فهرست کتاب


بهار ازدواج

امیر ملک محمودی‏

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

فلسفه ازدواج این است که زن و مرد در کنار یکدیگر به خوبی و خوشی زندگی کنند و مکمل یکدیگر باشند. اگر قرار باشد زندگی مشترک پر از جر و بحث و دعوا و مرافعه باشد، نه تنها هیچ کدام از زوجین از زندگی لذت نخواهند برد، بلکه این دعواها روی فرزندان آنها اثر سویی خواهد گذاشت. یقیناً بجز آسیبی که به چشم شیدا رسیده است، روح او نیز از روابط بد پدر و مادرش زخمی است و این شامل برادرانش ناصر و نادر نیز می شود. چه خوب است که والدین به جای کشمکش و درگیری های هر روزه، اختلافات خود را به طور منطقی و برای همیشه حل کنند.
امام باقر (علیه السلام) می فرماید:
ایاک و الخصومات، فانها تورث الشک، و تحبط العمل و تردی صاحبها، و عسی ان یتکلم الرجل بالشی ء لا یغفر له.
از مشاجره ها (با هم نزاع کردن) بپرهیزید که شک و تردید به بار می آورد و عمل را بی اجر می کند و مشاجره کننده را نابود می گرداند و بسا انسان را در هنگام مجادله کردن سخنی نابخشودنی به زبان آرد.
(امالی صدوق، ص 340، ح 2)
خود پسندی قطره را از وصل دریا دور کرد - سر به سر حق می شدی، گر خود پسندیها نبود

