فهرست کتاب


بهار ازدواج

امیر ملک محمودی‏

دعواهای فصلی

بر اساس سر گذشت: هنگامه 46 ساله
سال آخر دانشگاه بودم که با کوروش آشنا شدم. او در یک رشته دیگر درس می خواند. چند بار همدیگر را در مراسم های مختلف دانشگاه دیده بودیم. دوستم ملیکا می گفت:
- پسر خوبی است. دوست برادر من است. درسخوان و نجیب است. خانواده اش هم خوب و با فرهنگ هستند.
- حالا چرا این چیزها را به من می گویی؟
- برای این که تو هم حواست جمع باشد، چون ظاهراً این آقا کوروش گلویش پیش تو گیر کرده است. فعلاً که قصد ازدواج ندارم.
ملیکا گفت:
- خودت را لوس نکن. اولاً او که هنوز به خواستگاریت نیامده، ثانیاً یک ترم دیگر فارغ التحصیل می شود، یعنی باید پنج - شش ماه دیگر صبر کنی.
من هم به ایشان گفتم:
- اولاً من هم می خواهم در امتحانات فوق لیسانس شرکت کنم، ثانیاً او که خودش هنوز چیزی نگفته.
- چرا گفته، به برادرم گفته. رویش نمی شود به خودت بگوید، ولی مطمئنم که بزودی خجالت را کنار می گذارد و حرف دلش را می زند.
حق با ملیکا بود. یک ماه بعد کوروش نامه ای به دستم داد و گفت:
- می دانستم اگر بخواهم رو در رو این حرف ها را بزنم، نمی توانم و هول می شوم. بخوانید و بی رو در بایستی جوابم را بدهید.
نامه اش چند خط بیشتر نبود. خیلی خلاصه گفته بود که دوست دارد با من ازدواج کند و اگر من موافق باشم که بعد از امتحانات با خانواده اش به خواستگاریم می آید.
چند روز بعد از او خواستم که بیشتر در مورد خودش توضیح دهد و او گفت که فعلاً کارمند یک شرکت دولتی است و حقوق خوبی می گیرد و بعد از فارغ التحصیل شدن می خواهد شغل دیگری هم پیدا کند. گویا پدرش خانه ای برای او خریده بود که بعد از ازدواج از درد سر مستأجری راحت باشد. با این حساب او می توانست خیلی زود مراحل پیشرفت و ترقی را طی کند. به طور ضمنی موافقم را اعلام کردم، اما گفتم:
- بهتر است فعلاً به درسمان برسیم. و بعد از امتحانات قرار خواستگاری را بگذاریم.
او قبول کرد. من با انگیزه بیشتری درس خواندم. گاهی کوروش را در دانشگاه می دیدم و گاهی هم تلفنی با هم حرف می زدیم. به مادر هم کم و بیش چیزهایی درباره کوروش و این که قصد دارد به خواستگاریم بیاید، گفته بودم. همه چیز به خوبی پیش می رفت تا این که دوباره دعواهای فصلی، پدر و مادرم شروع شد. این که می گویم فصلی، دلیل دارد. آن ها چند ماه از سال با هم خوب بودند و ناگهان سر به سر هم می گذاشتند و به پر و پای هم می پیچیدند. آن وقت بود که قهرهای مادر شروع می شد و من نمی توانستم درس بخوانم. چند روز مانده به شروع امتحانات، آن ها بر سر موضوع کوچکی جر و بحث کردند و بعد اختلافات گذشته را پیش کشیدند. در نهایت مادر قهر کرد و رفت و گفت هرگز به خانه باز نمی گردد. با روحیه ای درب و داغان امتحاناتم را گذراندم. بعد از امتحانات کوروش تلفن زد و اجازه خواست که به همراه خانواده اش به خواستگاری بیاید. رویم نشد به او بگویم مادرم قهر کرده است، خواستم که خواستگاری را به بعد موکول کند. کوروش فکر می کرد که من پشیمان شده ام، اصرار داشت که دلیل به تعویق انداختن خواستگاری را بداند.
- دلیل خاصی ندارد. گفتم که پدرم کمی کسالت دارد ان شاء الله خودم خبرت می کنم.
