فهرست کتاب


بهار ازدواج

امیر ملک محمودی‏

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

بسیاری از نوجوانان وقتی با پدر و مادر خود دچار مشکل می شوند، به جای حل آن در پی یافتن جایگزینی برای والدین خود می گردند و غالباً دوستی را می یابند که برای آنها جای پدر و مادر و یا حتی هر دو را پر کند، شیده نیز به دلایل واهی به اقتضای دوره نوجوانی به سوی دبیر خود میترا کشیده شد. در این میان میترا نباید به این وابستگی دامن می زد، اما متأسفانه خواسته یا ناخواسته چنین شد و هر چه شیده به میترا نزدیک می شد، از مادر خود بیشتر فاصله می گرفت. در واقع تمام رویاها و آرزوهای خود را در غالب میترا می دید و به همین دلیل دوری از میترا باعث شد ضربه ای شدید به روح و روان او وارد آید. اکنون شیده واقعیت را پذیرفته است، بنابراین باید با اعتماد به نفس قدم به جلو بگذارد.
امام علی (علیه السلام) می فرماید:
فانما البصیر من سمع فتفکر و نظر فأبصر و انتفع بالعبر ثم سلک جدداً و اضحاً یتجنب فیه الصرعه فی المهاوی.
با بصیرت کسی است، که بشنود و بیندیشد، ببیند و بینا شود و از عبرتها بهره گیرد. سپس راه آشکار و روشن را در پیش گیرد و از افتادن در پرتگاههای آن، دوری کند.
(نهج البلاغه، خطبه 153)
رضا به داده بده، وز جبین گره بگشا - که بر من و تو در اخیتار نگشاده است

