فهرست کتاب


بهار ازدواج

امیر ملک محمودی‏

غوطه ور در رویا

بر اساس سر گذشت: شیده 34 ساله
از دوره راهنمایی این فکر به ذهنم آمد که من بچه آن ها نیستم و برای خودم دو دلیل بزرگ داشتم: 1. چرا آن ها فقط یک بچه دارند؟ 2. چرا سنشان این قدر بالاست؟ بارها با آن ها حرف زدم و درباره تولدم و این که چرا دیگر بچه دار نشده اند، سؤال کردم، اما جواب هایشان مرا قانع نمی کرد، پدرم می گفت:
- همین یک بچه - یعنی تو - را هم خدا خیلی لطف کرد که به ما داد. در واقع با نذر و نیاز صاحب تو شدیم، چون دکترها بعد از آزمایش های فراوان آب پاکی را روی دستمان ریخته بودند.
و مادرم می گفت:
- من و پدرت در جوانی به عقد یکدیگر در آمدیم، اما چهارده سال طول کشید که تو به دنیا آمدی. به همین دلیل به ما نمی خورد که بچه ای به سن تو داشته باشیم.
به جز این ها من از این که در خانه تنها بودم و نه برادری داشتم و نه خواهری کلافه بودم و مدام بهانه می گرفتم. وقتی به دبیرستان وارد شدم، از پدر و مادرم دل بریدم و به یکی از دبیرانم دل بستم. من به او می گفتم، مادر. آن دبیر که اتفاقاً جوان بود و شش - هفت سال بیشتر با من اختلاف سنی نداشت، می گفت:
- شیده جان، من دوست تو هستم نه مادرت. قدر مادرت را بدان!
- من او را به عنوان مادرم به رسمیت نمی شناسم.
- چرا؟ مگر دوستش نداری؟
- دارم، اما فکر می کنم او مادرم نیست.
- دیوانگی را کنار بگذار شیده. تو تنها بچه پدر و مادرت هستی و آن ها خیلی دوستت دارند. با این گونه رفتارهایت دلشان را می شکنی.
حرف های خانم دبیر که اسمش میترا بود، منطقی به نظر می رسید، اما به دلم نمی شست و نمی توانستم خودم را قانع کنم که بچه این پدر و مادر هستم. بهترین اوقات من زمانی بود که که با میترا بودم. با او حرف می زدم و درد دل می کردم و هر چند وقت یک بار به مناسبت های گوناگون برایش چیزی به عنوان هدیه می خریدم. هر سال در روز مادر سنگ تمام می گذاشتم و بهترین هدایا را به او می دادم. میترا می گفت:
- این ها را باید به مادرت بدهی.
و من لب هایم را ور می چیدم و می گفتم:
او مادر من نیست. مطمئنم که آن ها مرا از پرورشگاه آورده اند یا از سر راه برداشته اند.
روز به روز وابستگی عاطفی من به میترا بیشتر می شد و به همان نسبت از پدر و مادرم - بخصوص مادرم - دور و دورتر می شدم. آن ها خیلی غصه می خوردند. گاهی دلم برایشان می سوخت و با خودم می گفتم:
- شیده، اگر واقعاً بچه آن ها باشی، می دانی چه ظلم بزرگی به آن ها می کنی؟
من فکر می کردم میترا می تواند جای مادر واقعی ام را پر کند و تا آخر عمر در کنارم بماند. هر بار که می دیدمش، می گفتم:
- میترا جان؟ هیچ وقت مرا تنها نگذار. تو بهترین مادر دنیا هستی.
و او حتی ازدواج هم نکرده بود، می خندید و می گفت:
- آخر من که هنوز طعم مادر بودن را نچشیده ام، چطور می توانم بهترین مادر دنیا باشم؟
- از نظر من هستی و هیچ چیزی از یک مادر خوب و نمونه کم نداری.
