فهرست کتاب


بهار ازدواج

امیر ملک محمودی‏

زندگی ام را سیاه کرد

بر اساس سر گذشت: فرزانه 36 ساله
نقشه ام را چند بار مرور کردم. ترس سرا پایم را فرا گرفته بود. یعنی می توانستم موفق شوم؟ بیرون تاریک تاریک بود. هوا سرد و زمستانی بود. گویا می خواست برف بیاید. دستهایم می لرزید. نمی دانستم از سرماست یا از هول و اضطراب، حتماً از سرما بود، نه... از ترس بود. می ترسیدم. اگر... اگر نادره بیدار می شد و من لو می رفتم... آرام طول اتاقم را طی کردم و وارد هال شدم. روبروی آینه قدری ایستادم. خودم را خوب نگاه کردم. نگرانی از چهره ام می بارید. رنگم پریده بود. با خودم گفتم: فرزانه چکار می کنی؟ می دانی اگر گیر بیفتی چه می شود؟
سپس از کنار آینه رد شدم. دوباره به عقب برگشتم و توی آیینه برای خودم شکلک در آوردم و گفتم:
- خاک بر سرت! بی عرضه! به همین زودی جا زدی؟ شعارهایی که شب و روز می دادی؟ همین بود؟ تو که دل و جرأت نداری برای چه نقشه می کشی؟ برو فرزانه، برو نترس! برو خودت را راحت کن! مرگ یک بار و شیون یک بار! پدرت که تو را رها نمی کند. او تو را بیشتر از نادره دوست دارد.
از این فکر اشک در چشمهایم جمع شد. روی زمین نشستم و زمزمه کردم:
- چه می گویی فرزانه؟ دیوانه شدی؟ پدرت نادره را بیشتر دوست دارد. مگر ندیدی هنوز سال مادر خدا بیامرزت تمام نشده بود، فوراً با نادره پای سفره عقد نشست؟ وای چه حرف ها که مردم نزدند. من خجالت می کشیدم سرم را بلند کنم. فامیل ها می گفتند نگذاشت کفن زنش خشک شود... شاید با او سر و سری داشت.
بلند شدم در هال را باز کردم و خودم را به حیاط رساندم. حوض کوچکی که وسط حیاط بود، مرا به طرف خودش کشید. انگار تب داشتم. عرق کرده بودم. دستم را در آب یخزده حوض فرو کردم. انگشتهایم تیر کشید. صورتم را با نم آب شستم. حالم بهتر شد به طرف پنجره اتاق نادره برگشتم و به خودم گفتم:
- شاید امشب آخرین فرصت تو باشد فرزانه! پدر تا یک ماه شیفت شب ندارد. خودش گفت. مگر یادت نیست؟ برو و کار را تمام کن! برو! برو!
دوباره به طرف هال آمدم؟ در را باز کردم گرمای مطبوع داخل به صورتم خورد. به طرف آشپزخانه رفتم و کارد را برداشتم. دستهایم به وضوح می لرزید. دندان هایم به هم می خورد. زیر لب گفتم:
- چکار می کنی فرزانه؟ دیوانه نشو! خودت را بدبخت نکن! شاید تو هم اگر جای نادره بودی، همان کار را می کردی...خب او دوست داشت دخترش زودتر از تو ازدواج کند. از همان اول که محمد به خواستگاری تو آمد، نادره حسودیش شد. مگر خودت نشنیدی که یک شب به پدرت می گفت: دختر من مگر چه از فرزانه کم دارد؟ محمد جوان شایسته ای است. خوب نیست با فرزانه ازدواج کند پدر با تعجب پرسید: آخر چرا؟ مگر فرزانه چه عیبی دارد؟ نادره لب هایش را ورچید و گفت: چه عیبی ندارد. بالاترین عیبش این است که عقده ای است. به من و دخترم - فاطمه - حسودیش می شود پدر سکوت کرد و چیزی نگفت.
کارد را در دست هایم فشردم. به یاد محمد افتادم. او پسر خوبی بود. یک کارمند ساده، اما پر از صفا و مهربانی. در اداره با او آشنا شدم. در قسمت بایگانی کار می کرد و من هم در قسمت اداری منشی یکی از معاونان بودم. خیلی راحت و صمیمانه و البته صادقانه به من پیشنهاد ازدواج داد:
- با من ازدواج می کنید فرزانه خانم؟ دستم اگر چه خالی است، اما می توانم شما را خوشبخت کنم، چون تلاش و پشت کارم خوب است. اهل بی بندباری و خلاف نیستم و فقط به یک زندگی سالم فکر می کنم.
