فهرست کتاب


بهار ازدواج

امیر ملک محمودی‏

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

متأسفانه طلاق تبعات تلخی دارد که سال ها دامنگیر طرفین و فرزندان شان می شود. در این سر گذشت، هنگامه کوچکترین تقصیری ندارد، بلکه عوامل بیرونی و عملکرد افراد پیرامون او باعث شد او از یک ازدواج موفق محروم بماند.
نکته قابل تأمل در سر گذشتی که خواندیم، این است که در کشور ما خانواده عروس یا داماد نیز در انتخاب طرفین نقش مهمی دارند. چه بسا دختر یا پسر فرد خوبی است، اما خانواده اش موقعیت اجتماعی مطلوبی ندارند و آن ها قربانی این موقعیت بد می شوند. مثل فرزندان طلاق یا کسانی که پدرشان معتاد است و...
پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرماید:
ایاک و اللجاجه، فان أولها جهل و آخرها ندامه.
زنهار از لجاجت؛ زیرا که آغاز آن نادانی و فرجامش پشیمانی است.
(بحار الانوار، ج 77، ص 212، ح 1)
آرزو بد نیست، طغیانش بد است - هست دریا خوب و طوفانش بد است

کدام گمشده

بر اساس سر گذشت: مریم، 39 ساله
از اداره که به خانه آمدم یکراست به اتاقم رفتم. برادرم علی پشت سرم آمد و گفت:
- خسته نباشی.
- ممنون، امروز زود آمده ای به خانه...
علی لبخندی زد و گفت:
- دلم برایت تنگ شده بود مریم جان، گفتم کمی زودتر بیایم و... ابروهایم را بالا انداختم و با خنده گفتم:
- شیطان نشو! برو سر اصل مطلب! حرفت را بزن!
علی دستهایش را به هم مالید و با خوشحالی گفت:
- خوشم می آید که هوش بالایی داری. خب حدس بزن چکار دارم؟
کیفم را کنار تخت گذاشتم و در حالی که خمیازه می کشیدم، گفتم:
- خودت می دانی دیشب چقدر دیر خوابیدم. زود حرفت را بزن و اجازه بده کمی بخوابم.
انگار دلش برایم سوخت. چشمهایش را ریز کرد و گفت:
- چشم، ببین مریم، این بار غرور را بگذار کنار و تسلیم شو!
می دانی چرا؟ برای اینکه دوست صمیمی من می خواهد به خواستگاریت بیاید. تا حالا هر چه خواستگار رد کرده ای بس است. مازیار تومانی صنار با آنها فرق دارد.
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
- یعنی تو از من می خواهی چشم بسته و همین الان جواب مثبت بدهم؟ اولاً من این رفیق شفیق تو را حتی یک بار هم ندیده ام...
میان حرفم پرید و گفت:
- تو را به خدا، از الان مخالفت خود را اعلام نکن! اجازه بده به خواستگاری بیاید بعد اگر او را نپسندیدی، قبول. مازیار پسر خیلی خوبی است.
- خیلی با اطمینان درباره او حرف می زنی علی!
- چرا نزنم؟ او رئیس یک شرکت معتبر است. پسر ساده و خوبی است. خانواده محترمی هم دارد. اهل زندگی و کار و تلاش است. دیگر از این بهتر؟
خندیدم و گفتم:
- من که حرفی ندارم. اگر او پسر خوبی باشد، جواب من هم بله است. فقط باید او را ببینم و چند کلمه ای با او حرف بزنم.
علی بشکن زنان از اتاق بیرون رفت و به مادرم و خواهرم شبنم گفت:
- آماده یک خواستگاری با شکوه باشید.