دیپلم که گرفتم، همچنان دوستی و رابطه ام را با میترا حفظ کردم. هفته ای چند بار او را می دیدم وگرنه دلم آرام نمی گرفت. در خانه پیوسته به یاد او بودم. برایش نامه می نوشتم، خطاطی می کردم، نقاشی می کشیدم و وقتی می دیدمش آن ها را با یک شاخه گل به او می دادم. کم کم سر و کله خواستگارها پیدا شد، اما من که به خیال خودم می خواستم تا ابد با میترا باشم و عشق و علاقه و دوستی او را برای سیراب شدن روح تشنه ام کافی می دانستم. به همه شان جواب رد می دادم، پدرم می گفت:
- شیده جان، لگد به بخت خود نزن! فلان خواستگار که خوب بود و عیبی نداشت، چرا جواب رد دادی؟
و من فاتحانه و مغرورانه می گفتم:
- دوست ندارم هیچ کس و هیچ چیز باعث جدایی من از میترا شود.
میترا هم که متوجه دلبستگی شدید من به خودش شده بود و احتمالاً به توصیه پدر و مادرم سعی می کرد به نوعی مرا از سر خود باز کند، گاهی وقت ها بهانه می آورد و از دیدن من طفره می رفت. یک روز به او گفتم:
- ببین میترا جان، بالا بروی و پایین بیایی، تو مادرم هستی و من هم دخترت، بنابراین از من فرار نکن...
و بعد با چشمانی اشک آلود ادامه دادم:
- من که جز تو کسی را ندارم. عشق و محبتت را از من دریغ نکن!
میترا اشک هایم را پاک کرد و سرم را روی شانه اش گذاشت و در حالی که موهای بلندم را نوازش می کرد، گفت:
- واقع بین باش شیده. این قدر در خیالات غوطه نخور! من مادرت نیستم. من فقط دوست توأم که زمانی هم معلم تو بودم.
- یعنی نمی خواهی دخترت باشم؟ مرا از خودت می رانی؟
- من تو را دختر خودم نمی دانم. من و تو شش سال فاصله سنی داریم. من هم مثل تو مجردم. مادرت از دست من دلخور است. فکر می کند من در دامن زدن به این گونه افکار در تو مقصرم.
اگر چه می دانستم حق با میترا است، اما نمی خواستم واقعیت را قبول کنم. من در کنار میترا احساس آسودگی و اعتماد به نفس می کردم و به کسانی که خانواده ام را نمی شناختند، می گفتم میترا مادر من است. البته آنها از این حرف تعجب می کردند، اما برایم مهم نبود. بیست سالم که شد، مادرم به یک بیماری سخت مبتلا گردید. میترا گفت:
- به مادرت برس و از او پذیرایی کن. بیماری او ریشه روحی - روانی دارد. محبت کردن تو به او می تواند در بهبود او مؤثر باشد.
اما من چنان به خودم قبولانده بودم که میترا مادر من است که هیچ توجهی به مادرم نداشتم. بیماری او یک سال و نیم ادامه داشت و سرانجام دار فانی را وداع گفت. وقتی چشمهایش را برای همیشه بر هم گذاشت، دلم فشرده شد. تازه می فهمیدم که چقدر دوستش داشتم. خانه از وجود او خالی شده بود و این برایم عذاب آور بود. پدرم از صبح تا غروب سر کار بود و من تنها در خانه می نشستم و به گذشته فکر می کردم. میترا هر روز به من سر می زد و به من قوت قلب می داد تا از پا نیفتم.
یک سال بعد از مرگ مادر دوباره برایم خواستگار آمد و پدر گفت:
- شیده جان، اگر ازدواج کنی، هم تو از تنهایی در می آیی، هم من. من ازدواج نمی کنم. می خواهم تا آخر عمر مجرد بمانم.
پدر خیلی با من بحث کرد و دلیل و برهان می آورد، اما نمی توانست حریفم شود و نظرم را عوض کند تا اینکه یک اتفاق مهم مرا تا مرز مرگ برد. ماجرا از این قرار بود که در یک شب پاییزی، در حالی که هوا بارانی بود، تلفن خانه مان به صدا در آمد. آن سوی سیم میترا بود. شنیدن صدای او در این شب دلگیر فوق العاده خوشحالم کرد. خود او هم خوشحال بود.
