فهرست کتاب


بهار ازدواج

امیر ملک محمودی‏

از آن طرف بام

بر اساس سر گذشت: هاجر 41 ساله
سینی چای را جلو خواستگار گرفتم و نیم نگاهی به او انداختم. قیافه اش بد نبود، اما من در رؤیاهای خود دنبال کسی با قیافه ای دیگر بودم. وقتی قرار شد یک ربع با هم تنها باشیم و در مورد یکدیگر اطلاعاتی کسب کنیم. اولین سوالی که از او پرسیدم، این بود:
- قد شما چقدر است؟
نگاه تعجب آمیزی به من کرد و گفت:
- این مهمترین چیزی است که نسبت به من در ذهن دارید؟
با خونسردی گفتم:
- بله، خیلی مهم است که بدانم من و شما قدمان به هم می خورد یا نه.
- قد من یک متر و شصت و پنج است.
- شصت و پنج؟!
لبخندی زد و گفت:
- شصت و پنج نه، یک متر و شصت و پنج.
- کوتاه است آقا، قدتان کوتاه است...
خودش را نباخت و سعی کرد با اعتماد به نفس حرف بزند. سینه اش را صاف کرد و گفت:
- اختلاف قد مهم نیست، اختلاف سلیقه و عقیده مهم است. من انتظار داشتم سؤالات مهمتری بپرسید.
- ببینید آقا، این درست که شما مهندس هستید، اما به هر حال ریخت و قیافه هم خیلی مهم است. من دوست دارم وقتی با هم به یک مهمانی می رویم کسی نگوید این دو تا به هم نمی خورند.
خیلی توی ذوقش خورد. از اتاق بیرون رفت و به پدر و مادرش گفت:
- برویم، این دختر خانم فقط به ظاهر اهمیت می دهد.
مادرش اخمی کرد و لبهایش را ورچید و گفت:
- به حق چیزهای نشنیده، مگر ظاهر تو چه عیبی دارد؟
پدرش گفت:
- خب، معلوم است، دختره حداقل ده سانت از پسرمان بلندتر است. من هم وقتی چای آورد یواشکی به تو گفتم که چرا از بین این همه دختر این یکی را انتخاب کرده ای.
خلاصه مدتی جر و بحث کردند و بعد بدون خداحافظی رفتند. مادرم گفت:
- هاجر جان، قد که مهم نیست. او مهندس بود. خانواده خوب و متدینی داشت و خوش اخلاق و خوشنام بود. حیف شد...
با ناراحتی گفتم:
- مادر جان، چنان افسوس می خوری که انگار بجز او خواستگاری ندارم. این اولین خواستگار من بود. من هنوز نوزده سال دارم و می توانم بهترین فرد را انتخاب کنم.
پدرم که کارمند باز نشسته دولت بود، گفت:
- دخترم، هیچ کسی همه شرایط مورد نظر تو را یک جا ندارد، تو هم تمام شرایط مورد نظر فرد مقابل را نداری، بنابراین هر دو طرف باید از بعضی چیزها چشم بپوشند.
پیشانی پدر را بوسیدم و گفتم:
- درست می گویید پدر، اما اجازه بدهید من چند بار دیگر شانسم را امتحان کنم.
بعد از مدتی یک خواستگار دیگر برایم آمد. یک جوان بیست و هفت ساله که تازه لیسانس خود را گرفته بود و می خواست وارد بازار کار شود. پدر می گفت:
- من تحقیقات مختصری درباره او کرده ام. جوان شایسته ای است. قیافه اش هم خوب است، قدش هم از تو بلندتر است...
اخم شیرینی کردم و گفتم:
- منظورتان این است که این بار باید جوابم مثبت باشد؟
پدر دستی به سرم کشید و گفت:
- نه دخترم، تو مختاری که درباره آینده ات تصمیم بگیری. من نظر خودم را گفتم.
امین همان طور که پدر گفته بود، جوان برازنده ای بود، اما... اما کمی سیاه بود. مادرم می گفت سبزه است، اما در نگاه من خیلی از سبزه آن طرف تر بود و در واقع به سیاهی می زد. وقتی جلسه خواستگاری تمام شد و رفتند، پدرم گفت:
- به آنها گفتم یک هفته دیگر نظرمان را اعلام می کنیم.
- چرا یک هفته بعد؟ نظر من از همین الان مشخص است.
