فهرست کتاب


بهار ازدواج

امیر ملک محمودی‏

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

فرزانه می توانست زندگی خوبی داشته باشد، اما با مرگ مادر ازدواج مجدد پدر، او دچار ناراحتی های روحی و روانی شد. استرس ها و فشارهای عصبی در زندگی او به حدی بود که از طاقت و تحملش خارج بود.
فرزانه می توانست شاد و سر زنده باشد و به جای این که زانوی غم در بغل بگیرد و از نگاه کردن در آیینه گریزان باشد. با دیگران بجوشد و بخندد.
راستی مقصر کیست؟
آیا پدر او فقط به آینده خود فکر می کرد؟
آیا او نمی توانست طوری برخورد کند که نادره و فرزانه به یک تفاهم نسبی برسند؟
نادره اگر نمی توانست در نقش یک مادر دلسوز ظاهر شود، حداقل نباید خاری بر دل داغدار فرزانه می شد.
از سویی دیگر مسامحه و تساهل پدر فرزانه - و شاید هم خود او - در برابر عمل ناشایست نادره که منجر به سوختگی صورت فرزانه شد، توجیه پذیر نیست. اگر فرزانه واقعاً بر این باور بود که نا مادری اش عمداً آب جوش را روی صورت او ریخته باید از حق خود دفاع می کرد و به مراجع قضایی متوسل می شد.
اکنون فرزانه باید به فکر ساختن آینده باشد و گذشته ها را به فراموشی بسپارد.
او نباید سوختگی صورت خود را این قدر جدی بگیرد. تمام زندگی ازدواج نیست. او با همین صورت می تواند دوست خوبی باشد و در اداره کارمندی موفق. ضمن این که یک عمل جراحی پلاستیک دور از دسترس نیست.
امام علی (علیه السلام) می فرماید:
من فوض امره الی الله سدده.
هر کس کار خود را به خدا وا گذارد، خداوند کار او را به سامان آورد.
(غرر الحکم، ج 8070)
خدنگ طعنه، دایم، سوی تیر انداز برگردد - کسی را قدر مشکن گر نخواهی کم بها گردی
چو دشنام گویی، دعا نشنوی - به جز کشته خویشتن ندروی

