فهرست کتاب


بهار ازدواج

امیر ملک محمودی‏

کدام گمشده

بر اساس سر گذشت: مریم، 39 ساله
از اداره که به خانه آمدم یکراست به اتاقم رفتم. برادرم علی پشت سرم آمد و گفت:
- خسته نباشی.
- ممنون، امروز زود آمده ای به خانه...
علی لبخندی زد و گفت:
- دلم برایت تنگ شده بود مریم جان، گفتم کمی زودتر بیایم و... ابروهایم را بالا انداختم و با خنده گفتم:
- شیطان نشو! برو سر اصل مطلب! حرفت را بزن!
علی دستهایش را به هم مالید و با خوشحالی گفت:
- خوشم می آید که هوش بالایی داری. خب حدس بزن چکار دارم؟
کیفم را کنار تخت گذاشتم و در حالی که خمیازه می کشیدم، گفتم:
- خودت می دانی دیشب چقدر دیر خوابیدم. زود حرفت را بزن و اجازه بده کمی بخوابم.
انگار دلش برایم سوخت. چشمهایش را ریز کرد و گفت:
- چشم، ببین مریم، این بار غرور را بگذار کنار و تسلیم شو!
می دانی چرا؟ برای اینکه دوست صمیمی من می خواهد به خواستگاریت بیاید. تا حالا هر چه خواستگار رد کرده ای بس است. مازیار تومانی صنار با آنها فرق دارد.
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
- یعنی تو از من می خواهی چشم بسته و همین الان جواب مثبت بدهم؟ اولاً من این رفیق شفیق تو را حتی یک بار هم ندیده ام...
میان حرفم پرید و گفت:
- تو را به خدا، از الان مخالفت خود را اعلام نکن! اجازه بده به خواستگاری بیاید بعد اگر او را نپسندیدی، قبول. مازیار پسر خیلی خوبی است.
- خیلی با اطمینان درباره او حرف می زنی علی!
- چرا نزنم؟ او رئیس یک شرکت معتبر است. پسر ساده و خوبی است. خانواده محترمی هم دارد. اهل زندگی و کار و تلاش است. دیگر از این بهتر؟
خندیدم و گفتم:
- من که حرفی ندارم. اگر او پسر خوبی باشد، جواب من هم بله است. فقط باید او را ببینم و چند کلمه ای با او حرف بزنم.
علی بشکن زنان از اتاق بیرون رفت و به مادرم و خواهرم شبنم گفت:
- آماده یک خواستگاری با شکوه باشید.
مادر و برادرم با همفکری هم یک هفته بعد را برای روز خواستگاری تعیین کردند. من بیست و سه سال داشتم. دیپلمه بودم و بعد از دو سال پشت کنکور ماندن قید رفتن به دانشگاه را زده بودم. در یک اداره دولتی در قسمت بایگانی کار می کردم و از کارم راضی بودم. خواستگاران زیادی داشتم اما همه آنها را رد کرده بودم. چون ملاک خاصی برای انتخاب همسر داشتم. من برادرم علی را که پنج سال از من بزرگتر بود نمونه یک انسان سالم و خوب می دانستم. او اهل کار و هنر بود. شعر می گفت و با سازهای موسیقی آشنا بود. نگاه لطیفی به جهان پیرامون خودش داشت و مردانه کار می کرد تا دستش جلو کسی دراز نباشد. بعد از فوت مرحوم پدرم او سرپرستی خانواده را به عهده گرفت. با آنکه در عنفوان جوانی قرار داشت، از تفریح و استراحت خودش گذشته بود تا به ما بد نگذرد. او نمونه یک مرد مسؤولیت پذیر و فداکار بود. دلم می خواست کسی که می خواهد همسر آینده ام بشود، ویژگی های برادرم علی را داشته باشد. با این دلیل که یک زن با اطمینان کامل می تواند به چنین مردی اعتماد کند و او را تکیه گاه خود بداند. من هرگز حرف دلم را به مادرم یا علی نگفته بودم. رویم نمی شد احساساست درونی ام را به برادر خوب و جوانمردم نشان دهم.