پدر و مادر هر دو به دهان من چشم دوخته بودند تا نظرم را بشنوند و من هم خونسردانه گفتم:
- جواب من منفی است. او خیلی سیاه است. اصلاً من از آدمهای سیاه با موهای وزوزی خوشم نمی آید.
پدر نفس عمیقی کشید و گفت:
- یعنی برایت مهم نیست که امین پسر خوبی است و اهل کار و تلاش است و وقار و ایمانش زبانزد خاص و عام است؟
- چرا اما چیزهای دیگر هم مهم است. آخر پدر، او وقتی در کنار من بایستد من مثل ماه می مانم و او مثل یک تکه ابر سیاه...
پدر لب خود را گزید و گفت:
- روی جوان مردم عیب نگذار دختر! مرد باید کمی خشن باشد. دختر که نیست توقع داشته باشی ظریف و لطیف باشد.
سومین خواستگار که آمد تقریباً ایراد خاصی نداشت. دانشجو بود و حین درس خواندن در یک شرکت دولتی کار می کرد. خانواده نسبتاً مرفه ای داشت و به قول پدر و مادرم آینده اش خیلی روشن بود. وقتی سینی چای را مقابلش گرفتم، از برقی که کله اش زد، خنده ام گرفت و به زور خودم را کنترل کردم. این بار هم جوابم نه بود. پدر و مادر که از دستم کلافه شده بودند، گفتند:
- این دیگر چه ایرادی داشت؟
- مگر ندیدید تمام موهای سرش ریخته بود؟ آخر مگر می شود یک جوان بیست و نه ساله کچل باشد؟ من همیشه دوست داشتم همسر آینده ام موهای پر پشتی داشته باشد.
مادرم با لحن گلایه آمیزی گفت:
- ایرادهای بنی اسرائیلی نگیر دخترم! الان بیست و سه سال داری و اگر همین طور پیش بروی به سی سالگی می رسی، آن وقت کسانی به سراغت می آیند که صد مرتبه از خواستگاران قبلی بدترند.
خیلی نصیحتم کردند، اما حرف من یکی بود. من دنبال کسی می گشتم که از هر جهت کامل باشد. خوش قیافه و تحصیل کرده و پولدار. سالها پشت سر هم می گذشت و من خواستگاران مختلف را به بهانه های مختلف رد می کردم:
- مادر، ندیدی او چه صورت درازی داشت؟
یا:
- این یکی قیافه اش خوب بود مادر، اما من با کسی که فوق دیپلم دارد، ازدواج نمی کنم.
یا:
- مادر اصلاً حرفش را نزن! دندانهایش بد جوری جلو بود.
یا:
- محال است با او ازدواج کنم، خیلی پت و پهن است، تازه دیپلمه هم هست.
یا:
- چشمهایش ریز است و دماغش دراز، مثل کاریکاتور می ماند. وقتی بیست و نه ساله بودم خواستگار خیلی مناسبی برایم آمد. او تازه از سفر هند برگشته بود و درسش را در آنجا به پایان رسانده بود. پدرم می گفت:
- به نظر من محمد همه شرایط تو را دارد. هم جوان خوب و تحصیل کرده ای است، هم خوش قد و بالاست.
من محمد را هم به بهانه های واهی نپسندیدم و گفتم:
- حتم دارم که خواستگاری بهتر از این خواهم داشت.
مادر نصیحتم کرد و گفت:
- آخر دختر تو به چه چیز خودت می نازی؟
- به قشنگی ام.
- خب، این قشنگی که همیشه با تو نمی ماند. پس فردا سنت بالا می رود و صورتت از ریخت می افتد... آن وقت...
خندیدم و گفتم:
- غصه نخور مادر! نمی گذارم به پس فردا برسد. بالاخره یکی از خواستگارها را همین روزها انتخاب می کنم و پای سفره عقد می نشینم.
مادر با ناباوری گفت:
- خدا کند. من و پدرت که دیگر خسته شده ایم. از بس خواستگار آمد و رفت و حرف زدیم و حرف شنیدیم اعصابمان خرد شد.
گفتم که قول می دهم تا قبل از سی سالگی یعنی همین امسال به یک نفر جواب مثبت بدهم و قال قضیه را بکنم.
مادر چشمهایش را ریز کرد و با شیطنتی که در آن موج می زد، گفت:
- کسی را در نظر گرفته ای؟
- نه، یعنی... یعنی چطور بگویم... ستاره را می شناسی؟ همکلاس دوره دبیرستانم را می گویم.
