فهرست کتاب


بهار ازدواج

امیر ملک محمودی‏

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

ملاکی که مریم برای ازدواج و تشکیل زندگی مشترک در نظر گرفته بود، منطقی و درست نبود. او تلقی صحیح و قابل قبولی از شریک زندگی نداشت. او همه را با برادر خود مقایسه می کرد و دلش می خواست خواستگارهایش به هنرهای گوناگونی تسلط داشته باشند یعنی درست همان گونه که برادرش بود. این سختگیری بیش از اندازه و این شرط غیر معمول باعث شد که او از قافله متأهلان عقب بماند.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند:
اذا جاءکم من ترصون دینه و امانته یخطب (الیکم) فزوجوه...
هر گاه کسی به خواستگاری نزد شما آمد و دینداری و امانتداری (اخلاق) او را پسندید، به او زن دهید...
(میزان الحکمه، ح 7837)
گر کسی را خوار سازی تا کنی خود را عزیز - عاقبت آن خوار خار رهگذارت می شود
هر بد که می کنی تو مپندار کآن بدی - گردون فرو گذارد و دوران رها کند
وامی است کرده های بدت پیش روزگار - تا در کلام روز که خواهد ادا کند

زندگی ام را سیاه کرد

بر اساس سر گذشت: فرزانه 36 ساله
نقشه ام را چند بار مرور کردم. ترس سرا پایم را فرا گرفته بود. یعنی می توانستم موفق شوم؟ بیرون تاریک تاریک بود. هوا سرد و زمستانی بود. گویا می خواست برف بیاید. دستهایم می لرزید. نمی دانستم از سرماست یا از هول و اضطراب، حتماً از سرما بود، نه... از ترس بود. می ترسیدم. اگر... اگر نادره بیدار می شد و من لو می رفتم... آرام طول اتاقم را طی کردم و وارد هال شدم. روبروی آینه قدری ایستادم. خودم را خوب نگاه کردم. نگرانی از چهره ام می بارید. رنگم پریده بود. با خودم گفتم: فرزانه چکار می کنی؟ می دانی اگر گیر بیفتی چه می شود؟
سپس از کنار آینه رد شدم. دوباره به عقب برگشتم و توی آیینه برای خودم شکلک در آوردم و گفتم:
- خاک بر سرت! بی عرضه! به همین زودی جا زدی؟ شعارهایی که شب و روز می دادی؟ همین بود؟ تو که دل و جرأت نداری برای چه نقشه می کشی؟ برو فرزانه، برو نترس! برو خودت را راحت کن! مرگ یک بار و شیون یک بار! پدرت که تو را رها نمی کند. او تو را بیشتر از نادره دوست دارد.
از این فکر اشک در چشمهایم جمع شد. روی زمین نشستم و زمزمه کردم:
- چه می گویی فرزانه؟ دیوانه شدی؟ پدرت نادره را بیشتر دوست دارد. مگر ندیدی هنوز سال مادر خدا بیامرزت تمام نشده بود، فوراً با نادره پای سفره عقد نشست؟ وای چه حرف ها که مردم نزدند. من خجالت می کشیدم سرم را بلند کنم. فامیل ها می گفتند نگذاشت کفن زنش خشک شود... شاید با او سر و سری داشت.
بلند شدم در هال را باز کردم و خودم را به حیاط رساندم. حوض کوچکی که وسط حیاط بود، مرا به طرف خودش کشید. انگار تب داشتم. عرق کرده بودم. دستم را در آب یخزده حوض فرو کردم. انگشتهایم تیر کشید. صورتم را با نم آب شستم. حالم بهتر شد به طرف پنجره اتاق نادره برگشتم و به خودم گفتم:
- شاید امشب آخرین فرصت تو باشد فرزانه! پدر تا یک ماه شیفت شب ندارد. خودش گفت. مگر یادت نیست؟ برو و کار را تمام کن! برو! برو!
دوباره به طرف هال آمدم؟ در را باز کردم گرمای مطبوع داخل به صورتم خورد. به طرف آشپزخانه رفتم و کارد را برداشتم. دستهایم به وضوح می لرزید. دندان هایم به هم می خورد. زیر لب گفتم:
- چکار می کنی فرزانه؟ دیوانه نشو! خودت را بدبخت نکن! شاید تو هم اگر جای نادره بودی، همان کار را می کردی...خب او دوست داشت دخترش زودتر از تو ازدواج کند. از همان اول که محمد به خواستگاری تو آمد، نادره حسودیش شد. مگر خودت نشنیدی که یک شب به پدرت می گفت: دختر من مگر چه از فرزانه کم دارد؟ محمد جوان شایسته ای است. خوب نیست با فرزانه ازدواج کند پدر با تعجب پرسید: آخر چرا؟ مگر فرزانه چه عیبی دارد؟ نادره لب هایش را ورچید و گفت: چه عیبی ندارد. بالاترین عیبش این است که عقده ای است. به من و دخترم - فاطمه - حسودیش می شود پدر سکوت کرد و چیزی نگفت.