این حرف ها مهر محمد را به دلم نشاند. از او خوشم آمد، اما جوابی به او ندادم. نه این که تردید داشته باشم بلکه با خودم درگیر بودم. حوصله هیچ کاری را نداشتم. از وقتی که پدرم با نادره ازدواج کرده بود، روزگارم سیاه شده بود. او به معنای واقعی کلمه، یک نا مادری بود. خیلی به من سخت می گرفت. من تنها فرزند پدرم بودم. مادرم بر اثر بیماری قلبی به رحمت حق پیوسته بود. نادره جوان بود و سی و چند سال بیشتر نداشت. پدرم خیلی به او توجه می کرد و قربان صدقه اش می رفت. من از رفتار و حرکات پدرم بدم می آمد. انگار منتظر بود مادرم هر چه زودتر بمیرد و او با این زن بی چشم و رو ازدواج کند. نادره هم فقط یک دختر داشت و سه سال قبل از شوهرش طلاق گرفته بود. گویا معتاد بود و حسابی نادره را اذیت می کرد. نادره عقده آن سالها را این طوری سر من خالی می کرد.
محمد آن قدر پی گیری کرد و اصرار کرد که بالاخره با پدرم صحبت کردم و از او اجازه خواستم محمد و خانواده اش به خواستگاری ام بیایند، پدر از خدا خواسته قبول کرد. نادره هم موافق بود، اما ناگهان ساز مخالف را کوک کرد. حسادت در چشم هایش موج می زد. وقتی محمد به اتفاق خانواده اش به خانه مان آمدند، نادره خیلی شیطنت کرد که آن ها راپشیمان کند، اما محمد تصمیم خودش را گرفته بود. من یک دختر بیست و یک ساله بودم و محمد بیست و شش سال داشت. بعدها شنیدم که نادره چند بار به محمد تلفن زده و پشت سر من کلی بد گویی کرده بود و آخر بار پیشنهاد داده بود محمد با دختر او - فاطمه - ازدواج کند. محمد با خنده این ماجرا را برایم تعریف کرد و گفت:
- این نا مادری تو عجب آدمی هست ها! به زور می خواهد دخترش را به من بدهد.
کارها داشت به خوبی پیش می رفت که یک شب وقتی خوابیده بودم، چیزی مثل آتش صورتم را سوزاند. با ترس و درد فریاد کشیدم و از خواب بیدار شدم. نادره که خود را دستپاچه و مضطرب نشان می داد، به پدرم گفت:
- پایم به پتو گیر کرد. صد بار به این دختره گفتم توی هال نخواب! مثل گربه کز می کند و یک گوشه ای خوابش می برد.
آب جوش نصف صورتم را بشدت سوزانده بود. من می دانستم این یک نقشه بوده است، نقشه ای برای به هم زدن عروسی من و محمد. پدرم فوراً مرا به بیمارستان رساند. اما پزشکان گفتند سمت راست صورتم 80 درصد سوخته است و نیاز به یک عمل جراحی پلاستیک دقیق دارد. عملی که هزینه اش سر به میلیون می زد و پدرم هرگز قادر نبود، این پول را بپردازد. زمین گیر شدم. نه به اداره می توانستم بروم و نه رویم می شد محمد مرا با این قیافه ببیند. در حالی که صورتم هنوز باندپیچی بود، برای او پیغام دادم:
- بهتر است مرا فراموش کنی... نا مادری ام زندگی مرا سیاه کرد.
محمد با بزرگواری گفت:
- من با تو ازدواج می کنم. سیرت تو برایم مهم است نه صورتت.
این تعارف بود. به هر حال صورت یک دختر هم برای یک پسر مهم است. دلیل نداشت که محمد به پای من بسوزد. به جز این من نمی خواستم او از سر دلسوزی و دلجویی با من ازدواج کند، اما محمد مدام اصرار می کرد تا این که باند صورتم را باز کردم. اولین بار که صورت خودم را در آیینه دیدم، ترسیدم. نصف صورتم خراب شده بود. محمد وقتی صورتم را دید، جا خورد ولی زود خودش را جمع و جور کرد و در حالی که صدایش می لرزید، گفت:
- من سر حرفم هستم.