- آره همانی که پدرش چند سال پیش به رحمت خدا رفت؟
- آره، یکی از برادرهایش دکتر است. مرا برای او در نظر گرفته. من برادرش را دیده ام، فکر می کنم آدم مناسبی باشد...
مادر صورتم را بوسید و گفت:
- ان شاء الله... مبارک باشد... پس چرا به خواستگاری نمی آیند؟
با بی اعتنایی شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:
- خب، می آیند. من که نمی توانم برایشان دعوتنامه بفرستم.
چند روز بعد ستاره به همراه برادر و مادرش به خواستگاری من آمدند. برادرش از آنهایی بود که یک خط در میان انگلیسی حرف می زد و مدام سعی می کرد به مخاطبش بفهماند سالها در خارج از ایران زندگی کرده است. از این رفتار او خوشم نیامد و وقتی رفتند، قاطعانه گفتم:
- من زن او نمی شوم.
پدر و مادرم با عصبانیت گفتند:
- دیگر چه مرگت است؟ این بنده خدا که جوانی خوبی به نظر می رسید.
- مگر نمی دیدید چه افاده ای داشت؟ هی یک جمله فارسی می گفت، یک جمله انگلیسی...
پدر گفت:
- من دیگر در این مراسم خواستگاری که مربوط به تو باشد، شرکت نمی کنم.
از مرز سی سال گذشتم به حرف مادرم رسیدم.
دیگر از خواستگارهای گوناگون خبری نبود و من به این واقعیت پی بردم که: هر کسی چند روزی نوبت اوست.
سی و هشت ساله که شدم صادقانه به مادرم گفتم:
من اشتباه می کردم، مادر! حق با شما و پدر بود. نباید با بهانه های واهی خواستگارها را رد می کردم.
مادر مرا بوسید و گفت:
- غصه گذشته ها را نخور! باز هم دیر نشده...
این حرف مادر یک دلجویی مشفقانه بود. لبخند کمرنگی زدم و گفتم:
- می خواهید به من دلخوشی بدهید، نه؟!
- نه، تو هنوز جوان و با طراوت هستی. سی و هشت سال سن زیادی نیست، ولی... ولی...
مادر حرفش را ادامه نداد، اما می دانستم منظورش چیست. او می خواست بگوید که از این پس ممکن است خواستگارانی داشته باشم که اصلاً قابل مقایسه با خواستگاران ده - پانزده سال قبل نباشند. واقعیت این است که من روحیه ام را باخته بودم. دوست نداشتم سنم از چهل بگذرد، چون آن موقع شانس ازدواجم خیلی پایین می آمد. شاید به همین دلیل بود که وقتی در سی و نه سالگی به پدر و مادر اعلام کردم حاضرم با احمد ازدواج کنم، آنها شدیداً مخالفت کردند. پدر گفت:
- نه به آن همه سختگیری که می کردی و نه به اینکه حاضری با این مرد که همسن من است ازدواج کنی. هیچ می دانی داری چکار می کنی. او شصت و چهار سال دارد. یعنی بیست و پنج سال از تو بزرگتر است و...
مادر با قیافه ای حق به جانب گفت:
- ریخت و قیافه هم ندارد. نمی دانم چرا او را انتخاب کرده ای. تو حالا داری از آن طرف بام می افتی.
رویم نشد به مادرم بگویم:
- برای اینکه نمی خواهم این فرصت را از دست بدهم، برای اینکه از تنهایی خسته شده ام...
من به ازدواج با احمد آقا که پیر مردی قد خمیده بود، رضایت دادم. او همسرش را ده سال قبل از دست داده بود و تمام فرزندانشان - دو پسر و دو دختر - در اروپا زندگی می کردند. من منتظر بودم که او برای طرح جدی موضوع و گذاشتن قرار روز عقد و عروسی قدم جلو بگذارد، اما او هرگز نیامد. چند بار به او تلفن زدم و دلیل نیامدنش را پرسیدم و در تماس آخر گفت: راستش من از ازدواج با شما پشیمان شده ام.
- چرا؟
- حتماً کاسه ای زیر نیم کاسه است وگرنه چرا شما می خواهید با کسی که بیست و پنج سال از شما بزرگتر است، ازدواج کنید؟
هق هق گریه نگذاشت جوابی به او بدهم. گوشی را گذاشتم تا بتوانم یک دل سیر گریه کنم.