وقتی ساعت پنج عصر شد و خواستگارها از راه رسیدند، من در آشپزخانه نشسته و غرق فکر بودم. مادر قبلاً فنجانهای سفید خوش نقش را در سینی چیده و به من گفته بود که چکار کنم. اگر چه اولین بار نبود که برای خواستگارم چای می بردم. دقایقی بعد صدای مادرم مرا به خود آورد:
- دخترم، مریم، لطفاً چای بیاور!
فهمیدم حال و احوال تمام شده و حرفهای ابتدایی زده شده است. علی با طراوت خاصی کنار دوستش مازیار نشسته بود. من قبلاً هم تعریف مازیار را از علی شنیده بودم ولی هرگز ندیده بودمش. سینی چای را که مقابلش گرفتم، زیر چشم نگاهی به او انداختم. جوان برازنده ای بود. مهرش به دلم نشست. وقتی کنار مادرم نشستم، دل توی دلم نبود. با خودم گفتم ای کاش او هم مثل علی باشد. نیم ساعت بعد پدر مازیار گفت:
- همه اش ما بزرگترها نباید حرف بزنیم. رسم است که چند دقیقه پسر و دختر را تنها بگذاریم تا حرفهایشان را با هم بزنند.
مادرم گفت:
- حق با شماست. همین چند دقیقه خیلی تعیین کننده است.
سرم را که بلند کردم هیچ کس دور و برمان نبود و من و مازیار تنها بودیم. او از خصوصیات اخلاقی ام پرسید و این که آیا دوست دارم ادامه تحصیل بدهم یا نه و من هم بعد از یکی - دو سؤال معمولی حرف دلم را زدم و پرسیدم:
- میانه تان با هنر چگونه است؟
لبخندی زد و گفت:
- اگر چه هنر را دوست دارم، اما استعدادی در این زمینه ندارم، مدتی به کلاس های برادرتان علی می رفتم، اما فایده ای نداشت.
توی ذوقم خورد. برای من غیر قابل قبول بود که مرد آینده ام از شعر و موسیقی و یا حداقل نقاشی چیزی نداند. بدون آنکه حرفی بزنم از اتاق بیرون آمدم. علی و مادرم و خواهرم متوجه شدند که جواب من منفی است. اما اشاره کردند که فعلاً چیزی نگویم. وقتی مازیار و خانواده اش رفتند، داد و بیداد علی شروع شد.
- آخر این چه کاری بود که کردی؟ شما قرار بود حداقل یک ربع با هم حرف بزنید. تو بعد از شش - هفت دقیقه از اتاق زدی بیرون که چه بشود؟
- او شرایط مورد نظر مرا نداشت.
مادر با عصبانیت گفت:
- این شرایط چیست که ما نمی دانیم؟
سکوت کردم. مادر به طرفم آمد و گفت:
- من مادر تو هستم. نباید بدانم دخترم چه کسی را به عنوان مرد آینده خود قبول دارد؟
علی با عصبانیت گفت:
- اگر پای مرد دیگری در میان هست بگو! این طوری حداقل مردم را سر کار نمی گذاریم. بیچاره مازیار با چه شور و شوقی به خواستگاری آمده بود.
مادر با لحنی نرم گفت:
- علی جان ساکت باش! حالا که چیزی نشده، ما چند روز از آنها مهلت خواستیم تا فکر کنیم و جواب بدهیم. ممکن است نظر مریم برگردد.
صلاح ندیدم به این بحث ادامه بدهم. به اتاقم که رفتم ساعت ها فکر کردم. من که توقع زیادی نداشتم. من عاشق هنر بودم و برادرم علی الگوی یک هنرمند شایسته بود. چه اشکالی داشت کسی مثل او به خواستگاریم می آمد. من باید این را به علی می گفتم... اما... اما ممکن بود فکرهای دیگری بکند. مثلاً فکر کند من به یکی از کسانی که اهل هنرند و او با آن ها دوست است، علاقه دارم. نه من نباید حرفی به او می زدم.
