فهرست کتاب


بهار ازدواج

امیر ملک محمودی‏

یک سؤال بزرگ

بر اساس سر گذشت: چکامه، 33 ساله
وقتی به سی سال قبل بر می گردم و به یاد آن روز سرد پاییزی می افتم که مادرم کنار بخاری موهایم را می بافت و برایم شعر می خواند، دلم می گیرد. می دانید چرا؟ برای اینکه هنوز بعد از این همه مدت جواب سؤالی را که آن روز از مادرم پرسیده بودم، نگرفته ام. از او پرسیدم:
- مامان، چرا پای من این جوری است؟
اشک در چشمهای او حلقه زد. سکوت کرد و بعد در حالی که موهایم را می بافت با صدایی لرزان گفت:
- نمی دانم چکامه جان! هر کدام از دکترها یک چیزی می گویند.
یکی می گوید مادر زادی است، دیگری می گوید بر اثر بیماری این طوری شده و...
مادر دلایل فراوانی را از زبان دکترها ذکر کرد، اما هیچ کدام نتوانست مرا قانع کند. آنچه من با ذهن کودکانه خود درک می کردم، این بود که پای راستم حدود پانزده سانت از پای چپم کوتاه تر است و کمی لاغرتر. من این را یک نقص بزرگ می دانستم، چون از موقعی که سه - چهار سال بیشتر نداشتم با نگاه کنجکاوانه همسن و سالانم و سوالات جورواجور آنها روبرو بودم:
- چکامه، چرا پایت این شکلی است؟
- نمی دانم، مادرم می گوید خدا خواسته است.
- پس چرا پای من مثل تو نیست؟
و بعد خنده ای کودکانه و گاهی هم تمسخر و اذیت و آزار و همه اینها روح نازک مرا می آزرد. احساس می کردم نمی توانم در میان بچه ها باشم و باید در خلوت خودم بسوزم و بسازم. به سن مدرسه که رسیدم تازه درد سرهایم شروع شد. همکلاسیهایم ادایم را در می آوردند و مسخره ام می کردند. چند بار قهر کردم و به مدرسه نرفتم و هر بار با پا در میانی مدیر مدرسه و معلم و تشویق پدر و مادرم به مدرسه بر می گشتم. معلم مهربانم خیلی سعی می کرد به بچه ها بفهماند برتری انسانها به ظاهرشان نیست، بلکه این عقل و خرد و خصایل والای انسانی است که او را از دیگران متمایز می کند. من خودم را جدا از بچه ها می دیدم. آنها در بازی های خود مرا شرکت نمی دادند و از من دوری می جستند. همیشه غصه می خوردم و از این بابت به مادرم که همدمم بود، شکایت می کردم:
- مادر، چرا آنها با من این طور رفتار می کنند؟
- ناراحت نباش دخترم، آنها دوستان تو هستند و قصد بدی ندارند.
- مادر، نمی شود پیش یک دکتر برویم تا پایم را خوب کند؟
در این جور مواقع مادر سکوت می کرد و آه می کشید و بعد آهسته می گفت:
- با کدام پول؟ می گویند اگر به خارج برویم ممکن است پایت بهتر شود، اما خودت که می بینی وضعمان چطوری است. پدرت یک کارگر ساده است. او به زحمت شکم من و تو و خواهر برادرهایت را سیر می کند.
در ذهن کوچکم به این نتیجه می رسیدم که اگر پدرم ثروتمند بود، من از این همه رنج و تحقیر و تمسخر نجات پیدا می کردم. شبها که سر به بالش می گذاشتم، به فکر فرو می رفتم و آینده را تیره و تار می دیدم. این افکار کم کم اعتماد به نفس را از من گرفت و به سن دبیرستان که رسیدم به یک آدم منزوی و گوشه گیر تبدیل شدم.
- چی شده چکامه؟ چرا در هم و گرفته ای؟
این صدای معلم ادبیاتمان بود که مرا از فکر و خیال همیشگی ام بیرون می آورد. نگاه مهربانش را به من دوخته بود. نگاهی که نگرانی از آن پیدا بود. سلام کردم و گفتم:
- توی فکر بودم خانم. می بخشید که شما را ندیدم.