- چی شده میترا جان؟ خیلی خوشحالی.
- خب، راستش به قول معروف بختم باز شده است.
- چطور؟ گنجی به دست آوردی؟
- آره، یک گنج گرانبها.
- خب، زودتر بگو ببینم چه اتفاقی افتاده که اینقدر خوشحالی؟
- مرد ایده آل خود را پیدا کرده ام. کسی که احساس می کنم در کنار او می توانم خوشبخت باشم. امروز قرار و مدار عروسی را گذاشتیم. بزودی کارتش را برایت می آورم.
سکوت کردم. باورم نمی شد. میترا خندید و گفت:
- خوشحالی نه، دلم می خواهد برای عروسی ام سنگ تمام بگذاری. تزیین اتاق عقد را هم به عهده تو می گذارم. ماشاالله هنرمندی و خوش سلیقه...
دیگر نمی شنیدم چه می گوید و سست شدم. گوشی از دستم افتاد و ناگهان نقش بر زمین شدم. وقتی به هوش آمدم در بیمارستان بودم و پدرم و میترا بالای سرم بودند، میترا دستی بر سرم کشید و گفت:
خدا را شکر که چشمهایت را باز کردی. چرا یکهو این طوری شدی؟ حتماً فشارت آمده پایین. کمی به خودت برس دختر!
رویم را از او برگرداندم. آمد این طرف تخت و گفت:
- امیدوارم حدسم درست نباشد، اما... حدس می زنم تو از اینکه می خواهم ازدواج کنم ناراحتی، درست است؟
چشمانم پر از اشک شد. آهی کشیدم و گفتم:
- آره، این رسم مادر و دختری نیست. تو نباید ازدواج کنی. تو باید همیشه در کنار من باشی.
- خب، من که نمی توانم تا ابد مجرد بمانم. تو هم باید یک روز ازدواج کنی و بروی دنبال سرنوشتت.
چیزی نگفتم. باید این واقعیت تلخ را می پذیرفتم. دست میترا را در دستم گرفتم و گفتم:
- قول بده بعد از عروسی هم مادرم باشی و مرا تنها نگذاری. لبخندی زد و گفت:
- قول می دهم. خیالت راحت باشد. حالا زودتر خوب شو که خیلی کار داریم.
ازدواج میترا و فریبرز مساوی بود با مرگ من. اغراق نمی کنم. من بعد از این که آن ها ازدواج کردند، از لحاظ انگیزه و احساس مردم و دیگر هیچ امیدی به آینده نداشتم. روزهای اول مرتب به خانه میترا می رفتم. اما گویا شوهرش به او گفته بود مایل نیست من زیاد به خانه آن ها رفت و آمد کنم. من می دانستم که میترا بعد از ازدواج میترای سابق نخواهد بود، یعنی زندگی مشترک به او این فرصت را نمی دهد، اما تصورش را هم نمی کردم شوهرش حسادت کند و مانع دوستی من و او بشود. بعدها شنیدم که گفته بود:
- این دختره گنده، خل و چل است. چطور رویش می شود به زن من بگوید مادر؟!
او احساس مرا درک نمی کرد. من از او و از همه مردها متنفر شدم چون آنها را موجوداتی خود خواه و زورگو می دانستم. جدایی و دوری از میترا در روحیه من اثر منفی زیادی گذاشت. به یک فرد گوشه گیر و منزوی تبدیل شده بودم. پدرم مرا پیش چند روان شناس و روان پزشک برد، اما حالم بهتر نشد. یک سال بعد بچه میترا به دنیا آمد. حالا میترا واقعاً مادر شده بود، اما نه مادر من، بلکه مادر یک پسر کاکل زری به نام فرامرز. به فرامرز حسودیم می شد و او را دوست نداشتم. دلم می خواست سر به تن فریبرز و پسرش فرامرز نباشد. پدرم به من می گفت:
- شیده جان، سی سال از سنت گذشته است. چرا این پا و آن پا می کنی. زودتر ازدواج کن!