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

هاجر ملاک و معیار درستی برای ازدواج نداشت. او به ظاهر افراد بیش از اندازه اهمیت می داد و بر همین اساس بسیاری از خواستگاران را رد کرد. گویا او دچار نوعی غرور بود و خودش را برتر و بالاتر از همه می دید، وگرنه دلیلی نداشت که کسی را به خاطر دماغ یا موی سر و... رد کند.
او فرصتهای گرانبهایی را برای تشکیل زندگی مشترک از دست داد و سرانجام وقتی به اشتباه خود پی برد که فرصتی برای جبران نمانده بود.
مادیات و ظاهر افراد نقش چندان مهمی در خوشبختی زوج ندارند، بنابراین به هنگام خواستگاری باید کمتر روی این موارد تکیه کرد.
امام صادق (علیه السلام) می فرماید:
هر که خود پسند باشد، نابود شود و هر که خود رای باشد نابود شود. عیسی بن مریم (علیه السلام) فرمود: من بیماران را مداوا کردم و به اذن خداوند شفایشان دادم. کور مادرزاد و پیس را به اذن خدا بهبود بخشیدم. مردگان را معالجه نمودم و به اذن خدا زنده شان کردم و در صدد معالجه احمق بر آمدم اما نتوانستم او را اصلاح گردانم! عرض شد: ای روح الله! احمق کیست؟ فرمود: خود رأی خود پسند؛ کسی که همه فضایل را برای خودش قایل است و عیبی در خود نمی بیند و هر چه حق و حقوق است برای خودش می داند و برای دیگران نسبت به خود حقی قایل نیست. این همان احمق است که برای درمان او راه و چاره ای وجود ندارد.
(میزان الحکمه، ح 11812)
یا رب من از تو می طلبم آنچه بایدم - وز تو رضایت من و از من رضای تو

دعواهای فصلی

بر اساس سر گذشت: هنگامه 46 ساله
سال آخر دانشگاه بودم که با کوروش آشنا شدم. او در یک رشته دیگر درس می خواند. چند بار همدیگر را در مراسم های مختلف دانشگاه دیده بودیم. دوستم ملیکا می گفت:
- پسر خوبی است. دوست برادر من است. درسخوان و نجیب است. خانواده اش هم خوب و با فرهنگ هستند.
- حالا چرا این چیزها را به من می گویی؟
- برای این که تو هم حواست جمع باشد، چون ظاهراً این آقا کوروش گلویش پیش تو گیر کرده است. فعلاً که قصد ازدواج ندارم.
ملیکا گفت:
- خودت را لوس نکن. اولاً او که هنوز به خواستگاریت نیامده، ثانیاً یک ترم دیگر فارغ التحصیل می شود، یعنی باید پنج - شش ماه دیگر صبر کنی.
من هم به ایشان گفتم:
- اولاً من هم می خواهم در امتحانات فوق لیسانس شرکت کنم، ثانیاً او که خودش هنوز چیزی نگفته.
- چرا گفته، به برادرم گفته. رویش نمی شود به خودت بگوید، ولی مطمئنم که بزودی خجالت را کنار می گذارد و حرف دلش را می زند.
حق با ملیکا بود. یک ماه بعد کوروش نامه ای به دستم داد و گفت:
- می دانستم اگر بخواهم رو در رو این حرف ها را بزنم، نمی توانم و هول می شوم. بخوانید و بی رو در بایستی جوابم را بدهید.
نامه اش چند خط بیشتر نبود. خیلی خلاصه گفته بود که دوست دارد با من ازدواج کند و اگر من موافق باشم که بعد از امتحانات با خانواده اش به خواستگاریم می آید.
چند روز بعد از او خواستم که بیشتر در مورد خودش توضیح دهد و او گفت که فعلاً کارمند یک شرکت دولتی است و حقوق خوبی می گیرد و بعد از فارغ التحصیل شدن می خواهد شغل دیگری هم پیدا کند. گویا پدرش خانه ای برای او خریده بود که بعد از ازدواج از درد سر مستأجری راحت باشد. با این حساب او می توانست خیلی زود مراحل پیشرفت و ترقی را طی کند. به طور ضمنی موافقم را اعلام کردم، اما گفتم:
- بهتر است فعلاً به درسمان برسیم. و بعد از امتحانات قرار خواستگاری را بگذاریم.