یک معمای ساده

بر اساس سر گذشت: آسیه 33 ساله
سرم را در متکا فرو بردم. و زار زار گریه کردم. آخر دردم را به که باید می گفتم؟ این چهارمین خواستگاری بود که به خانه مان می آمد و می رفت و پشت سرش را هم نگاه نمی کرد. بی انصافها حداقل پیغام هم نمی دادند که به چه دلیل از ازدواج با من پشیمان شده اند.
- مادر، چرا هر کسی قدم در خانه ما می گذارد، فرار می کند؟
- نمی دانم دختر، شاید زندگی ما را نمی پسندند، به هر حال قسمت نیست.
دلم می خواست حرف مادر را باور کرده و دلم را خوش کنم که حتماً خواستگار بعدی خانه و زندگی ما را خواهد پسندید، اما در لحن مادر هم آن اطمینان و یقین نبود.
- مادر - من دارم دیوانه می شوم، همین خواستگار آخری - یاسر - را می گویم، چقدر پیغام و پسغام فرستاد که به خواستگاری ام بیاید، اما پایش به خانه ما که رسید، انگار آب سردی رویش ریخته باشند، یخ کرد و گوشه ای نشست.
- مادرم مرا دلداری داد و گفت:
زیاد فکرت را مشغول نکن آسیه جان! هیچ دختری روی دست پدر و مادرش نمی ماند. تو فقط بیست و پنج سال داری، آن وقت آنقدر ناامیدانه حرف می زنی که آدم فکر می کند چهل و پنج سال داری لیسانس نداری که داری، قشنگ نیستی که هستی... اگر فکر می کنی تعارف می کنم، آینه را بردار و یک بار دیگر خودت را نگاه کن! مادر درست می گفت، من زیبا بودم، اما چه فایده؟ از این نوع برخورد خواستگارها بخصوص یاسر که آن همه خودش را عاشق سینه چاک من نشان می داد، اعتماد به نفسم را از دست داده بودم.
مادرم گفت:
- روز خواستگاری، من، پدرت و خواهرت که حرف بی جایی نزدیم. مردم عقلشان به چشمشان است. لابد خانواده یاسر انتظار داشتند مبل راحتی و استیل و دکور عالی و این جور چیزها داشته باشیم.
وقتی یاسر مثل خواستگارهای دیگر غیبش زد، به مادرم گفتم:
- چه اشکالی دارد سر و سامانی به زندگی مان بدهیم؟ من حاضرم پس اندازم را در اختیار پدر بگذارم تا مبل و کمد دکوری بخرد، اگر فرش هایمان را هم عوض کنیم عالی می شود.
مادر اعتراض کنان گفت:
- که چه بشود؟ کسی که می خواهد با این چیزها تو را بپسندد، می خواهم صد سال سیاه نپسندد. قدیم ها که پدرت به خواستگاری من آمد...
- مادر از قدیم ها نگو! الان دوره و زمانه عوض شده است. همه چشم شان به ماشین و زندگی طرف مقابل است. خوب من پول می دهم. خواهش می کنم پدر را راضی کن!
مادر به قول خودش خیلی تلاش کرد تا پدر راضی به این کار شد. یک ماه بعد خانه ما رنگ و روی تازه پیدا کرد. خانواده چهار نفره ما حالا به جای زمین روی مبل می نشست و من فکر می کردم این تغییر دکوراسیون مرا به یک ازدواج موفق رهنمون می شود، اما...
اما ماهها گذشت و خبری از خواستگار جدید نشد. کم کم داشتم نگران می شدم دختر خاله مادرم به او تلفن زد و گفت:
- یکی از همکارانم که خانم محترمی است دنبال دختری خوب و متین می گردد. پسرش تحصیل کرده است و شغل و در آمد مناسبی دارد.
قرار شد آن خانم یک روز مرا در شرکتی که در آن کار می کنم ببیند و اگر پسندید، همراه شوهر و پسرش برای خواستگاری به خانه مان بیاید. او آمد و بعد از دیدن من و کمی صحبت از این طرف و آن طرف در حالی که راضی و خوشحال خداحافظی می کرد و گفت:
تو عروس گل خودم هستی. ان شاء الله هر چه زودتر تو را در لباس عروسی ببینم.
قرار خواستگاری گذاشته شد و آنها نیز رفتند و توسط دختر خاله مادرم پیغام دادند که از این وصلت منصرف شدند. با خودم گفتم خدایا، این چه سرنوشتی است که برایم رقم زده ای؟ بیچاره خواهرم آتنه که چهار سال از من کوچکتر بود، حال و روزی بهتر از من نداشت. او می گفت:
- آسیه، من فکر می کنم خانه ما را جادو کرده اند.
مات و مبهوت نگاهش کردم. شاید هم حق با آتنه بود. اصلاً از کجا معلوم بود که ارواح در خانه ما رفت و آمد نمی کردند. یک شب با همین افکار خوابیدم و نیمه شب فریاد کنان از خواب بیدار شدم. پدر و مادرم و آتنه سراسیمه بالای تختم آمدند. پدر در حالی که رنگش پریده بود. سرم را در آغوش گرفت، مادر فوراً لیوانی آب قند به دستم داد و آتنه مهربانانه دستم را در دستش گرفت و هر سه پرسیدند:
- چی شده آسیه؟ چه خوابی دیدی؟
هق هق کنان گفتم:
- روح، ارواح خبیث... این خانه روح دارد. خودم آن ها را دیدم. چقدر وحشتناک بودند.
پدرم لبخندی زد و گفت:
- خیالاتی شده ای دخترم، غذای سنگین خورده ای و خواب در هم و برهم دیده ای. درست است که این خانه قدیمی است و چهل سال از ساخت آن می گذرد، اما...
مادر حرف پدر را پی گرفت و گفت:
- هیچ روحی جرأت ندارد پایش را اینجا بگذارد.
و هر سه خندیدند - البته آتنه به زور - تا به اصطلاح من روحیه بگیرم، اما من دست بردار نبودم و با گریه گفتم:
- من فکر می کنم وقتی خواستگارها به خانه مان می آمدند، روحها برای آنها شکلک در می آوردند یا تهدیدشان می کردند، برای همین پا به فرار می گذاشتند.
پدر گفت:
- دخترم، اگر منظورت این است که خانه را بفروشیم و خانه تازه ای بخریم. بدان که هرگز این کار را نخواهم کرد چون با پول آن یک آپارتمان 70 - 60 متری هم نمی توانیم بخریم. سی سااله شده بودم و همچنان دوره تجرد را طی می کردم. یک روز آتنه که بیست و شش سال داشت به من گفت:
- آسیه، تا حالا به فکرت رسیده است که از خود خواستگارها بپرسی برای چه رفتند و دیگر برنگشتند؟ این طوری می توانیم این معما را حل کنیم.
- آخر رویم نمی شود. کدام دختری این کار را می کند؟ مثلا بروم از آن یاسر بی وفا بپرسم چرا با من ازدواج نکرد؟!
- حق داری، این خانم چی؟ خانمی که همکار دختر خاله مادر بود. می توانی از او بپرسی.
فکری کردم و گفتم:ا
- نه، نمی شود. دو سال از آن ماجرا گذشته است...
- اینقدر این پا و آن پا نکن. من به لطایف الحیلی تلفن او را از دختر خاله مادر می گیرم.
آتنه شماره تلفن خانه آن خانم را به دست آورد و...
گوشی تلفن در دستم می لرزید. دلیلی که آن خانم آورد، چیزی بود که تا به حال به آن فکر نکرده بودم. آن خانم گفت:
- دخترم، تو هیچ عیبی نداری، اما پدرت...
- پدرم؟! مگر حرفی زد...
- نه، منظورم... چطور بگویم آن خال بسیار بزرگ قرمز در واقع ماه گرفتگی روی صورت پدرت... ما ترسیدیم که نوه هایمان هم این خال را داشته باشند.
با بغض گفتم:
- ولی من این خال را ندارم، خواهرم هم ندارد.
- خب، شما برادر ندارید. شاید این خال فقط به پسرها منتقل می شود. اگر ازدواج می کردید و پسرتان با این خال به دنیا می آمد، می دانید چی می شد؟
گوشی را گذاشتم عرق سردی بر پشتم نشسته بود. زمزمه کردم:
- چی می شد؟ مگر تا حالا چی شده است؟ پدر که اینقدر خوب است. چرا تا به حال خال او براایم مهم نبود؟ تصمیم گرفتم وقتی شب پدر به خانه می آمد، سرش داد بزنم و به او بگویم با خود خواهی سرنوشت مرا تغییر داده است. باید از او می پرسیدم چرا تا به حال فکری به حال این خال لعنتی نکرده است...
شب که پدر خسته و کوفته به خانه آمد، به استقبالش نرفتم. سر سفره شام ننشستم. او صدایم کرد:
آسیه جان، چرا سر سفره نمی آیی؟
هر چه بهانه آوردم که سیرم و نمی خورم قبول نکرد و مثل موقعی که بچه بودم به اتاقم آمد و دستم را گرفت و با مهربانی گفت:
- دخترم، معده درد می گیری ها؟ بیا یک لقمه بخور، فقط یک لقمه.
سرم را بلند کردم. بغض گلویم را گرفته بود. توی چشمهای مهربانش نگاه کردم. به صورتش، به خال قرمزش که نیمی از گونه چپش را پوشانده بود. من این صورت را سالها دیده بودم. سی سال... سی سال آن را دیده بودم. هر روز غروب منتظر بودم که با همین صورت و با دستهایی پر، از کار به خانه برگردد. من این صورت مهربان را دوست داشتم. هیچ گاه این خال برای من زشت نبود... از جایم برخاستم و با پدر به هال رفتم و سر سفره نشستم. بعد از شام به هوای کمک به مادر به آشپزخانه رفتم و به او گفتم:
- مادر، تو پدر را دوست داری؟
- این چه سؤالی است که می کنی؟ معلوم است که دوستش دارم.
- هیچ عیب و ایرادی در او نمی بینی؟
- هیچ کدام از ما خالی از عیب نیستیم. عیب کوچک پدرت این است که گاهی زود عصبانی می شود.
یک استکان چای برای پدر ریختم و به طرفش که روی مبل نشسته بود و روزنامه می خواند، رفتم استکان را مقابلش گذاشتم. دستم را دور گردنش حلقه زدم، توی چشمهایش نگاه کردم و در حالی که اشک بی اراده از چشمهایم سرازیر شده بود، آهسته گفتم:
- دوستت دارم پدر، خیلی دوستت دارم.
و بر خال بزرگ و قرمز صورتش بوسه زدم.
به هر حال راضی ام به رضای خدا، شاید به قول مادرم قسمت من - و احتمالاً خواهرم - این طور بوده که تا ابد در خانه پدرمان بمانیم. من از زندگی و روزگار دلخورم، اما احساس شکست نمی کنم. من زندگی را با تلخی ها و شیرینی ها و گریه ها و خنده هایش دوست دارم. اجازه بدهید این شعر زیبا را که از شاعر معاصر قیصر امین پور است، برایتان بنویسم.
در کتاب چار فصل زندگی - صفحه ها پشت سر هم می روند
هر یک از این صفحه ها، یک لحظه اند - لحظه ها با شادی و غم می روند
آفتاب و ماه، یک خط در میان - گاه پیدا، گاه پنهان می شوند
شادی و غم نیز هر یک لحظه ای - بر سر این سفره مهمان می شوند
گاه اوج خنده ما گریه است - گاه اوج گریه ما خنده است
گریه، دل را آبیاری می کند - خنده، یعنی این که دل ها زنده است
زندگی، ترکیب شادی با غم است - دوست می دارم من این پیوند را
گر چه می گویند: شادی بهتر است - دوست دارم گریه با لبخند را