من با او دعوا می کردم و می گفتم:
- شما می خواهید مرا از سر خودتان باز کنید. من قصد ندارم ازدواج کنم. همه مردها بدند. مگر ندیدی چطور فریبرز میترا را از من گرفت؟
هفته ها و ماه ها پشت سر هم گذشت و سر میترا به زندگی خودش گرم شد. او دیگر یادی از من نمی کرد. یک روز به طور اتفاقی او را در خیابان دیدم و شروع کردم به گله کردن، اما او خیلی خونسرد گفت:
باید واقعیت را پذیرفت شیده جان، بهتر است از این به بعد دست از خیال پردازی برداری و با واقعیت زندگی کنی.
آن موقع سی و یک سال داشتم و نمی دانم چرا حرف میترا بعد از سال ها که چنین حرف هایی را می شنیدم، رنگ و بویی دیگری داشت و این بار واقعاً مرا از خواب چندین ساله بیدار کرد. به خانه که برگشتم، آلبوم عکس را ورق زدم و به عکس های مرحوم مادرم نگاه کردم. انگار چشمهایم تازه باز شده بود، چون شباهت فوق العاده من و او انکارناپذیر بود. با خودم گفتم:
شیده، تو چقدر بی رحم بودی که سالها مادر نازنینت را با حرف ها و رفتارت آزار دادی.
سه سال است که وقتی روز مادر فرا می رسد، با دست گلی زیبا به بهشت زهرا می روم و ساعت ها بر مزار مادرم می نشینم و از او طلب عفو می کنم. و سه سال است که احساس می کنم چیزی در روح و جانم جوانه زده است، چیزی به نام امید. دوست دارم ازدواج کنم، اما انگار همه درها به رویم بسته شده است، چون از خواستگار خوب خبری نیست. شاید حق دارند، آخر چه کسی حاضر می شود با یک دختر سی و چهار ساله که مادر ندارد و پدرش را هم سال گذشته از دست داده است و نه برادر دارد و نه خواهر، ازدواج کند؟

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

بسیاری از نوجوانان وقتی با پدر و مادر خود دچار مشکل می شوند، به جای حل آن در پی یافتن جایگزینی برای والدین خود می گردند و غالباً دوستی را می یابند که برای آنها جای پدر و مادر و یا حتی هر دو را پر کند، شیده نیز به دلایل واهی به اقتضای دوره نوجوانی به سوی دبیر خود میترا کشیده شد. در این میان میترا نباید به این وابستگی دامن می زد، اما متأسفانه خواسته یا ناخواسته چنین شد و هر چه شیده به میترا نزدیک می شد، از مادر خود بیشتر فاصله می گرفت. در واقع تمام رویاها و آرزوهای خود را در غالب میترا می دید و به همین دلیل دوری از میترا باعث شد ضربه ای شدید به روح و روان او وارد آید. اکنون شیده واقعیت را پذیرفته است، بنابراین باید با اعتماد به نفس قدم به جلو بگذارد.
امام علی (علیه السلام) می فرماید:
فانما البصیر من سمع فتفکر و نظر فأبصر و انتفع بالعبر ثم سلک جدداً و اضحاً یتجنب فیه الصرعه فی المهاوی.
با بصیرت کسی است، که بشنود و بیندیشد، ببیند و بینا شود و از عبرتها بهره گیرد. سپس راه آشکار و روشن را در پیش گیرد و از افتادن در پرتگاههای آن، دوری کند.