لبخندی زدم و گفتم:
- خودت را برای من به زحمت نینداز! من قصد ازدواج ندارم و اگر بروی و پشت سرت را هم نگاه نکنی، خرده ای به تو نمی گیرم. محمد رفت و دیگر خبری از او نشد. چند وقت بعد شنیدم که از تهران رفته و در یک شهرستان دور کار پیدا کرده است. نادره همه چیز مرا از من گرفته بود. دیگر اعتماد به نفس نداشتم، شوق و شور زندگی از من رخت بر بسته بود. من یک تکه پوست و استخوان شده بودم. انگار روح از بدنم خارج شده بود. روزی صد بار از خدا مرگ می خواستم تا این که همان طور که گفتم فکری به خاطرم رسید. من باید از نادره انتقام می گرفتم...
کارد را دوباره در دست هایم فشردم. دسته زرد رنگ و پلاستیکی آن با حرارت دست هایم گرم شده بود. دوباره به خودم نهیب زدم:
- فرزانه دیوانگی نکن! به هر حال او نا مادری توست و زن پدرت.
آرام آرام به طرف اتاقی که نادره در آن خوابیده بود، رفتم. پدرم در کارخانه بود و نزدیکی های صبح می آمد. داخل اتاق شدم و بالای سرش ایستادم.
کارد را بالا بردم. باید آن را توی قلبش فرو می کردم. قلبی که پر از کینه و بغض و حسادت نسبت به من بود. قلبی که از مهربانی بویی نبرده بود. کارد را بالاتر بردم، اما ناگهان نرم شدم:
- فرزانه چطور دلت می آید؟ او یک انسان است. یک مادر... این کار را نکن! او را از زندگی محروم نکن! بعد با غیظ گفتم:
- احساساتی نشو فرزانه! او به تو رحم نکرد. تو الان باید با محمد زیر یک سقف زندگی می کردی. او امیدها و آرزوهای تو را گرفت. او زیبایی تو را سوزاند.
باد در حیاط زوزه می کشید. دیگر سردم نبود. گرم گرم بودم. داغ بودم. آتش بودم، سرا پا آتش، آتش نفرت. کارد را بالای سرم بردم. دسته آن را محکم فشردم. نادره طاق باز خوابیده بود. کارد را بشدت پایین آوردم، در بین هوا و زمین صدای فاطمه به گوشم رسید که وحشتزده گفت:
- چکار می کنی فرزانه...؟
و مرا به طرف جلو هل داد، اما دیر شده بود، کارد در شانه نادره فرو رفت و خون فواره زد و من از ترس بیهوش شدم.
نادره زنده ماند. پدر از دست من به شدت عصبانی بود. نادره رضایت نمی داد و من طبق حکم قاضی می بایست چند سال در زندان بمانم. یک سال از محکومیتم سپری شده بود که او رضایت داد و آزاد شدم. وقتی در زندان بودم دختر نادره ازدواج کرده بود. پدر مرا به خانه برد و گفت:
- این خانه متعلق به تو و نادره است. با هم بسازید.
با اکراه پرسیدم:
- فاطمه کجا زندگی می کند؟
- او و شوهرش محمد چند خیابان آن طرف تر خانه دارند.
- محمد؟ کدام محمد؟
نادره چشمی نازک کرد و گفت:
- همان محمدی که خودش را عاشق سینه چاک تو نشان می داد.
نادره این جمله را چنان با غیظ ادا کرد که انگار می خواست مرا دق مرگ کند. باورم نمی شد. چطور محمد حاضر شده بود، این کار را بکند. نادره وقتی مرا در فکر دید، گفت:
- خیال کردی بیخودی رضایت دادم و تو را از زندان بیرون آوردم؟ نه خیر، فقط می خواستم بیایی بیرون و خوشبختی دخترم را ببینی و حرص بخوری. نه تنها محمد بلکه هیچ کس به طرف تو نمی آید. باید از تنهایی دق کنی...
اشک از چشمانم سرازیر شد. پدرم به نادره تشر زد و گفت:
- بس کن زن! از جان این دختر چه می خواهی؟
- از او طرفداری نکن! یادت رفته او می خواست مرا بکشد؟
پدر لا اله الا الهی گفت و از اتاق بیرون رفت.