مادر و برادرم با همفکری هم یک هفته بعد را برای روز خواستگاری تعیین کردند. من بیست و سه سال داشتم. دیپلمه بودم و بعد از دو سال پشت کنکور ماندن قید رفتن به دانشگاه را زده بودم. در یک اداره دولتی در قسمت بایگانی کار می کردم و از کارم راضی بودم. خواستگاران زیادی داشتم اما همه آنها را رد کرده بودم. چون ملاک خاصی برای انتخاب همسر داشتم. من برادرم علی را که پنج سال از من بزرگتر بود نمونه یک انسان سالم و خوب می دانستم. او اهل کار و هنر بود. شعر می گفت و با سازهای موسیقی آشنا بود. نگاه لطیفی به جهان پیرامون خودش داشت و مردانه کار می کرد تا دستش جلو کسی دراز نباشد. بعد از فوت مرحوم پدرم او سرپرستی خانواده را به عهده گرفت. با آنکه در عنفوان جوانی قرار داشت، از تفریح و استراحت خودش گذشته بود تا به ما بد نگذرد. او نمونه یک مرد مسؤولیت پذیر و فداکار بود. دلم می خواست کسی که می خواهد همسر آینده ام بشود، ویژگی های برادرم علی را داشته باشد. با این دلیل که یک زن با اطمینان کامل می تواند به چنین مردی اعتماد کند و او را تکیه گاه خود بداند. من هرگز حرف دلم را به مادرم یا علی نگفته بودم. رویم نمی شد احساساست درونی ام را به برادر خوب و جوانمردم نشان دهم.
وقتی ساعت پنج عصر شد و خواستگارها از راه رسیدند، من در آشپزخانه نشسته و غرق فکر بودم. مادر قبلاً فنجانهای سفید خوش نقش را در سینی چیده و به من گفته بود که چکار کنم. اگر چه اولین بار نبود که برای خواستگارم چای می بردم. دقایقی بعد صدای مادرم مرا به خود آورد:
- دخترم، مریم، لطفاً چای بیاور!
فهمیدم حال و احوال تمام شده و حرفهای ابتدایی زده شده است. علی با طراوت خاصی کنار دوستش مازیار نشسته بود. من قبلاً هم تعریف مازیار را از علی شنیده بودم ولی هرگز ندیده بودمش. سینی چای را که مقابلش گرفتم، زیر چشم نگاهی به او انداختم. جوان برازنده ای بود. مهرش به دلم نشست. وقتی کنار مادرم نشستم، دل توی دلم نبود. با خودم گفتم ای کاش او هم مثل علی باشد. نیم ساعت بعد پدر مازیار گفت:
- همه اش ما بزرگترها نباید حرف بزنیم. رسم است که چند دقیقه پسر و دختر را تنها بگذاریم تا حرفهایشان را با هم بزنند.
مادرم گفت:
- حق با شماست. همین چند دقیقه خیلی تعیین کننده است.
سرم را که بلند کردم هیچ کس دور و برمان نبود و من و مازیار تنها بودیم. او از خصوصیات اخلاقی ام پرسید و این که آیا دوست دارم ادامه تحصیل بدهم یا نه و من هم بعد از یکی - دو سؤال معمولی حرف دلم را زدم و پرسیدم:
- میانه تان با هنر چگونه است؟
لبخندی زد و گفت:
- اگر چه هنر را دوست دارم، اما استعدادی در این زمینه ندارم، مدتی به کلاس های برادرتان علی می رفتم، اما فایده ای نداشت.
توی ذوقم خورد. برای من غیر قابل قبول بود که مرد آینده ام از شعر و موسیقی و یا حداقل نقاشی چیزی نداند. بدون آنکه حرفی بزنم از اتاق بیرون آمدم. علی و مادرم و خواهرم متوجه شدند که جواب من منفی است. اما اشاره کردند که فعلاً چیزی نگویم. وقتی مازیار و خانواده اش رفتند، داد و بیداد علی شروع شد.
- آخر این چه کاری بود که کردی؟ شما قرار بود حداقل یک ربع با هم حرف بزنید. تو بعد از شش - هفت دقیقه از اتاق زدی بیرون که چه بشود؟
- او شرایط مورد نظر مرا نداشت.
مادر با عصبانیت گفت:
- این شرایط چیست که ما نمی دانیم؟
سکوت کردم. مادر به طرفم آمد و گفت:
- من مادر تو هستم. نباید بدانم دخترم چه کسی را به عنوان مرد آینده خود قبول دارد؟
علی با عصبانیت گفت:
- اگر پای مرد دیگری در میان هست بگو! این طوری حداقل مردم را سر کار نمی گذاریم. بیچاره مازیار با چه شور و شوقی به خواستگاری آمده بود.
مادر با لحنی نرم گفت:
- علی جان ساکت باش! حالا که چیزی نشده، ما چند روز از آنها مهلت خواستیم تا فکر کنیم و جواب بدهیم. ممکن است نظر مریم برگردد.
صلاح ندیدم به این بحث ادامه بدهم. به اتاقم که رفتم ساعت ها فکر کردم. من که توقع زیادی نداشتم. من عاشق هنر بودم و برادرم علی الگوی یک هنرمند شایسته بود. چه اشکالی داشت کسی مثل او به خواستگاریم می آمد. من باید این را به علی می گفتم... اما... اما ممکن بود فکرهای دیگری بکند. مثلاً فکر کند من به یکی از کسانی که اهل هنرند و او با آن ها دوست است، علاقه دارم. نه من نباید حرفی به او می زدم.
تصمیم گرفتم دوباره بخت خودم را در کنکور امتحان کنم. روز و شب درس خواندم و نتیجه تلاش و زحماتم این بود که نامم را در میان قبول شدگان کنکور ببینم. وقتی خبر قبولی ام را در دانشگاه را به اطلاع خانواده ام رساندم، از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند. جو خانه عوض شده بود. دیگر موضوع خواستگاری مازیار به فراموشی سپرده شد و من مرحله جدیدی را در زندگی ام شروع کردم. رفتن به دانشگاه و نشستن سر کلاس روحیه ام را عوض کرده بود، اما همچنان مادر را نگران می دیدم.
- چیه مادر؟ چرا نگرانی؟
- دخترم، مریم عزیزم، تو دختر بزرگ من هستی. الان بیست و پنج سال داری و حداقل هفت - هشت خواستگار خوب را رد کرده ای. هیچ فکر کرده ای شبنم باید به خاطر تو بسوزد و بسازد؟
- چرا؟ مگر من جلو خوشبختی او را گرفته ام؟
- ببین مریم جان، به هر حال رسم و رسومی هست که باید آن را رعایت کرد. دختر کوچک نمی تواند زودتر از دختر بزرگ ازدواج کند.
- اینها همه اش حرف است مادر! من مانعی نمی بینم که شبنم قبل از من عروسی کند.
مادر اخمی کرد و چیزی نگفت. مدتی بعد خواستگار خوبی برای شبنم آمد و او که سه سال از من کوچکتر بود، به خانه بخت رفت. دو سال بعد علی هم با دختر مورد علاقه اش ازدواج کرد و از خانه رفت. من و مادرم تنها شدیم. تحصیلات من به پایان رسید و دوباره در یک اداره مشغول کار شدم. مادرم مدام مرا نصیحت می کرد که اینقدر سخت نگیرم و به یکی از خواستگارها که حالا کمتر از گذشته شده بودند، پاسخ مثبت بدهم. همه فامیل می دانستند که من دنبال کسی می گردم که هنرمند باشد. مادرم می گفت:
- آخر دختر، چرا شانس ازدواج خودت را پایین می آوری؟
هنرمند که توی کوچه و خیابان نریخته. از هر ده هزار نفر ممکن است یک نفر هنرمند باشد، آن هم هنرهایی که تو در نظر داری.
- حرف من همان است که سالها قبل گفتم. من ترجیح می دهم تا آخر عمر مجرد بمانم اما با آدمی که بویی از هنر نبرده ازدواج نکنم.