چه کسی می خواست من و او به هم نرسیم؟

بر اساس سر گذشت: ویدا 36 ساله
سه سال بود من و علیرضا نامزد بودیم. البته عقد نکرده بودیم بلکه طی یک مراسم کوچک و خودمانی نامزدیمان را به اطلاع بزرگترهای فامیل رسانده بودیم. و بعد شیرینی و شربت. علیرضا قولی هایی داده بود و چون نتوانسته بود به آنها عمل کند، پدرم لج کرد و گفت:
- مرغ یک پا دارد. حرف من یکی است. باید خانه و ماشین داشته باشی تا دخترم را به عقدت در آورم.
- با کدام پول خانه و ماشین بخرم؟
- من نمی دانم آقا علیرضا، تو روز اول که به خواستگاری دخترم آمدی، قول دادی اسباب خوشبختی او را فراهم کنی.
- بله قول دادم، خوب یادم هست، اما... اما خوشبختی که در داشتن خانه و ماشین نیست.
پدر پوزخندی زد و گفت:
- پس خوشبختی در چیست؟ در سالی یک بار مستاجر این و آن بودن و مثل کولی ها از اینجا به آنجا ییلاق و قشلاق کردن است؟ خوشبختی یعنی نان خالی در آب فرو کردن؟ آقا علیرضا پنبه را از گوش هایت بیرون بیاور و خوب به حرفهایم گوش بده! من نمی خواهم دخترم یک عمر سختی بکشد و مستاجری کند و با اتوبوس تهران را پشت سر بگذارد. تو روز اول گفتی که پدرت را راضی می کنی قطعه زمین را که در شمال دارد، بفروشد و سهم تو را بدهد و...
علیرضا حرف پدرم را قطع کرد و با ادب و احترام خاصی گفت:
- حق با شماست. شرمنده ام. پدرم چنین قولی به من داده بود، اما الان زیر قولش زده و می گوید خودت باید روی پاهای خودت بایستی.
- شرمنده ای؟! شرمنده ام که آب و نان حلال نمی شود. لابد می خواهی در یک اداره دولتی کار پیدا کنی و با ماهی بیست - سی تومان ذره ذره پس انداز کنی و...
پدر آن روز بد جوری علیرضا را از خود راند. پا در میانی من و مادر و دیگران هم اثری نداشت. پدر می گفت:
- علیرضا باید پی کار نان و آب دار برود و با دست پر برگردد.
از آنجا که علیرضا خیلی به من علاقه مند بود، عزم خود را جزم کرد و راهی سوئد شد. سال 71 بود. من بیست و شش ساله بودم و او بیست و نه سال داشت. علیرضا هنگام رفتن و در فرودگاه به من گفت:
نگران نباش ویدا، من بزودی بر می گردم و به پدرت ثابت می کنم که لیاقت تو را دارم.
اشک در چشمانم حلقه زد:
- خودت می دانی که من راضی به این سفر نیستم. شاید اگر در ایران می ماندی، می توانستی...
سر خود را به این سو و آن سو تکان داد و گفت:
- در ایران محال است. من برای تفریح به سوئد نمی روم. مطمئن باش شب و روز کار می کنم و پولهایم را کنار می گذارم.
علیرضا در میان اشک و دعای من که بدرقه راهش بود، به سوئد رفت. سال اول هر ماه تلفن می زد و نامه می نوشت و مرا به آینده امیدوار می کرد.
سال دوم این ارتباط کمتر شد.
- علیرضا، دیگر مثل سابق گرم نیستی.
خیال بد نکن ویدا! من اینجا همیشه به یاد تو هستم.
سال سوم، ده روز به ایران آمد. می گفت:
- زندگی در سوئد آسان نیست، ولی من حسابی کار می کنم. کمی دیگر صبر کن ویدا!
در این مدت خواستگاران خوبی داشتم، اما چون می دانستند من و علیرضا نامزدیم قدم جلو نمی گذاشتند. پدرم از این بابت عصبانی بود و می گفت:
- از دست این پسره خسته شده ام. سه سال است که رفته سوئد و تکلیف ویدا را روشن نمی کند. ویدا نباید منتظر او بماند.
من اگر چه خیلی احترام پدر را نگاه می داشتم و حرف روی حرفش نمی زدم،
اما این بار با قاطعیت گفتم:
- من بجز علیرضا با کس دیگری ازدواج نمی کنم.
پدر سرخ شد و گفت:
- بیست و نه سال از سنت گذشته است، فرصتهای ازدواج را از دست نده دختر!
- من و علیرضا نامزدیم. این را همه می دانند.
- علیرضا به قولهایش وفا نکرد. بیشتر از این جایز نیست منتظرش بمانی.
- من منتظر می مانم، حداقل تا یکی - دو سال دیگر.
صبح روز بعد به علیرضا تلفن زدم و گفتم:
- علیرضا تو را به خدا هر چه زودتر برگرد! من نمی توانم بیشتر از این فشارها را تحمل کنم.
- بر می گردم. به من فرصت بده!