اکنون پانزده سال از آن روزها می گذرد. من سی و هشت سال دارم. پدرم سه سال قبل مرد و نادره یک ماه بعد مرا از خانه پدری ام بیرون کرد.
من این نامه را ننوشتم تا کسی پیدا شود و با من ازدواج کند. من این چند سطر را برای این سیاه کرده ام تا به همه جوان ها بگویم، ازدواج و زندگی مشترک نعمت بزرگی است. آن هایی که ازدواج کرده اند قدر این نعمت را بدانند و زندگی شان را به خاطر مسایل جزیی به هم نزنند و آن هایی که مجردند در امر ازدواج سخت گیری های بی مورد نکنند.
من اکنون در پیله تنهایی ام زندگی سرد و یکنواختی دارم. نمی دانم چه کسی را نفرین کنم. پدرم را که مرا به دامان این زن بی رحم انداخت یا نادره را که صورتم را سوزاند و زندگی ام را سیاه کرد؟ روزگار را... یا...

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

فرزانه می توانست زندگی خوبی داشته باشد، اما با مرگ مادر ازدواج مجدد پدر، او دچار ناراحتی های روحی و روانی شد. استرس ها و فشارهای عصبی در زندگی او به حدی بود که از طاقت و تحملش خارج بود.
فرزانه می توانست شاد و سر زنده باشد و به جای این که زانوی غم در بغل بگیرد و از نگاه کردن در آیینه گریزان باشد. با دیگران بجوشد و بخندد.
راستی مقصر کیست؟
آیا پدر او فقط به آینده خود فکر می کرد؟
آیا او نمی توانست طوری برخورد کند که نادره و فرزانه به یک تفاهم نسبی برسند؟
نادره اگر نمی توانست در نقش یک مادر دلسوز ظاهر شود، حداقل نباید خاری بر دل داغدار فرزانه می شد.
از سویی دیگر مسامحه و تساهل پدر فرزانه - و شاید هم خود او - در برابر عمل ناشایست نادره که منجر به سوختگی صورت فرزانه شد، توجیه پذیر نیست. اگر فرزانه واقعاً بر این باور بود که نا مادری اش عمداً آب جوش را روی صورت او ریخته باید از حق خود دفاع می کرد و به مراجع قضایی متوسل می شد.
اکنون فرزانه باید به فکر ساختن آینده باشد و گذشته ها را به فراموشی بسپارد.
او نباید سوختگی صورت خود را این قدر جدی بگیرد. تمام زندگی ازدواج نیست. او با همین صورت می تواند دوست خوبی باشد و در اداره کارمندی موفق. ضمن این که یک عمل جراحی پلاستیک دور از دسترس نیست.
امام علی (علیه السلام) می فرماید:
من فوض امره الی الله سدده.
هر کس کار خود را به خدا وا گذارد، خداوند کار او را به سامان آورد.
(غرر الحکم، ج 8070)
خدنگ طعنه، دایم، سوی تیر انداز برگردد - کسی را قدر مشکن گر نخواهی کم بها گردی
چو دشنام گویی، دعا نشنوی - به جز کشته خویشتن ندروی

چه کسی می خواست من و او به هم نرسیم؟

بر اساس سر گذشت: ویدا 36 ساله
سه سال بود من و علیرضا نامزد بودیم. البته عقد نکرده بودیم بلکه طی یک مراسم کوچک و خودمانی نامزدیمان را به اطلاع بزرگترهای فامیل رسانده بودیم. و بعد شیرینی و شربت. علیرضا قولی هایی داده بود و چون نتوانسته بود به آنها عمل کند، پدرم لج کرد و گفت:
- مرغ یک پا دارد. حرف من یکی است. باید خانه و ماشین داشته باشی تا دخترم را به عقدت در آورم.
- با کدام پول خانه و ماشین بخرم؟
- من نمی دانم آقا علیرضا، تو روز اول که به خواستگاری دخترم آمدی، قول دادی اسباب خوشبختی او را فراهم کنی.
- بله قول دادم، خوب یادم هست، اما... اما خوشبختی که در داشتن خانه و ماشین نیست.