تصمیم گرفتم دوباره بخت خودم را در کنکور امتحان کنم. روز و شب درس خواندم و نتیجه تلاش و زحماتم این بود که نامم را در میان قبول شدگان کنکور ببینم. وقتی خبر قبولی ام را در دانشگاه را به اطلاع خانواده ام رساندم، از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند. جو خانه عوض شده بود. دیگر موضوع خواستگاری مازیار به فراموشی سپرده شد و من مرحله جدیدی را در زندگی ام شروع کردم. رفتن به دانشگاه و نشستن سر کلاس روحیه ام را عوض کرده بود، اما همچنان مادر را نگران می دیدم.
- چیه مادر؟ چرا نگرانی؟
- دخترم، مریم عزیزم، تو دختر بزرگ من هستی. الان بیست و پنج سال داری و حداقل هفت - هشت خواستگار خوب را رد کرده ای. هیچ فکر کرده ای شبنم باید به خاطر تو بسوزد و بسازد؟
- چرا؟ مگر من جلو خوشبختی او را گرفته ام؟
- ببین مریم جان، به هر حال رسم و رسومی هست که باید آن را رعایت کرد. دختر کوچک نمی تواند زودتر از دختر بزرگ ازدواج کند.
- اینها همه اش حرف است مادر! من مانعی نمی بینم که شبنم قبل از من عروسی کند.
مادر اخمی کرد و چیزی نگفت. مدتی بعد خواستگار خوبی برای شبنم آمد و او که سه سال از من کوچکتر بود، به خانه بخت رفت. دو سال بعد علی هم با دختر مورد علاقه اش ازدواج کرد و از خانه رفت. من و مادرم تنها شدیم. تحصیلات من به پایان رسید و دوباره در یک اداره مشغول کار شدم. مادرم مدام مرا نصیحت می کرد که اینقدر سخت نگیرم و به یکی از خواستگارها که حالا کمتر از گذشته شده بودند، پاسخ مثبت بدهم. همه فامیل می دانستند که من دنبال کسی می گردم که هنرمند باشد. مادرم می گفت:
- آخر دختر، چرا شانس ازدواج خودت را پایین می آوری؟
هنرمند که توی کوچه و خیابان نریخته. از هر ده هزار نفر ممکن است یک نفر هنرمند باشد، آن هم هنرهایی که تو در نظر داری.
- حرف من همان است که سالها قبل گفتم. من ترجیح می دهم تا آخر عمر مجرد بمانم اما با آدمی که بویی از هنر نبرده ازدواج نکنم.
کم کم مادر هم خسته شد و دست از نصیحت کشید. وقتی سنم از مرز سی و چهار گذشت، خواستگارها عقب کشیدند. اگر هم خواستگاری داشتم اختلاف سنی زیادی با من داشت. مثلاً مردی پنجاه و هشت ساله به خواستگاریم آمده بود که پانزده سال قبل زنش را در یک سانحه رانندگی از دست داده بود. او یک دختر بیست ساله و یک پسر بیست و هفت ساله داشت. من هرگز نمی توانستم تصور کنم که با او و بچه هایش زیر یک سقف زندگی کنم. دیگر رد کردن خواستگارها برایم عادی شده بود و به قول برادرم علی به راحتی آب خوردن به آنها جواب منفی می دادم.
تازه به مرز سی و پنج سالگی قدم گذاشته بودم که یکی از همدوره ها و همکلاسهایم در دانشگاه به من تلفن زد و گفت:
- مریم - اگر هنوز ازدواج نکرده ای، من مورد خوبی برایت سراغ دارم. دیگر از من گذشته است فرزانه جان! حوصله مراسم خواستگاری را ندارم.
- این چه حرفی است مریم جان؟ مگر می خواهی تا آخر عمر تنها بمانی؟
- تنها؟ نه، من همراه مادرم زندگی خوبی دارم.
مکثی کرد و با عذر خواهی گفت:
- مادرت که عمر نوح را نخواهد داشت... متوجه منظورم که می شوی؟
- آره... ولی با همه این حرفها من اهل ازدواج نیستم.
آن روز به فرزانه جواب منفی دادم، اما او چند بار دیگر تلفن زد و گفت:
- من تو را برای برادرم در نظر گرفته ام. او جوان خیلی خوبی است. چهل و یک سال دارد. در واقع سن شما به هم می خورد.