او قبول کرد. من با انگیزه بیشتری درس خواندم. گاهی کوروش را در دانشگاه می دیدم و گاهی هم تلفنی با هم حرف می زدیم. به مادر هم کم و بیش چیزهایی درباره کوروش و این که قصد دارد به خواستگاریم بیاید، گفته بودم. همه چیز به خوبی پیش می رفت تا این که دوباره دعواهای فصلی، پدر و مادرم شروع شد. این که می گویم فصلی، دلیل دارد. آن ها چند ماه از سال با هم خوب بودند و ناگهان سر به سر هم می گذاشتند و به پر و پای هم می پیچیدند. آن وقت بود که قهرهای مادر شروع می شد و من نمی توانستم درس بخوانم. چند روز مانده به شروع امتحانات، آن ها بر سر موضوع کوچکی جر و بحث کردند و بعد اختلافات گذشته را پیش کشیدند. در نهایت مادر قهر کرد و رفت و گفت هرگز به خانه باز نمی گردد. با روحیه ای درب و داغان امتحاناتم را گذراندم. بعد از امتحانات کوروش تلفن زد و اجازه خواست که به همراه خانواده اش به خواستگاری بیاید. رویم نشد به او بگویم مادرم قهر کرده است، خواستم که خواستگاری را به بعد موکول کند. کوروش فکر می کرد که من پشیمان شده ام، اصرار داشت که دلیل به تعویق انداختن خواستگاری را بداند.
- دلیل خاصی ندارد. گفتم که پدرم کمی کسالت دارد ان شاء الله خودم خبرت می کنم.
قهر مادر طولانی شد. سه ماه بود که از خانه رفته بود و انگار قصد بازگشت نداشت کوروش چند بار دیگر تماس گرفت و ملیکا را واسطه کرد، اما من همچنان بهانه می آوردم تا این که حقیقت را به ملیکا گفتم:
- مادرم قهر کرده و رفته... مراسم خواستگاری که بدون مادرم نمی شود.
ملیکا دلداری ام داد و گفت:
- خب، به پدرت بگو. شاید خواستگاری باعث شود مادرت به خانه برگردد.
بعد از دل دل کردن های فراوان تصمیم گرفتم ماجرا را به پدرم بگویم:
- پدر، یکی از پسرهای دانشگاه که تازه فارغ التحصیل شده می خواهد به خواستگاری ام بیاید.
- خب، بیاید قدمش روی تخم چشم.
- اما... بدون مادر که نمی شود.
- چرا نمی شود دخترم؟ بگو مادرم برای یک کار ضروری به مسافرت رفته است. بگو مادرش مریض بوده و برای عیادت او به شهرستان رفته...
اگر چه دلم می خواست مادر در اولین جلسه خواستگاری حضور داشته باشد، اما چون تأخیر بیش از این جایز نبود و ممکن بود کوروش برای همیشه پشیمان بشود، حرف پدرم را پذیرفتم و به کوروش گفتم که می تواند به همراه خانواده اش به خواستگاری بیاید.
هفته بعد آنها به خواستگاری ام آمدند. پدر برخورد خوبی با آنها کرد. روی هم رفته جلسه مثبتی بود. قرار شد چند وقت دیگر برای زدن حرف های نهایی و تعیین روز عقد و عروسی به خانه مان بیایند، اما...
اما طوفان در راه بود. بله طوفانی سهمگین که کانون خانواده ما را از هم پاشید. مادرم تقاضای طلاق داد و پدرم نیز لجبازی کرد و پذیرفت. آن ها ظرف دو ماه از هم جدا شدند. پا در میانی بزرگترها هم هیچ فایده ای نداشت. من حتی به پای پدر و مادرم افتادم و گفتم:
- به خاطر آینده و سرنوشت من هم که شده این کار را نکنید.
اما هر دو روی حرف خود ماندند. آن ها پایشان را توی یک کفش کرده بودند تا از هم جدا شوند. بعد از جدایی آنها، من ترجیح دادم که در خانه پدرم بمانم، چون مادرم باید در خانه پدرش می ماند. طلاق پدر و مادرم آن هم بعد از بیست و چهار سال زندگی مشترک نقل محافل شده بود. یک چشم من خون بود و چشم دیگرم اشک. در همین حیص و بیص کوروش که از همه جا بی خبر بود، تلفن زد و پرسید:
- هنگامه خانم، کی برای صحبت نهایی بیاییم؟
من که از خدا می خواستم، از این وضعیت رها شوم، گفتم:
- هر چه زودتر بهتر.
