فهرست کتاب


بهار ازدواج

امیر ملک محمودی‏

یک معمای ساده

بر اساس سر گذشت: آسیه 33 ساله
سرم را در متکا فرو بردم. و زار زار گریه کردم. آخر دردم را به که باید می گفتم؟ این چهارمین خواستگاری بود که به خانه مان می آمد و می رفت و پشت سرش را هم نگاه نمی کرد. بی انصافها حداقل پیغام هم نمی دادند که به چه دلیل از ازدواج با من پشیمان شده اند.
- مادر، چرا هر کسی قدم در خانه ما می گذارد، فرار می کند؟
- نمی دانم دختر، شاید زندگی ما را نمی پسندند، به هر حال قسمت نیست.
دلم می خواست حرف مادر را باور کرده و دلم را خوش کنم که حتماً خواستگار بعدی خانه و زندگی ما را خواهد پسندید، اما در لحن مادر هم آن اطمینان و یقین نبود.
- مادر - من دارم دیوانه می شوم، همین خواستگار آخری - یاسر - را می گویم، چقدر پیغام و پسغام فرستاد که به خواستگاری ام بیاید، اما پایش به خانه ما که رسید، انگار آب سردی رویش ریخته باشند، یخ کرد و گوشه ای نشست.
- مادرم مرا دلداری داد و گفت:
زیاد فکرت را مشغول نکن آسیه جان! هیچ دختری روی دست پدر و مادرش نمی ماند. تو فقط بیست و پنج سال داری، آن وقت آنقدر ناامیدانه حرف می زنی که آدم فکر می کند چهل و پنج سال داری لیسانس نداری که داری، قشنگ نیستی که هستی... اگر فکر می کنی تعارف می کنم، آینه را بردار و یک بار دیگر خودت را نگاه کن! مادر درست می گفت، من زیبا بودم، اما چه فایده؟ از این نوع برخورد خواستگارها بخصوص یاسر که آن همه خودش را عاشق سینه چاک من نشان می داد، اعتماد به نفسم را از دست داده بودم.
مادرم گفت:
- روز خواستگاری، من، پدرت و خواهرت که حرف بی جایی نزدیم. مردم عقلشان به چشمشان است. لابد خانواده یاسر انتظار داشتند مبل راحتی و استیل و دکور عالی و این جور چیزها داشته باشیم.
وقتی یاسر مثل خواستگارهای دیگر غیبش زد، به مادرم گفتم:
- چه اشکالی دارد سر و سامانی به زندگی مان بدهیم؟ من حاضرم پس اندازم را در اختیار پدر بگذارم تا مبل و کمد دکوری بخرد، اگر فرش هایمان را هم عوض کنیم عالی می شود.
مادر اعتراض کنان گفت:
- که چه بشود؟ کسی که می خواهد با این چیزها تو را بپسندد، می خواهم صد سال سیاه نپسندد. قدیم ها که پدرت به خواستگاری من آمد...
- مادر از قدیم ها نگو! الان دوره و زمانه عوض شده است. همه چشم شان به ماشین و زندگی طرف مقابل است. خوب من پول می دهم. خواهش می کنم پدر را راضی کن!
مادر به قول خودش خیلی تلاش کرد تا پدر راضی به این کار شد. یک ماه بعد خانه ما رنگ و روی تازه پیدا کرد. خانواده چهار نفره ما حالا به جای زمین روی مبل می نشست و من فکر می کردم این تغییر دکوراسیون مرا به یک ازدواج موفق رهنمون می شود، اما...
اما ماهها گذشت و خبری از خواستگار جدید نشد. کم کم داشتم نگران می شدم دختر خاله مادرم به او تلفن زد و گفت:
- یکی از همکارانم که خانم محترمی است دنبال دختری خوب و متین می گردد. پسرش تحصیل کرده است و شغل و در آمد مناسبی دارد.
