فهرست کتاب


بهار ازدواج

امیر ملک محمودی‏

این حرف دلم نیست

بر اساس سر گذشت: شیدا 37 ساله
پدر فریاد زد:
- بزرگترین اشتباه من این بود که به خواستگاری تو آمدم...
مادر مظلومانه گفت:
- خب، این اشتباه را جبران کن! مهرم را بده و بعد هم طلاق و خلاص.
پدر با حرص گفت:
- ا... زرنگی؟... من یک ریال هم به تو نمی دهم. باید مهرت را حلال کنی. باید آن را به من ببخشی...
مادر شکلکی در آورد و گفت:
- من زرنگ نیستم. تو زرنگی که می خواهی از آب گل آلود ماهی بگیری.
نگاهی به ساعتم انداختم. یک ربع به نه صبح بود. غرولندکنان خطاب به هر دوشان گفتم:
- باز هم جمعه شد و شما به جان هم افتادید؟ جمعه است، می خواهم یک ساعت بیشتر بخوابم، اگر شما گذاشتید...
پدر به طرفم خیز برداشت و گفت:
- دهانت را ببند وگرنه دندانهایت را می ریزم پایین. یک بچه دوازده ساله را چه به این غلطها؟ به تو چه که ما چرا دعوا می کنیم؟
مادر جلو پدر را گرفت و گفت:
- دم به ساعت که دستت را روی من بلند می کنی، دیگر کارت به جایی رسیده که می خواهی شیدا را هم بزنی؟
- مگر نمی بینی چقدر پر رو و فضول است؟!
- خب حق دارد. اعصابش خرد شده است. من و تو شب و روز با هم دعوا داریم. این که نشد زندگی.
پدر سکوت کرد و بعد لباسش را پوشید و از خانه بیرون رفت. به مادرم گفتم:
- چرا تکلیفت را با او روشن نمی کنی؟
مرا بوسید و گفت:
- مجبورم بسوزم و بسازم. اولا او می خواهد مهرم را بالا بکشد و طلاقم بدهد. ثانیاً کجا بروم؟ پدرم که زنده نیست. مادرم هم که چند سال است ازدواج کرده. تازه با تو و ناصر و نادر را چه کنم؟
آهی کشیدم و گفتم:
- اصلاً چرا زن پدر شدی؟ مگر نمی دانستی او چه جور آدمی است؟
- نه، من از کجا می دانستم؟ پدر خدا بیامرزم حکم کرد که حتماً با جمشید ازدواج کنم. او می گفت جمشید آدم سالم و زحمتکشی است. راست هم می گفت، خانواده جمشید سالها در همسایگی ما زندگی می کردند. من هم از او بدم نمی آمد، اما... اما چه می دانستم که او یک آدم بدبین، حسود و شکاک است. از همان روزهای اول خونم را توی شیشه کرد. به هر چیز و هر کس بدبین بود و به همه شک داشت. اولین بار که متوجه این اخلاق گند او شدم، روزی بود که از سبزی فروش محل گوجه فرنگی خریده بودم. وقتی پدرت ظهر به خانه آمد و گوجه ها را دید چنان سر و صدایی به راه انداخت که هفت تا خانه آن طرف تر متوجه شدند. می گفت:
- تو بیجا کرده ای که به خرید رفته ای.
از نظر او من باید از صبح تا شب توی خانه می نشستم و تکان نمی خوردم. آن روز تمام گوجه ها را توی سرم کوبید و گفت:
- این آخرین باری باشد که از این غلطها می کنی وگرنه من می دانم و تو.
- خب، شما از آن به بعد چکار کردید؟
- چکار می توانستم بکنم؟ اول حرفش را جدی نگرفتم، اما وقتی یک روز پیاز نداشتیم و مجبور شدم که به همان سبزی فروشی بروم، او مرا دید و با مرد سبزی فروش دست به یقه شد. چنان آبروریزی راه افتاد که نگو و نپرس. به خانه که رسیدیم کتک مفصلی به من زد و گفت:
- مثل اینکه حرف حالیت نیست هان؟
آن موقع من هیجده سال داشتم و واقعاً نمی دانستم در برابر پدرت چکار باید بکنم. دندان روی جگر گذاشتم و صبر کردم، اما شک و بدبینی با وجود او سرشته شده بود. به طوری که می گفت:
- با برادرهایت هم نباید بیش از حد حرف بزنی. جلو آنها پیراهن آستین کوتاه نپوش و بلند نخند!