قهر مادر طولانی شد. سه ماه بود که از خانه رفته بود و انگار قصد بازگشت نداشت کوروش چند بار دیگر تماس گرفت و ملیکا را واسطه کرد، اما من همچنان بهانه می آوردم تا این که حقیقت را به ملیکا گفتم:
- مادرم قهر کرده و رفته... مراسم خواستگاری که بدون مادرم نمی شود.
ملیکا دلداری ام داد و گفت:
- خب، به پدرت بگو. شاید خواستگاری باعث شود مادرت به خانه برگردد.
بعد از دل دل کردن های فراوان تصمیم گرفتم ماجرا را به پدرم بگویم:
- پدر، یکی از پسرهای دانشگاه که تازه فارغ التحصیل شده می خواهد به خواستگاری ام بیاید.
- خب، بیاید قدمش روی تخم چشم.
- اما... بدون مادر که نمی شود.
- چرا نمی شود دخترم؟ بگو مادرم برای یک کار ضروری به مسافرت رفته است. بگو مادرش مریض بوده و برای عیادت او به شهرستان رفته...
اگر چه دلم می خواست مادر در اولین جلسه خواستگاری حضور داشته باشد، اما چون تأخیر بیش از این جایز نبود و ممکن بود کوروش برای همیشه پشیمان بشود، حرف پدرم را پذیرفتم و به کوروش گفتم که می تواند به همراه خانواده اش به خواستگاری بیاید.
هفته بعد آنها به خواستگاری ام آمدند. پدر برخورد خوبی با آنها کرد. روی هم رفته جلسه مثبتی بود. قرار شد چند وقت دیگر برای زدن حرف های نهایی و تعیین روز عقد و عروسی به خانه مان بیایند، اما...
اما طوفان در راه بود. بله طوفانی سهمگین که کانون خانواده ما را از هم پاشید. مادرم تقاضای طلاق داد و پدرم نیز لجبازی کرد و پذیرفت. آن ها ظرف دو ماه از هم جدا شدند. پا در میانی بزرگترها هم هیچ فایده ای نداشت. من حتی به پای پدر و مادرم افتادم و گفتم:
- به خاطر آینده و سرنوشت من هم که شده این کار را نکنید.
اما هر دو روی حرف خود ماندند. آن ها پایشان را توی یک کفش کرده بودند تا از هم جدا شوند. بعد از جدایی آنها، من ترجیح دادم که در خانه پدرم بمانم، چون مادرم باید در خانه پدرش می ماند. طلاق پدر و مادرم آن هم بعد از بیست و چهار سال زندگی مشترک نقل محافل شده بود. یک چشم من خون بود و چشم دیگرم اشک. در همین حیص و بیص کوروش که از همه جا بی خبر بود، تلفن زد و پرسید:
- هنگامه خانم، کی برای صحبت نهایی بیاییم؟
من که از خدا می خواستم، از این وضعیت رها شوم، گفتم:
- هر چه زودتر بهتر.
و آن ها هفته آینده آمدند. قرارها را گذاشتیم و در پایان جلسه پدر کوروش پرسید:
- راستی تکلیف مادر هنگامه خانم چه می شود؟ کی از مسافرت بر می گردند؟ نمی شود که ایشان در مراسم عقد و عروسی نباشند.
پدر نگاهی به من کرد و بعد از چند سرفه خفیف گفت:
- ایشان حتماً در مراسم شرکت می کنند، اما...
پدر کوروش گفت:
- اما، چی؟
مادر کوروش گفت:
- راستش من کم کم دارم شک می کنم. نکند مادر هنگامه خانم با این ازدواج موافق نیستند و مخصوصاً در این جلسه شرکت نکردند؟
پدرم که دستپاچه شده بود، گفت:
- نه، خیلی هم موافق است، اما... من و او از هم جدا شده ایم. همین بیست روز پیش.
با این حرف سکوت سنگینی در مجلس حاکم شد. پدر و مادر کوروش نگاهی به هم انداختند و چند دقیقه بعد به کوروش اشاره کردند که آماده رفتن شوند. آنها رفتند و روز بعد کوروش تلفن زد و گفت:
- پدر و مادرم شدیداً با ازدواج من و تو مخالف شده اند. هنگامه، چرا حقیقت را به من نگفتی؟
با صدایی بغض آلود گفتم:
- مگر فرقی می کرد؟
- آره، حداقل من ذهن آن ها را برای پذیرش چنین مسأله ای آماده می کردم. حالا...