قرار شد آن خانم یک روز مرا در شرکتی که در آن کار می کنم ببیند و اگر پسندید، همراه شوهر و پسرش برای خواستگاری به خانه مان بیاید. او آمد و بعد از دیدن من و کمی صحبت از این طرف و آن طرف در حالی که راضی و خوشحال خداحافظی می کرد و گفت:
تو عروس گل خودم هستی. ان شاء الله هر چه زودتر تو را در لباس عروسی ببینم.
قرار خواستگاری گذاشته شد و آنها نیز رفتند و توسط دختر خاله مادرم پیغام دادند که از این وصلت منصرف شدند. با خودم گفتم خدایا، این چه سرنوشتی است که برایم رقم زده ای؟ بیچاره خواهرم آتنه که چهار سال از من کوچکتر بود، حال و روزی بهتر از من نداشت. او می گفت:
- آسیه، من فکر می کنم خانه ما را جادو کرده اند.
مات و مبهوت نگاهش کردم. شاید هم حق با آتنه بود. اصلاً از کجا معلوم بود که ارواح در خانه ما رفت و آمد نمی کردند. یک شب با همین افکار خوابیدم و نیمه شب فریاد کنان از خواب بیدار شدم. پدر و مادرم و آتنه سراسیمه بالای تختم آمدند. پدر در حالی که رنگش پریده بود. سرم را در آغوش گرفت، مادر فوراً لیوانی آب قند به دستم داد و آتنه مهربانانه دستم را در دستش گرفت و هر سه پرسیدند:
- چی شده آسیه؟ چه خوابی دیدی؟
هق هق کنان گفتم:
- روح، ارواح خبیث... این خانه روح دارد. خودم آن ها را دیدم. چقدر وحشتناک بودند.
پدرم لبخندی زد و گفت:
- خیالاتی شده ای دخترم، غذای سنگین خورده ای و خواب در هم و برهم دیده ای. درست است که این خانه قدیمی است و چهل سال از ساخت آن می گذرد، اما...
مادر حرف پدر را پی گرفت و گفت:
- هیچ روحی جرأت ندارد پایش را اینجا بگذارد.
و هر سه خندیدند - البته آتنه به زور - تا به اصطلاح من روحیه بگیرم، اما من دست بردار نبودم و با گریه گفتم:
- من فکر می کنم وقتی خواستگارها به خانه مان می آمدند، روحها برای آنها شکلک در می آوردند یا تهدیدشان می کردند، برای همین پا به فرار می گذاشتند.
پدر گفت:
- دخترم، اگر منظورت این است که خانه را بفروشیم و خانه تازه ای بخریم. بدان که هرگز این کار را نخواهم کرد چون با پول آن یک آپارتمان 70 - 60 متری هم نمی توانیم بخریم. سی سااله شده بودم و همچنان دوره تجرد را طی می کردم. یک روز آتنه که بیست و شش سال داشت به من گفت:
- آسیه، تا حالا به فکرت رسیده است که از خود خواستگارها بپرسی برای چه رفتند و دیگر برنگشتند؟ این طوری می توانیم این معما را حل کنیم.
- آخر رویم نمی شود. کدام دختری این کار را می کند؟ مثلا بروم از آن یاسر بی وفا بپرسم چرا با من ازدواج نکرد؟!
- حق داری، این خانم چی؟ خانمی که همکار دختر خاله مادر بود. می توانی از او بپرسی.
فکری کردم و گفتم:ا
- نه، نمی شود. دو سال از آن ماجرا گذشته است...
- اینقدر این پا و آن پا نکن. من به لطایف الحیلی تلفن او را از دختر خاله مادر می گیرم.
آتنه شماره تلفن خانه آن خانم را به دست آورد و...
گوشی تلفن در دستم می لرزید. دلیلی که آن خانم آورد، چیزی بود که تا به حال به آن فکر نکرده بودم. آن خانم گفت:
- دخترم، تو هیچ عیبی نداری، اما پدرت...