تحمل این شرایط برایم بسیار دشوار بود تا اینکه ناصر و بعد نادر به دنیا آمدند. فکر می کردم اخلاق او بهتر می شود، اما بدتر شد. تو چهار سال بعد از نادر به دنیا آمدی، اما باز هم اخلاق او تغییر نکرد. خودت که دیده ای. در مورد تو هم همین جور است. شاید برایت جالب باشد که وقتی فقط سه - چهار ماه داشتی او به پسرها و مردهای فامیل اجازه نمی داد تو را ببوسند و می گفت:
- نامحرم، نامحرم است.
همه به او می خندیدند. چیزی را که دین خدا بد نمی دانست، او از آن ایراد می گرفت. تحمل این شرایط برایم بسیار سخت بود. بارها با پدر و مادرم حرف زدم ولی آنها به جای اینکه مرهمی روی زخمهایم بگذارند، می گفتند:
- نا شکر نباش زلیخا، همین که شوهرت معتاد و مشروبخوار نیست، خدا را روزی هزار مرتبه شکر کن!
آنها فکر می کردند که ایرادهای دیگر مهم نیست، در حالی که من روزی هزار مرتبه آرزوی مرگ می کردم تا از این زندگی نکبت بار خلاص شوم. الان حدود بیست سال است که با پدرت زندگی می کنم و در این مدت حتی یک روز هم آب خوش از گلویم پایین نرفته است.
دلم برای مادرم سوخت. برای خودم هم دلم می سوخت چون نمونه این بدبینی ها و سوءظنها از طرف پدر در مورد من هم اعمال شده بود، البته نسبت به مادر خیلی کمتر بود، این دعوا و مرافعه ها در روحیه من تأثیر منفی گذاشته بود و از لحاظ درسی افت بسیار کرده بودم. برادرهایم هم دل خوشی از پدر نداشتند.
الان می فهمم که پدر در تمام این سالها بیمار بود و باید به یک روان پزشک مراجعه می کرد، اما کسی آن موقع عقلش به این چیزها قد نمی داد. در کلاس سوم راهنمایی بودم که مادرم یک روز مرا به بازار برد. او به خاطر من این کار را کرد چون باید برای کلاس نقاشی وسایلی را می خریدم. شب که پدرم آمد و متوجه شد من و مادر به بازار رفته ایم، هر دو ما را کتک زد. او تا دو ساعت به مادر پرخاش می کرد و ناسزا می گفت. ساعت یازده شب بود و می خواستیم بخوابیم. اما پدر دست بردار نبود. او به طرف آشپزخانه رفت و کارد را برداشت تا مادر را با کارد بزند. من و ناصر و نادر دستهای او را گرفتیم و التماس کردیم که کاری به مادر نداشته باشد. او گفت:
- تا خون این زن خیره سر را نریزم آرام نمی نشینم.
در این کشمکش ها بود که نوک کارد به چشم چپ من خورد و فریادم به هوا بلند شد. فوراً مرا به بیمارستان رساندند، اما کاری از دست پزشکها ساخته نبود و من برای همیشه بینایی چشم چپم را از دست دادم. آنهایی که دختر هستند و یا دختر دارند، می دانند که این عیب برای یک دختر، عیب کمی نیست. از آن پس روزگار عجیبی داشتم و با سه مشکل بزرگ مواجه بودم. اولین مشکلم این بود که اعتماد به نفسم را به کلی از دست داده بودم و به فردی گوشه گیر و منزوی تبدیل شده بودم. دومین مشکلم این بود که برای هیچ کاری حتی درس خواندن انگیزه ای نداشتم و سرانجام ترک تحصیل کردم و سومین مشکلم این بود که بعد از این حادثه دعواهای پدر و مادر بیشتر شده بود و هر کدام دیگری را مقصر می دانستند. به بهترین پزشکها مراجعه کردیم، اما از دست هیچ کدام کاری ساخته نبود. یک بار هم تحت عمل جراحی قرار گرفتم، اما بی فایده بود. هر روز ساعتها مقابل آینه می ایستادم و به دور از چشم دیگران خودم را در آینه می دیدم و اشک می ریختم.