و آن ها هفته آینده آمدند. قرارها را گذاشتیم و در پایان جلسه پدر کوروش پرسید:
- راستی تکلیف مادر هنگامه خانم چه می شود؟ کی از مسافرت بر می گردند؟ نمی شود که ایشان در مراسم عقد و عروسی نباشند.
پدر نگاهی به من کرد و بعد از چند سرفه خفیف گفت:
- ایشان حتماً در مراسم شرکت می کنند، اما...
پدر کوروش گفت:
- اما، چی؟
مادر کوروش گفت:
- راستش من کم کم دارم شک می کنم. نکند مادر هنگامه خانم با این ازدواج موافق نیستند و مخصوصاً در این جلسه شرکت نکردند؟
پدرم که دستپاچه شده بود، گفت:
- نه، خیلی هم موافق است، اما... من و او از هم جدا شده ایم. همین بیست روز پیش.
با این حرف سکوت سنگینی در مجلس حاکم شد. پدر و مادر کوروش نگاهی به هم انداختند و چند دقیقه بعد به کوروش اشاره کردند که آماده رفتن شوند. آنها رفتند و روز بعد کوروش تلفن زد و گفت:
- پدر و مادرم شدیداً با ازدواج من و تو مخالف شده اند. هنگامه، چرا حقیقت را به من نگفتی؟
با صدایی بغض آلود گفتم:
- مگر فرقی می کرد؟
- آره، حداقل من ذهن آن ها را برای پذیرش چنین مسأله ای آماده می کردم. حالا...
- حالا چی؟
- حالا باید چند ماهی صبر کنی تا من آن ها را راضی کنم.
به دنبال کار گشتم و در یک شرکت خصوصی مشغول شدم. سرم کمی گرم شده بود، اما همچنان روحیه ام خراب بود. یک سال گذشت و یک روز کوروش که گه گاهی با من تماس داشت تلفن زد و گفت:
- متأسفم هنگامه، پدر و مادرم به هیچ وجه راضی نمی شوند من با تو ازدواج کنم. بهتر است همدیگر را فراموش کنیم. متأسفم.
وقتی گوشی را گذاشتم، کلی گریه کردم. آن قدر حالم بد شد که یکی از همکارها برایم آژانس گرفت تا به خانه بروم. پدرم که حال و روزم را دید، گفت:
- چی شده دخترم؟ چرا ناراحتی؟
من با گریه ماجرا را به او گفتم و مادر و او را مقصر دانستم. پدر حق را به من داد و گفت:
- درست است که من و مادرت مقصریم ولی کوروش که نمی خواست با ما ازدواج کند. او اگر واقعاً تو را دوست داشت، هر جور شده پدر و مادرش را راضی می کرد.
تا مدت ها هر کس با من از ازدواج می گفت، به شدت عدم تمایلم را برای ازدواج اعلام می کردم. یکی - دو تا خواستگار خوب هم برایم پیدا شد ولی وقتی به آنها گفتم پدر و مادرم از هم جدا شده اند، پشیمان شدند.
پنج سال گذشت. من بیست و هشت ساله شدم. کم کم نگرانی هایم بیشتر می شد. یعنی باید تا پایان عمر تنها زندگی می کردم؟ پدرم که می دانست ناراحتی ام برای چیست، گاه و بی گاه و به بهانه های مختلف حرف ازدواج را پیش می کشید و در نهایت می گفت:
- غصه نخور دخترم، هر چه قسمت باشد، همان می شود.
دو سال دیگر هم گذشت. سی سال داشتم و می دانستم که فرصت های خوب ازدواج، یکی - یکی از دست می رود. مادرم در کمال ناباوری ازدواج کرد و این امید را که بالاخره با پدرم آشتی کند و سر خانه و زندگیش برگردد، در من کشت. بعد از ازدواج مادرم روحیه ام بیشتر خراب شد. دچار افسردگی شده بودم و حال و حوصله معاشرت با کسی را نداشتم. از کارم استعفا دادم و در خانه نشستم. یک سال بعد پدرم به من گفت:
- برادر زاده ام محمد که در آمریکا بود به ایران آمده است.