- پدرم؟! مگر حرفی زد...
- نه، منظورم... چطور بگویم آن خال بسیار بزرگ قرمز در واقع ماه گرفتگی روی صورت پدرت... ما ترسیدیم که نوه هایمان هم این خال را داشته باشند.
با بغض گفتم:
- ولی من این خال را ندارم، خواهرم هم ندارد.
- خب، شما برادر ندارید. شاید این خال فقط به پسرها منتقل می شود. اگر ازدواج می کردید و پسرتان با این خال به دنیا می آمد، می دانید چی می شد؟
گوشی را گذاشتم عرق سردی بر پشتم نشسته بود. زمزمه کردم:
- چی می شد؟ مگر تا حالا چی شده است؟ پدر که اینقدر خوب است. چرا تا به حال خال او براایم مهم نبود؟ تصمیم گرفتم وقتی شب پدر به خانه می آمد، سرش داد بزنم و به او بگویم با خود خواهی سرنوشت مرا تغییر داده است. باید از او می پرسیدم چرا تا به حال فکری به حال این خال لعنتی نکرده است...
شب که پدر خسته و کوفته به خانه آمد، به استقبالش نرفتم. سر سفره شام ننشستم. او صدایم کرد:
آسیه جان، چرا سر سفره نمی آیی؟
هر چه بهانه آوردم که سیرم و نمی خورم قبول نکرد و مثل موقعی که بچه بودم به اتاقم آمد و دستم را گرفت و با مهربانی گفت:
- دخترم، معده درد می گیری ها؟ بیا یک لقمه بخور، فقط یک لقمه.
سرم را بلند کردم. بغض گلویم را گرفته بود. توی چشمهای مهربانش نگاه کردم. به صورتش، به خال قرمزش که نیمی از گونه چپش را پوشانده بود. من این صورت را سالها دیده بودم. سی سال... سی سال آن را دیده بودم. هر روز غروب منتظر بودم که با همین صورت و با دستهایی پر، از کار به خانه برگردد. من این صورت مهربان را دوست داشتم. هیچ گاه این خال برای من زشت نبود... از جایم برخاستم و با پدر به هال رفتم و سر سفره نشستم. بعد از شام به هوای کمک به مادر به آشپزخانه رفتم و به او گفتم:
- مادر، تو پدر را دوست داری؟
- این چه سؤالی است که می کنی؟ معلوم است که دوستش دارم.
- هیچ عیب و ایرادی در او نمی بینی؟
- هیچ کدام از ما خالی از عیب نیستیم. عیب کوچک پدرت این است که گاهی زود عصبانی می شود.
یک استکان چای برای پدر ریختم و به طرفش که روی مبل نشسته بود و روزنامه می خواند، رفتم استکان را مقابلش گذاشتم. دستم را دور گردنش حلقه زدم، توی چشمهایش نگاه کردم و در حالی که اشک بی اراده از چشمهایم سرازیر شده بود، آهسته گفتم:
- دوستت دارم پدر، خیلی دوستت دارم.
و بر خال بزرگ و قرمز صورتش بوسه زدم.
به هر حال راضی ام به رضای خدا، شاید به قول مادرم قسمت من - و احتمالاً خواهرم - این طور بوده که تا ابد در خانه پدرمان بمانیم. من از زندگی و روزگار دلخورم، اما احساس شکست نمی کنم. من زندگی را با تلخی ها و شیرینی ها و گریه ها و خنده هایش دوست دارم. اجازه بدهید این شعر زیبا را که از شاعر معاصر قیصر امین پور است، برایتان بنویسم.