از آن طرف بام

بر اساس سر گذشت: هاجر 41 ساله
سینی چای را جلو خواستگار گرفتم و نیم نگاهی به او انداختم. قیافه اش بد نبود، اما من در رؤیاهای خود دنبال کسی با قیافه ای دیگر بودم. وقتی قرار شد یک ربع با هم تنها باشیم و در مورد یکدیگر اطلاعاتی کسب کنیم. اولین سوالی که از او پرسیدم، این بود:
- قد شما چقدر است؟
نگاه تعجب آمیزی به من کرد و گفت:
- این مهمترین چیزی است که نسبت به من در ذهن دارید؟
با خونسردی گفتم:
- بله، خیلی مهم است که بدانم من و شما قدمان به هم می خورد یا نه.
- قد من یک متر و شصت و پنج است.
- شصت و پنج؟!
لبخندی زد و گفت:
- شصت و پنج نه، یک متر و شصت و پنج.
- کوتاه است آقا، قدتان کوتاه است...
خودش را نباخت و سعی کرد با اعتماد به نفس حرف بزند. سینه اش را صاف کرد و گفت:
- اختلاف قد مهم نیست، اختلاف سلیقه و عقیده مهم است. من انتظار داشتم سؤالات مهمتری بپرسید.
- ببینید آقا، این درست که شما مهندس هستید، اما به هر حال ریخت و قیافه هم خیلی مهم است. من دوست دارم وقتی با هم به یک مهمانی می رویم کسی نگوید این دو تا به هم نمی خورند.
خیلی توی ذوقش خورد. از اتاق بیرون رفت و به پدر و مادرش گفت:
- برویم، این دختر خانم فقط به ظاهر اهمیت می دهد.
مادرش اخمی کرد و لبهایش را ورچید و گفت:
- به حق چیزهای نشنیده، مگر ظاهر تو چه عیبی دارد؟
پدرش گفت:
- خب، معلوم است، دختره حداقل ده سانت از پسرمان بلندتر است. من هم وقتی چای آورد یواشکی به تو گفتم که چرا از بین این همه دختر این یکی را انتخاب کرده ای.
خلاصه مدتی جر و بحث کردند و بعد بدون خداحافظی رفتند. مادرم گفت:
- هاجر جان، قد که مهم نیست. او مهندس بود. خانواده خوب و متدینی داشت و خوش اخلاق و خوشنام بود. حیف شد...
با ناراحتی گفتم:
- مادر جان، چنان افسوس می خوری که انگار بجز او خواستگاری ندارم. این اولین خواستگار من بود. من هنوز نوزده سال دارم و می توانم بهترین فرد را انتخاب کنم.
پدرم که کارمند باز نشسته دولت بود، گفت:
- دخترم، هیچ کسی همه شرایط مورد نظر تو را یک جا ندارد، تو هم تمام شرایط مورد نظر فرد مقابل را نداری، بنابراین هر دو طرف باید از بعضی چیزها چشم بپوشند.
پیشانی پدر را بوسیدم و گفتم:
- درست می گویید پدر، اما اجازه بدهید من چند بار دیگر شانسم را امتحان کنم.
بعد از مدتی یک خواستگار دیگر برایم آمد. یک جوان بیست و هفت ساله که تازه لیسانس خود را گرفته بود و می خواست وارد بازار کار شود. پدر می گفت:
- من تحقیقات مختصری درباره او کرده ام. جوان شایسته ای است. قیافه اش هم خوب است، قدش هم از تو بلندتر است...
اخم شیرینی کردم و گفتم:
- منظورتان این است که این بار باید جوابم مثبت باشد؟
پدر دستی به سرم کشید و گفت:
- نه دخترم، تو مختاری که درباره آینده ات تصمیم بگیری. من نظر خودم را گفتم.
امین همان طور که پدر گفته بود، جوان برازنده ای بود، اما... اما کمی سیاه بود. مادرم می گفت سبزه است، اما در نگاه من خیلی از سبزه آن طرف تر بود و در واقع به سیاهی می زد. وقتی جلسه خواستگاری تمام شد و رفتند، پدرم گفت:
- به آنها گفتم یک هفته دیگر نظرمان را اعلام می کنیم.
- چرا یک هفته بعد؟ نظر من از همین الان مشخص است.
پدر و مادر هر دو به دهان من چشم دوخته بودند تا نظرم را بشنوند و من هم خونسردانه گفتم:
- جواب من منفی است. او خیلی سیاه است. اصلاً من از آدمهای سیاه با موهای وزوزی خوشم نمی آید.
پدر نفس عمیقی کشید و گفت:
- یعنی برایت مهم نیست که امین پسر خوبی است و اهل کار و تلاش است و وقار و ایمانش زبانزد خاص و عام است؟
- چرا اما چیزهای دیگر هم مهم است. آخر پدر، او وقتی در کنار من بایستد من مثل ماه می مانم و او مثل یک تکه ابر سیاه...
پدر لب خود را گزید و گفت:
- روی جوان مردم عیب نگذار دختر! مرد باید کمی خشن باشد. دختر که نیست توقع داشته باشی ظریف و لطیف باشد.
سومین خواستگار که آمد تقریباً ایراد خاصی نداشت. دانشجو بود و حین درس خواندن در یک شرکت دولتی کار می کرد. خانواده نسبتاً مرفه ای داشت و به قول پدر و مادرم آینده اش خیلی روشن بود. وقتی سینی چای را مقابلش گرفتم، از برقی که کله اش زد، خنده ام گرفت و به زور خودم را کنترل کردم. این بار هم جوابم نه بود. پدر و مادر که از دستم کلافه شده بودند، گفتند:
- این دیگر چه ایرادی داشت؟
- مگر ندیدید تمام موهای سرش ریخته بود؟ آخر مگر می شود یک جوان بیست و نه ساله کچل باشد؟ من همیشه دوست داشتم همسر آینده ام موهای پر پشتی داشته باشد.
مادرم با لحن گلایه آمیزی گفت:
- ایرادهای بنی اسرائیلی نگیر دخترم! الان بیست و سه سال داری و اگر همین طور پیش بروی به سی سالگی می رسی، آن وقت کسانی به سراغت می آیند که صد مرتبه از خواستگاران قبلی بدترند.
خیلی نصیحتم کردند، اما حرف من یکی بود. من دنبال کسی می گشتم که از هر جهت کامل باشد. خوش قیافه و تحصیل کرده و پولدار. سالها پشت سر هم می گذشت و من خواستگاران مختلف را به بهانه های مختلف رد می کردم:
- مادر، ندیدی او چه صورت درازی داشت؟
