فهرست کتاب


بهار ازدواج

امیر ملک محمودی‏

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

هاجر ملاک و معیار درستی برای ازدواج نداشت. او به ظاهر افراد بیش از اندازه اهمیت می داد و بر همین اساس بسیاری از خواستگاران را رد کرد. گویا او دچار نوعی غرور بود و خودش را برتر و بالاتر از همه می دید، وگرنه دلیلی نداشت که کسی را به خاطر دماغ یا موی سر و... رد کند.
او فرصتهای گرانبهایی را برای تشکیل زندگی مشترک از دست داد و سرانجام وقتی به اشتباه خود پی برد که فرصتی برای جبران نمانده بود.
مادیات و ظاهر افراد نقش چندان مهمی در خوشبختی زوج ندارند، بنابراین به هنگام خواستگاری باید کمتر روی این موارد تکیه کرد.
امام صادق (علیه السلام) می فرماید:
هر که خود پسند باشد، نابود شود و هر که خود رای باشد نابود شود. عیسی بن مریم (علیه السلام) فرمود: من بیماران را مداوا کردم و به اذن خداوند شفایشان دادم. کور مادرزاد و پیس را به اذن خدا بهبود بخشیدم. مردگان را معالجه نمودم و به اذن خدا زنده شان کردم و در صدد معالجه احمق بر آمدم اما نتوانستم او را اصلاح گردانم! عرض شد: ای روح الله! احمق کیست؟ فرمود: خود رأی خود پسند؛ کسی که همه فضایل را برای خودش قایل است و عیبی در خود نمی بیند و هر چه حق و حقوق است برای خودش می داند و برای دیگران نسبت به خود حقی قایل نیست. این همان احمق است که برای درمان او راه و چاره ای وجود ندارد.
(میزان الحکمه، ح 11812)
یا رب من از تو می طلبم آنچه بایدم - وز تو رضایت من و از من رضای تو