در کتاب چار فصل زندگی - صفحه ها پشت سر هم می روند
هر یک از این صفحه ها، یک لحظه اند - لحظه ها با شادی و غم می روند
آفتاب و ماه، یک خط در میان - گاه پیدا، گاه پنهان می شوند
شادی و غم نیز هر یک لحظه ای - بر سر این سفره مهمان می شوند
گاه اوج خنده ما گریه است - گاه اوج گریه ما خنده است
گریه، دل را آبیاری می کند - خنده، یعنی این که دل ها زنده است
زندگی، ترکیب شادی با غم است - دوست می دارم من این پیوند را
گر چه می گویند: شادی بهتر است - دوست دارم گریه با لبخند را

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

آسیه روح بزرگی دارد و به خوبی می داند که خواستگاران سابق او بر پایه حدس و گمان و ترسی خیالی از ازدواج با او پشیمان شده اند. آسیه پدرش را دوست دارد و ظاهر را مبنای دوست داشتن نمی داند.
با توجه به سر گذشت، آسیه اکنون سی و دو سال - سه ساله است، بنابراین هنوز یک فرصت انتخاب خوب را دارد. او باید به آینده امیدوار باشد و به خود افتخار کند، چون همه مردم مثل خواستگارهای او فکر نمی کنند.
امام صادق (علیه السلام) می فرماید:
العبد بین ثلاث: بین بلاء و قضاء و نعمه فعلیه للبلاء من الله الصبر فریضه، و علیه للقضاء من الله التسلیم فریضه، و علیه للنعمه من الله الشکر فریضه.
بنده میان سه چیز قرار گرفته است: میان بلا و قضا و نعمت. در برابر بلای خدا وظیفه دارد صبر کند، در برابر قضای خدا وظیفه دارد تسلیم باشد و در برابر نعمت خدا وظیفه دارد شکر گزار باشد.
(میزان الحکمه، ح 8870)
به بی برگی قناعت می کنم تا نوبهار آید - به زخم خار دارم صبر، تا گل در کنار آید

یک سؤال بزرگ

بر اساس سر گذشت: چکامه، 33 ساله
وقتی به سی سال قبل بر می گردم و به یاد آن روز سرد پاییزی می افتم که مادرم کنار بخاری موهایم را می بافت و برایم شعر می خواند، دلم می گیرد. می دانید چرا؟ برای اینکه هنوز بعد از این همه مدت جواب سؤالی را که آن روز از مادرم پرسیده بودم، نگرفته ام. از او پرسیدم:
- مامان، چرا پای من این جوری است؟
اشک در چشمهای او حلقه زد. سکوت کرد و بعد در حالی که موهایم را می بافت با صدایی لرزان گفت:
- نمی دانم چکامه جان! هر کدام از دکترها یک چیزی می گویند.
یکی می گوید مادر زادی است، دیگری می گوید بر اثر بیماری این طوری شده و...
مادر دلایل فراوانی را از زبان دکترها ذکر کرد، اما هیچ کدام نتوانست مرا قانع کند. آنچه من با ذهن کودکانه خود درک می کردم، این بود که پای راستم حدود پانزده سانت از پای چپم کوتاه تر است و کمی لاغرتر. من این را یک نقص بزرگ می دانستم، چون از موقعی که سه - چهار سال بیشتر نداشتم با نگاه کنجکاوانه همسن و سالانم و سوالات جورواجور آنها روبرو بودم:
- چکامه، چرا پایت این شکلی است؟
- نمی دانم، مادرم می گوید خدا خواسته است.
- پس چرا پای من مثل تو نیست؟
و بعد خنده ای کودکانه و گاهی هم تمسخر و اذیت و آزار و همه اینها روح نازک مرا می آزرد. احساس می کردم نمی توانم در میان بچه ها باشم و باید در خلوت خودم بسوزم و بسازم. به سن مدرسه که رسیدم تازه درد سرهایم شروع شد. همکلاسیهایم ادایم را در می آوردند و مسخره ام می کردند. چند بار قهر کردم و به مدرسه نرفتم و هر بار با پا در میانی مدیر مدرسه و معلم و تشویق پدر و مادرم به مدرسه بر می گشتم. معلم مهربانم خیلی سعی می کرد به بچه ها بفهماند برتری انسانها به ظاهرشان نیست، بلکه این عقل و خرد و خصایل والای انسانی است که او را از دیگران متمایز می کند. من خودم را جدا از بچه ها می دیدم. آنها در بازی های خود مرا شرکت نمی دادند و از من دوری می جستند. همیشه غصه می خوردم و از این بابت به مادرم که همدمم بود، شکایت می کردم:
- مادر، چرا آنها با من این طور رفتار می کنند؟
- ناراحت نباش دخترم، آنها دوستان تو هستند و قصد بدی ندارند.