(نهج البلاغه، خطبه 153)
رضا به داده بده، وز جبین گره بگشا - که بر من و تو در اخیتار نگشاده است

یک معمای ساده

بر اساس سر گذشت: آسیه 33 ساله
سرم را در متکا فرو بردم. و زار زار گریه کردم. آخر دردم را به که باید می گفتم؟ این چهارمین خواستگاری بود که به خانه مان می آمد و می رفت و پشت سرش را هم نگاه نمی کرد. بی انصافها حداقل پیغام هم نمی دادند که به چه دلیل از ازدواج با من پشیمان شده اند.
- مادر، چرا هر کسی قدم در خانه ما می گذارد، فرار می کند؟
- نمی دانم دختر، شاید زندگی ما را نمی پسندند، به هر حال قسمت نیست.
دلم می خواست حرف مادر را باور کرده و دلم را خوش کنم که حتماً خواستگار بعدی خانه و زندگی ما را خواهد پسندید، اما در لحن مادر هم آن اطمینان و یقین نبود.
- مادر - من دارم دیوانه می شوم، همین خواستگار آخری - یاسر - را می گویم، چقدر پیغام و پسغام فرستاد که به خواستگاری ام بیاید، اما پایش به خانه ما که رسید، انگار آب سردی رویش ریخته باشند، یخ کرد و گوشه ای نشست.
- مادرم مرا دلداری داد و گفت:
زیاد فکرت را مشغول نکن آسیه جان! هیچ دختری روی دست پدر و مادرش نمی ماند. تو فقط بیست و پنج سال داری، آن وقت آنقدر ناامیدانه حرف می زنی که آدم فکر می کند چهل و پنج سال داری لیسانس نداری که داری، قشنگ نیستی که هستی... اگر فکر می کنی تعارف می کنم، آینه را بردار و یک بار دیگر خودت را نگاه کن! مادر درست می گفت، من زیبا بودم، اما چه فایده؟ از این نوع برخورد خواستگارها بخصوص یاسر که آن همه خودش را عاشق سینه چاک من نشان می داد، اعتماد به نفسم را از دست داده بودم.
مادرم گفت:
- روز خواستگاری، من، پدرت و خواهرت که حرف بی جایی نزدیم. مردم عقلشان به چشمشان است. لابد خانواده یاسر انتظار داشتند مبل راحتی و استیل و دکور عالی و این جور چیزها داشته باشیم.
وقتی یاسر مثل خواستگارهای دیگر غیبش زد، به مادرم گفتم:
- چه اشکالی دارد سر و سامانی به زندگی مان بدهیم؟ من حاضرم پس اندازم را در اختیار پدر بگذارم تا مبل و کمد دکوری بخرد، اگر فرش هایمان را هم عوض کنیم عالی می شود.
مادر اعتراض کنان گفت:
- که چه بشود؟ کسی که می خواهد با این چیزها تو را بپسندد، می خواهم صد سال سیاه نپسندد. قدیم ها که پدرت به خواستگاری من آمد...
- مادر از قدیم ها نگو! الان دوره و زمانه عوض شده است. همه چشم شان به ماشین و زندگی طرف مقابل است. خوب من پول می دهم. خواهش می کنم پدر را راضی کن!
مادر به قول خودش خیلی تلاش کرد تا پدر راضی به این کار شد. یک ماه بعد خانه ما رنگ و روی تازه پیدا کرد. خانواده چهار نفره ما حالا به جای زمین روی مبل می نشست و من فکر می کردم این تغییر دکوراسیون مرا به یک ازدواج موفق رهنمون می شود، اما...
اما ماهها گذشت و خبری از خواستگار جدید نشد. کم کم داشتم نگران می شدم دختر خاله مادرم به او تلفن زد و گفت:
- یکی از همکارانم که خانم محترمی است دنبال دختری خوب و متین می گردد. پسرش تحصیل کرده است و شغل و در آمد مناسبی دارد.
قرار شد آن خانم یک روز مرا در شرکتی که در آن کار می کنم ببیند و اگر پسندید، همراه شوهر و پسرش برای خواستگاری به خانه مان بیاید. او آمد و بعد از دیدن من و کمی صحبت از این طرف و آن طرف در حالی که راضی و خوشحال خداحافظی می کرد و گفت:
تو عروس گل خودم هستی. ان شاء الله هر چه زودتر تو را در لباس عروسی ببینم.