به او فرصت دادم و بالاخره سه سال بعد به ایران برگشت. من سی و دو سال داشتم و او سی و پنج سال. خیلی خوشحال بودم، چون علیرضا با دست پر آمده بود. او با پولی که پس انداز کرده بود، یک اتومبیل و خانه نسبتاً خوبی خرید.
به پدرم گفتم:
- دیدی پدر، علیرضا به قولهایش وفا کرد.
پدر لبخندی زد و گفت:
دخترم، تمام سختگیری های من برای این بود که تو زندگی راحتی داشته باشی. راستی پس چرا علیرضا به خواستگاریت نمی آید؟ به هر حال باید دوباره حرفهایی زده شود و...
- چشم پدر، به او می گویم هر چه زودتر همراه خانواده اش به خواستگاری بیاید.
وقتی به علیرضا گفتم چرا مقدمات مراسم عقد و عروسی را فراهم نمی کنی، از جواب دادن طفره رفت. چند بار و در فواصل گوناگون این سؤال را پرسیدم، اما او دوست نداشت در این مورد حرف بزنیم تا اینکه یک روز گفت:
- ببین ویدا، تو باز هم باید صبر کنی.
- صبر، چرا؟ نکند دوباره می خواهی به سوئد بروی؟!
روی خود را به طرف درختان حاشیه خیابان کرد و گفت:
- نه، این بار قضیه چیز دیگری است. مادرم می گوید ویدا مناسب تو نیست. تو با علیرضای شش سال قبل فرق می کنی. پولدار شده ای، خارج رفته ای و... خلاصه اینکه می گوید دنبال یک دختر خیلی خوب برایت هستم.
- تو چه می گویی؟
- نمی دانم چه بگویم... خب مادر است...
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
- باور نمی کنم این حرفها از دهان تو بیرون بیاید. من به خاطر تو شش سال مقابل پدر و مادرم ایستادم. من نه سال است که نامزد توام. بهترین خواستگارها را در این سالها داشتم، اما همه آنها را رد کردم. حالا تو به همین سادگی می گویی که مادرت با ازدواج من و تو مخالف است؟
علیرضا سکوت کرد و من ادامه دادم:
- اصلاً از تو توقع ندارم این طور مرا بازیچه خود کنی. زود تکلیف مرا روشن کن!
علیرضا مرا به آرامش دعوت کرد و گفت:
- وقتی مادرم به خواستگاری تو نمی آید و به تبع آن پدرم هم پا جلو نمی گذارد، چکار می توانم بکنم؟
- پس منظورت این است که همه چیز را فراموش کنیم و هر کدام به راه خودمان برویم؟
لبخندی زد و گفت:
- سعی می کنم مادرم را راضی کنم.
او سعی کرد، اما نتیجه ای نداشت، طاقت پدر طاق شده بود:
- این پسره چه مرگش است؟ یک سال است که از خارج برگشته، اما قدم جلو نمی گذارد.
مادرم گفت:
- شاید پشیمان شده...
و من با گریه گفتم:
- مادر راست می گوید. او پشیمان شده است.
پدر مثل برق گرفته ها از جا پرید و گفت:
- غلط می کند. ده سال ما را علاف خودش کرده و حالا پشیمان شده است؟! می دهم پوست سرش را بکنند تا از این به بعد این طور با آبروی کسی بازی نکند.
تهدیدهای پدر ریشه در هیجانات و عصبانیتهای زود گذر داشت و نهایتاً فقط به علیرضا پیغام داد که دیگر طرف خانه ما آفتابی نشود. من هم کاملاً ارتباطم را با او قطع کردم، انگار نه انگار کسی به نام علیرضا در زندگی ام وجود داشته است. حدود سه ماه بعد مهین - دختر دایی علیرضا - که با من دوست بود، گفت:
- یک خبر داغ برایت دارم. مادر علیرضا دختری را به او معرفی کرده و می خواهند به خواستگاریش بروند.
در حالی که از حسادت داشتم می ترکیدم، گفتم:
- به من چه؟ اصلاً دوست ندارم خبری از علیرضا بشنوم.
این حرف را از ته دل نزدم، چون قلباً به علیرضا علاقه داشتم و روز و شب چشم به در دوخته بودم که خبری از او برسد. دلم می خواست اظهار پشیمانی کند و همه چیز مثل روزهای اول آشنایی مان شود. یک ماه بعد مهین خبر داغ دیگری به من داد:
- درست روزی که قرار بود علیرضا به خواستگاری آن دختر برود، مادر دختر سکته کرد. خانواده دختر این را به فال بد گرفتند و به علیرضا جواب رد داده اند.
خوشحال بودم، فکر می کردم علیرضا دوباره به سوی من بر می گردد، اما انگار مادرش دست بردار نبود، چون چند وقت بعد مهین خبر آورد:
- آنها می خواهند به خواستگاری یک دختر دیگر بروند.
و یک ماه بعد گفت:
- مراسم خواستگاری انجام شد و گویا علیرضا و آن دختر همدیگر را پسندیده اند. بزودی باید منتظر کارت دعوتشان باشی.