یا:
- این یکی قیافه اش خوب بود مادر، اما من با کسی که فوق دیپلم دارد، ازدواج نمی کنم.
یا:
- مادر اصلاً حرفش را نزن! دندانهایش بد جوری جلو بود.
یا:
- محال است با او ازدواج کنم، خیلی پت و پهن است، تازه دیپلمه هم هست.
یا:
- چشمهایش ریز است و دماغش دراز، مثل کاریکاتور می ماند. وقتی بیست و نه ساله بودم خواستگار خیلی مناسبی برایم آمد. او تازه از سفر هند برگشته بود و درسش را در آنجا به پایان رسانده بود. پدرم می گفت:
- به نظر من محمد همه شرایط تو را دارد. هم جوان خوب و تحصیل کرده ای است، هم خوش قد و بالاست.
من محمد را هم به بهانه های واهی نپسندیدم و گفتم:
- حتم دارم که خواستگاری بهتر از این خواهم داشت.
مادر نصیحتم کرد و گفت:
- آخر دختر تو به چه چیز خودت می نازی؟
- به قشنگی ام.
- خب، این قشنگی که همیشه با تو نمی ماند. پس فردا سنت بالا می رود و صورتت از ریخت می افتد... آن وقت...
خندیدم و گفتم:
- غصه نخور مادر! نمی گذارم به پس فردا برسد. بالاخره یکی از خواستگارها را همین روزها انتخاب می کنم و پای سفره عقد می نشینم.
مادر با ناباوری گفت:
- خدا کند. من و پدرت که دیگر خسته شده ایم. از بس خواستگار آمد و رفت و حرف زدیم و حرف شنیدیم اعصابمان خرد شد.
گفتم که قول می دهم تا قبل از سی سالگی یعنی همین امسال به یک نفر جواب مثبت بدهم و قال قضیه را بکنم.
مادر چشمهایش را ریز کرد و با شیطنتی که در آن موج می زد، گفت:
- کسی را در نظر گرفته ای؟
- نه، یعنی... یعنی چطور بگویم... ستاره را می شناسی؟ همکلاس دوره دبیرستانم را می گویم.
- آره همانی که پدرش چند سال پیش به رحمت خدا رفت؟
- آره، یکی از برادرهایش دکتر است. مرا برای او در نظر گرفته. من برادرش را دیده ام، فکر می کنم آدم مناسبی باشد...
مادر صورتم را بوسید و گفت:
- ان شاء الله... مبارک باشد... پس چرا به خواستگاری نمی آیند؟
با بی اعتنایی شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:
- خب، می آیند. من که نمی توانم برایشان دعوتنامه بفرستم.
چند روز بعد ستاره به همراه برادر و مادرش به خواستگاری من آمدند. برادرش از آنهایی بود که یک خط در میان انگلیسی حرف می زد و مدام سعی می کرد به مخاطبش بفهماند سالها در خارج از ایران زندگی کرده است. از این رفتار او خوشم نیامد و وقتی رفتند، قاطعانه گفتم:
- من زن او نمی شوم.
پدر و مادرم با عصبانیت گفتند:
- دیگر چه مرگت است؟ این بنده خدا که جوانی خوبی به نظر می رسید.
- مگر نمی دیدید چه افاده ای داشت؟ هی یک جمله فارسی می گفت، یک جمله انگلیسی...
پدر گفت:
- من دیگر در این مراسم خواستگاری که مربوط به تو باشد، شرکت نمی کنم.
از مرز سی سال گذشتم به حرف مادرم رسیدم.
دیگر از خواستگارهای گوناگون خبری نبود و من به این واقعیت پی بردم که: هر کسی چند روزی نوبت اوست.
سی و هشت ساله که شدم صادقانه به مادرم گفتم:
من اشتباه می کردم، مادر! حق با شما و پدر بود. نباید با بهانه های واهی خواستگارها را رد می کردم.
مادر مرا بوسید و گفت:
- غصه گذشته ها را نخور! باز هم دیر نشده...
این حرف مادر یک دلجویی مشفقانه بود. لبخند کمرنگی زدم و گفتم:
- می خواهید به من دلخوشی بدهید، نه؟!
- نه، تو هنوز جوان و با طراوت هستی. سی و هشت سال سن زیادی نیست، ولی... ولی...
مادر حرفش را ادامه نداد، اما می دانستم منظورش چیست. او می خواست بگوید که از این پس ممکن است خواستگارانی داشته باشم که اصلاً قابل مقایسه با خواستگاران ده - پانزده سال قبل نباشند. واقعیت این است که من روحیه ام را باخته بودم. دوست نداشتم سنم از چهل بگذرد، چون آن موقع شانس ازدواجم خیلی پایین می آمد. شاید به همین دلیل بود که وقتی در سی و نه سالگی به پدر و مادر اعلام کردم حاضرم با احمد ازدواج کنم، آنها شدیداً مخالفت کردند. پدر گفت:
- نه به آن همه سختگیری که می کردی و نه به اینکه حاضری با این مرد که همسن من است ازدواج کنی. هیچ می دانی داری چکار می کنی. او شصت و چهار سال دارد. یعنی بیست و پنج سال از تو بزرگتر است و...
مادر با قیافه ای حق به جانب گفت:
- ریخت و قیافه هم ندارد. نمی دانم چرا او را انتخاب کرده ای. تو حالا داری از آن طرف بام می افتی.
رویم نشد به مادرم بگویم:
- برای اینکه نمی خواهم این فرصت را از دست بدهم، برای اینکه از تنهایی خسته شده ام...
من به ازدواج با احمد آقا که پیر مردی قد خمیده بود، رضایت دادم. او همسرش را ده سال قبل از دست داده بود و تمام فرزندانشان - دو پسر و دو دختر - در اروپا زندگی می کردند. من منتظر بودم که او برای طرح جدی موضوع و گذاشتن قرار روز عقد و عروسی قدم جلو بگذارد، اما او هرگز نیامد. چند بار به او تلفن زدم و دلیل نیامدنش را پرسیدم و در تماس آخر گفت: راستش من از ازدواج با شما پشیمان شده ام.
- چرا؟
- حتماً کاسه ای زیر نیم کاسه است وگرنه چرا شما می خواهید با کسی که بیست و پنج سال از شما بزرگتر است، ازدواج کنید؟
هق هق گریه نگذاشت جوابی به او بدهم. گوشی را گذاشتم تا بتوانم یک دل سیر گریه کنم.

