگر اجازه بدهید افسانه هم بیاید ممنون می شوم.
اجازه داد و افسانه آمد و من گفتم:
- برای عمل پدر پانصد هزار تومان پول نیاز داشتیم. سیصد هزار تومان را به زحمت جور کردم و ماند دویست هزار تومان دیگر. هیچ کس حاضر نبود این پول را به من بدهد، چون می دانست به زحمت می توانم آن را پس بدهم. پدرم داشت جلو چشمم از دست می رفت، آن هم فقط به خاطر دویست هزار تومان، موضوع را با صاحب مغازه ای که در آن جا کار می کردم، در میان گذاشتم و از او خواستم مبلغی به من قرض بدهد ولی او از زمین و زمان نالید و بعد گفت فقط می تواند پنجاه هزار تومان به من بدهد. آن هم یک ماهه! همه درها به رویم بسته شده بود. اگر پدرم تا هفته دیگر بستری و عمل نمی شد، معلوم نبود چه پیش می آمد دو روز بعد صاحب مغازه ام چکی را امضاء کرد و گفت این را ببر بانک وصول کن و فوراً بیا! مبلغ چک سیصد هزار تومان بود. می توانست مشکل مرا حل کند. شیطان وسوسه ام کرد. پول را وصول کردم، اما به مغازه بر نگشتم. نیتم این بود که همان روز پدرم را در بیمارستان بستری کنم و بعد بلافاصله پول را جور کنم و به صاحب مغازه بدهم که...
پدر افسانه با لحنی نیش دار گفت:
- که صاحب مغازه وقتی دید دو - سه روز غیبت زد و از پول خبری نشد، شکایت کرد و مأمورها دستگیرت کردند.
پدرم با اوقات تلخی گفت:
- مأمورها او را دستگیر نکردند آقای محترم! وقتی صاحب مغازه به سراغ آرش آمد و ماجرا را فهمید، سر و صدا به راه انداخت و او را با خود به کلانتری برد. بله، آرش با پای خودش به کلانتری رفت.
توضیح دادن و بحث با پدر افسانه فایده ای نداشت. خداحافظی کردیم و از خانه شان بیرون آمدیم. من برای همیشه باید افسانه را فراموش می کردم.
تا چند وقت حاضر نمی شدم به ازدواج فکر کنم، اما یک روز مادرم به من گفت:
- آخر پسرم، این طور که نمی شود. بالاخره تو باید ازدواج کنی و تشکیل زندگی بدهی، حالا افسانه نشد، یک نفر دیگر.
- ولی من دل و دماغ ازدواج را ندارم.
- تو جوانی پسرم و 32 سال داری... این پا و آن پا نکن، دیر می شودها...
کمی فکر کردم و بعد با اندوه گفتم:
- آخر چه کسی به یک سابقه دار زن می دهد؟
- تو هم حرف پدر افسانه را می زنی؟ سابقه دار یعنی چه؟ تو ناخواسته خطا کردی، یک ماه در زندان بودی، بعد هم پول طرف را جور کردیم و به او دادیم.
با صدایی که به بغض آمیخته بود، گفتم:
- به هر حال من ترجیح می دهم همان ابتدا واقعیت را به خانواده دختری که به خواستگاریش می رویم، بگویم.
نشان به این نشان که اکنون ده سال از آن موقع می گذرد و در طی این ده سال حداقل مادر پانزده - شانزده دختر را پسندیده است، اما تا راجع به گذشته من با آن ها حرف زده، حتی حاضر نشده اند مرا ببینید. یکی - دو نفر را هم خودم انتخاب کردم، اما وقتی گفتم که یک ماه در زندان بوده ام، حاضر نشدند با من ازدواج کنند. آیا من باید تا آخر عمر چوب یک اشتباه را بخرم؟ مگر من تاوان آن را نداده ام؟ مگر به خاطر آن زندانی نکشیده ام؟ چرا باید جامعه با من این گونه رفتار کند؟ چرا به دلیل سوء سابقه هیچ شرکت خصوصی و دولتی حاضر نیست مرا استخدام کند؟ چرا هیچ دختری حاضر نمی شود با من که سراسر عمرم را به سلامت و صداقت گذرانده ام، اما به خاطر نجات پدرم از مرگ، ناخواسته دست به خلاف زدم، ازدواج کند؟ آیا من نباید تشکیل زندگی بدهم؟

تحلیل روان شناسی ماجرا:

وقتی کسی کار خلافی انجام می دهد، دو جور مجازات می شود: اول مجازاتی که قانون برایش در نظر می گیرد و دوم مجازاتی که جامعه و مردم در مورد او اعمال می کنند که همانا بدبین بودن و بی اعتماد بودن نسبت به اوست. مجازات اول دوره ای کوتاه یا بلند دارد و به هر حال روزی به پایان می رسد، اما مجازات دوم که ریشه در فرهنگ و سیره مردم دارد، ممکن است تا پایان عمر برگرده فرد سنگینی کند. البته انصاف حکم می کند که به فرد فرصتی دوباره بدهیم و حق نیز همین است، اما در عمل کمتر کسی حاضر می شود به یک معتاد، سارق و... اعتماد کند.
آرش باید دنبال فردی بگردد که تفکر نوع دوم را ندارد، یعنی گذشته او را به شرط این که دیگر تکرار نشود - در مورد آرش چنین بوده چون سال هاست که امتحان خود را پس داده - نادیده بگیرد. آرش و یا خانواده اش باید طوری موضوع را با طرف مقابل در میان بگذارند که نترسد و جا نخورد، اما ظاهراً هم آرش و هم خانواده اش چون اعتماد به نفس خود را در این مورد از دست داده اند، در طرح سابقه آرش با ظرافت عمل نمی کنند.
امام علی (علیه السلام) می فرمایند:
ما کل مفتون یعاتب.
هر فریب خورده ای را نمی شود سر زنش کرد.
(نهج البلاغه، حکمت 15)