قرار خواستگاری گذاشته شد و آنها نیز رفتند و توسط دختر خاله مادرم پیغام دادند که از این وصلت منصرف شدند. با خودم گفتم خدایا، این چه سرنوشتی است که برایم رقم زده ای؟ بیچاره خواهرم آتنه که چهار سال از من کوچکتر بود، حال و روزی بهتر از من نداشت. او می گفت:
- آسیه، من فکر می کنم خانه ما را جادو کرده اند.
مات و مبهوت نگاهش کردم. شاید هم حق با آتنه بود. اصلاً از کجا معلوم بود که ارواح در خانه ما رفت و آمد نمی کردند. یک شب با همین افکار خوابیدم و نیمه شب فریاد کنان از خواب بیدار شدم. پدر و مادرم و آتنه سراسیمه بالای تختم آمدند. پدر در حالی که رنگش پریده بود. سرم را در آغوش گرفت، مادر فوراً لیوانی آب قند به دستم داد و آتنه مهربانانه دستم را در دستش گرفت و هر سه پرسیدند:
- چی شده آسیه؟ چه خوابی دیدی؟
هق هق کنان گفتم:
- روح، ارواح خبیث... این خانه روح دارد. خودم آن ها را دیدم. چقدر وحشتناک بودند.
پدرم لبخندی زد و گفت:
- خیالاتی شده ای دخترم، غذای سنگین خورده ای و خواب در هم و برهم دیده ای. درست است که این خانه قدیمی است و چهل سال از ساخت آن می گذرد، اما...
مادر حرف پدر را پی گرفت و گفت:
- هیچ روحی جرأت ندارد پایش را اینجا بگذارد.
و هر سه خندیدند - البته آتنه به زور - تا به اصطلاح من روحیه بگیرم، اما من دست بردار نبودم و با گریه گفتم:
- من فکر می کنم وقتی خواستگارها به خانه مان می آمدند، روحها برای آنها شکلک در می آوردند یا تهدیدشان می کردند، برای همین پا به فرار می گذاشتند.
پدر گفت:
- دخترم، اگر منظورت این است که خانه را بفروشیم و خانه تازه ای بخریم. بدان که هرگز این کار را نخواهم کرد چون با پول آن یک آپارتمان 70 - 60 متری هم نمی توانیم بخریم. سی سااله شده بودم و همچنان دوره تجرد را طی می کردم. یک روز آتنه که بیست و شش سال داشت به من گفت:
- آسیه، تا حالا به فکرت رسیده است که از خود خواستگارها بپرسی برای چه رفتند و دیگر برنگشتند؟ این طوری می توانیم این معما را حل کنیم.
- آخر رویم نمی شود. کدام دختری این کار را می کند؟ مثلا بروم از آن یاسر بی وفا بپرسم چرا با من ازدواج نکرد؟!
- حق داری، این خانم چی؟ خانمی که همکار دختر خاله مادر بود. می توانی از او بپرسی.
فکری کردم و گفتم:ا
- نه، نمی شود. دو سال از آن ماجرا گذشته است...
- اینقدر این پا و آن پا نکن. من به لطایف الحیلی تلفن او را از دختر خاله مادر می گیرم.
آتنه شماره تلفن خانه آن خانم را به دست آورد و...
گوشی تلفن در دستم می لرزید. دلیلی که آن خانم آورد، چیزی بود که تا به حال به آن فکر نکرده بودم. آن خانم گفت:
- دخترم، تو هیچ عیبی نداری، اما پدرت...
- پدرم؟! مگر حرفی زد...
- نه، منظورم... چطور بگویم آن خال بسیار بزرگ قرمز در واقع ماه گرفتگی روی صورت پدرت... ما ترسیدیم که نوه هایمان هم این خال را داشته باشند.