دعواهای فصلی

بر اساس سر گذشت: هنگامه 46 ساله
سال آخر دانشگاه بودم که با کوروش آشنا شدم. او در یک رشته دیگر درس می خواند. چند بار همدیگر را در مراسم های مختلف دانشگاه دیده بودیم. دوستم ملیکا می گفت:
- پسر خوبی است. دوست برادر من است. درسخوان و نجیب است. خانواده اش هم خوب و با فرهنگ هستند.
- حالا چرا این چیزها را به من می گویی؟
- برای این که تو هم حواست جمع باشد، چون ظاهراً این آقا کوروش گلویش پیش تو گیر کرده است. فعلاً که قصد ازدواج ندارم.
ملیکا گفت:
- خودت را لوس نکن. اولاً او که هنوز به خواستگاریت نیامده، ثانیاً یک ترم دیگر فارغ التحصیل می شود، یعنی باید پنج - شش ماه دیگر صبر کنی.
من هم به ایشان گفتم:
- اولاً من هم می خواهم در امتحانات فوق لیسانس شرکت کنم، ثانیاً او که خودش هنوز چیزی نگفته.
- چرا گفته، به برادرم گفته. رویش نمی شود به خودت بگوید، ولی مطمئنم که بزودی خجالت را کنار می گذارد و حرف دلش را می زند.
حق با ملیکا بود. یک ماه بعد کوروش نامه ای به دستم داد و گفت:
- می دانستم اگر بخواهم رو در رو این حرف ها را بزنم، نمی توانم و هول می شوم. بخوانید و بی رو در بایستی جوابم را بدهید.
نامه اش چند خط بیشتر نبود. خیلی خلاصه گفته بود که دوست دارد با من ازدواج کند و اگر من موافق باشم که بعد از امتحانات با خانواده اش به خواستگاریم می آید.
چند روز بعد از او خواستم که بیشتر در مورد خودش توضیح دهد و او گفت که فعلاً کارمند یک شرکت دولتی است و حقوق خوبی می گیرد و بعد از فارغ التحصیل شدن می خواهد شغل دیگری هم پیدا کند. گویا پدرش خانه ای برای او خریده بود که بعد از ازدواج از درد سر مستأجری راحت باشد. با این حساب او می توانست خیلی زود مراحل پیشرفت و ترقی را طی کند. به طور ضمنی موافقم را اعلام کردم، اما گفتم:
- بهتر است فعلاً به درسمان برسیم. و بعد از امتحانات قرار خواستگاری را بگذاریم.
او قبول کرد. من با انگیزه بیشتری درس خواندم. گاهی کوروش را در دانشگاه می دیدم و گاهی هم تلفنی با هم حرف می زدیم. به مادر هم کم و بیش چیزهایی درباره کوروش و این که قصد دارد به خواستگاریم بیاید، گفته بودم. همه چیز به خوبی پیش می رفت تا این که دوباره دعواهای فصلی، پدر و مادرم شروع شد. این که می گویم فصلی، دلیل دارد. آن ها چند ماه از سال با هم خوب بودند و ناگهان سر به سر هم می گذاشتند و به پر و پای هم می پیچیدند. آن وقت بود که قهرهای مادر شروع می شد و من نمی توانستم درس بخوانم. چند روز مانده به شروع امتحانات، آن ها بر سر موضوع کوچکی جر و بحث کردند و بعد اختلافات گذشته را پیش کشیدند. در نهایت مادر قهر کرد و رفت و گفت هرگز به خانه باز نمی گردد. با روحیه ای درب و داغان امتحاناتم را گذراندم. بعد از امتحانات کوروش تلفن زد و اجازه خواست که به همراه خانواده اش به خواستگاری بیاید. رویم نشد به او بگویم مادرم قهر کرده است، خواستم که خواستگاری را به بعد موکول کند. کوروش فکر می کرد که من پشیمان شده ام، اصرار داشت که دلیل به تعویق انداختن خواستگاری را بداند.
- دلیل خاصی ندارد. گفتم که پدرم کمی کسالت دارد ان شاء الله خودم خبرت می کنم.
قهر مادر طولانی شد. سه ماه بود که از خانه رفته بود و انگار قصد بازگشت نداشت کوروش چند بار دیگر تماس گرفت و ملیکا را واسطه کرد، اما من همچنان بهانه می آوردم تا این که حقیقت را به ملیکا گفتم:
- مادرم قهر کرده و رفته... مراسم خواستگاری که بدون مادرم نمی شود.
ملیکا دلداری ام داد و گفت:
- خب، به پدرت بگو. شاید خواستگاری باعث شود مادرت به خانه برگردد.
بعد از دل دل کردن های فراوان تصمیم گرفتم ماجرا را به پدرم بگویم:
- پدر، یکی از پسرهای دانشگاه که تازه فارغ التحصیل شده می خواهد به خواستگاری ام بیاید.
- خب، بیاید قدمش روی تخم چشم.
- اما... بدون مادر که نمی شود.
- چرا نمی شود دخترم؟ بگو مادرم برای یک کار ضروری به مسافرت رفته است. بگو مادرش مریض بوده و برای عیادت او به شهرستان رفته...
اگر چه دلم می خواست مادر در اولین جلسه خواستگاری حضور داشته باشد، اما چون تأخیر بیش از این جایز نبود و ممکن بود کوروش برای همیشه پشیمان بشود، حرف پدرم را پذیرفتم و به کوروش گفتم که می تواند به همراه خانواده اش به خواستگاری بیاید.