کارد را در دست هایم فشردم. به یاد محمد افتادم. او پسر خوبی بود. یک کارمند ساده، اما پر از صفا و مهربانی. در اداره با او آشنا شدم. در قسمت بایگانی کار می کرد و من هم در قسمت اداری منشی یکی از معاونان بودم. خیلی راحت و صمیمانه و البته صادقانه به من پیشنهاد ازدواج داد:
- با من ازدواج می کنید فرزانه خانم؟ دستم اگر چه خالی است، اما می توانم شما را خوشبخت کنم، چون تلاش و پشت کارم خوب است. اهل بی بندباری و خلاف نیستم و فقط به یک زندگی سالم فکر می کنم.
این حرف ها مهر محمد را به دلم نشاند. از او خوشم آمد، اما جوابی به او ندادم. نه این که تردید داشته باشم بلکه با خودم درگیر بودم. حوصله هیچ کاری را نداشتم. از وقتی که پدرم با نادره ازدواج کرده بود، روزگارم سیاه شده بود. او به معنای واقعی کلمه، یک نا مادری بود. خیلی به من سخت می گرفت. من تنها فرزند پدرم بودم. مادرم بر اثر بیماری قلبی به رحمت حق پیوسته بود. نادره جوان بود و سی و چند سال بیشتر نداشت. پدرم خیلی به او توجه می کرد و قربان صدقه اش می رفت. من از رفتار و حرکات پدرم بدم می آمد. انگار منتظر بود مادرم هر چه زودتر بمیرد و او با این زن بی چشم و رو ازدواج کند. نادره هم فقط یک دختر داشت و سه سال قبل از شوهرش طلاق گرفته بود. گویا معتاد بود و حسابی نادره را اذیت می کرد. نادره عقده آن سالها را این طوری سر من خالی می کرد.
محمد آن قدر پی گیری کرد و اصرار کرد که بالاخره با پدرم صحبت کردم و از او اجازه خواستم محمد و خانواده اش به خواستگاری ام بیایند، پدر از خدا خواسته قبول کرد. نادره هم موافق بود، اما ناگهان ساز مخالف را کوک کرد. حسادت در چشم هایش موج می زد. وقتی محمد به اتفاق خانواده اش به خانه مان آمدند، نادره خیلی شیطنت کرد که آن ها راپشیمان کند، اما محمد تصمیم خودش را گرفته بود. من یک دختر بیست و یک ساله بودم و محمد بیست و شش سال داشت. بعدها شنیدم که نادره چند بار به محمد تلفن زده و پشت سر من کلی بد گویی کرده بود و آخر بار پیشنهاد داده بود محمد با دختر او - فاطمه - ازدواج کند. محمد با خنده این ماجرا را برایم تعریف کرد و گفت:
- این نا مادری تو عجب آدمی هست ها! به زور می خواهد دخترش را به من بدهد.
کارها داشت به خوبی پیش می رفت که یک شب وقتی خوابیده بودم، چیزی مثل آتش صورتم را سوزاند. با ترس و درد فریاد کشیدم و از خواب بیدار شدم. نادره که خود را دستپاچه و مضطرب نشان می داد، به پدرم گفت:
- پایم به پتو گیر کرد. صد بار به این دختره گفتم توی هال نخواب! مثل گربه کز می کند و یک گوشه ای خوابش می برد.
آب جوش نصف صورتم را بشدت سوزانده بود. من می دانستم این یک نقشه بوده است، نقشه ای برای به هم زدن عروسی من و محمد. پدرم فوراً مرا به بیمارستان رساند. اما پزشکان گفتند سمت راست صورتم 80 درصد سوخته است و نیاز به یک عمل جراحی پلاستیک دقیق دارد. عملی که هزینه اش سر به میلیون می زد و پدرم هرگز قادر نبود، این پول را بپردازد. زمین گیر شدم. نه به اداره می توانستم بروم و نه رویم می شد محمد مرا با این قیافه ببیند. در حالی که صورتم هنوز باندپیچی بود، برای او پیغام دادم:
- بهتر است مرا فراموش کنی... نا مادری ام زندگی مرا سیاه کرد.
محمد با بزرگواری گفت:
- من با تو ازدواج می کنم. سیرت تو برایم مهم است نه صورتت.
این تعارف بود. به هر حال صورت یک دختر هم برای یک پسر مهم است. دلیل نداشت که محمد به پای من بسوزد. به جز این من نمی خواستم او از سر دلسوزی و دلجویی با من ازدواج کند، اما محمد مدام اصرار می کرد تا این که باند صورتم را باز کردم. اولین بار که صورت خودم را در آیینه دیدم، ترسیدم. نصف صورتم خراب شده بود. محمد وقتی صورتم را دید، جا خورد ولی زود خودش را جمع و جور کرد و در حالی که صدایش می لرزید، گفت:
- من سر حرفم هستم.
لبخندی زدم و گفتم:
- خودت را برای من به زحمت نینداز! من قصد ازدواج ندارم و اگر بروی و پشت سرت را هم نگاه نکنی، خرده ای به تو نمی گیرم. محمد رفت و دیگر خبری از او نشد. چند وقت بعد شنیدم که از تهران رفته و در یک شهرستان دور کار پیدا کرده است. نادره همه چیز مرا از من گرفته بود. دیگر اعتماد به نفس نداشتم، شوق و شور زندگی از من رخت بر بسته بود. من یک تکه پوست و استخوان شده بودم. انگار روح از بدنم خارج شده بود. روزی صد بار از خدا مرگ می خواستم تا این که همان طور که گفتم فکری به خاطرم رسید. من باید از نادره انتقام می گرفتم...
کارد را دوباره در دست هایم فشردم. دسته زرد رنگ و پلاستیکی آن با حرارت دست هایم گرم شده بود. دوباره به خودم نهیب زدم:
- فرزانه دیوانگی نکن! به هر حال او نا مادری توست و زن پدرت.
آرام آرام به طرف اتاقی که نادره در آن خوابیده بود، رفتم. پدرم در کارخانه بود و نزدیکی های صبح می آمد. داخل اتاق شدم و بالای سرش ایستادم.
کارد را بالا بردم. باید آن را توی قلبش فرو می کردم. قلبی که پر از کینه و بغض و حسادت نسبت به من بود. قلبی که از مهربانی بویی نبرده بود. کارد را بالاتر بردم، اما ناگهان نرم شدم:
- فرزانه چطور دلت می آید؟ او یک انسان است. یک مادر... این کار را نکن! او را از زندگی محروم نکن! بعد با غیظ گفتم:
- احساساتی نشو فرزانه! او به تو رحم نکرد. تو الان باید با محمد زیر یک سقف زندگی می کردی. او امیدها و آرزوهای تو را گرفت. او زیبایی تو را سوزاند.
باد در حیاط زوزه می کشید. دیگر سردم نبود. گرم گرم بودم. داغ بودم. آتش بودم، سرا پا آتش، آتش نفرت. کارد را بالای سرم بردم. دسته آن را محکم فشردم. نادره طاق باز خوابیده بود. کارد را بشدت پایین آوردم، در بین هوا و زمین صدای فاطمه به گوشم رسید که وحشتزده گفت:
- چکار می کنی فرزانه...؟
و مرا به طرف جلو هل داد، اما دیر شده بود، کارد در شانه نادره فرو رفت و خون فواره زد و من از ترس بیهوش شدم.
نادره زنده ماند. پدر از دست من به شدت عصبانی بود. نادره رضایت نمی داد و من طبق حکم قاضی می بایست چند سال در زندان بمانم. یک سال از محکومیتم سپری شده بود که او رضایت داد و آزاد شدم. وقتی در زندان بودم دختر نادره ازدواج کرده بود. پدر مرا به خانه برد و گفت:
- این خانه متعلق به تو و نادره است. با هم بسازید.
با اکراه پرسیدم:
- فاطمه کجا زندگی می کند؟
- او و شوهرش محمد چند خیابان آن طرف تر خانه دارند.
- محمد؟ کدام محمد؟
نادره چشمی نازک کرد و گفت:
- همان محمدی که خودش را عاشق سینه چاک تو نشان می داد.
نادره این جمله را چنان با غیظ ادا کرد که انگار می خواست مرا دق مرگ کند. باورم نمی شد. چطور محمد حاضر شده بود، این کار را بکند. نادره وقتی مرا در فکر دید، گفت:
- خیال کردی بیخودی رضایت دادم و تو را از زندان بیرون آوردم؟ نه خیر، فقط می خواستم بیایی بیرون و خوشبختی دخترم را ببینی و حرص بخوری. نه تنها محمد بلکه هیچ کس به طرف تو نمی آید. باید از تنهایی دق کنی...
اشک از چشمانم سرازیر شد. پدرم به نادره تشر زد و گفت:
- بس کن زن! از جان این دختر چه می خواهی؟
- از او طرفداری نکن! یادت رفته او می خواست مرا بکشد؟
پدر لا اله الا الهی گفت و از اتاق بیرون رفت.
اکنون پانزده سال از آن روزها می گذرد. من سی و هشت سال دارم. پدرم سه سال قبل مرد و نادره یک ماه بعد مرا از خانه پدری ام بیرون کرد.
من این نامه را ننوشتم تا کسی پیدا شود و با من ازدواج کند. من این چند سطر را برای این سیاه کرده ام تا به همه جوان ها بگویم، ازدواج و زندگی مشترک نعمت بزرگی است. آن هایی که ازدواج کرده اند قدر این نعمت را بدانند و زندگی شان را به خاطر مسایل جزیی به هم نزنند و آن هایی که مجردند در امر ازدواج سخت گیری های بی مورد نکنند.
من اکنون در پیله تنهایی ام زندگی سرد و یکنواختی دارم. نمی دانم چه کسی را نفرین کنم. پدرم را که مرا به دامان این زن بی رحم انداخت یا نادره را که صورتم را سوزاند و زندگی ام را سیاه کرد؟ روزگار را... یا...