- حالا چی؟
- حالا باید چند ماهی صبر کنی تا من آن ها را راضی کنم.
به دنبال کار گشتم و در یک شرکت خصوصی مشغول شدم. سرم کمی گرم شده بود، اما همچنان روحیه ام خراب بود. یک سال گذشت و یک روز کوروش که گه گاهی با من تماس داشت تلفن زد و گفت:
- متأسفم هنگامه، پدر و مادرم به هیچ وجه راضی نمی شوند من با تو ازدواج کنم. بهتر است همدیگر را فراموش کنیم. متأسفم.
وقتی گوشی را گذاشتم، کلی گریه کردم. آن قدر حالم بد شد که یکی از همکارها برایم آژانس گرفت تا به خانه بروم. پدرم که حال و روزم را دید، گفت:
- چی شده دخترم؟ چرا ناراحتی؟
من با گریه ماجرا را به او گفتم و مادر و او را مقصر دانستم. پدر حق را به من داد و گفت:
- درست است که من و مادرت مقصریم ولی کوروش که نمی خواست با ما ازدواج کند. او اگر واقعاً تو را دوست داشت، هر جور شده پدر و مادرش را راضی می کرد.
تا مدت ها هر کس با من از ازدواج می گفت، به شدت عدم تمایلم را برای ازدواج اعلام می کردم. یکی - دو تا خواستگار خوب هم برایم پیدا شد ولی وقتی به آنها گفتم پدر و مادرم از هم جدا شده اند، پشیمان شدند.
پنج سال گذشت. من بیست و هشت ساله شدم. کم کم نگرانی هایم بیشتر می شد. یعنی باید تا پایان عمر تنها زندگی می کردم؟ پدرم که می دانست ناراحتی ام برای چیست، گاه و بی گاه و به بهانه های مختلف حرف ازدواج را پیش می کشید و در نهایت می گفت:
- غصه نخور دخترم، هر چه قسمت باشد، همان می شود.
دو سال دیگر هم گذشت. سی سال داشتم و می دانستم که فرصت های خوب ازدواج، یکی - یکی از دست می رود. مادرم در کمال ناباوری ازدواج کرد و این امید را که بالاخره با پدرم آشتی کند و سر خانه و زندگیش برگردد، در من کشت. بعد از ازدواج مادرم روحیه ام بیشتر خراب شد. دچار افسردگی شده بودم و حال و حوصله معاشرت با کسی را نداشتم. از کارم استعفا دادم و در خانه نشستم. یک سال بعد پدرم به من گفت:
- برادر زاده ام محمد که در آمریکا بود به ایران آمده است.
می خواهد امشب به خانه مان بیاید. خانه را کمی مرتب کن!
خانه را مرتب کردم و پسر عمویم محمد آمد. بیست سال بود که او را ندیده بودم. بچه بودم که به آمریکا رفت. او بیست و یکی - دو سال از من بزرگتر بود. آدم خوش برخوردی بود. چند روز بعد پدر گفت:
- محمد از تو خوشش آمده است. می خواهد به خواستگاریت بیاید.
سکوت کردم. برایم فرقی نمی کرد چه جوابی بدهم. آن قدر نسبت به زندگی دلسرد شده بودم که شاید یک تغییر و تحول باعث می شد، روحیه ام بهتر بشود. پدرم به آن ها اجازه داد که به خواستگاری بیایند و محمد و عمویم و زن عمو یک روز بعد از ظهر به خانه مان آمدند. مادرم یک ساعت قبل از آمدن آن ها به من تلفن زد و گفت:
- دخترم، چیزهایی شنیده ام. فقط می خواهم بگویم مواظب باش!
محمد دو بار در آمریکا ازدواج کرده و زن هایش را طلاق داده است. او مرد زندگی نیست. به تو هم وفا نمی کند.
حرف های مادرم مرا نسبت به محمد بدبین و دلسرد کرد. با بی تفاوتی در جلسه خواستگاری حاضر شدم و هنگامی که صحبت از مهریه و این چیزها پیش آمد، گفتم:
- من با کسی که قبلاً دو بار ازدواج کرده، ازدواج نمی کنم.
عمو و پسرش محمد دست و پای خود را گم کردند. محمد کلی توضیح داد، اما راضی نشدم. جلسه به هم خورد. پدر آخر شب از من پرسید:
- راستش را بگو چه کسی این چیزها را به تو گفت؟
- مادر...