هفته بعد آنها به خواستگاری ام آمدند. پدر برخورد خوبی با آنها کرد. روی هم رفته جلسه مثبتی بود. قرار شد چند وقت دیگر برای زدن حرف های نهایی و تعیین روز عقد و عروسی به خانه مان بیایند، اما...
اما طوفان در راه بود. بله طوفانی سهمگین که کانون خانواده ما را از هم پاشید. مادرم تقاضای طلاق داد و پدرم نیز لجبازی کرد و پذیرفت. آن ها ظرف دو ماه از هم جدا شدند. پا در میانی بزرگترها هم هیچ فایده ای نداشت. من حتی به پای پدر و مادرم افتادم و گفتم:
- به خاطر آینده و سرنوشت من هم که شده این کار را نکنید.
اما هر دو روی حرف خود ماندند. آن ها پایشان را توی یک کفش کرده بودند تا از هم جدا شوند. بعد از جدایی آنها، من ترجیح دادم که در خانه پدرم بمانم، چون مادرم باید در خانه پدرش می ماند. طلاق پدر و مادرم آن هم بعد از بیست و چهار سال زندگی مشترک نقل محافل شده بود. یک چشم من خون بود و چشم دیگرم اشک. در همین حیص و بیص کوروش که از همه جا بی خبر بود، تلفن زد و پرسید:
- هنگامه خانم، کی برای صحبت نهایی بیاییم؟
من که از خدا می خواستم، از این وضعیت رها شوم، گفتم:
- هر چه زودتر بهتر.
و آن ها هفته آینده آمدند. قرارها را گذاشتیم و در پایان جلسه پدر کوروش پرسید:
- راستی تکلیف مادر هنگامه خانم چه می شود؟ کی از مسافرت بر می گردند؟ نمی شود که ایشان در مراسم عقد و عروسی نباشند.
پدر نگاهی به من کرد و بعد از چند سرفه خفیف گفت:
- ایشان حتماً در مراسم شرکت می کنند، اما...
پدر کوروش گفت:
- اما، چی؟
مادر کوروش گفت:
- راستش من کم کم دارم شک می کنم. نکند مادر هنگامه خانم با این ازدواج موافق نیستند و مخصوصاً در این جلسه شرکت نکردند؟
پدرم که دستپاچه شده بود، گفت:
- نه، خیلی هم موافق است، اما... من و او از هم جدا شده ایم. همین بیست روز پیش.
با این حرف سکوت سنگینی در مجلس حاکم شد. پدر و مادر کوروش نگاهی به هم انداختند و چند دقیقه بعد به کوروش اشاره کردند که آماده رفتن شوند. آنها رفتند و روز بعد کوروش تلفن زد و گفت:
- پدر و مادرم شدیداً با ازدواج من و تو مخالف شده اند. هنگامه، چرا حقیقت را به من نگفتی؟
با صدایی بغض آلود گفتم:
- مگر فرقی می کرد؟
- آره، حداقل من ذهن آن ها را برای پذیرش چنین مسأله ای آماده می کردم. حالا...
- حالا چی؟
- حالا باید چند ماهی صبر کنی تا من آن ها را راضی کنم.
به دنبال کار گشتم و در یک شرکت خصوصی مشغول شدم. سرم کمی گرم شده بود، اما همچنان روحیه ام خراب بود. یک سال گذشت و یک روز کوروش که گه گاهی با من تماس داشت تلفن زد و گفت:
- متأسفم هنگامه، پدر و مادرم به هیچ وجه راضی نمی شوند من با تو ازدواج کنم. بهتر است همدیگر را فراموش کنیم. متأسفم.
وقتی گوشی را گذاشتم، کلی گریه کردم. آن قدر حالم بد شد که یکی از همکارها برایم آژانس گرفت تا به خانه بروم. پدرم که حال و روزم را دید، گفت:
- چی شده دخترم؟ چرا ناراحتی؟
من با گریه ماجرا را به او گفتم و مادر و او را مقصر دانستم. پدر حق را به من داد و گفت:
- درست است که من و مادرت مقصریم ولی کوروش که نمی خواست با ما ازدواج کند. او اگر واقعاً تو را دوست داشت، هر جور شده پدر و مادرش را راضی می کرد.
تا مدت ها هر کس با من از ازدواج می گفت، به شدت عدم تمایلم را برای ازدواج اعلام می کردم. یکی - دو تا خواستگار خوب هم برایم پیدا شد ولی وقتی به آنها گفتم پدر و مادرم از هم جدا شده اند، پشیمان شدند.
پنج سال گذشت. من بیست و هشت ساله شدم. کم کم نگرانی هایم بیشتر می شد. یعنی باید تا پایان عمر تنها زندگی می کردم؟ پدرم که می دانست ناراحتی ام برای چیست، گاه و بی گاه و به بهانه های مختلف حرف ازدواج را پیش می کشید و در نهایت می گفت:
- غصه نخور دخترم، هر چه قسمت باشد، همان می شود.
دو سال دیگر هم گذشت. سی سال داشتم و می دانستم که فرصت های خوب ازدواج، یکی - یکی از دست می رود. مادرم در کمال ناباوری ازدواج کرد و این امید را که بالاخره با پدرم آشتی کند و سر خانه و زندگیش برگردد، در من کشت. بعد از ازدواج مادرم روحیه ام بیشتر خراب شد. دچار افسردگی شده بودم و حال و حوصله معاشرت با کسی را نداشتم. از کارم استعفا دادم و در خانه نشستم. یک سال بعد پدرم به من گفت:
- برادر زاده ام محمد که در آمریکا بود به ایران آمده است.
می خواهد امشب به خانه مان بیاید. خانه را کمی مرتب کن!