- ببین فرزانه جان، اگر من تا به حال خواستگاران زیادی را جواب کرده ام، فقط به خاطر یک مساله بوده و آن اینکه دوست دارم با یک هنرمند ازدواج کنم.
فرزانه خندید و گفت:
- برادر من هنرمند نیست یعنی بازیگر و نقاش و... اما اهل هنر است. یعنی از هنر سر در می آورد.
نرم شدم. اگر سختگیری نمی کردم، ممکن بود این بار پای سفره عقد بنشینم. فکری کردم و گفتم:
- پس من چند سؤال هنری می نویسم تا تو به برادرت بدهی، اگر توانست جواب بدهد آن وقت می توانید به خواستگاری بیاید.
با تعجب گفت:
- جدی که نمی گویی؟
- چرا خیلی هم جدی می گویم.
- یعنی به برادرم بگویم اول باید در امتحان هنری تو قبول شود و بعد...
- بله، این حرف آخر من است.
فرزانه دیگر سراغی از من نگرفت. گویا به او بر خورده بود و توقع نداشت من چنین پیشنهادی بدهم. به هر حال سالهای دیگری هم طی شد و من هنوز در پی گمشده خودم هستم. البته الان خودم نمی دانم کدام گمشده! و فعلاً 39 سال دارم.

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

ملاکی که مریم برای ازدواج و تشکیل زندگی مشترک در نظر گرفته بود، منطقی و درست نبود. او تلقی صحیح و قابل قبولی از شریک زندگی نداشت. او همه را با برادر خود مقایسه می کرد و دلش می خواست خواستگارهایش به هنرهای گوناگونی تسلط داشته باشند یعنی درست همان گونه که برادرش بود. این سختگیری بیش از اندازه و این شرط غیر معمول باعث شد که او از قافله متأهلان عقب بماند.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند:
اذا جاءکم من ترصون دینه و امانته یخطب (الیکم) فزوجوه...
هر گاه کسی به خواستگاری نزد شما آمد و دینداری و امانتداری (اخلاق) او را پسندید، به او زن دهید...
(میزان الحکمه، ح 7837)
گر کسی را خوار سازی تا کنی خود را عزیز - عاقبت آن خوار خار رهگذارت می شود
هر بد که می کنی تو مپندار کآن بدی - گردون فرو گذارد و دوران رها کند
وامی است کرده های بدت پیش روزگار - تا در کلام روز که خواهد ادا کند

زندگی ام را سیاه کرد

بر اساس سر گذشت: فرزانه 36 ساله
نقشه ام را چند بار مرور کردم. ترس سرا پایم را فرا گرفته بود. یعنی می توانستم موفق شوم؟ بیرون تاریک تاریک بود. هوا سرد و زمستانی بود. گویا می خواست برف بیاید. دستهایم می لرزید. نمی دانستم از سرماست یا از هول و اضطراب، حتماً از سرما بود، نه... از ترس بود. می ترسیدم. اگر... اگر نادره بیدار می شد و من لو می رفتم... آرام طول اتاقم را طی کردم و وارد هال شدم. روبروی آینه قدری ایستادم. خودم را خوب نگاه کردم. نگرانی از چهره ام می بارید. رنگم پریده بود. با خودم گفتم: فرزانه چکار می کنی؟ می دانی اگر گیر بیفتی چه می شود؟
سپس از کنار آینه رد شدم. دوباره به عقب برگشتم و توی آیینه برای خودم شکلک در آوردم و گفتم:
- خاک بر سرت! بی عرضه! به همین زودی جا زدی؟ شعارهایی که شب و روز می دادی؟ همین بود؟ تو که دل و جرأت نداری برای چه نقشه می کشی؟ برو فرزانه، برو نترس! برو خودت را راحت کن! مرگ یک بار و شیون یک بار! پدرت که تو را رها نمی کند. او تو را بیشتر از نادره دوست دارد.