- عذر خواهی لازم نیست. توی فکر نبودی بلکه توی فکر غرق شده بودی، اگر صدایت نمی کردم، ممکن بود واقعاً غرق بشوی.
از این شوخی اش خنده ام گرفت. او هم خندید و گفت:
- چکامه جان، چرا خودت را اذیت می کنی؟ حتماً باز هم به پای کوتاه و بخت بدت فکر می کردی، هان؟
- راستش، آره خانم.
و بعد زدم زیر گریه. مرا به یکی از کلاس ها که بچه هایش ورزش داشتند و در حیاط مشغول بازی بودند، برد و گفت:
- گریه نکن دخترم، چرا فکر می کنی که تمام کمالات تو در پای تو خلاصه شده است؟ کوتاه و بلندی پا مهم نیست. روحت را زیبا کن. جسم فرسوده می شود، اما روح همیشه جوان می ماند.
سپس این حکایت را برایم تعریف کرد:
- می گویند سلطان محمود غزنوی خیلی زشت بود. هر وقت جلو آیینه می ایستاد و چهره خود را می دید از خود مشمئز (بیزار) می شد و غصه می خورد که چرا با این همه قدرت و شوکت چهره بسیار زشتی دارد. یک روز که طبق معمول جلو آیینه ایستاده بود و بر بخت خود لعنت فرستاد، وزیرش داخل شد و دلیل ناراحتی سلطان محمود را پرسید. او جریان را گفت و اضافه کرد که می دانم با این چهره زشت مردم هرگز مرا دوست نخواهند داشت. وزیر که آدم دانشمند و زیرکی بود، گفت، یا سلطان صورت زیبا مهم نیست بلکه سیرت نیکو و زیبا مهم است. اگر می خواهی مردم با تو دوست باشند دشمن زر و زراندوزی باش! در واقع این حکایت به ما می گوید که باید به معنویت بیشتر توجه کنیم و این اخلاق و رفتار و منش یک انسان است که به او شخصیت می دهد، نه پول و ثروت.
حرف های این معلم مهربان آرامش خاصی به من داد و دریچه ای دیگر به رویم گشود. از آن روز به بعد هر وقت دلم می گرفت به سراغ او می رفتم و سفره دلم را پیش او پهن می کردم. در سال آخر دبیرستان که درس می خواندم، او مدام مرا تشویق می کرد که خودم را برای کنکور آماده کنم. ورود به دانشگاه اعتماد به نفس از دست رفته ام را به من باز می گرداند. به خوبی می دانستم که محیط دانشگاه با مدرسه فرق می کند و در آن جا از شیطنت های دوران کودکی و نوجوانی خبری نیست و آسوده تر می توانم درس بخوانم. من شب و روز با شور و عشق تمام درس خواندم و بالاخره هم دیپلم گرفتم. و هم در کنکور آن سال قبول شدم از خوشحالی نزدیک بود پر در بیاورم. پدر و مادرم هم خیلی خوشحال بودند. مادرم می گفت:
- دخترم، سر افرازمان کردی. دیگر چه کسی جرأت دارد تو را مسخره کند؟ فردا که لیسانست را گرفتی به درد جامعه می خوری. برو درس بخوان پس از حرف دیگران هراسی به دل راه نده.
دانشگاه محیط خوب و جالبی بود. روحیه من خیلی تغییر کرده بود. حالا به خود جرأت می دادم که در مجالس و محافل گوناگون حضور پیدا کنم. اگر تا دیروز گوشه گیر و منزوی بودم، حالا در بحث های مختلف شرکت می کردم. البته ناگفته نماند باز هم سنگینی بعضی نگاه ها را روی خودم می دیدم. کسانی که از هر چیزی و از هر کسی ایراد می گرفتند و با متلک های خودشان دقایقی اعصاب مرا به هم می ریختند. سال ها از پی هم گذشت و من از دانشگاه فارغ التحصیل شدم. در این هنگام عمه ام به سراغم آمد و گفت:
- چکامه جان تا جوان هستی ازدواج کن. من خواستگاری خوب برایت سراغ دارم که اگر اجازه بدهی می گویم به خواستگاریت بیاید.