مادر می گفت:
- غصه نخور دخترم، باید اعتماد به نفس داشته باشی و خودت را دست کم نگیری. توی جمع حاضر شو...
- حرفش را هم نزن مادر، من رویم نمی شود با این چشم توی مهمانی و در جمع حضور پیدا کنم.
- ببین شیدا جان، کاری ست که شده. نباید که تا آخر عمر بنشینی و غصه بخوری. غصه خوردن که دردی را دوا نمی کند. به نظر من بهتر است عینک دودی بزنی و اینقدر از مردم گریزان نباشی. واقعیت را بپذیر و با آن کنار بیا!
خیلی به حرفهای مادر فکر کردم. حق با او بود. اگر چه بینایی یک چشمم را از دست داده بودم، اما نباید تمام زندگی ام را از دست می دادم. تصمیم گرفتم عینک دودی بزنم تا هر کسی متوجه عیب چشمم نشود. کم کم عادت کردم که در جمع حضور پیدا کنم. سختگیری های پدر حداقل در مورد من کمتر شده بود و تقریباً کاری به کارم نداشت. پس از مدتی در اداره ای مشغول کار شدم. بجز دو نفر از هم اتاقی هایم بقیه کارمندان نمی دانستند که چشم چپم از کار افتاده است. کار کردن روحیه ام را تغییر داده بود. دو سال در آن اداره کار کرده بودم که ترفیع گرفتم و پست بهتری به من دادند. خوشحال بودم و این خوشحالی با پیشنهاد ازدواجی که بهزاد داد، مضاعف شد.
- شیدا، حاضری با من ازدواج کنی؟
- آره، اما... تو خوب فکرهایت را کرده ای؟
- معلوم است که فکرهایم را کرده ام.
من و من کنان گفتم:
- در مورد چشمم...
- می دانم. همه چیز را می دانم. از خانم کوثری که هم اتاقی ات است، شنیده ام.
- پدر و مادرت...
- به آنها هم گفته ام. مادرم مخالف است، اما پدر حرفی ندارد.
- نه، من حاضر نیستم با تو ازدواج کنم. اگر مادرت مخالف این وصلت باشد، آینده خوبی نخواهیم داشت.
- بالاخره مادرم با این موضوع کنار می آید.
- اگر نیاید چی؟ آن وقت می دانی چه می شود؟ یک عمر باید متلک هایش را تحمل کنم.
ترجیح دادم که بهزاد را فراموش کنم. دلم می خواست مثل همه دخترها ازدواج کنم، اما بهزاد اولین و آخرین خواستگار عادی من بود و بقیه خواستگارها غیر عادی بودند. مثلاً یکی از خواستگارها پایش فلج بود، دیگری مثل من یک چشم نداشت و... شاید فکر کنید من زیاده خواه بودم که دوست داشتم یک فرد صد در صد سالم به خواستگاریم بیاید، اما باور کنید اگر با فردی که مثل خودم نقص داشت، ازدواج می کردم، باز هم دچار عدم اعتماد به نفس می شدم. با خودم می گفتم حداقل اگر بچه ای به دنیا می آوریم او یکی از والدینش را سالم ببیند. این افکار باعث شد که به خواستگاران معدودی که داشتم جواب منفی بدهم. وقتی سنم از سی و سه سال بالاتر رفت، خواستگارانی به سراغم آمدند که شرایط عادی نداشتند. یکی از آنها سه زن داشت و دیگری قبلاً هفت بار ازدواج کرده بود و یکی یکی زنهایش را طلاق داده بود. پدر می گفت:
- با یکی از همین ها ازدواج کن وگرنه تا آخر عمر تنها می مانی.