از این فکر اشک در چشمهایم جمع شد. روی زمین نشستم و زمزمه کردم:
- چه می گویی فرزانه؟ دیوانه شدی؟ پدرت نادره را بیشتر دوست دارد. مگر ندیدی هنوز سال مادر خدا بیامرزت تمام نشده بود، فوراً با نادره پای سفره عقد نشست؟ وای چه حرف ها که مردم نزدند. من خجالت می کشیدم سرم را بلند کنم. فامیل ها می گفتند نگذاشت کفن زنش خشک شود... شاید با او سر و سری داشت.
بلند شدم در هال را باز کردم و خودم را به حیاط رساندم. حوض کوچکی که وسط حیاط بود، مرا به طرف خودش کشید. انگار تب داشتم. عرق کرده بودم. دستم را در آب یخزده حوض فرو کردم. انگشتهایم تیر کشید. صورتم را با نم آب شستم. حالم بهتر شد به طرف پنجره اتاق نادره برگشتم و به خودم گفتم:
- شاید امشب آخرین فرصت تو باشد فرزانه! پدر تا یک ماه شیفت شب ندارد. خودش گفت. مگر یادت نیست؟ برو و کار را تمام کن! برو! برو!
دوباره به طرف هال آمدم؟ در را باز کردم گرمای مطبوع داخل به صورتم خورد. به طرف آشپزخانه رفتم و کارد را برداشتم. دستهایم به وضوح می لرزید. دندان هایم به هم می خورد. زیر لب گفتم:
- چکار می کنی فرزانه؟ دیوانه نشو! خودت را بدبخت نکن! شاید تو هم اگر جای نادره بودی، همان کار را می کردی...خب او دوست داشت دخترش زودتر از تو ازدواج کند. از همان اول که محمد به خواستگاری تو آمد، نادره حسودیش شد. مگر خودت نشنیدی که یک شب به پدرت می گفت: دختر من مگر چه از فرزانه کم دارد؟ محمد جوان شایسته ای است. خوب نیست با فرزانه ازدواج کند پدر با تعجب پرسید: آخر چرا؟ مگر فرزانه چه عیبی دارد؟ نادره لب هایش را ورچید و گفت: چه عیبی ندارد. بالاترین عیبش این است که عقده ای است. به من و دخترم - فاطمه - حسودیش می شود پدر سکوت کرد و چیزی نگفت.
کارد را در دست هایم فشردم. به یاد محمد افتادم. او پسر خوبی بود. یک کارمند ساده، اما پر از صفا و مهربانی. در اداره با او آشنا شدم. در قسمت بایگانی کار می کرد و من هم در قسمت اداری منشی یکی از معاونان بودم. خیلی راحت و صمیمانه و البته صادقانه به من پیشنهاد ازدواج داد:
- با من ازدواج می کنید فرزانه خانم؟ دستم اگر چه خالی است، اما می توانم شما را خوشبخت کنم، چون تلاش و پشت کارم خوب است. اهل بی بندباری و خلاف نیستم و فقط به یک زندگی سالم فکر می کنم.
این حرف ها مهر محمد را به دلم نشاند. از او خوشم آمد، اما جوابی به او ندادم. نه این که تردید داشته باشم بلکه با خودم درگیر بودم. حوصله هیچ کاری را نداشتم. از وقتی که پدرم با نادره ازدواج کرده بود، روزگارم سیاه شده بود. او به معنای واقعی کلمه، یک نا مادری بود. خیلی به من سخت می گرفت. من تنها فرزند پدرم بودم. مادرم بر اثر بیماری قلبی به رحمت حق پیوسته بود. نادره جوان بود و سی و چند سال بیشتر نداشت. پدرم خیلی به او توجه می کرد و قربان صدقه اش می رفت. من از رفتار و حرکات پدرم بدم می آمد. انگار منتظر بود مادرم هر چه زودتر بمیرد و او با این زن بی چشم و رو ازدواج کند. نادره هم فقط یک دختر داشت و سه سال قبل از شوهرش طلاق گرفته بود. گویا معتاد بود و حسابی نادره را اذیت می کرد. نادره عقده آن سالها را این طوری سر من خالی می کرد.