- عمه جان، اجازه من دست پدر و مادرم و دست شما بزرگترهاست. این خواستگار چه کسی است؟
- یک جوان بیست و هفت ساله. آره عزیزم، او چهار سال از تو بزرگتر است. جوان خوب و زحمت کشی است. اجازه بده به خواستگاری بیایند تا از نزدیک با هم آشنا شوید.
با نگرانی پرسیدم:
- او می داند که یک پایم کوتاه...
عمه لبخندی زد و گفت:
- آره چکامه جان، خیالت راحت باشد. او تو را دیده و پسندیده.
خدا را شکر کردم و با اضطراب فراوان منتظر روز خواستگاری ماندم. دو هفته بعد ناصر به همراه خانواده اش به خواستگاریم آمد.
قیافه جذابی نداشت و تقریباً زشت بود، اما تصمیم گرفتم به ظاهر او توجه نکنم و اگر جوان خوبی بود به او پاسخ مثبت بدهم. بزرگترها حرف هایشان را زدند و قرار شد من و او نیز چند کلمه ای با هم حرف بزنیم. قبل از هر چیز از او پرسیدم:
- میزان تحصیلاتتان چقدر است؟
بعد از یک سکوت طولانی گفت:
- من دو کلاس بیشتر درس نخوانده ام، چون مجبور شدم به علت فوت پدرم از کودکی کار کنم.
دو کلاس؟
آره، خوب چاره دیگری نداشتم.
نگذاشتم کار به روزهای بعد برسد و همان جا مخالفت شدیدم را اعلام کردم. وقتی ناصر و خانواده اش رفتند به عمه گله کردم:
- این بود خواستگاری که می گفتی؟
- چرا سخت می گیری چکامه جان؟ انتظار نداشته باش که یک دکتر یا مهندس به سراغت بیاید. فراموش نکن تو عیب بزرگی داری. پایت می لنگد، شوخی که نیست. می دانی این برای یک دختر عیب بزرگی است؟
حرف عمه چند روز مرا به هم ریخت. دوست نداشتم کسی را ببینم. دوباره شده بودم همان چکامه دوره کودکی و نوجوانی که با کوچکترین طعنه و تمسخری اشکش در می آمد. چند روز بعد به مادرم گفتم:
- مادر - تو فکر می کنی با این عیبی که من دارم کسی به خواستگاریم نمی آید؟
- چرا نیاید، الحمد الله با سواد و قشنگ هستی. بد به دلت راه نده و به خدا توکل کن!
به جرأت می توانم بگویم که سالها گذشت و حتی یک خواستگار درست و حسابی نداشتم. به مرز سی و دو سال که رسیدم، نگران شدم. پدرم می گفت:
- دخترم، به هر حال قبول کن که در ظاهر خود عیب داری، بنابراین باید عیب دیگران را نیز نادیده بگیری.
حرف شما درست است پدر، من عیب ظاهری خواستگارم را نادیده می گیرم. اما انتظار نداشته باشید که عیب دیگر او را نبینم. مثلا آن مردک محمد قلی را یادتان هست؟ دو تا زن داشت و آمد سراغ من. یعنی شما می گویید باید به او جواب مثبت می دادم؟
- نه دخترم، من هرگز چنین چیزی نمی گویم، اما بهتر است ارفاق بیشتری بدهی.
تصمیم گرفتم به پیشنهاد پدر عمل کنم. راستش خودم هم خسته شده بودم و دوست داشتم سر و سامان بگیرم. این را خوب می دانستم که برای همیشه نمی توانم در خانه پدرم بمانم و عاقبت روزهای تنهایی و بی کسی به سراغم خواهند آمد. بنابراین به طور غیر مستقیم و توسط بعضی از افراد فامیل که به صداقت فکریشان اطمینان داشتم، اعلام کردم:
من آماده ازدواج با کسی هستم که حداقل شرایط مرا داشته باشد و به قول معروف زیاد سخت نخواهم گرفت.