پدر پوزخندی زد و گفت:
- پس خوشبختی در چیست؟ در سالی یک بار مستاجر این و آن بودن و مثل کولی ها از اینجا به آنجا ییلاق و قشلاق کردن است؟ خوشبختی یعنی نان خالی در آب فرو کردن؟ آقا علیرضا پنبه را از گوش هایت بیرون بیاور و خوب به حرفهایم گوش بده! من نمی خواهم دخترم یک عمر سختی بکشد و مستاجری کند و با اتوبوس تهران را پشت سر بگذارد. تو روز اول گفتی که پدرت را راضی می کنی قطعه زمین را که در شمال دارد، بفروشد و سهم تو را بدهد و...
علیرضا حرف پدرم را قطع کرد و با ادب و احترام خاصی گفت:
- حق با شماست. شرمنده ام. پدرم چنین قولی به من داده بود، اما الان زیر قولش زده و می گوید خودت باید روی پاهای خودت بایستی.
- شرمنده ای؟! شرمنده ام که آب و نان حلال نمی شود. لابد می خواهی در یک اداره دولتی کار پیدا کنی و با ماهی بیست - سی تومان ذره ذره پس انداز کنی و...
پدر آن روز بد جوری علیرضا را از خود راند. پا در میانی من و مادر و دیگران هم اثری نداشت. پدر می گفت:
- علیرضا باید پی کار نان و آب دار برود و با دست پر برگردد.
از آنجا که علیرضا خیلی به من علاقه مند بود، عزم خود را جزم کرد و راهی سوئد شد. سال 71 بود. من بیست و شش ساله بودم و او بیست و نه سال داشت. علیرضا هنگام رفتن و در فرودگاه به من گفت:
نگران نباش ویدا، من بزودی بر می گردم و به پدرت ثابت می کنم که لیاقت تو را دارم.
اشک در چشمانم حلقه زد:
- خودت می دانی که من راضی به این سفر نیستم. شاید اگر در ایران می ماندی، می توانستی...
سر خود را به این سو و آن سو تکان داد و گفت:
- در ایران محال است. من برای تفریح به سوئد نمی روم. مطمئن باش شب و روز کار می کنم و پولهایم را کنار می گذارم.
علیرضا در میان اشک و دعای من که بدرقه راهش بود، به سوئد رفت. سال اول هر ماه تلفن می زد و نامه می نوشت و مرا به آینده امیدوار می کرد.
سال دوم این ارتباط کمتر شد.
- علیرضا، دیگر مثل سابق گرم نیستی.
خیال بد نکن ویدا! من اینجا همیشه به یاد تو هستم.
سال سوم، ده روز به ایران آمد. می گفت:
- زندگی در سوئد آسان نیست، ولی من حسابی کار می کنم. کمی دیگر صبر کن ویدا!
در این مدت خواستگاران خوبی داشتم، اما چون می دانستند من و علیرضا نامزدیم قدم جلو نمی گذاشتند. پدرم از این بابت عصبانی بود و می گفت:
- از دست این پسره خسته شده ام. سه سال است که رفته سوئد و تکلیف ویدا را روشن نمی کند. ویدا نباید منتظر او بماند.
من اگر چه خیلی احترام پدر را نگاه می داشتم و حرف روی حرفش نمی زدم،
اما این بار با قاطعیت گفتم:
- من بجز علیرضا با کس دیگری ازدواج نمی کنم.
پدر سرخ شد و گفت:
- بیست و نه سال از سنت گذشته است، فرصتهای ازدواج را از دست نده دختر!
- من و علیرضا نامزدیم. این را همه می دانند.
- علیرضا به قولهایش وفا نکرد. بیشتر از این جایز نیست منتظرش بمانی.
- من منتظر می مانم، حداقل تا یکی - دو سال دیگر.
صبح روز بعد به علیرضا تلفن زدم و گفتم:
- علیرضا تو را به خدا هر چه زودتر برگرد! من نمی توانم بیشتر از این فشارها را تحمل کنم.
- بر می گردم. به من فرصت بده!
به او فرصت دادم و بالاخره سه سال بعد به ایران برگشت. من سی و دو سال داشتم و او سی و پنج سال. خیلی خوشحال بودم، چون علیرضا با دست پر آمده بود. او با پولی که پس انداز کرده بود، یک اتومبیل و خانه نسبتاً خوبی خرید.