- تنها ماندن بهتر از این است که با این جور آدمها ازدواج کنم.
پدرم حتی می خواست به زور مرا به عقد مردی در آورد که بیست و دو سال از من بزرگتر بود، اما نپذیرفتم و مقابل او ایستادم و گفتم:
- شما چشم مرا این جور کردید. بدبختم کردید. زندگی ام را تلخ کردید، حداقل قلبم را زخمی نکنید. بگذارید در این باره خودم تصمیم بگیرم.
البته من هم زیاد وسواس به خرج می دادم. قبول دارم که در میان خواستگارانم بودند افرادی که با سختگیری کمتر می توانستم به آنها پاسخ بدهم، اما جوابم به آنها منفی بود تا همچنان ازدواج نکنم.
الان که این نامه را می نویسم 37 سال دارم. پدرم سخت مریض است و دکترها می گویند روزهای آخر عمرش را می گذراند. او نگران آینده من است و می گوید:
شیدا جان، مرا ببخش. اگر آن شب عصبانی نمی شدم و آن اتفاق نمی افتاد، سرنوشت تو عوض نمی شد.
دلم برای او می سوزد. دوست ندارم خیالش از بابت من ناراحت باشد و از دنیا برود. به همین دلیل هر روز به او اطمینان می دهم که:
- پدر من اصلاً ناراحت نیستم که ازدواج نکرده ام و خواستگار درست و حسابی ندارم. من تصمیم گرفته ام تا آخر عمر پیش شما و مادر بمانم. این طوری بهتر است.
اما خودم می دانم که این حرف دلم نیست. من هم دوست داشتم طعم مادر بودن را بچشم و با یک مرد خوب و ایده آل ازدواج کنم و خوشبخت بشوم.

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

فلسفه ازدواج این است که زن و مرد در کنار یکدیگر به خوبی و خوشی زندگی کنند و مکمل یکدیگر باشند. اگر قرار باشد زندگی مشترک پر از جر و بحث و دعوا و مرافعه باشد، نه تنها هیچ کدام از زوجین از زندگی لذت نخواهند برد، بلکه این دعواها روی فرزندان آنها اثر سویی خواهد گذاشت. یقیناً بجز آسیبی که به چشم شیدا رسیده است، روح او نیز از روابط بد پدر و مادرش زخمی است و این شامل برادرانش ناصر و نادر نیز می شود. چه خوب است که والدین به جای کشمکش و درگیری های هر روزه، اختلافات خود را به طور منطقی و برای همیشه حل کنند.
امام باقر (علیه السلام) می فرماید:
ایاک و الخصومات، فانها تورث الشک، و تحبط العمل و تردی صاحبها، و عسی ان یتکلم الرجل بالشی ء لا یغفر له.
از مشاجره ها (با هم نزاع کردن) بپرهیزید که شک و تردید به بار می آورد و عمل را بی اجر می کند و مشاجره کننده را نابود می گرداند و بسا انسان را در هنگام مجادله کردن سخنی نابخشودنی به زبان آرد.
(امالی صدوق، ص 340، ح 2)
خود پسندی قطره را از وصل دریا دور کرد - سر به سر حق می شدی، گر خود پسندیها نبود

از آن طرف بام

بر اساس سر گذشت: هاجر 41 ساله
سینی چای را جلو خواستگار گرفتم و نیم نگاهی به او انداختم. قیافه اش بد نبود، اما من در رؤیاهای خود دنبال کسی با قیافه ای دیگر بودم. وقتی قرار شد یک ربع با هم تنها باشیم و در مورد یکدیگر اطلاعاتی کسب کنیم. اولین سوالی که از او پرسیدم، این بود:
- قد شما چقدر است؟
نگاه تعجب آمیزی به من کرد و گفت:
- این مهمترین چیزی است که نسبت به من در ذهن دارید؟
با خونسردی گفتم:
- بله، خیلی مهم است که بدانم من و شما قدمان به هم می خورد یا نه.
- قد من یک متر و شصت و پنج است.
- شصت و پنج؟!
لبخندی زد و گفت:
- شصت و پنج نه، یک متر و شصت و پنج.