کم کم سر و کله افراد مختلفی به عنوان خواستگار پیدا شد که اگر بخواهم همه آن ها را با ذکر جزئیات ظاهری و باطنی به شما معرفی کنم، مثنوی هفتاد من کاغذ می شود اما فهرست وار خصوصیات آن ها را می گویم؛ مردی چهل و پنج ساله که همسرش را از دست داده بود و هفت فرزند قد و نیم قد داشت، مردی چهل و هشت ساله که با پررویی تمام می گفت شغلش گدایی است و هر روز خودش را به شکلی در می آورد، مردی پنجاه و نه ساله که در واقع مرا برای مراقبت از خودش می خواست چون از دو پا فلج بود، مردی هفتاد و شش ساله که سه همسر خود را از دست داده بود و دو بار سابقه سکته قلبی و مغزی داشت. او می گفت:
- می دانم که تو جای دخترم هستی در کنار من خوشبخت نمی شوی، اما من در کنار تو خوشبخت می شوم، پس این خوشبختی را از من دریغ نکن!
حرف او خیلی خنده دار بود. او توقع داشت من جوانی ام را به پای او بریزم. خلاصه ترجیح دادم که برای همیشه مجرد بمانم و قید ازدواج رابزنم چون معتقدم یک ازدواج ناموفق درد سرهایش بیشتر از مجرد بودن است. الان سی و سه سال ام و یک سؤال بزرگ مرا آزار می دهد: آیا واقعاً ظاهر افراد باید این قدر مورد توجه باشد و مهم؟ گناه من چیست که یک پایم کوتاه است؟ چرا کسی روح مرا نمی بیند و به باطن و درون من توجه نمی کند.

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

اعتماد به نفس در پیشرفت هر کاری نقشی تعیین کننده دارد، کسی که اعتماد به نفس ندارد، نمی تواند به خوبی خود را نشان دهد و از حقانیت خویش دفاع کند. چکامه ضمن این که از عیب ظاهری رنج می برد و ضربه می خورد، اما یک عیب بزرگ تری نیز داشت و آن عدم اعتماد به نفس بود. او خود و کمالات و فضایل خود را باور نداشت و این باعث می شد که در برابر دیگران احساس کمبود کند او قبل از این که با کسی رو به رو شود به خود القاء می کرد که چیزی از او کمتر دارد.
اما بعید به نظر می رسد که در میان خواستگاران چکامه فردی با شرایط مشابه وجود داشته باشد. فردی که ضمن عیب ظاهری از تحصیلات بالا و روحی لطیف برخوردار باشد.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند:
من تزوجها لدینها جمع الله له ذلک.
کسی که به خاطر دین و ایمان زنی با او ازدواج کند، خداوند همه دنیایش را برای او فراهم می کند.
(وسایل الشیعه، ج 2، باب 14، ص 51)

چوب یک اشتباه

بر اساس سر گذشت: آرش
افسانه با چشمانی اشک آلود روبرویم ایستاد و گفت:
- خیلی خوشحالم آرش، بالاخره پدرم قبول کرد که به خواستگاری ام بیایی.
در چشمهای من هم اشک حلقه زد. ناباورانه گفتم:
- راست می گویی؟!
آره، همین دیشب گفت. قرار است مادرم با مادرت تماس بگیرد و روز خواستگاری را تعیین کند.
از این بهتر نمی شد. من و افسانه حدود سه سال بود که با هم آشنا شده بودیم. او دانشجوی رشته ادبیات فارسی بود و من دیپلمه بودم و شغل آزاد داشتم. ما به طور اتفاقی با هم آشنا شدیم. بعد از ظهرها گاهی مسافر کشی می کردم تا دخل و خرجم جور در بیاید و در یکی از همین بعد از ظهرها افسانه سوار ماشینم شد. کمی مضطرب بود. از توی آینه چند بار نگاهش کردم و چون بجز او و من کس دیگری در ماشین نبود، به خودم جرأت دادم و پرسیدم:
- چرا مضطرب هستید؟
مکثی طولانی کرد و بعد آرام گفت:
- فردا امتحان دارم و نتوانسته ام آن طور که باید و شاید درس ها را مرور کنم لبخندی زدم و گفتم:
- خدا را شکر که مشکل خاصی نیست.
دیگر به خودم اجازه ندادم حرف بزنم. به مقصد که رسید، پیاده شد و تشکر کرد و رفت.
حدود نیم ساعت در خیابانها گشت زدم، حوصله نداشتم مسافر سوار کنم، تصویری از او در آیینه دیده بودم، که ذهن مرا به خود مشغول کرده بود. چه می شد اگر او همسرم می شد؟ از این فکر خنده ام گرفت و با خودم گفتم:
آرش دوباره احساساتی شدی؟ تو که هنوز او را نمی شناسی.