سرش را تکان داد و گفت:
- این زن چرا دست از سر ما بر نمی دارد؟
- این زنی که شما می گویی مادر من است و در ضمن حرف هایش هم درست بود.
سه سال گذشت و حالا من سی و چهار ساله بودم. مادرم یک روز به من گفت:
- فامیل شوهرم - پسر دایی شهرام - آن روز که به خانه مان آمدی تو را دیده و پسندیده و می خواهد به خواستگاریت بیاید، چه می گویی؟
- اگر آدم خوبی باشد، موافقم.
- چهل و دو سال دارد. لیسانسه است و شغل خوبی هم دارد. جای مخالفت نبود. به مادر گفتم امشب با پدر صحبت می کنم و نتیجه را به تو می گویم. وقتی موضوع را به پدر گفتم، با ناراحتی گفت:
- که این طور؟ پس مادرت به همین دلیل تو را از ازدواج با برادر زاده ام منصرف کرد...
- پدر، آن موقع که محمد به خواستگاری من آمده بود، شهرام مرا ندیده بود. شهرام سه - چهار ماه قبل مرا در خانه مادر دیده است.
- به هر حال از همان زمان او را برای تو در نظر گرفته بودند. تازه من اصلاً میل ندارم با شوهر مادرت فامیل شوم.
از پدر خواستم حداقل بگذارد برای خواستگاری بیایند و از نزدیک آن ها را ببینیم، اما پدر صد در صد مخالف بود. به مادر تلفن زدم و گفتم که پدر اجازه نمی دهد. روز و شبم به تلخی می گذشت. من هم مثل هر دختر دیگری که به سن ازدواج می رسد، چشم به در داشتم که خواستگار مناسبی از راه برسد، اما هیچ خبری نبود. تا چهل سالگی هم کم و بیش برایم خواستگار می آمد، اما بعضی ها را پدر رد می کرد و بعضی دیگر شرایط خوبی نداشتند.
اکنون که سر گذشت مرا می خوانید چهل و شش سال دارم. دیگر انگیزه ای برای ازدواج ندارم. اگر بهترین خواستگار هم برایم بیاید - که نمی آید - پاسخ من منفی خواهد بود. من در چهل و شش سالگی شور و شوقی برای مادر شدن ندارم. من خسته و فرسوده ام. زندگی من خراب شد. طلاق والدینم همه چیز را از من گرفت. من قربانی دعواهای فصلی آنها شدم. ای کاش زوج هایی که بدون توجه به سرنوشت فرزندانشان از هم جدا می شوند - کمی، فقط کمی - به فکر آینده آنها باشند.

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

متأسفانه طلاق تبعات تلخی دارد که سال ها دامنگیر طرفین و فرزندان شان می شود. در این سر گذشت، هنگامه کوچکترین تقصیری ندارد، بلکه عوامل بیرونی و عملکرد افراد پیرامون او باعث شد او از یک ازدواج موفق محروم بماند.
نکته قابل تأمل در سر گذشتی که خواندیم، این است که در کشور ما خانواده عروس یا داماد نیز در انتخاب طرفین نقش مهمی دارند. چه بسا دختر یا پسر فرد خوبی است، اما خانواده اش موقعیت اجتماعی مطلوبی ندارند و آن ها قربانی این موقعیت بد می شوند. مثل فرزندان طلاق یا کسانی که پدرشان معتاد است و...
پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرماید:
ایاک و اللجاجه، فان أولها جهل و آخرها ندامه.
زنهار از لجاجت؛ زیرا که آغاز آن نادانی و فرجامش پشیمانی است.
(بحار الانوار، ج 77، ص 212، ح 1)
آرزو بد نیست، طغیانش بد است - هست دریا خوب و طوفانش بد است

کدام گمشده

بر اساس سر گذشت: مریم، 39 ساله
از اداره که به خانه آمدم یکراست به اتاقم رفتم. برادرم علی پشت سرم آمد و گفت:
- خسته نباشی.
- ممنون، امروز زود آمده ای به خانه...
علی لبخندی زد و گفت:
- دلم برایت تنگ شده بود مریم جان، گفتم کمی زودتر بیایم و... ابروهایم را بالا انداختم و با خنده گفتم:
- شیطان نشو! برو سر اصل مطلب! حرفت را بزن!