محمد آن قدر پی گیری کرد و اصرار کرد که بالاخره با پدرم صحبت کردم و از او اجازه خواستم محمد و خانواده اش به خواستگاری ام بیایند، پدر از خدا خواسته قبول کرد. نادره هم موافق بود، اما ناگهان ساز مخالف را کوک کرد. حسادت در چشم هایش موج می زد. وقتی محمد به اتفاق خانواده اش به خانه مان آمدند، نادره خیلی شیطنت کرد که آن ها راپشیمان کند، اما محمد تصمیم خودش را گرفته بود. من یک دختر بیست و یک ساله بودم و محمد بیست و شش سال داشت. بعدها شنیدم که نادره چند بار به محمد تلفن زده و پشت سر من کلی بد گویی کرده بود و آخر بار پیشنهاد داده بود محمد با دختر او - فاطمه - ازدواج کند. محمد با خنده این ماجرا را برایم تعریف کرد و گفت:
- این نا مادری تو عجب آدمی هست ها! به زور می خواهد دخترش را به من بدهد.
کارها داشت به خوبی پیش می رفت که یک شب وقتی خوابیده بودم، چیزی مثل آتش صورتم را سوزاند. با ترس و درد فریاد کشیدم و از خواب بیدار شدم. نادره که خود را دستپاچه و مضطرب نشان می داد، به پدرم گفت:
- پایم به پتو گیر کرد. صد بار به این دختره گفتم توی هال نخواب! مثل گربه کز می کند و یک گوشه ای خوابش می برد.
آب جوش نصف صورتم را بشدت سوزانده بود. من می دانستم این یک نقشه بوده است، نقشه ای برای به هم زدن عروسی من و محمد. پدرم فوراً مرا به بیمارستان رساند. اما پزشکان گفتند سمت راست صورتم 80 درصد سوخته است و نیاز به یک عمل جراحی پلاستیک دقیق دارد. عملی که هزینه اش سر به میلیون می زد و پدرم هرگز قادر نبود، این پول را بپردازد. زمین گیر شدم. نه به اداره می توانستم بروم و نه رویم می شد محمد مرا با این قیافه ببیند. در حالی که صورتم هنوز باندپیچی بود، برای او پیغام دادم:
- بهتر است مرا فراموش کنی... نا مادری ام زندگی مرا سیاه کرد.
محمد با بزرگواری گفت:
- من با تو ازدواج می کنم. سیرت تو برایم مهم است نه صورتت.
این تعارف بود. به هر حال صورت یک دختر هم برای یک پسر مهم است. دلیل نداشت که محمد به پای من بسوزد. به جز این من نمی خواستم او از سر دلسوزی و دلجویی با من ازدواج کند، اما محمد مدام اصرار می کرد تا این که باند صورتم را باز کردم. اولین بار که صورت خودم را در آیینه دیدم، ترسیدم. نصف صورتم خراب شده بود. محمد وقتی صورتم را دید، جا خورد ولی زود خودش را جمع و جور کرد و در حالی که صدایش می لرزید، گفت:
- من سر حرفم هستم.
لبخندی زدم و گفتم:
- خودت را برای من به زحمت نینداز! من قصد ازدواج ندارم و اگر بروی و پشت سرت را هم نگاه نکنی، خرده ای به تو نمی گیرم. محمد رفت و دیگر خبری از او نشد. چند وقت بعد شنیدم که از تهران رفته و در یک شهرستان دور کار پیدا کرده است. نادره همه چیز مرا از من گرفته بود. دیگر اعتماد به نفس نداشتم، شوق و شور زندگی از من رخت بر بسته بود. من یک تکه پوست و استخوان شده بودم. انگار روح از بدنم خارج شده بود. روزی صد بار از خدا مرگ می خواستم تا این که همان طور که گفتم فکری به خاطرم رسید. من باید از نادره انتقام می گرفتم...
کارد را دوباره در دست هایم فشردم. دسته زرد رنگ و پلاستیکی آن با حرارت دست هایم گرم شده بود. دوباره به خودم نهیب زدم:
- فرزانه دیوانگی نکن! به هر حال او نا مادری توست و زن پدرت.