به پدرم گفتم:
- دیدی پدر، علیرضا به قولهایش وفا کرد.
پدر لبخندی زد و گفت:
دخترم، تمام سختگیری های من برای این بود که تو زندگی راحتی داشته باشی. راستی پس چرا علیرضا به خواستگاریت نمی آید؟ به هر حال باید دوباره حرفهایی زده شود و...
- چشم پدر، به او می گویم هر چه زودتر همراه خانواده اش به خواستگاری بیاید.
وقتی به علیرضا گفتم چرا مقدمات مراسم عقد و عروسی را فراهم نمی کنی، از جواب دادن طفره رفت. چند بار و در فواصل گوناگون این سؤال را پرسیدم، اما او دوست نداشت در این مورد حرف بزنیم تا اینکه یک روز گفت:
- ببین ویدا، تو باز هم باید صبر کنی.
- صبر، چرا؟ نکند دوباره می خواهی به سوئد بروی؟!
روی خود را به طرف درختان حاشیه خیابان کرد و گفت:
- نه، این بار قضیه چیز دیگری است. مادرم می گوید ویدا مناسب تو نیست. تو با علیرضای شش سال قبل فرق می کنی. پولدار شده ای، خارج رفته ای و... خلاصه اینکه می گوید دنبال یک دختر خیلی خوب برایت هستم.
- تو چه می گویی؟
- نمی دانم چه بگویم... خب مادر است...
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
- باور نمی کنم این حرفها از دهان تو بیرون بیاید. من به خاطر تو شش سال مقابل پدر و مادرم ایستادم. من نه سال است که نامزد توام. بهترین خواستگارها را در این سالها داشتم، اما همه آنها را رد کردم. حالا تو به همین سادگی می گویی که مادرت با ازدواج من و تو مخالف است؟
علیرضا سکوت کرد و من ادامه دادم:
- اصلاً از تو توقع ندارم این طور مرا بازیچه خود کنی. زود تکلیف مرا روشن کن!
علیرضا مرا به آرامش دعوت کرد و گفت:
- وقتی مادرم به خواستگاری تو نمی آید و به تبع آن پدرم هم پا جلو نمی گذارد، چکار می توانم بکنم؟
- پس منظورت این است که همه چیز را فراموش کنیم و هر کدام به راه خودمان برویم؟
لبخندی زد و گفت:
- سعی می کنم مادرم را راضی کنم.
او سعی کرد، اما نتیجه ای نداشت، طاقت پدر طاق شده بود:
- این پسره چه مرگش است؟ یک سال است که از خارج برگشته، اما قدم جلو نمی گذارد.
مادرم گفت:
- شاید پشیمان شده...
و من با گریه گفتم:
- مادر راست می گوید. او پشیمان شده است.
پدر مثل برق گرفته ها از جا پرید و گفت:
- غلط می کند. ده سال ما را علاف خودش کرده و حالا پشیمان شده است؟! می دهم پوست سرش را بکنند تا از این به بعد این طور با آبروی کسی بازی نکند.
تهدیدهای پدر ریشه در هیجانات و عصبانیتهای زود گذر داشت و نهایتاً فقط به علیرضا پیغام داد که دیگر طرف خانه ما آفتابی نشود. من هم کاملاً ارتباطم را با او قطع کردم، انگار نه انگار کسی به نام علیرضا در زندگی ام وجود داشته است. حدود سه ماه بعد مهین - دختر دایی علیرضا - که با من دوست بود، گفت:
- یک خبر داغ برایت دارم. مادر علیرضا دختری را به او معرفی کرده و می خواهند به خواستگاریش بروند.
در حالی که از حسادت داشتم می ترکیدم، گفتم:
- به من چه؟ اصلاً دوست ندارم خبری از علیرضا بشنوم.
این حرف را از ته دل نزدم، چون قلباً به علیرضا علاقه داشتم و روز و شب چشم به در دوخته بودم که خبری از او برسد. دلم می خواست اظهار پشیمانی کند و همه چیز مثل روزهای اول آشنایی مان شود. یک ماه بعد مهین خبر داغ دیگری به من داد:
- درست روزی که قرار بود علیرضا به خواستگاری آن دختر برود، مادر دختر سکته کرد. خانواده دختر این را به فال بد گرفتند و به علیرضا جواب رد داده اند.