علی دستهایش را به هم مالید و با خوشحالی گفت:
- خوشم می آید که هوش بالایی داری. خب حدس بزن چکار دارم؟
کیفم را کنار تخت گذاشتم و در حالی که خمیازه می کشیدم، گفتم:
- خودت می دانی دیشب چقدر دیر خوابیدم. زود حرفت را بزن و اجازه بده کمی بخوابم.
انگار دلش برایم سوخت. چشمهایش را ریز کرد و گفت:
- چشم، ببین مریم، این بار غرور را بگذار کنار و تسلیم شو!
می دانی چرا؟ برای اینکه دوست صمیمی من می خواهد به خواستگاریت بیاید. تا حالا هر چه خواستگار رد کرده ای بس است. مازیار تومانی صنار با آنها فرق دارد.
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
- یعنی تو از من می خواهی چشم بسته و همین الان جواب مثبت بدهم؟ اولاً من این رفیق شفیق تو را حتی یک بار هم ندیده ام...
میان حرفم پرید و گفت:
- تو را به خدا، از الان مخالفت خود را اعلام نکن! اجازه بده به خواستگاری بیاید بعد اگر او را نپسندیدی، قبول. مازیار پسر خیلی خوبی است.
- خیلی با اطمینان درباره او حرف می زنی علی!
- چرا نزنم؟ او رئیس یک شرکت معتبر است. پسر ساده و خوبی است. خانواده محترمی هم دارد. اهل زندگی و کار و تلاش است. دیگر از این بهتر؟
خندیدم و گفتم:
- من که حرفی ندارم. اگر او پسر خوبی باشد، جواب من هم بله است. فقط باید او را ببینم و چند کلمه ای با او حرف بزنم.
علی بشکن زنان از اتاق بیرون رفت و به مادرم و خواهرم شبنم گفت:
- آماده یک خواستگاری با شکوه باشید.
مادر و برادرم با همفکری هم یک هفته بعد را برای روز خواستگاری تعیین کردند. من بیست و سه سال داشتم. دیپلمه بودم و بعد از دو سال پشت کنکور ماندن قید رفتن به دانشگاه را زده بودم. در یک اداره دولتی در قسمت بایگانی کار می کردم و از کارم راضی بودم. خواستگاران زیادی داشتم اما همه آنها را رد کرده بودم. چون ملاک خاصی برای انتخاب همسر داشتم. من برادرم علی را که پنج سال از من بزرگتر بود نمونه یک انسان سالم و خوب می دانستم. او اهل کار و هنر بود. شعر می گفت و با سازهای موسیقی آشنا بود. نگاه لطیفی به جهان پیرامون خودش داشت و مردانه کار می کرد تا دستش جلو کسی دراز نباشد. بعد از فوت مرحوم پدرم او سرپرستی خانواده را به عهده گرفت. با آنکه در عنفوان جوانی قرار داشت، از تفریح و استراحت خودش گذشته بود تا به ما بد نگذرد. او نمونه یک مرد مسؤولیت پذیر و فداکار بود. دلم می خواست کسی که می خواهد همسر آینده ام بشود، ویژگی های برادرم علی را داشته باشد. با این دلیل که یک زن با اطمینان کامل می تواند به چنین مردی اعتماد کند و او را تکیه گاه خود بداند. من هرگز حرف دلم را به مادرم یا علی نگفته بودم. رویم نمی شد احساساست درونی ام را به برادر خوب و جوانمردم نشان دهم.
وقتی ساعت پنج عصر شد و خواستگارها از راه رسیدند، من در آشپزخانه نشسته و غرق فکر بودم. مادر قبلاً فنجانهای سفید خوش نقش را در سینی چیده و به من گفته بود که چکار کنم. اگر چه اولین بار نبود که برای خواستگارم چای می بردم. دقایقی بعد صدای مادرم مرا به خود آورد:
- دخترم، مریم، لطفاً چای بیاور!
فهمیدم حال و احوال تمام شده و حرفهای ابتدایی زده شده است. علی با طراوت خاصی کنار دوستش مازیار نشسته بود. من قبلاً هم تعریف مازیار را از علی شنیده بودم ولی هرگز ندیده بودمش. سینی چای را که مقابلش گرفتم، زیر چشم نگاهی به او انداختم. جوان برازنده ای بود. مهرش به دلم نشست. وقتی کنار مادرم نشستم، دل توی دلم نبود. با خودم گفتم ای کاش او هم مثل علی باشد. نیم ساعت بعد پدر مازیار گفت:
- همه اش ما بزرگترها نباید حرف بزنیم. رسم است که چند دقیقه پسر و دختر را تنها بگذاریم تا حرفهایشان را با هم بزنند.