- مادر، نمی شود پیش یک دکتر برویم تا پایم را خوب کند؟
در این جور مواقع مادر سکوت می کرد و آه می کشید و بعد آهسته می گفت:
- با کدام پول؟ می گویند اگر به خارج برویم ممکن است پایت بهتر شود، اما خودت که می بینی وضعمان چطوری است. پدرت یک کارگر ساده است. او به زحمت شکم من و تو و خواهر برادرهایت را سیر می کند.
در ذهن کوچکم به این نتیجه می رسیدم که اگر پدرم ثروتمند بود، من از این همه رنج و تحقیر و تمسخر نجات پیدا می کردم. شبها که سر به بالش می گذاشتم، به فکر فرو می رفتم و آینده را تیره و تار می دیدم. این افکار کم کم اعتماد به نفس را از من گرفت و به سن دبیرستان که رسیدم به یک آدم منزوی و گوشه گیر تبدیل شدم.
- چی شده چکامه؟ چرا در هم و گرفته ای؟
این صدای معلم ادبیاتمان بود که مرا از فکر و خیال همیشگی ام بیرون می آورد. نگاه مهربانش را به من دوخته بود. نگاهی که نگرانی از آن پیدا بود. سلام کردم و گفتم:
- توی فکر بودم خانم. می بخشید که شما را ندیدم.
- عذر خواهی لازم نیست. توی فکر نبودی بلکه توی فکر غرق شده بودی، اگر صدایت نمی کردم، ممکن بود واقعاً غرق بشوی.
از این شوخی اش خنده ام گرفت. او هم خندید و گفت:
- چکامه جان، چرا خودت را اذیت می کنی؟ حتماً باز هم به پای کوتاه و بخت بدت فکر می کردی، هان؟
- راستش، آره خانم.
و بعد زدم زیر گریه. مرا به یکی از کلاس ها که بچه هایش ورزش داشتند و در حیاط مشغول بازی بودند، برد و گفت:
- گریه نکن دخترم، چرا فکر می کنی که تمام کمالات تو در پای تو خلاصه شده است؟ کوتاه و بلندی پا مهم نیست. روحت را زیبا کن. جسم فرسوده می شود، اما روح همیشه جوان می ماند.
سپس این حکایت را برایم تعریف کرد:
- می گویند سلطان محمود غزنوی خیلی زشت بود. هر وقت جلو آیینه می ایستاد و چهره خود را می دید از خود مشمئز (بیزار) می شد و غصه می خورد که چرا با این همه قدرت و شوکت چهره بسیار زشتی دارد. یک روز که طبق معمول جلو آیینه ایستاده بود و بر بخت خود لعنت فرستاد، وزیرش داخل شد و دلیل ناراحتی سلطان محمود را پرسید. او جریان را گفت و اضافه کرد که می دانم با این چهره زشت مردم هرگز مرا دوست نخواهند داشت. وزیر که آدم دانشمند و زیرکی بود، گفت، یا سلطان صورت زیبا مهم نیست بلکه سیرت نیکو و زیبا مهم است. اگر می خواهی مردم با تو دوست باشند دشمن زر و زراندوزی باش! در واقع این حکایت به ما می گوید که باید به معنویت بیشتر توجه کنیم و این اخلاق و رفتار و منش یک انسان است که به او شخصیت می دهد، نه پول و ثروت.