با بغض گفتم:
- ولی من این خال را ندارم، خواهرم هم ندارد.
- خب، شما برادر ندارید. شاید این خال فقط به پسرها منتقل می شود. اگر ازدواج می کردید و پسرتان با این خال به دنیا می آمد، می دانید چی می شد؟
گوشی را گذاشتم عرق سردی بر پشتم نشسته بود. زمزمه کردم:
- چی می شد؟ مگر تا حالا چی شده است؟ پدر که اینقدر خوب است. چرا تا به حال خال او براایم مهم نبود؟ تصمیم گرفتم وقتی شب پدر به خانه می آمد، سرش داد بزنم و به او بگویم با خود خواهی سرنوشت مرا تغییر داده است. باید از او می پرسیدم چرا تا به حال فکری به حال این خال لعنتی نکرده است...
شب که پدر خسته و کوفته به خانه آمد، به استقبالش نرفتم. سر سفره شام ننشستم. او صدایم کرد:
آسیه جان، چرا سر سفره نمی آیی؟
هر چه بهانه آوردم که سیرم و نمی خورم قبول نکرد و مثل موقعی که بچه بودم به اتاقم آمد و دستم را گرفت و با مهربانی گفت:
- دخترم، معده درد می گیری ها؟ بیا یک لقمه بخور، فقط یک لقمه.
سرم را بلند کردم. بغض گلویم را گرفته بود. توی چشمهای مهربانش نگاه کردم. به صورتش، به خال قرمزش که نیمی از گونه چپش را پوشانده بود. من این صورت را سالها دیده بودم. سی سال... سی سال آن را دیده بودم. هر روز غروب منتظر بودم که با همین صورت و با دستهایی پر، از کار به خانه برگردد. من این صورت مهربان را دوست داشتم. هیچ گاه این خال برای من زشت نبود... از جایم برخاستم و با پدر به هال رفتم و سر سفره نشستم. بعد از شام به هوای کمک به مادر به آشپزخانه رفتم و به او گفتم:
- مادر، تو پدر را دوست داری؟
- این چه سؤالی است که می کنی؟ معلوم است که دوستش دارم.
- هیچ عیب و ایرادی در او نمی بینی؟
- هیچ کدام از ما خالی از عیب نیستیم. عیب کوچک پدرت این است که گاهی زود عصبانی می شود.
یک استکان چای برای پدر ریختم و به طرفش که روی مبل نشسته بود و روزنامه می خواند، رفتم استکان را مقابلش گذاشتم. دستم را دور گردنش حلقه زدم، توی چشمهایش نگاه کردم و در حالی که اشک بی اراده از چشمهایم سرازیر شده بود، آهسته گفتم:
- دوستت دارم پدر، خیلی دوستت دارم.
و بر خال بزرگ و قرمز صورتش بوسه زدم.
به هر حال راضی ام به رضای خدا، شاید به قول مادرم قسمت من - و احتمالاً خواهرم - این طور بوده که تا ابد در خانه پدرمان بمانیم. من از زندگی و روزگار دلخورم، اما احساس شکست نمی کنم. من زندگی را با تلخی ها و شیرینی ها و گریه ها و خنده هایش دوست دارم. اجازه بدهید این شعر زیبا را که از شاعر معاصر قیصر امین پور است، برایتان بنویسم.
در کتاب چار فصل زندگی - صفحه ها پشت سر هم می روند
هر یک از این صفحه ها، یک لحظه اند - لحظه ها با شادی و غم می روند
آفتاب و ماه، یک خط در میان - گاه پیدا، گاه پنهان می شوند
شادی و غم نیز هر یک لحظه ای - بر سر این سفره مهمان می شوند
گاه اوج خنده ما گریه است - گاه اوج گریه ما خنده است
گریه، دل را آبیاری می کند - خنده، یعنی این که دل ها زنده است
زندگی، ترکیب شادی با غم است - دوست می دارم من این پیوند را
گر چه می گویند: شادی بهتر است - دوست دارم گریه با لبخند را