با دلخوری گفتم:
- بی مزه نشو مهین! هیچ از این جور شوخی ها خوشم نمی آید. دو هفته بعد از مهین شنیدم:
- این عروسی هم سر نمی گیرد.
با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم:
- چرا؟
- علیرضا با کمی پرس و جو متوجه شده است که، برادر دختری که به خواستگاری اش رفته مهتاد است و سابقه زندان دارد. حالا دلش چرکین شده و همه چیز را به هم زده است.
باز هم خوشحال شدم و با خودم گفتم:
- شاید قسمت این است که من و علیرضا به هم برسیم.
چند روز بیشتر از این ماجرا نگذشته بود که علیرضا توسط مهین برایم پیغام فرستاد:
من اشتباه کردم، نباید دل تو را می شکستم. شاید نفرین و آه تو همراه من است که به هر جا می زنم، به در بسته می خورم. اگر موافق باشی به همراه خانواده ام به خواستگاریت می آیم. مادرم را راضی کرده ام.
با خوشحالی خبر را به پدرم دادم، اما او اخمی کرد و گفت:
- محال است این پسره نامرد را به خانه ام راه بدهم.
گریه ام گرفت، انگار قسمت نبود بخت من باز شود. دست به دامن مادرم شدم و از او خواستم هر طور شده پدر را راضی کند. مادر زحمت بسیاری کشید تا عاقبت پدر با اکراه پذیرفت که آنها به خانه مان بیایند. سی و چهار سال داشتم و اگر چه به نظر من برای عروس شدن کمی دیر بود، اما از ته دل خوشحال بودم. من حدود ده سال منتظر علیرضا نشسته بودم. روزی که او و خانواده اش با دسته گل و شیرینی به خواستگاری ام آمدند، پدرم عبوس و گرفته روی مبل نشسته بود و لام تا کام حرف نمی زد. مادر علیرضا رشته سخن را به دست گرفت و تحویلاً عذر خواهی کرد و گفت:
- ویدا جان بهترین دختر عالم است. ما افتخار می کنیم که عروس ما بشود.
و بعد هم منتظر عکس العمل پدر ماندند و اینکه حرف نهایی را بزند و روز عقد و چیزهای دیگر مشخص شود.
پدر چند سرفه کوتاه کرد و استکان چای را که مقابلش بود، بدون قند لاجرعه سر کشید و گفت:
- من به یک شرط با این ازدواج موافقت می کنم.
علیرضا آهسته پرسید:
- چه شرطی؟
و چشم به دهان پدرم دوخت که باز شد و گفت:
- علیرضا خان شش سال در خارج بوده، به نظر من صلاح در این است که آزمایش بدهد تا ببینیم ایدز دارد یا نه؟
مجلس ابتدا در سکوتی سنگین فرو رفت و بعد پدر علیرضا با اوقات تلخی گفت:
- این چه حرفی است آقا؟ ایدز کدام است؟ پسرم از برگ گل پاک تر است.
و مادر علیرضا گفت:
- صد دفعه به علیرضا گفتم ویدا وصله تن ما نیست.
و علیرضا خروشید:
آقا این توهین به من است. من هرگز زیر بار این کار نمی روم. جنابعالی می فرمایید بنده اول ورقه آزمایش را که دال بر ایدز نداشتن من است برایتان بیاورم؟ توهین از این بالاتر؟ ده سال قبل هم شما بهانه پول و خانه و ماشین را گرفتید و حالا هم یک بهانه دیگر، شما نمی خواهید من و دخترتان ویدا به هم برسیم.
سپس بدون خداحافظی از خانه ما رفتند و هرگز بر نگشتند.
من اکنون در آستانه سی و شش سالگی ام و واقعاً نمی دانم چه کسی باعث شد من و علیرضا به هم نرسیم: پدرم؟ علیرضا؟ مادرش یا...

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

همه در شکل گرفتن نهایی این ماجرا به نوعی مقصرند. پدر ویدا نباید ملاک خوشبخت بودن را داشتن خانه و ماشین قرار می داد، ویدا نباید با تساهل و تسامح ده سال به پای علیرضا می نشست، بلکه باید جدی تر و سختگیرتر می بود و از او می خواست هر چه زودتر تکلیف را روشن کند. شرط جوانمردی نبود که علیرضا بلافاصله تحت تأثیر حرف مادرش قرار گیرد و زیر قولش بزند و از ویدا موقتاً دل بکند، مادر علیرضا نباید آرزوها و وفاداری ویدا را نادیده می گرفت و...
امام علی (علیه السلام) می فرماید:
أفضل الشفاعات أن یشفع بین اثنین فی نکاح حتی یجمع شملهما.
بهترین وساطتها این است که میان دو نفر در امر ازدواج وساطت شود تا سر و سامان بگیرند.
(میزان الحکمه، ح 7828)
زود می گیرد به دندان ندامت، پشت دست - هر که حرف نیکخواهان را نمی گیرد بگوش