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

هاجر ملاک و معیار درستی برای ازدواج نداشت. او به ظاهر افراد بیش از اندازه اهمیت می داد و بر همین اساس بسیاری از خواستگاران را رد کرد. گویا او دچار نوعی غرور بود و خودش را برتر و بالاتر از همه می دید، وگرنه دلیلی نداشت که کسی را به خاطر دماغ یا موی سر و... رد کند.
او فرصتهای گرانبهایی را برای تشکیل زندگی مشترک از دست داد و سرانجام وقتی به اشتباه خود پی برد که فرصتی برای جبران نمانده بود.
مادیات و ظاهر افراد نقش چندان مهمی در خوشبختی زوج ندارند، بنابراین به هنگام خواستگاری باید کمتر روی این موارد تکیه کرد.
امام صادق (علیه السلام) می فرماید:
هر که خود پسند باشد، نابود شود و هر که خود رای باشد نابود شود. عیسی بن مریم (علیه السلام) فرمود: من بیماران را مداوا کردم و به اذن خداوند شفایشان دادم. کور مادرزاد و پیس را به اذن خدا بهبود بخشیدم. مردگان را معالجه نمودم و به اذن خدا زنده شان کردم و در صدد معالجه احمق بر آمدم اما نتوانستم او را اصلاح گردانم! عرض شد: ای روح الله! احمق کیست؟ فرمود: خود رأی خود پسند؛ کسی که همه فضایل را برای خودش قایل است و عیبی در خود نمی بیند و هر چه حق و حقوق است برای خودش می داند و برای دیگران نسبت به خود حقی قایل نیست. این همان احمق است که برای درمان او راه و چاره ای وجود ندارد.
(میزان الحکمه، ح 11812)
یا رب من از تو می طلبم آنچه بایدم - وز تو رضایت من و از من رضای تو