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

آسیه روح بزرگی دارد و به خوبی می داند که خواستگاران سابق او بر پایه حدس و گمان و ترسی خیالی از ازدواج با او پشیمان شده اند. آسیه پدرش را دوست دارد و ظاهر را مبنای دوست داشتن نمی داند.
با توجه به سر گذشت، آسیه اکنون سی و دو سال - سه ساله است، بنابراین هنوز یک فرصت انتخاب خوب را دارد. او باید به آینده امیدوار باشد و به خود افتخار کند، چون همه مردم مثل خواستگارهای او فکر نمی کنند.
امام صادق (علیه السلام) می فرماید:
العبد بین ثلاث: بین بلاء و قضاء و نعمه فعلیه للبلاء من الله الصبر فریضه، و علیه للقضاء من الله التسلیم فریضه، و علیه للنعمه من الله الشکر فریضه.
بنده میان سه چیز قرار گرفته است: میان بلا و قضا و نعمت. در برابر بلای خدا وظیفه دارد صبر کند، در برابر قضای خدا وظیفه دارد تسلیم باشد و در برابر نعمت خدا وظیفه دارد شکر گزار باشد.
(میزان الحکمه، ح 8870)
به بی برگی قناعت می کنم تا نوبهار آید - به زخم خار دارم صبر، تا گل در کنار آید