فهرست کتاب


بهار ازدواج

امیر ملک محمودی‏

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

آسیه روح بزرگی دارد و به خوبی می داند که خواستگاران سابق او بر پایه حدس و گمان و ترسی خیالی از ازدواج با او پشیمان شده اند. آسیه پدرش را دوست دارد و ظاهر را مبنای دوست داشتن نمی داند.
با توجه به سر گذشت، آسیه اکنون سی و دو سال - سه ساله است، بنابراین هنوز یک فرصت انتخاب خوب را دارد. او باید به آینده امیدوار باشد و به خود افتخار کند، چون همه مردم مثل خواستگارهای او فکر نمی کنند.
امام صادق (علیه السلام) می فرماید:
العبد بین ثلاث: بین بلاء و قضاء و نعمه فعلیه للبلاء من الله الصبر فریضه، و علیه للقضاء من الله التسلیم فریضه، و علیه للنعمه من الله الشکر فریضه.
بنده میان سه چیز قرار گرفته است: میان بلا و قضا و نعمت. در برابر بلای خدا وظیفه دارد صبر کند، در برابر قضای خدا وظیفه دارد تسلیم باشد و در برابر نعمت خدا وظیفه دارد شکر گزار باشد.
(میزان الحکمه، ح 8870)
به بی برگی قناعت می کنم تا نوبهار آید - به زخم خار دارم صبر، تا گل در کنار آید