خوشحال بودم، فکر می کردم علیرضا دوباره به سوی من بر می گردد، اما انگار مادرش دست بردار نبود، چون چند وقت بعد مهین خبر آورد:
- آنها می خواهند به خواستگاری یک دختر دیگر بروند.
و یک ماه بعد گفت:
- مراسم خواستگاری انجام شد و گویا علیرضا و آن دختر همدیگر را پسندیده اند. بزودی باید منتظر کارت دعوتشان باشی.
با دلخوری گفتم:
- بی مزه نشو مهین! هیچ از این جور شوخی ها خوشم نمی آید. دو هفته بعد از مهین شنیدم:
- این عروسی هم سر نمی گیرد.
با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم:
- چرا؟
- علیرضا با کمی پرس و جو متوجه شده است که، برادر دختری که به خواستگاری اش رفته مهتاد است و سابقه زندان دارد. حالا دلش چرکین شده و همه چیز را به هم زده است.
باز هم خوشحال شدم و با خودم گفتم:
- شاید قسمت این است که من و علیرضا به هم برسیم.
چند روز بیشتر از این ماجرا نگذشته بود که علیرضا توسط مهین برایم پیغام فرستاد:
من اشتباه کردم، نباید دل تو را می شکستم. شاید نفرین و آه تو همراه من است که به هر جا می زنم، به در بسته می خورم. اگر موافق باشی به همراه خانواده ام به خواستگاریت می آیم. مادرم را راضی کرده ام.
با خوشحالی خبر را به پدرم دادم، اما او اخمی کرد و گفت:
- محال است این پسره نامرد را به خانه ام راه بدهم.
گریه ام گرفت، انگار قسمت نبود بخت من باز شود. دست به دامن مادرم شدم و از او خواستم هر طور شده پدر را راضی کند. مادر زحمت بسیاری کشید تا عاقبت پدر با اکراه پذیرفت که آنها به خانه مان بیایند. سی و چهار سال داشتم و اگر چه به نظر من برای عروس شدن کمی دیر بود، اما از ته دل خوشحال بودم. من حدود ده سال منتظر علیرضا نشسته بودم. روزی که او و خانواده اش با دسته گل و شیرینی به خواستگاری ام آمدند، پدرم عبوس و گرفته روی مبل نشسته بود و لام تا کام حرف نمی زد. مادر علیرضا رشته سخن را به دست گرفت و تحویلاً عذر خواهی کرد و گفت:
- ویدا جان بهترین دختر عالم است. ما افتخار می کنیم که عروس ما بشود.
و بعد هم منتظر عکس العمل پدر ماندند و اینکه حرف نهایی را بزند و روز عقد و چیزهای دیگر مشخص شود.
پدر چند سرفه کوتاه کرد و استکان چای را که مقابلش بود، بدون قند لاجرعه سر کشید و گفت:
- من به یک شرط با این ازدواج موافقت می کنم.
علیرضا آهسته پرسید:
- چه شرطی؟
و چشم به دهان پدرم دوخت که باز شد و گفت:
- علیرضا خان شش سال در خارج بوده، به نظر من صلاح در این است که آزمایش بدهد تا ببینیم ایدز دارد یا نه؟
مجلس ابتدا در سکوتی سنگین فرو رفت و بعد پدر علیرضا با اوقات تلخی گفت:
- این چه حرفی است آقا؟ ایدز کدام است؟ پسرم از برگ گل پاک تر است.
و مادر علیرضا گفت:
- صد دفعه به علیرضا گفتم ویدا وصله تن ما نیست.
و علیرضا خروشید:
آقا این توهین به من است. من هرگز زیر بار این کار نمی روم. جنابعالی می فرمایید بنده اول ورقه آزمایش را که دال بر ایدز نداشتن من است برایتان بیاورم؟ توهین از این بالاتر؟ ده سال قبل هم شما بهانه پول و خانه و ماشین را گرفتید و حالا هم یک بهانه دیگر، شما نمی خواهید من و دخترتان ویدا به هم برسیم.
سپس بدون خداحافظی از خانه ما رفتند و هرگز بر نگشتند.
من اکنون در آستانه سی و شش سالگی ام و واقعاً نمی دانم چه کسی باعث شد من و علیرضا به هم نرسیم: پدرم؟ علیرضا؟ مادرش یا...