می خواهد امشب به خانه مان بیاید. خانه را کمی مرتب کن!
خانه را مرتب کردم و پسر عمویم محمد آمد. بیست سال بود که او را ندیده بودم. بچه بودم که به آمریکا رفت. او بیست و یکی - دو سال از من بزرگتر بود. آدم خوش برخوردی بود. چند روز بعد پدر گفت:
- محمد از تو خوشش آمده است. می خواهد به خواستگاریت بیاید.
سکوت کردم. برایم فرقی نمی کرد چه جوابی بدهم. آن قدر نسبت به زندگی دلسرد شده بودم که شاید یک تغییر و تحول باعث می شد، روحیه ام بهتر بشود. پدرم به آن ها اجازه داد که به خواستگاری بیایند و محمد و عمویم و زن عمو یک روز بعد از ظهر به خانه مان آمدند. مادرم یک ساعت قبل از آمدن آن ها به من تلفن زد و گفت:
- دخترم، چیزهایی شنیده ام. فقط می خواهم بگویم مواظب باش!
محمد دو بار در آمریکا ازدواج کرده و زن هایش را طلاق داده است. او مرد زندگی نیست. به تو هم وفا نمی کند.
حرف های مادرم مرا نسبت به محمد بدبین و دلسرد کرد. با بی تفاوتی در جلسه خواستگاری حاضر شدم و هنگامی که صحبت از مهریه و این چیزها پیش آمد، گفتم:
- من با کسی که قبلاً دو بار ازدواج کرده، ازدواج نمی کنم.
عمو و پسرش محمد دست و پای خود را گم کردند. محمد کلی توضیح داد، اما راضی نشدم. جلسه به هم خورد. پدر آخر شب از من پرسید:
- راستش را بگو چه کسی این چیزها را به تو گفت؟
- مادر...
سرش را تکان داد و گفت:
- این زن چرا دست از سر ما بر نمی دارد؟
- این زنی که شما می گویی مادر من است و در ضمن حرف هایش هم درست بود.
سه سال گذشت و حالا من سی و چهار ساله بودم. مادرم یک روز به من گفت:
- فامیل شوهرم - پسر دایی شهرام - آن روز که به خانه مان آمدی تو را دیده و پسندیده و می خواهد به خواستگاریت بیاید، چه می گویی؟
- اگر آدم خوبی باشد، موافقم.
- چهل و دو سال دارد. لیسانسه است و شغل خوبی هم دارد. جای مخالفت نبود. به مادر گفتم امشب با پدر صحبت می کنم و نتیجه را به تو می گویم. وقتی موضوع را به پدر گفتم، با ناراحتی گفت:
- که این طور؟ پس مادرت به همین دلیل تو را از ازدواج با برادر زاده ام منصرف کرد...
- پدر، آن موقع که محمد به خواستگاری من آمده بود، شهرام مرا ندیده بود. شهرام سه - چهار ماه قبل مرا در خانه مادر دیده است.
- به هر حال از همان زمان او را برای تو در نظر گرفته بودند. تازه من اصلاً میل ندارم با شوهر مادرت فامیل شوم.
از پدر خواستم حداقل بگذارد برای خواستگاری بیایند و از نزدیک آن ها را ببینیم، اما پدر صد در صد مخالف بود. به مادر تلفن زدم و گفتم که پدر اجازه نمی دهد. روز و شبم به تلخی می گذشت. من هم مثل هر دختر دیگری که به سن ازدواج می رسد، چشم به در داشتم که خواستگار مناسبی از راه برسد، اما هیچ خبری نبود. تا چهل سالگی هم کم و بیش برایم خواستگار می آمد، اما بعضی ها را پدر رد می کرد و بعضی دیگر شرایط خوبی نداشتند.
اکنون که سر گذشت مرا می خوانید چهل و شش سال دارم. دیگر انگیزه ای برای ازدواج ندارم. اگر بهترین خواستگار هم برایم بیاید - که نمی آید - پاسخ من منفی خواهد بود. من در چهل و شش سالگی شور و شوقی برای مادر شدن ندارم. من خسته و فرسوده ام. زندگی من خراب شد. طلاق والدینم همه چیز را از من گرفت. من قربانی دعواهای فصلی آنها شدم. ای کاش زوج هایی که بدون توجه به سرنوشت فرزندانشان از هم جدا می شوند - کمی، فقط کمی - به فکر آینده آنها باشند.