معصومیت خاصی در نگاه و چهره او بود که در همان لحظه اول به دلم نشست. ماشین را در حاشیه خیابان پارک کردم تا روزنامه ای بخرم که ناگهان چشمم به صندلی عقب افتاد. یک کتاب جا مانده بود. حتماً متعلق به همان دختر جوان بود. کتاب را برداشتم. دلم بشدت می تپید. اگر آدرسی از او داخل کتاب بود، خیلی خوب می شد، اسمش را در صفحه دوم کتاب نوشته بود: افسانه... اما هر چه گشتم اثری از آدرس نبود. داشتم ناامید می شدم که انتهای کتاب یک شماره تلفن توجهم را به خود جلب کرد. آن را یادداشت کردم و از اولین باجه تلفن به آن شماره زنگ زدم. زن مسنی که ظاهراً مادر دوست افسانه بود، گوشی را برداشت و من ماجرا را گفتم و خواهش کردم اگر آدرسی از افسانه دارد، به من بدهد تا کتاب را به دستش برسانم. به هزار زحمت و مکافات راضی شد تلفن خانه پدر افسانه را بدهد. وقتی شماره آنجا را گرفتم، دختر جوانی گفت:
بفرمایید.
- حدس زدم باید افسانه باشد. در حالی که دست و پایم را گم کرده بودم، گفتم:
- با افسانه خانم کار دارم.
- خودم هستم، شما؟
ماجرا را گفتم. خوشحال شد و تشکر کرد، بعد آدرس داد تا کتاب را برایش ببرم. کتاب را که از دستم گرفت، یک اسکناس پانصد تومانی به من داد و باز تشکر کرد. پول را به او پس دادم و گفتم من این کار را برای پول نکرده ام. چند روز بعد دلم را به دریا زدم و ماشین را سر خیابانشان پارک کردم. صبح که از خانه زد بیرون و به خیابان آمد، راه افتادم و جلو پایش ترمز کردم تا سوار شود. طوری وانمود کردم که انگار به طور اتفاقی از آنجا رد می شده ام. سوار شد و دوباره بابت زحمت آن روز تشکر کرد. می دانستم اگر امروز حرفم را به او نزنم شاید هرگز این فرصت دست ندهد. چند دقیقه بعد پرسیدم:
- شما قصد ازدواج ندارید؟
از شرم چیزی نگفت. عذر خواهی کردم و حرفی دیگر را پیش کشیدم. نزدیک دانشگاه پیاده شد. از خودم دلخور بودم. او حالا در مورد من چه فکری می کرد؟ چطور من به خودم حق داده بودم از یک دختر غریبه چنین سؤالی کنم. یعنی او متوجه منظور من شده بود؟ پس چرا چیزی نگفت؟ شاید خجالت مانع شد، شاید هم اصلاً قصد ازدواج نداشت. شب و روز فکر کردم و عاقبت به این نتیجه رسیدم که مادرم را به خانه آنها بفرستم تا قرار ملاقات را بگذارد و همه چیز به طور رسمی مطرح شود. مادرم به خانه آنها رفت، اما موفق نشد از آنها اجازه بگیرد. پدر افسانه گفته بود:
- من به کسی که شغل آزاد دارد دختر نمی دهم.
- مادرم پرسیده بود:
- چرا؟
- چرا ندارد خانم! دخترم فردا لیسانسش را می گیرد، آن وقت بیاید زن پسر شما بشود که شغل آزاد دارد؟! آن هم با چندر غاز حقوق؟ پسرتان شاگرد یک مغازه است و بعد از ظهرها هم که مسافر کشی می کند... اصلاً شما چطور رویتان شد که به خواستگاری دخترم بیایید؟
شب که به خانه آمدم و اوضاع را در هم بر هم و اوقات مادر را تلخ دیدم، دلم هری ریخت پایین:
- مادر، گفتند نه؟
- مادر اشکی به چشم آورد و گفت:
- ای کاش می گفتند نه، هزار تا لیچار و متلک بارم کردند...
کی؟ افسانه؟
- نه بابا. افسانه هنوز به خانه نیامده بود. پدرش خیلی تند حرف می زد... من که دیگر...