خانه را مرتب کردم و پسر عمویم محمد آمد. بیست سال بود که او را ندیده بودم. بچه بودم که به آمریکا رفت. او بیست و یکی - دو سال از من بزرگتر بود. آدم خوش برخوردی بود. چند روز بعد پدر گفت:
- محمد از تو خوشش آمده است. می خواهد به خواستگاریت بیاید.
سکوت کردم. برایم فرقی نمی کرد چه جوابی بدهم. آن قدر نسبت به زندگی دلسرد شده بودم که شاید یک تغییر و تحول باعث می شد، روحیه ام بهتر بشود. پدرم به آن ها اجازه داد که به خواستگاری بیایند و محمد و عمویم و زن عمو یک روز بعد از ظهر به خانه مان آمدند. مادرم یک ساعت قبل از آمدن آن ها به من تلفن زد و گفت:
- دخترم، چیزهایی شنیده ام. فقط می خواهم بگویم مواظب باش!
محمد دو بار در آمریکا ازدواج کرده و زن هایش را طلاق داده است. او مرد زندگی نیست. به تو هم وفا نمی کند.
حرف های مادرم مرا نسبت به محمد بدبین و دلسرد کرد. با بی تفاوتی در جلسه خواستگاری حاضر شدم و هنگامی که صحبت از مهریه و این چیزها پیش آمد، گفتم:
- من با کسی که قبلاً دو بار ازدواج کرده، ازدواج نمی کنم.
عمو و پسرش محمد دست و پای خود را گم کردند. محمد کلی توضیح داد، اما راضی نشدم. جلسه به هم خورد. پدر آخر شب از من پرسید:
- راستش را بگو چه کسی این چیزها را به تو گفت؟
- مادر...
سرش را تکان داد و گفت:
- این زن چرا دست از سر ما بر نمی دارد؟
- این زنی که شما می گویی مادر من است و در ضمن حرف هایش هم درست بود.
سه سال گذشت و حالا من سی و چهار ساله بودم. مادرم یک روز به من گفت:
- فامیل شوهرم - پسر دایی شهرام - آن روز که به خانه مان آمدی تو را دیده و پسندیده و می خواهد به خواستگاریت بیاید، چه می گویی؟
- اگر آدم خوبی باشد، موافقم.
- چهل و دو سال دارد. لیسانسه است و شغل خوبی هم دارد. جای مخالفت نبود. به مادر گفتم امشب با پدر صحبت می کنم و نتیجه را به تو می گویم. وقتی موضوع را به پدر گفتم، با ناراحتی گفت:
- که این طور؟ پس مادرت به همین دلیل تو را از ازدواج با برادر زاده ام منصرف کرد...
- پدر، آن موقع که محمد به خواستگاری من آمده بود، شهرام مرا ندیده بود. شهرام سه - چهار ماه قبل مرا در خانه مادر دیده است.
- به هر حال از همان زمان او را برای تو در نظر گرفته بودند. تازه من اصلاً میل ندارم با شوهر مادرت فامیل شوم.
از پدر خواستم حداقل بگذارد برای خواستگاری بیایند و از نزدیک آن ها را ببینیم، اما پدر صد در صد مخالف بود. به مادر تلفن زدم و گفتم که پدر اجازه نمی دهد. روز و شبم به تلخی می گذشت. من هم مثل هر دختر دیگری که به سن ازدواج می رسد، چشم به در داشتم که خواستگار مناسبی از راه برسد، اما هیچ خبری نبود. تا چهل سالگی هم کم و بیش برایم خواستگار می آمد، اما بعضی ها را پدر رد می کرد و بعضی دیگر شرایط خوبی نداشتند.
اکنون که سر گذشت مرا می خوانید چهل و شش سال دارم. دیگر انگیزه ای برای ازدواج ندارم. اگر بهترین خواستگار هم برایم بیاید - که نمی آید - پاسخ من منفی خواهد بود. من در چهل و شش سالگی شور و شوقی برای مادر شدن ندارم. من خسته و فرسوده ام. زندگی من خراب شد. طلاق والدینم همه چیز را از من گرفت. من قربانی دعواهای فصلی آنها شدم. ای کاش زوج هایی که بدون توجه به سرنوشت فرزندانشان از هم جدا می شوند - کمی، فقط کمی - به فکر آینده آنها باشند.

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

متأسفانه طلاق تبعات تلخی دارد که سال ها دامنگیر طرفین و فرزندان شان می شود. در این سر گذشت، هنگامه کوچکترین تقصیری ندارد، بلکه عوامل بیرونی و عملکرد افراد پیرامون او باعث شد او از یک ازدواج موفق محروم بماند.
نکته قابل تأمل در سر گذشتی که خواندیم، این است که در کشور ما خانواده عروس یا داماد نیز در انتخاب طرفین نقش مهمی دارند. چه بسا دختر یا پسر فرد خوبی است، اما خانواده اش موقعیت اجتماعی مطلوبی ندارند و آن ها قربانی این موقعیت بد می شوند. مثل فرزندان طلاق یا کسانی که پدرشان معتاد است و...
پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرماید:
ایاک و اللجاجه، فان أولها جهل و آخرها ندامه.
زنهار از لجاجت؛ زیرا که آغاز آن نادانی و فرجامش پشیمانی است.
(بحار الانوار، ج 77، ص 212، ح 1)
آرزو بد نیست، طغیانش بد است - هست دریا خوب و طوفانش بد است