یک سؤال بزرگ

بر اساس سر گذشت: چکامه، 33 ساله
وقتی به سی سال قبل بر می گردم و به یاد آن روز سرد پاییزی می افتم که مادرم کنار بخاری موهایم را می بافت و برایم شعر می خواند، دلم می گیرد. می دانید چرا؟ برای اینکه هنوز بعد از این همه مدت جواب سؤالی را که آن روز از مادرم پرسیده بودم، نگرفته ام. از او پرسیدم:
- مامان، چرا پای من این جوری است؟
اشک در چشمهای او حلقه زد. سکوت کرد و بعد در حالی که موهایم را می بافت با صدایی لرزان گفت:
- نمی دانم چکامه جان! هر کدام از دکترها یک چیزی می گویند.
یکی می گوید مادر زادی است، دیگری می گوید بر اثر بیماری این طوری شده و...
مادر دلایل فراوانی را از زبان دکترها ذکر کرد، اما هیچ کدام نتوانست مرا قانع کند. آنچه من با ذهن کودکانه خود درک می کردم، این بود که پای راستم حدود پانزده سانت از پای چپم کوتاه تر است و کمی لاغرتر. من این را یک نقص بزرگ می دانستم، چون از موقعی که سه - چهار سال بیشتر نداشتم با نگاه کنجکاوانه همسن و سالانم و سوالات جورواجور آنها روبرو بودم:
- چکامه، چرا پایت این شکلی است؟
- نمی دانم، مادرم می گوید خدا خواسته است.
- پس چرا پای من مثل تو نیست؟
و بعد خنده ای کودکانه و گاهی هم تمسخر و اذیت و آزار و همه اینها روح نازک مرا می آزرد. احساس می کردم نمی توانم در میان بچه ها باشم و باید در خلوت خودم بسوزم و بسازم. به سن مدرسه که رسیدم تازه درد سرهایم شروع شد. همکلاسیهایم ادایم را در می آوردند و مسخره ام می کردند. چند بار قهر کردم و به مدرسه نرفتم و هر بار با پا در میانی مدیر مدرسه و معلم و تشویق پدر و مادرم به مدرسه بر می گشتم. معلم مهربانم خیلی سعی می کرد به بچه ها بفهماند برتری انسانها به ظاهرشان نیست، بلکه این عقل و خرد و خصایل والای انسانی است که او را از دیگران متمایز می کند. من خودم را جدا از بچه ها می دیدم. آنها در بازی های خود مرا شرکت نمی دادند و از من دوری می جستند. همیشه غصه می خوردم و از این بابت به مادرم که همدمم بود، شکایت می کردم:
- مادر، چرا آنها با من این طور رفتار می کنند؟
- ناراحت نباش دخترم، آنها دوستان تو هستند و قصد بدی ندارند.
- مادر، نمی شود پیش یک دکتر برویم تا پایم را خوب کند؟
در این جور مواقع مادر سکوت می کرد و آه می کشید و بعد آهسته می گفت:
- با کدام پول؟ می گویند اگر به خارج برویم ممکن است پایت بهتر شود، اما خودت که می بینی وضعمان چطوری است. پدرت یک کارگر ساده است. او به زحمت شکم من و تو و خواهر برادرهایت را سیر می کند.
در ذهن کوچکم به این نتیجه می رسیدم که اگر پدرم ثروتمند بود، من از این همه رنج و تحقیر و تمسخر نجات پیدا می کردم. شبها که سر به بالش می گذاشتم، به فکر فرو می رفتم و آینده را تیره و تار می دیدم. این افکار کم کم اعتماد به نفس را از من گرفت و به سن دبیرستان که رسیدم به یک آدم منزوی و گوشه گیر تبدیل شدم.
- چی شده چکامه؟ چرا در هم و گرفته ای؟
این صدای معلم ادبیاتمان بود که مرا از فکر و خیال همیشگی ام بیرون می آورد. نگاه مهربانش را به من دوخته بود. نگاهی که نگرانی از آن پیدا بود. سلام کردم و گفتم:
- توی فکر بودم خانم. می بخشید که شما را ندیدم.
- عذر خواهی لازم نیست. توی فکر نبودی بلکه توی فکر غرق شده بودی، اگر صدایت نمی کردم، ممکن بود واقعاً غرق بشوی.
از این شوخی اش خنده ام گرفت. او هم خندید و گفت:
- چکامه جان، چرا خودت را اذیت می کنی؟ حتماً باز هم به پای کوتاه و بخت بدت فکر می کردی، هان؟
- راستش، آره خانم.
و بعد زدم زیر گریه. مرا به یکی از کلاس ها که بچه هایش ورزش داشتند و در حیاط مشغول بازی بودند، برد و گفت:
- گریه نکن دخترم، چرا فکر می کنی که تمام کمالات تو در پای تو خلاصه شده است؟ کوتاه و بلندی پا مهم نیست. روحت را زیبا کن. جسم فرسوده می شود، اما روح همیشه جوان می ماند.
سپس این حکایت را برایم تعریف کرد:
- می گویند سلطان محمود غزنوی خیلی زشت بود. هر وقت جلو آیینه می ایستاد و چهره خود را می دید از خود مشمئز (بیزار) می شد و غصه می خورد که چرا با این همه قدرت و شوکت چهره بسیار زشتی دارد. یک روز که طبق معمول جلو آیینه ایستاده بود و بر بخت خود لعنت فرستاد، وزیرش داخل شد و دلیل ناراحتی سلطان محمود را پرسید. او جریان را گفت و اضافه کرد که می دانم با این چهره زشت مردم هرگز مرا دوست نخواهند داشت. وزیر که آدم دانشمند و زیرکی بود، گفت، یا سلطان صورت زیبا مهم نیست بلکه سیرت نیکو و زیبا مهم است. اگر می خواهی مردم با تو دوست باشند دشمن زر و زراندوزی باش! در واقع این حکایت به ما می گوید که باید به معنویت بیشتر توجه کنیم و این اخلاق و رفتار و منش یک انسان است که به او شخصیت می دهد، نه پول و ثروت.
حرف های این معلم مهربان آرامش خاصی به من داد و دریچه ای دیگر به رویم گشود. از آن روز به بعد هر وقت دلم می گرفت به سراغ او می رفتم و سفره دلم را پیش او پهن می کردم. در سال آخر دبیرستان که درس می خواندم، او مدام مرا تشویق می کرد که خودم را برای کنکور آماده کنم. ورود به دانشگاه اعتماد به نفس از دست رفته ام را به من باز می گرداند. به خوبی می دانستم که محیط دانشگاه با مدرسه فرق می کند و در آن جا از شیطنت های دوران کودکی و نوجوانی خبری نیست و آسوده تر می توانم درس بخوانم. من شب و روز با شور و عشق تمام درس خواندم و بالاخره هم دیپلم گرفتم. و هم در کنکور آن سال قبول شدم از خوشحالی نزدیک بود پر در بیاورم. پدر و مادرم هم خیلی خوشحال بودند. مادرم می گفت:
- دخترم، سر افرازمان کردی. دیگر چه کسی جرأت دارد تو را مسخره کند؟ فردا که لیسانست را گرفتی به درد جامعه می خوری. برو درس بخوان پس از حرف دیگران هراسی به دل راه نده.
دانشگاه محیط خوب و جالبی بود. روحیه من خیلی تغییر کرده بود. حالا به خود جرأت می دادم که در مجالس و محافل گوناگون حضور پیدا کنم. اگر تا دیروز گوشه گیر و منزوی بودم، حالا در بحث های مختلف شرکت می کردم. البته ناگفته نماند باز هم سنگینی بعضی نگاه ها را روی خودم می دیدم. کسانی که از هر چیزی و از هر کسی ایراد می گرفتند و با متلک های خودشان دقایقی اعصاب مرا به هم می ریختند. سال ها از پی هم گذشت و من از دانشگاه فارغ التحصیل شدم. در این هنگام عمه ام به سراغم آمد و گفت:
- چکامه جان تا جوان هستی ازدواج کن. من خواستگاری خوب برایت سراغ دارم که اگر اجازه بدهی می گویم به خواستگاریت بیاید.
- عمه جان، اجازه من دست پدر و مادرم و دست شما بزرگترهاست. این خواستگار چه کسی است؟
- یک جوان بیست و هفت ساله. آره عزیزم، او چهار سال از تو بزرگتر است. جوان خوب و زحمت کشی است. اجازه بده به خواستگاری بیایند تا از نزدیک با هم آشنا شوید.
با نگرانی پرسیدم:
- او می داند که یک پایم کوتاه...
عمه لبخندی زد و گفت:
- آره چکامه جان، خیالت راحت باشد. او تو را دیده و پسندیده.
خدا را شکر کردم و با اضطراب فراوان منتظر روز خواستگاری ماندم. دو هفته بعد ناصر به همراه خانواده اش به خواستگاریم آمد.
قیافه جذابی نداشت و تقریباً زشت بود، اما تصمیم گرفتم به ظاهر او توجه نکنم و اگر جوان خوبی بود به او پاسخ مثبت بدهم. بزرگترها حرف هایشان را زدند و قرار شد من و او نیز چند کلمه ای با هم حرف بزنیم. قبل از هر چیز از او پرسیدم:
- میزان تحصیلاتتان چقدر است؟
بعد از یک سکوت طولانی گفت:
- من دو کلاس بیشتر درس نخوانده ام، چون مجبور شدم به علت فوت پدرم از کودکی کار کنم.
دو کلاس؟
آره، خوب چاره دیگری نداشتم.
نگذاشتم کار به روزهای بعد برسد و همان جا مخالفت شدیدم را اعلام کردم. وقتی ناصر و خانواده اش رفتند به عمه گله کردم:
- این بود خواستگاری که می گفتی؟
- چرا سخت می گیری چکامه جان؟ انتظار نداشته باش که یک دکتر یا مهندس به سراغت بیاید. فراموش نکن تو عیب بزرگی داری. پایت می لنگد، شوخی که نیست. می دانی این برای یک دختر عیب بزرگی است؟