حرف های این معلم مهربان آرامش خاصی به من داد و دریچه ای دیگر به رویم گشود. از آن روز به بعد هر وقت دلم می گرفت به سراغ او می رفتم و سفره دلم را پیش او پهن می کردم. در سال آخر دبیرستان که درس می خواندم، او مدام مرا تشویق می کرد که خودم را برای کنکور آماده کنم. ورود به دانشگاه اعتماد به نفس از دست رفته ام را به من باز می گرداند. به خوبی می دانستم که محیط دانشگاه با مدرسه فرق می کند و در آن جا از شیطنت های دوران کودکی و نوجوانی خبری نیست و آسوده تر می توانم درس بخوانم. من شب و روز با شور و عشق تمام درس خواندم و بالاخره هم دیپلم گرفتم. و هم در کنکور آن سال قبول شدم از خوشحالی نزدیک بود پر در بیاورم. پدر و مادرم هم خیلی خوشحال بودند. مادرم می گفت:
- دخترم، سر افرازمان کردی. دیگر چه کسی جرأت دارد تو را مسخره کند؟ فردا که لیسانست را گرفتی به درد جامعه می خوری. برو درس بخوان پس از حرف دیگران هراسی به دل راه نده.
دانشگاه محیط خوب و جالبی بود. روحیه من خیلی تغییر کرده بود. حالا به خود جرأت می دادم که در مجالس و محافل گوناگون حضور پیدا کنم. اگر تا دیروز گوشه گیر و منزوی بودم، حالا در بحث های مختلف شرکت می کردم. البته ناگفته نماند باز هم سنگینی بعضی نگاه ها را روی خودم می دیدم. کسانی که از هر چیزی و از هر کسی ایراد می گرفتند و با متلک های خودشان دقایقی اعصاب مرا به هم می ریختند. سال ها از پی هم گذشت و من از دانشگاه فارغ التحصیل شدم. در این هنگام عمه ام به سراغم آمد و گفت:
- چکامه جان تا جوان هستی ازدواج کن. من خواستگاری خوب برایت سراغ دارم که اگر اجازه بدهی می گویم به خواستگاریت بیاید.
- عمه جان، اجازه من دست پدر و مادرم و دست شما بزرگترهاست. این خواستگار چه کسی است؟
- یک جوان بیست و هفت ساله. آره عزیزم، او چهار سال از تو بزرگتر است. جوان خوب و زحمت کشی است. اجازه بده به خواستگاری بیایند تا از نزدیک با هم آشنا شوید.
با نگرانی پرسیدم:
- او می داند که یک پایم کوتاه...
عمه لبخندی زد و گفت:
- آره چکامه جان، خیالت راحت باشد. او تو را دیده و پسندیده.
خدا را شکر کردم و با اضطراب فراوان منتظر روز خواستگاری ماندم. دو هفته بعد ناصر به همراه خانواده اش به خواستگاریم آمد.
قیافه جذابی نداشت و تقریباً زشت بود، اما تصمیم گرفتم به ظاهر او توجه نکنم و اگر جوان خوبی بود به او پاسخ مثبت بدهم. بزرگترها حرف هایشان را زدند و قرار شد من و او نیز چند کلمه ای با هم حرف بزنیم. قبل از هر چیز از او پرسیدم:
- میزان تحصیلاتتان چقدر است؟
بعد از یک سکوت طولانی گفت:
- من دو کلاس بیشتر درس نخوانده ام، چون مجبور شدم به علت فوت پدرم از کودکی کار کنم.
دو کلاس؟
آره، خوب چاره دیگری نداشتم.