مادرم گفت:
- حق با شماست. همین چند دقیقه خیلی تعیین کننده است.
سرم را که بلند کردم هیچ کس دور و برمان نبود و من و مازیار تنها بودیم. او از خصوصیات اخلاقی ام پرسید و این که آیا دوست دارم ادامه تحصیل بدهم یا نه و من هم بعد از یکی - دو سؤال معمولی حرف دلم را زدم و پرسیدم:
- میانه تان با هنر چگونه است؟
لبخندی زد و گفت:
- اگر چه هنر را دوست دارم، اما استعدادی در این زمینه ندارم، مدتی به کلاس های برادرتان علی می رفتم، اما فایده ای نداشت.
توی ذوقم خورد. برای من غیر قابل قبول بود که مرد آینده ام از شعر و موسیقی و یا حداقل نقاشی چیزی نداند. بدون آنکه حرفی بزنم از اتاق بیرون آمدم. علی و مادرم و خواهرم متوجه شدند که جواب من منفی است. اما اشاره کردند که فعلاً چیزی نگویم. وقتی مازیار و خانواده اش رفتند، داد و بیداد علی شروع شد.
- آخر این چه کاری بود که کردی؟ شما قرار بود حداقل یک ربع با هم حرف بزنید. تو بعد از شش - هفت دقیقه از اتاق زدی بیرون که چه بشود؟
- او شرایط مورد نظر مرا نداشت.
مادر با عصبانیت گفت:
- این شرایط چیست که ما نمی دانیم؟
سکوت کردم. مادر به طرفم آمد و گفت:
- من مادر تو هستم. نباید بدانم دخترم چه کسی را به عنوان مرد آینده خود قبول دارد؟
علی با عصبانیت گفت:
- اگر پای مرد دیگری در میان هست بگو! این طوری حداقل مردم را سر کار نمی گذاریم. بیچاره مازیار با چه شور و شوقی به خواستگاری آمده بود.
مادر با لحنی نرم گفت:
- علی جان ساکت باش! حالا که چیزی نشده، ما چند روز از آنها مهلت خواستیم تا فکر کنیم و جواب بدهیم. ممکن است نظر مریم برگردد.
صلاح ندیدم به این بحث ادامه بدهم. به اتاقم که رفتم ساعت ها فکر کردم. من که توقع زیادی نداشتم. من عاشق هنر بودم و برادرم علی الگوی یک هنرمند شایسته بود. چه اشکالی داشت کسی مثل او به خواستگاریم می آمد. من باید این را به علی می گفتم... اما... اما ممکن بود فکرهای دیگری بکند. مثلاً فکر کند من به یکی از کسانی که اهل هنرند و او با آن ها دوست است، علاقه دارم. نه من نباید حرفی به او می زدم.
تصمیم گرفتم دوباره بخت خودم را در کنکور امتحان کنم. روز و شب درس خواندم و نتیجه تلاش و زحماتم این بود که نامم را در میان قبول شدگان کنکور ببینم. وقتی خبر قبولی ام را در دانشگاه را به اطلاع خانواده ام رساندم، از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند. جو خانه عوض شده بود. دیگر موضوع خواستگاری مازیار به فراموشی سپرده شد و من مرحله جدیدی را در زندگی ام شروع کردم. رفتن به دانشگاه و نشستن سر کلاس روحیه ام را عوض کرده بود، اما همچنان مادر را نگران می دیدم.
- چیه مادر؟ چرا نگرانی؟
- دخترم، مریم عزیزم، تو دختر بزرگ من هستی. الان بیست و پنج سال داری و حداقل هفت - هشت خواستگار خوب را رد کرده ای. هیچ فکر کرده ای شبنم باید به خاطر تو بسوزد و بسازد؟
- چرا؟ مگر من جلو خوشبختی او را گرفته ام؟
- ببین مریم جان، به هر حال رسم و رسومی هست که باید آن را رعایت کرد. دختر کوچک نمی تواند زودتر از دختر بزرگ ازدواج کند.