نگذاشتم حرفش را تمام کند و گفتم:
- مادر - تو را به خدا نگو نه! من خودم با افسانه صحبت می کنم. او می تواند پدرش را راضی کند. آن وقت تو را خبر می کنم که دوباره به خانه شان بروی.
این ماجرا حدود سه سال طول کشید. وقتی افسانه بالاخره موافقت پدرش را جلب کرد با خوشحالی یک جعبه شیرینی گرفتم و به خانه رفتم و از مادرم خواستم که به زودی خودش را برای رفتن به خواستگاری آماده کند.
صبح روز خواستگاری حال عجیبی داشتم. دلشوره و ترس دست به دست هم داده بودند تا من یک لحظه آرام و قرار نداشته باشم. عصر که به خانه افسانه رفتیم حالم خراب خراب بود. روبروی پدر افسانه نشستم. جدی و موقر بود. از آنهایی که در اولین برخورد مثل برق آدم را می گیرند. پدر و مادرم چند کلمه ای حرف زدند و از خوبی ها و محسنات من گفتند. پدر افسانه سکوت کرده بود و چیزی نمی گفت. منتظر بودم افسانه با سینی چای وارد شود، اما خبری از او نبود. پدر افسانه نگاه تندی به من کرد و گفت:
- اگر تا به حال اجازه نمی دادم به خواستگاری بیایید، دلیل داشت، یک دلیل موجه. تا الان هم راضی به آمدن شما نبودم، اما اصرار افسانه باعث شد که بپذیرم.
سپس افسانه را صدا کرد و گفت:
- بیا تو دخترم، اما بدون سینی چای.
مادرم اخم کرد و پدرم با تعجب مرا نگاه کرد. این کار چه معنایی داشت؟ افسانه مضطرب و نگران وارد اتاق شد. آرام سلام گفت و زیر چشمی مرا نگاه کرد.
پدر افسانه گفت:
آقا آرش، شما خجالت نمی کشی که به خواستگاری دختری محجوب و خوب و تحصیلکرده مثل افسانه آمده ای؟
پدرم کنترلش را از دست داد و گفت:
آقا این حرفها چیه؟ چرا بی احترامی می کنید؟
پدر افسانه پوزخندی زد و گفت:
آقا چه بی احترامی ای؟ پسر شما یک سابقه دار است. یک سارق زندان رفته.
رنگم مثل گچ سفید شد و دست و پایم شروع به لرزیدن کرد.
افسانه با تعجب به پدرش نگاه کرد و گفت:
- چی می گویی پدر؟!
- آره دخترم، من مدتهاست این موضوع را می دانم. این پسره (اشاره به من) یک دزد سابقه دار است...
افسانه با گریه رو به من کرد و گفت:
آرش، پدرم درست می گوید؟
بریده بریده گفتم:
- اجازه... اجازه بده... تو... توضیح... بدهم...
افسانه با ناراحتی فریاد کشید:
- پرسیدم درست می گوید؟
- آره، اما... اما...
افسانه گریه کنان از هال به آشپزخانه رفت. پدرم گفت:
- آقای عزیز، این طور قضاوت نکنید. پسر من دزد نیست... فقط... پدر افسانه با تمسخر گفت:
- فقط در امانت خیانت کرد، هان؟ فقط چک صاحبکارش را به بانک برد و نقد کرد و دیگر به مغازه برنگشت، درست است؟
پدرم سرخ شد و گفت:
درست است اما... اما آرش به خاطر من این کار را کرد... ببینید... من آن موقع یعنی دو سال قبل شدیداً مریض بودم. قلبم درد می کرد. دکتر گفته بود باید فوراً عمل شوم وگرنه... خرج عمل زیاد بود. هر چه به این در و آن در زدیم نتوانستیم پول عمل را جور کنیم.
من به میان حرفهای پدر دویدم و گفتم:
- پدر اجازه بدهید ادامه ماجرا را من بگویم.
پدر افسانه گفت:
- البته نظر من به هیچ وجه تغییر نمی کند.
من نگاهی به طرف آشپزخانه کردم و گفتم:
- اگر اجازه بدهید افسانه هم بیاید ممنون می شوم.