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

فرزانه می توانست زندگی خوبی داشته باشد، اما با مرگ مادر ازدواج مجدد پدر، او دچار ناراحتی های روحی و روانی شد. استرس ها و فشارهای عصبی در زندگی او به حدی بود که از طاقت و تحملش خارج بود.
فرزانه می توانست شاد و سر زنده باشد و به جای این که زانوی غم در بغل بگیرد و از نگاه کردن در آیینه گریزان باشد. با دیگران بجوشد و بخندد.
راستی مقصر کیست؟
آیا پدر او فقط به آینده خود فکر می کرد؟
آیا او نمی توانست طوری برخورد کند که نادره و فرزانه به یک تفاهم نسبی برسند؟
نادره اگر نمی توانست در نقش یک مادر دلسوز ظاهر شود، حداقل نباید خاری بر دل داغدار فرزانه می شد.
از سویی دیگر مسامحه و تساهل پدر فرزانه - و شاید هم خود او - در برابر عمل ناشایست نادره که منجر به سوختگی صورت فرزانه شد، توجیه پذیر نیست. اگر فرزانه واقعاً بر این باور بود که نا مادری اش عمداً آب جوش را روی صورت او ریخته باید از حق خود دفاع می کرد و به مراجع قضایی متوسل می شد.
اکنون فرزانه باید به فکر ساختن آینده باشد و گذشته ها را به فراموشی بسپارد.
او نباید سوختگی صورت خود را این قدر جدی بگیرد. تمام زندگی ازدواج نیست. او با همین صورت می تواند دوست خوبی باشد و در اداره کارمندی موفق. ضمن این که یک عمل جراحی پلاستیک دور از دسترس نیست.
امام علی (علیه السلام) می فرماید:
من فوض امره الی الله سدده.
هر کس کار خود را به خدا وا گذارد، خداوند کار او را به سامان آورد.
(غرر الحکم، ج 8070)
خدنگ طعنه، دایم، سوی تیر انداز برگردد - کسی را قدر مشکن گر نخواهی کم بها گردی
چو دشنام گویی، دعا نشنوی - به جز کشته خویشتن ندروی