آرام آرام به طرف اتاقی که نادره در آن خوابیده بود، رفتم. پدرم در کارخانه بود و نزدیکی های صبح می آمد. داخل اتاق شدم و بالای سرش ایستادم.
کارد را بالا بردم. باید آن را توی قلبش فرو می کردم. قلبی که پر از کینه و بغض و حسادت نسبت به من بود. قلبی که از مهربانی بویی نبرده بود. کارد را بالاتر بردم، اما ناگهان نرم شدم:
- فرزانه چطور دلت می آید؟ او یک انسان است. یک مادر... این کار را نکن! او را از زندگی محروم نکن! بعد با غیظ گفتم:
- احساساتی نشو فرزانه! او به تو رحم نکرد. تو الان باید با محمد زیر یک سقف زندگی می کردی. او امیدها و آرزوهای تو را گرفت. او زیبایی تو را سوزاند.
باد در حیاط زوزه می کشید. دیگر سردم نبود. گرم گرم بودم. داغ بودم. آتش بودم، سرا پا آتش، آتش نفرت. کارد را بالای سرم بردم. دسته آن را محکم فشردم. نادره طاق باز خوابیده بود. کارد را بشدت پایین آوردم، در بین هوا و زمین صدای فاطمه به گوشم رسید که وحشتزده گفت:
- چکار می کنی فرزانه...؟
و مرا به طرف جلو هل داد، اما دیر شده بود، کارد در شانه نادره فرو رفت و خون فواره زد و من از ترس بیهوش شدم.
نادره زنده ماند. پدر از دست من به شدت عصبانی بود. نادره رضایت نمی داد و من طبق حکم قاضی می بایست چند سال در زندان بمانم. یک سال از محکومیتم سپری شده بود که او رضایت داد و آزاد شدم. وقتی در زندان بودم دختر نادره ازدواج کرده بود. پدر مرا به خانه برد و گفت:
- این خانه متعلق به تو و نادره است. با هم بسازید.
با اکراه پرسیدم:
- فاطمه کجا زندگی می کند؟
- او و شوهرش محمد چند خیابان آن طرف تر خانه دارند.
- محمد؟ کدام محمد؟
نادره چشمی نازک کرد و گفت:
- همان محمدی که خودش را عاشق سینه چاک تو نشان می داد.
نادره این جمله را چنان با غیظ ادا کرد که انگار می خواست مرا دق مرگ کند. باورم نمی شد. چطور محمد حاضر شده بود، این کار را بکند. نادره وقتی مرا در فکر دید، گفت:
- خیال کردی بیخودی رضایت دادم و تو را از زندان بیرون آوردم؟ نه خیر، فقط می خواستم بیایی بیرون و خوشبختی دخترم را ببینی و حرص بخوری. نه تنها محمد بلکه هیچ کس به طرف تو نمی آید. باید از تنهایی دق کنی...
اشک از چشمانم سرازیر شد. پدرم به نادره تشر زد و گفت:
- بس کن زن! از جان این دختر چه می خواهی؟
- از او طرفداری نکن! یادت رفته او می خواست مرا بکشد؟
پدر لا اله الا الهی گفت و از اتاق بیرون رفت.
اکنون پانزده سال از آن روزها می گذرد. من سی و هشت سال دارم. پدرم سه سال قبل مرد و نادره یک ماه بعد مرا از خانه پدری ام بیرون کرد.
من این نامه را ننوشتم تا کسی پیدا شود و با من ازدواج کند. من این چند سطر را برای این سیاه کرده ام تا به همه جوان ها بگویم، ازدواج و زندگی مشترک نعمت بزرگی است. آن هایی که ازدواج کرده اند قدر این نعمت را بدانند و زندگی شان را به خاطر مسایل جزیی به هم نزنند و آن هایی که مجردند در امر ازدواج سخت گیری های بی مورد نکنند.
من اکنون در پیله تنهایی ام زندگی سرد و یکنواختی دارم. نمی دانم چه کسی را نفرین کنم. پدرم را که مرا به دامان این زن بی رحم انداخت یا نادره را که صورتم را سوزاند و زندگی ام را سیاه کرد؟ روزگار را... یا...