کم کم مادر هم خسته شد و دست از نصیحت کشید. وقتی سنم از مرز سی و چهار گذشت، خواستگارها عقب کشیدند. اگر هم خواستگاری داشتم اختلاف سنی زیادی با من داشت. مثلاً مردی پنجاه و هشت ساله به خواستگاریم آمده بود که پانزده سال قبل زنش را در یک سانحه رانندگی از دست داده بود. او یک دختر بیست ساله و یک پسر بیست و هفت ساله داشت. من هرگز نمی توانستم تصور کنم که با او و بچه هایش زیر یک سقف زندگی کنم. دیگر رد کردن خواستگارها برایم عادی شده بود و به قول برادرم علی به راحتی آب خوردن به آنها جواب منفی می دادم.
تازه به مرز سی و پنج سالگی قدم گذاشته بودم که یکی از همدوره ها و همکلاسهایم در دانشگاه به من تلفن زد و گفت:
- مریم - اگر هنوز ازدواج نکرده ای، من مورد خوبی برایت سراغ دارم. دیگر از من گذشته است فرزانه جان! حوصله مراسم خواستگاری را ندارم.
- این چه حرفی است مریم جان؟ مگر می خواهی تا آخر عمر تنها بمانی؟
- تنها؟ نه، من همراه مادرم زندگی خوبی دارم.
مکثی کرد و با عذر خواهی گفت:
- مادرت که عمر نوح را نخواهد داشت... متوجه منظورم که می شوی؟
- آره... ولی با همه این حرفها من اهل ازدواج نیستم.
آن روز به فرزانه جواب منفی دادم، اما او چند بار دیگر تلفن زد و گفت:
- من تو را برای برادرم در نظر گرفته ام. او جوان خیلی خوبی است. چهل و یک سال دارد. در واقع سن شما به هم می خورد.
- ببین فرزانه جان، اگر من تا به حال خواستگاران زیادی را جواب کرده ام، فقط به خاطر یک مساله بوده و آن اینکه دوست دارم با یک هنرمند ازدواج کنم.
فرزانه خندید و گفت:
- برادر من هنرمند نیست یعنی بازیگر و نقاش و... اما اهل هنر است. یعنی از هنر سر در می آورد.
نرم شدم. اگر سختگیری نمی کردم، ممکن بود این بار پای سفره عقد بنشینم. فکری کردم و گفتم:
- پس من چند سؤال هنری می نویسم تا تو به برادرت بدهی، اگر توانست جواب بدهد آن وقت می توانید به خواستگاری بیاید.
با تعجب گفت:
- جدی که نمی گویی؟
- چرا خیلی هم جدی می گویم.
- یعنی به برادرم بگویم اول باید در امتحان هنری تو قبول شود و بعد...
- بله، این حرف آخر من است.
فرزانه دیگر سراغی از من نگرفت. گویا به او بر خورده بود و توقع نداشت من چنین پیشنهادی بدهم. به هر حال سالهای دیگری هم طی شد و من هنوز در پی گمشده خودم هستم. البته الان خودم نمی دانم کدام گمشده! و فعلاً 39 سال دارم.

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

ملاکی که مریم برای ازدواج و تشکیل زندگی مشترک در نظر گرفته بود، منطقی و درست نبود. او تلقی صحیح و قابل قبولی از شریک زندگی نداشت. او همه را با برادر خود مقایسه می کرد و دلش می خواست خواستگارهایش به هنرهای گوناگونی تسلط داشته باشند یعنی درست همان گونه که برادرش بود. این سختگیری بیش از اندازه و این شرط غیر معمول باعث شد که او از قافله متأهلان عقب بماند.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند:
اذا جاءکم من ترصون دینه و امانته یخطب (الیکم) فزوجوه...
هر گاه کسی به خواستگاری نزد شما آمد و دینداری و امانتداری (اخلاق) او را پسندید، به او زن دهید...
(میزان الحکمه، ح 7837)
گر کسی را خوار سازی تا کنی خود را عزیز - عاقبت آن خوار خار رهگذارت می شود
هر بد که می کنی تو مپندار کآن بدی - گردون فرو گذارد و دوران رها کند
وامی است کرده های بدت پیش روزگار - تا در کلام روز که خواهد ادا کند