اجازه داد و افسانه آمد و من گفتم:
- برای عمل پدر پانصد هزار تومان پول نیاز داشتیم. سیصد هزار تومان را به زحمت جور کردم و ماند دویست هزار تومان دیگر. هیچ کس حاضر نبود این پول را به من بدهد، چون می دانست به زحمت می توانم آن را پس بدهم. پدرم داشت جلو چشمم از دست می رفت، آن هم فقط به خاطر دویست هزار تومان، موضوع را با صاحب مغازه ای که در آن جا کار می کردم، در میان گذاشتم و از او خواستم مبلغی به من قرض بدهد ولی او از زمین و زمان نالید و بعد گفت فقط می تواند پنجاه هزار تومان به من بدهد. آن هم یک ماهه! همه درها به رویم بسته شده بود. اگر پدرم تا هفته دیگر بستری و عمل نمی شد، معلوم نبود چه پیش می آمد دو روز بعد صاحب مغازه ام چکی را امضاء کرد و گفت این را ببر بانک وصول کن و فوراً بیا! مبلغ چک سیصد هزار تومان بود. می توانست مشکل مرا حل کند. شیطان وسوسه ام کرد. پول را وصول کردم، اما به مغازه بر نگشتم. نیتم این بود که همان روز پدرم را در بیمارستان بستری کنم و بعد بلافاصله پول را جور کنم و به صاحب مغازه بدهم که...
پدر افسانه با لحنی نیش دار گفت:
- که صاحب مغازه وقتی دید دو - سه روز غیبت زد و از پول خبری نشد، شکایت کرد و مأمورها دستگیرت کردند.
پدرم با اوقات تلخی گفت:
- مأمورها او را دستگیر نکردند آقای محترم! وقتی صاحب مغازه به سراغ آرش آمد و ماجرا را فهمید، سر و صدا به راه انداخت و او را با خود به کلانتری برد. بله، آرش با پای خودش به کلانتری رفت.
توضیح دادن و بحث با پدر افسانه فایده ای نداشت. خداحافظی کردیم و از خانه شان بیرون آمدیم. من برای همیشه باید افسانه را فراموش می کردم.
تا چند وقت حاضر نمی شدم به ازدواج فکر کنم، اما یک روز مادرم به من گفت:
- آخر پسرم، این طور که نمی شود. بالاخره تو باید ازدواج کنی و تشکیل زندگی بدهی، حالا افسانه نشد، یک نفر دیگر.
- ولی من دل و دماغ ازدواج را ندارم.
- تو جوانی پسرم و 32 سال داری... این پا و آن پا نکن، دیر می شودها...
کمی فکر کردم و بعد با اندوه گفتم:
- آخر چه کسی به یک سابقه دار زن می دهد؟
- تو هم حرف پدر افسانه را می زنی؟ سابقه دار یعنی چه؟ تو ناخواسته خطا کردی، یک ماه در زندان بودی، بعد هم پول طرف را جور کردیم و به او دادیم.
با صدایی که به بغض آمیخته بود، گفتم:
- به هر حال من ترجیح می دهم همان ابتدا واقعیت را به خانواده دختری که به خواستگاریش می رویم، بگویم.
نشان به این نشان که اکنون ده سال از آن موقع می گذرد و در طی این ده سال حداقل مادر پانزده - شانزده دختر را پسندیده است، اما تا راجع به گذشته من با آن ها حرف زده، حتی حاضر نشده اند مرا ببینید. یکی - دو نفر را هم خودم انتخاب کردم، اما وقتی گفتم که یک ماه در زندان بوده ام، حاضر نشدند با من ازدواج کنند. آیا من باید تا آخر عمر چوب یک اشتباه را بخرم؟ مگر من تاوان آن را نداده ام؟ مگر به خاطر آن زندانی نکشیده ام؟ چرا باید جامعه با من این گونه رفتار کند؟ چرا به دلیل سوء سابقه هیچ شرکت خصوصی و دولتی حاضر نیست مرا استخدام کند؟ چرا هیچ دختری حاضر نمی شود با من که سراسر عمرم را به سلامت و صداقت گذرانده ام، اما به خاطر نجات پدرم از مرگ، ناخواسته دست به خلاف زدم، ازدواج کند؟ آیا من نباید تشکیل زندگی بدهم؟