- کوتاه است آقا، قدتان کوتاه است...
خودش را نباخت و سعی کرد با اعتماد به نفس حرف بزند. سینه اش را صاف کرد و گفت:
- اختلاف قد مهم نیست، اختلاف سلیقه و عقیده مهم است. من انتظار داشتم سؤالات مهمتری بپرسید.
- ببینید آقا، این درست که شما مهندس هستید، اما به هر حال ریخت و قیافه هم خیلی مهم است. من دوست دارم وقتی با هم به یک مهمانی می رویم کسی نگوید این دو تا به هم نمی خورند.
خیلی توی ذوقش خورد. از اتاق بیرون رفت و به پدر و مادرش گفت:
- برویم، این دختر خانم فقط به ظاهر اهمیت می دهد.
مادرش اخمی کرد و لبهایش را ورچید و گفت:
- به حق چیزهای نشنیده، مگر ظاهر تو چه عیبی دارد؟
پدرش گفت:
- خب، معلوم است، دختره حداقل ده سانت از پسرمان بلندتر است. من هم وقتی چای آورد یواشکی به تو گفتم که چرا از بین این همه دختر این یکی را انتخاب کرده ای.
خلاصه مدتی جر و بحث کردند و بعد بدون خداحافظی رفتند. مادرم گفت:
- هاجر جان، قد که مهم نیست. او مهندس بود. خانواده خوب و متدینی داشت و خوش اخلاق و خوشنام بود. حیف شد...
با ناراحتی گفتم:
- مادر جان، چنان افسوس می خوری که انگار بجز او خواستگاری ندارم. این اولین خواستگار من بود. من هنوز نوزده سال دارم و می توانم بهترین فرد را انتخاب کنم.
پدرم که کارمند باز نشسته دولت بود، گفت:
- دخترم، هیچ کسی همه شرایط مورد نظر تو را یک جا ندارد، تو هم تمام شرایط مورد نظر فرد مقابل را نداری، بنابراین هر دو طرف باید از بعضی چیزها چشم بپوشند.
پیشانی پدر را بوسیدم و گفتم:
- درست می گویید پدر، اما اجازه بدهید من چند بار دیگر شانسم را امتحان کنم.
بعد از مدتی یک خواستگار دیگر برایم آمد. یک جوان بیست و هفت ساله که تازه لیسانس خود را گرفته بود و می خواست وارد بازار کار شود. پدر می گفت:
- من تحقیقات مختصری درباره او کرده ام. جوان شایسته ای است. قیافه اش هم خوب است، قدش هم از تو بلندتر است...
اخم شیرینی کردم و گفتم:
- منظورتان این است که این بار باید جوابم مثبت باشد؟
پدر دستی به سرم کشید و گفت:
- نه دخترم، تو مختاری که درباره آینده ات تصمیم بگیری. من نظر خودم را گفتم.
امین همان طور که پدر گفته بود، جوان برازنده ای بود، اما... اما کمی سیاه بود. مادرم می گفت سبزه است، اما در نگاه من خیلی از سبزه آن طرف تر بود و در واقع به سیاهی می زد. وقتی جلسه خواستگاری تمام شد و رفتند، پدرم گفت:
- به آنها گفتم یک هفته دیگر نظرمان را اعلام می کنیم.
- چرا یک هفته بعد؟ نظر من از همین الان مشخص است.
پدر و مادر هر دو به دهان من چشم دوخته بودند تا نظرم را بشنوند و من هم خونسردانه گفتم:
- جواب من منفی است. او خیلی سیاه است. اصلاً من از آدمهای سیاه با موهای وزوزی خوشم نمی آید.
پدر نفس عمیقی کشید و گفت:
- یعنی برایت مهم نیست که امین پسر خوبی است و اهل کار و تلاش است و وقار و ایمانش زبانزد خاص و عام است؟
- چرا اما چیزهای دیگر هم مهم است. آخر پدر، او وقتی در کنار من بایستد من مثل ماه می مانم و او مثل یک تکه ابر سیاه...