- اینها همه اش حرف است مادر! من مانعی نمی بینم که شبنم قبل از من عروسی کند.
مادر اخمی کرد و چیزی نگفت. مدتی بعد خواستگار خوبی برای شبنم آمد و او که سه سال از من کوچکتر بود، به خانه بخت رفت. دو سال بعد علی هم با دختر مورد علاقه اش ازدواج کرد و از خانه رفت. من و مادرم تنها شدیم. تحصیلات من به پایان رسید و دوباره در یک اداره مشغول کار شدم. مادرم مدام مرا نصیحت می کرد که اینقدر سخت نگیرم و به یکی از خواستگارها که حالا کمتر از گذشته شده بودند، پاسخ مثبت بدهم. همه فامیل می دانستند که من دنبال کسی می گردم که هنرمند باشد. مادرم می گفت:
- آخر دختر، چرا شانس ازدواج خودت را پایین می آوری؟
هنرمند که توی کوچه و خیابان نریخته. از هر ده هزار نفر ممکن است یک نفر هنرمند باشد، آن هم هنرهایی که تو در نظر داری.
- حرف من همان است که سالها قبل گفتم. من ترجیح می دهم تا آخر عمر مجرد بمانم اما با آدمی که بویی از هنر نبرده ازدواج نکنم.
کم کم مادر هم خسته شد و دست از نصیحت کشید. وقتی سنم از مرز سی و چهار گذشت، خواستگارها عقب کشیدند. اگر هم خواستگاری داشتم اختلاف سنی زیادی با من داشت. مثلاً مردی پنجاه و هشت ساله به خواستگاریم آمده بود که پانزده سال قبل زنش را در یک سانحه رانندگی از دست داده بود. او یک دختر بیست ساله و یک پسر بیست و هفت ساله داشت. من هرگز نمی توانستم تصور کنم که با او و بچه هایش زیر یک سقف زندگی کنم. دیگر رد کردن خواستگارها برایم عادی شده بود و به قول برادرم علی به راحتی آب خوردن به آنها جواب منفی می دادم.
تازه به مرز سی و پنج سالگی قدم گذاشته بودم که یکی از همدوره ها و همکلاسهایم در دانشگاه به من تلفن زد و گفت:
- مریم - اگر هنوز ازدواج نکرده ای، من مورد خوبی برایت سراغ دارم. دیگر از من گذشته است فرزانه جان! حوصله مراسم خواستگاری را ندارم.
- این چه حرفی است مریم جان؟ مگر می خواهی تا آخر عمر تنها بمانی؟
- تنها؟ نه، من همراه مادرم زندگی خوبی دارم.
مکثی کرد و با عذر خواهی گفت:
- مادرت که عمر نوح را نخواهد داشت... متوجه منظورم که می شوی؟
- آره... ولی با همه این حرفها من اهل ازدواج نیستم.
آن روز به فرزانه جواب منفی دادم، اما او چند بار دیگر تلفن زد و گفت:
- من تو را برای برادرم در نظر گرفته ام. او جوان خیلی خوبی است. چهل و یک سال دارد. در واقع سن شما به هم می خورد.
- ببین فرزانه جان، اگر من تا به حال خواستگاران زیادی را جواب کرده ام، فقط به خاطر یک مساله بوده و آن اینکه دوست دارم با یک هنرمند ازدواج کنم.
فرزانه خندید و گفت:
- برادر من هنرمند نیست یعنی بازیگر و نقاش و... اما اهل هنر است. یعنی از هنر سر در می آورد.
نرم شدم. اگر سختگیری نمی کردم، ممکن بود این بار پای سفره عقد بنشینم. فکری کردم و گفتم:
- پس من چند سؤال هنری می نویسم تا تو به برادرت بدهی، اگر توانست جواب بدهد آن وقت می توانید به خواستگاری بیاید.
با تعجب گفت:
- جدی که نمی گویی؟
- چرا خیلی هم جدی می گویم.
- یعنی به برادرم بگویم اول باید در امتحان هنری تو قبول شود و بعد...
- بله، این حرف آخر من است.
فرزانه دیگر سراغی از من نگرفت. گویا به او بر خورده بود و توقع نداشت من چنین پیشنهادی بدهم. به هر حال سالهای دیگری هم طی شد و من هنوز در پی گمشده خودم هستم. البته الان خودم نمی دانم کدام گمشده! و فعلاً 39 سال دارم.