حرف عمه چند روز مرا به هم ریخت. دوست نداشتم کسی را ببینم. دوباره شده بودم همان چکامه دوره کودکی و نوجوانی که با کوچکترین طعنه و تمسخری اشکش در می آمد. چند روز بعد به مادرم گفتم:
- مادر - تو فکر می کنی با این عیبی که من دارم کسی به خواستگاریم نمی آید؟
- چرا نیاید، الحمد الله با سواد و قشنگ هستی. بد به دلت راه نده و به خدا توکل کن!
به جرأت می توانم بگویم که سالها گذشت و حتی یک خواستگار درست و حسابی نداشتم. به مرز سی و دو سال که رسیدم، نگران شدم. پدرم می گفت:
- دخترم، به هر حال قبول کن که در ظاهر خود عیب داری، بنابراین باید عیب دیگران را نیز نادیده بگیری.
حرف شما درست است پدر، من عیب ظاهری خواستگارم را نادیده می گیرم. اما انتظار نداشته باشید که عیب دیگر او را نبینم. مثلا آن مردک محمد قلی را یادتان هست؟ دو تا زن داشت و آمد سراغ من. یعنی شما می گویید باید به او جواب مثبت می دادم؟
- نه دخترم، من هرگز چنین چیزی نمی گویم، اما بهتر است ارفاق بیشتری بدهی.
تصمیم گرفتم به پیشنهاد پدر عمل کنم. راستش خودم هم خسته شده بودم و دوست داشتم سر و سامان بگیرم. این را خوب می دانستم که برای همیشه نمی توانم در خانه پدرم بمانم و عاقبت روزهای تنهایی و بی کسی به سراغم خواهند آمد. بنابراین به طور غیر مستقیم و توسط بعضی از افراد فامیل که به صداقت فکریشان اطمینان داشتم، اعلام کردم:
من آماده ازدواج با کسی هستم که حداقل شرایط مرا داشته باشد و به قول معروف زیاد سخت نخواهم گرفت.
کم کم سر و کله افراد مختلفی به عنوان خواستگار پیدا شد که اگر بخواهم همه آن ها را با ذکر جزئیات ظاهری و باطنی به شما معرفی کنم، مثنوی هفتاد من کاغذ می شود اما فهرست وار خصوصیات آن ها را می گویم؛ مردی چهل و پنج ساله که همسرش را از دست داده بود و هفت فرزند قد و نیم قد داشت، مردی چهل و هشت ساله که با پررویی تمام می گفت شغلش گدایی است و هر روز خودش را به شکلی در می آورد، مردی پنجاه و نه ساله که در واقع مرا برای مراقبت از خودش می خواست چون از دو پا فلج بود، مردی هفتاد و شش ساله که سه همسر خود را از دست داده بود و دو بار سابقه سکته قلبی و مغزی داشت. او می گفت:
- می دانم که تو جای دخترم هستی در کنار من خوشبخت نمی شوی، اما من در کنار تو خوشبخت می شوم، پس این خوشبختی را از من دریغ نکن!
حرف او خیلی خنده دار بود. او توقع داشت من جوانی ام را به پای او بریزم. خلاصه ترجیح دادم که برای همیشه مجرد بمانم و قید ازدواج رابزنم چون معتقدم یک ازدواج ناموفق درد سرهایش بیشتر از مجرد بودن است. الان سی و سه سال ام و یک سؤال بزرگ مرا آزار می دهد: آیا واقعاً ظاهر افراد باید این قدر مورد توجه باشد و مهم؟ گناه من چیست که یک پایم کوتاه است؟ چرا کسی روح مرا نمی بیند و به باطن و درون من توجه نمی کند.

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

اعتماد به نفس در پیشرفت هر کاری نقشی تعیین کننده دارد، کسی که اعتماد به نفس ندارد، نمی تواند به خوبی خود را نشان دهد و از حقانیت خویش دفاع کند. چکامه ضمن این که از عیب ظاهری رنج می برد و ضربه می خورد، اما یک عیب بزرگ تری نیز داشت و آن عدم اعتماد به نفس بود. او خود و کمالات و فضایل خود را باور نداشت و این باعث می شد که در برابر دیگران احساس کمبود کند او قبل از این که با کسی رو به رو شود به خود القاء می کرد که چیزی از او کمتر دارد.
اما بعید به نظر می رسد که در میان خواستگاران چکامه فردی با شرایط مشابه وجود داشته باشد. فردی که ضمن عیب ظاهری از تحصیلات بالا و روحی لطیف برخوردار باشد.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند:
من تزوجها لدینها جمع الله له ذلک.
کسی که به خاطر دین و ایمان زنی با او ازدواج کند، خداوند همه دنیایش را برای او فراهم می کند.
(وسایل الشیعه، ج 2، باب 14، ص 51)