پدر لب خود را گزید و گفت:
- روی جوان مردم عیب نگذار دختر! مرد باید کمی خشن باشد. دختر که نیست توقع داشته باشی ظریف و لطیف باشد.
سومین خواستگار که آمد تقریباً ایراد خاصی نداشت. دانشجو بود و حین درس خواندن در یک شرکت دولتی کار می کرد. خانواده نسبتاً مرفه ای داشت و به قول پدر و مادرم آینده اش خیلی روشن بود. وقتی سینی چای را مقابلش گرفتم، از برقی که کله اش زد، خنده ام گرفت و به زور خودم را کنترل کردم. این بار هم جوابم نه بود. پدر و مادر که از دستم کلافه شده بودند، گفتند:
- این دیگر چه ایرادی داشت؟
- مگر ندیدید تمام موهای سرش ریخته بود؟ آخر مگر می شود یک جوان بیست و نه ساله کچل باشد؟ من همیشه دوست داشتم همسر آینده ام موهای پر پشتی داشته باشد.
مادرم با لحن گلایه آمیزی گفت:
- ایرادهای بنی اسرائیلی نگیر دخترم! الان بیست و سه سال داری و اگر همین طور پیش بروی به سی سالگی می رسی، آن وقت کسانی به سراغت می آیند که صد مرتبه از خواستگاران قبلی بدترند.
خیلی نصیحتم کردند، اما حرف من یکی بود. من دنبال کسی می گشتم که از هر جهت کامل باشد. خوش قیافه و تحصیل کرده و پولدار. سالها پشت سر هم می گذشت و من خواستگاران مختلف را به بهانه های مختلف رد می کردم:
- مادر، ندیدی او چه صورت درازی داشت؟
یا:
- این یکی قیافه اش خوب بود مادر، اما من با کسی که فوق دیپلم دارد، ازدواج نمی کنم.
یا:
- مادر اصلاً حرفش را نزن! دندانهایش بد جوری جلو بود.
یا:
- محال است با او ازدواج کنم، خیلی پت و پهن است، تازه دیپلمه هم هست.
یا:
- چشمهایش ریز است و دماغش دراز، مثل کاریکاتور می ماند. وقتی بیست و نه ساله بودم خواستگار خیلی مناسبی برایم آمد. او تازه از سفر هند برگشته بود و درسش را در آنجا به پایان رسانده بود. پدرم می گفت:
- به نظر من محمد همه شرایط تو را دارد. هم جوان خوب و تحصیل کرده ای است، هم خوش قد و بالاست.
من محمد را هم به بهانه های واهی نپسندیدم و گفتم:
- حتم دارم که خواستگاری بهتر از این خواهم داشت.
مادر نصیحتم کرد و گفت:
- آخر دختر تو به چه چیز خودت می نازی؟
- به قشنگی ام.
- خب، این قشنگی که همیشه با تو نمی ماند. پس فردا سنت بالا می رود و صورتت از ریخت می افتد... آن وقت...
خندیدم و گفتم:
- غصه نخور مادر! نمی گذارم به پس فردا برسد. بالاخره یکی از خواستگارها را همین روزها انتخاب می کنم و پای سفره عقد می نشینم.
مادر با ناباوری گفت:
- خدا کند. من و پدرت که دیگر خسته شده ایم. از بس خواستگار آمد و رفت و حرف زدیم و حرف شنیدیم اعصابمان خرد شد.
گفتم که قول می دهم تا قبل از سی سالگی یعنی همین امسال به یک نفر جواب مثبت بدهم و قال قضیه را بکنم.
مادر چشمهایش را ریز کرد و با شیطنتی که در آن موج می زد، گفت:
- کسی را در نظر گرفته ای؟
- نه، یعنی... یعنی چطور بگویم... ستاره را می شناسی؟ همکلاس دوره دبیرستانم را می گویم.
- آره همانی که پدرش چند سال پیش به رحمت خدا رفت؟
- آره، یکی از برادرهایش دکتر است. مرا برای او در نظر گرفته. من برادرش را دیده ام، فکر می کنم آدم مناسبی باشد...