نگذاشتم کار به روزهای بعد برسد و همان جا مخالفت شدیدم را اعلام کردم. وقتی ناصر و خانواده اش رفتند به عمه گله کردم:
- این بود خواستگاری که می گفتی؟
- چرا سخت می گیری چکامه جان؟ انتظار نداشته باش که یک دکتر یا مهندس به سراغت بیاید. فراموش نکن تو عیب بزرگی داری. پایت می لنگد، شوخی که نیست. می دانی این برای یک دختر عیب بزرگی است؟
حرف عمه چند روز مرا به هم ریخت. دوست نداشتم کسی را ببینم. دوباره شده بودم همان چکامه دوره کودکی و نوجوانی که با کوچکترین طعنه و تمسخری اشکش در می آمد. چند روز بعد به مادرم گفتم:
- مادر - تو فکر می کنی با این عیبی که من دارم کسی به خواستگاریم نمی آید؟
- چرا نیاید، الحمد الله با سواد و قشنگ هستی. بد به دلت راه نده و به خدا توکل کن!
به جرأت می توانم بگویم که سالها گذشت و حتی یک خواستگار درست و حسابی نداشتم. به مرز سی و دو سال که رسیدم، نگران شدم. پدرم می گفت:
- دخترم، به هر حال قبول کن که در ظاهر خود عیب داری، بنابراین باید عیب دیگران را نیز نادیده بگیری.
حرف شما درست است پدر، من عیب ظاهری خواستگارم را نادیده می گیرم. اما انتظار نداشته باشید که عیب دیگر او را نبینم. مثلا آن مردک محمد قلی را یادتان هست؟ دو تا زن داشت و آمد سراغ من. یعنی شما می گویید باید به او جواب مثبت می دادم؟
- نه دخترم، من هرگز چنین چیزی نمی گویم، اما بهتر است ارفاق بیشتری بدهی.
تصمیم گرفتم به پیشنهاد پدر عمل کنم. راستش خودم هم خسته شده بودم و دوست داشتم سر و سامان بگیرم. این را خوب می دانستم که برای همیشه نمی توانم در خانه پدرم بمانم و عاقبت روزهای تنهایی و بی کسی به سراغم خواهند آمد. بنابراین به طور غیر مستقیم و توسط بعضی از افراد فامیل که به صداقت فکریشان اطمینان داشتم، اعلام کردم:
من آماده ازدواج با کسی هستم که حداقل شرایط مرا داشته باشد و به قول معروف زیاد سخت نخواهم گرفت.
کم کم سر و کله افراد مختلفی به عنوان خواستگار پیدا شد که اگر بخواهم همه آن ها را با ذکر جزئیات ظاهری و باطنی به شما معرفی کنم، مثنوی هفتاد من کاغذ می شود اما فهرست وار خصوصیات آن ها را می گویم؛ مردی چهل و پنج ساله که همسرش را از دست داده بود و هفت فرزند قد و نیم قد داشت، مردی چهل و هشت ساله که با پررویی تمام می گفت شغلش گدایی است و هر روز خودش را به شکلی در می آورد، مردی پنجاه و نه ساله که در واقع مرا برای مراقبت از خودش می خواست چون از دو پا فلج بود، مردی هفتاد و شش ساله که سه همسر خود را از دست داده بود و دو بار سابقه سکته قلبی و مغزی داشت. او می گفت:
- می دانم که تو جای دخترم هستی در کنار من خوشبخت نمی شوی، اما من در کنار تو خوشبخت می شوم، پس این خوشبختی را از من دریغ نکن!
حرف او خیلی خنده دار بود. او توقع داشت من جوانی ام را به پای او بریزم. خلاصه ترجیح دادم که برای همیشه مجرد بمانم و قید ازدواج رابزنم چون معتقدم یک ازدواج ناموفق درد سرهایش بیشتر از مجرد بودن است. الان سی و سه سال ام و یک سؤال بزرگ مرا آزار می دهد: آیا واقعاً ظاهر افراد باید این قدر مورد توجه باشد و مهم؟ گناه من چیست که یک پایم کوتاه است؟ چرا کسی روح مرا نمی بیند و به باطن و درون من توجه نمی کند.