مادر صورتم را بوسید و گفت:
- ان شاء الله... مبارک باشد... پس چرا به خواستگاری نمی آیند؟
با بی اعتنایی شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:
- خب، می آیند. من که نمی توانم برایشان دعوتنامه بفرستم.
چند روز بعد ستاره به همراه برادر و مادرش به خواستگاری من آمدند. برادرش از آنهایی بود که یک خط در میان انگلیسی حرف می زد و مدام سعی می کرد به مخاطبش بفهماند سالها در خارج از ایران زندگی کرده است. از این رفتار او خوشم نیامد و وقتی رفتند، قاطعانه گفتم:
- من زن او نمی شوم.
پدر و مادرم با عصبانیت گفتند:
- دیگر چه مرگت است؟ این بنده خدا که جوانی خوبی به نظر می رسید.
- مگر نمی دیدید چه افاده ای داشت؟ هی یک جمله فارسی می گفت، یک جمله انگلیسی...
پدر گفت:
- من دیگر در این مراسم خواستگاری که مربوط به تو باشد، شرکت نمی کنم.
از مرز سی سال گذشتم به حرف مادرم رسیدم.
دیگر از خواستگارهای گوناگون خبری نبود و من به این واقعیت پی بردم که: هر کسی چند روزی نوبت اوست.
سی و هشت ساله که شدم صادقانه به مادرم گفتم:
من اشتباه می کردم، مادر! حق با شما و پدر بود. نباید با بهانه های واهی خواستگارها را رد می کردم.
مادر مرا بوسید و گفت:
- غصه گذشته ها را نخور! باز هم دیر نشده...
این حرف مادر یک دلجویی مشفقانه بود. لبخند کمرنگی زدم و گفتم:
- می خواهید به من دلخوشی بدهید، نه؟!
- نه، تو هنوز جوان و با طراوت هستی. سی و هشت سال سن زیادی نیست، ولی... ولی...
مادر حرفش را ادامه نداد، اما می دانستم منظورش چیست. او می خواست بگوید که از این پس ممکن است خواستگارانی داشته باشم که اصلاً قابل مقایسه با خواستگاران ده - پانزده سال قبل نباشند. واقعیت این است که من روحیه ام را باخته بودم. دوست نداشتم سنم از چهل بگذرد، چون آن موقع شانس ازدواجم خیلی پایین می آمد. شاید به همین دلیل بود که وقتی در سی و نه سالگی به پدر و مادر اعلام کردم حاضرم با احمد ازدواج کنم، آنها شدیداً مخالفت کردند. پدر گفت:
- نه به آن همه سختگیری که می کردی و نه به اینکه حاضری با این مرد که همسن من است ازدواج کنی. هیچ می دانی داری چکار می کنی. او شصت و چهار سال دارد. یعنی بیست و پنج سال از تو بزرگتر است و...
مادر با قیافه ای حق به جانب گفت:
- ریخت و قیافه هم ندارد. نمی دانم چرا او را انتخاب کرده ای. تو حالا داری از آن طرف بام می افتی.
رویم نشد به مادرم بگویم:
- برای اینکه نمی خواهم این فرصت را از دست بدهم، برای اینکه از تنهایی خسته شده ام...
من به ازدواج با احمد آقا که پیر مردی قد خمیده بود، رضایت دادم. او همسرش را ده سال قبل از دست داده بود و تمام فرزندانشان - دو پسر و دو دختر - در اروپا زندگی می کردند. من منتظر بودم که او برای طرح جدی موضوع و گذاشتن قرار روز عقد و عروسی قدم جلو بگذارد، اما او هرگز نیامد. چند بار به او تلفن زدم و دلیل نیامدنش را پرسیدم و در تماس آخر گفت: راستش من از ازدواج با شما پشیمان شده ام.
- چرا؟
- حتماً کاسه ای زیر نیم کاسه است وگرنه چرا شما می خواهید با کسی که بیست و پنج سال از شما بزرگتر است، ازدواج کنید؟
هق هق گریه نگذاشت جوابی به او بدهم. گوشی را گذاشتم تا بتوانم یک دل سیر گریه کنم.