فهرست کتاب


بهار ازدواج

امیر ملک محمودی‏

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

سختگیرهای بی مورد باعث می شود دو جوانی که یکدیگر را دوست دارند و می توانند در کنار هم خوشبخت شوند، به وصال هم نرسند. پدر فروزان باید با ازدواج او و سیامک موافقت می کرد، آنگاه سیامک را به پیشرفت در تحصیل و امور مالی تشویق و ترغیب می نمود.
نکته دیگر این که طرفین هیچ ضمانتی از یکدیگر نگرفته بودند به همین دلیل سیامک بی آن که احساس مسؤولیتی کند، نظرش را تغییر داد. در این جا فقط فروزان مغبون و متضرر شده است، چون هم سالیانی را بیهوده به انتظار سیامک نشست و هم به خواستگاران واجد شرایط که حتی ممکن بود از سیامک هم بهتر باشند، پاسخ منفی داد.
امام صادق (علیه السلام) می فرماید:
ثلاثه تعقب الندامه: المباهاه، و المفاخره، و المعازه.
سه چیز پشیمانی در پی دارد: به خود بالیدن، فخر فروشی و چیره جویی بر دیگری.
(تحف العقول، 330)
چشم دلجویی دلم از مردم عالم نداشت - داغ من مرهم ندید و راز من محرم نداشت

این حرف دلم نیست

بر اساس سر گذشت: شیدا 37 ساله
پدر فریاد زد:
- بزرگترین اشتباه من این بود که به خواستگاری تو آمدم...
مادر مظلومانه گفت:
- خب، این اشتباه را جبران کن! مهرم را بده و بعد هم طلاق و خلاص.
پدر با حرص گفت:
- ا... زرنگی؟... من یک ریال هم به تو نمی دهم. باید مهرت را حلال کنی. باید آن را به من ببخشی...
مادر شکلکی در آورد و گفت:
- من زرنگ نیستم. تو زرنگی که می خواهی از آب گل آلود ماهی بگیری.
نگاهی به ساعتم انداختم. یک ربع به نه صبح بود. غرولندکنان خطاب به هر دوشان گفتم:
- باز هم جمعه شد و شما به جان هم افتادید؟ جمعه است، می خواهم یک ساعت بیشتر بخوابم، اگر شما گذاشتید...
پدر به طرفم خیز برداشت و گفت:
- دهانت را ببند وگرنه دندانهایت را می ریزم پایین. یک بچه دوازده ساله را چه به این غلطها؟ به تو چه که ما چرا دعوا می کنیم؟
مادر جلو پدر را گرفت و گفت:
- دم به ساعت که دستت را روی من بلند می کنی، دیگر کارت به جایی رسیده که می خواهی شیدا را هم بزنی؟
- مگر نمی بینی چقدر پر رو و فضول است؟!
- خب حق دارد. اعصابش خرد شده است. من و تو شب و روز با هم دعوا داریم. این که نشد زندگی.
پدر سکوت کرد و بعد لباسش را پوشید و از خانه بیرون رفت. به مادرم گفتم:
- چرا تکلیفت را با او روشن نمی کنی؟
مرا بوسید و گفت:
- مجبورم بسوزم و بسازم. اولا او می خواهد مهرم را بالا بکشد و طلاقم بدهد. ثانیاً کجا بروم؟ پدرم که زنده نیست. مادرم هم که چند سال است ازدواج کرده. تازه با تو و ناصر و نادر را چه کنم؟
آهی کشیدم و گفتم:
- اصلاً چرا زن پدر شدی؟ مگر نمی دانستی او چه جور آدمی است؟
- نه، من از کجا می دانستم؟ پدر خدا بیامرزم حکم کرد که حتماً با جمشید ازدواج کنم. او می گفت جمشید آدم سالم و زحمتکشی است. راست هم می گفت، خانواده جمشید سالها در همسایگی ما زندگی می کردند. من هم از او بدم نمی آمد، اما... اما چه می دانستم که او یک آدم بدبین، حسود و شکاک است. از همان روزهای اول خونم را توی شیشه کرد. به هر چیز و هر کس بدبین بود و به همه شک داشت. اولین بار که متوجه این اخلاق گند او شدم، روزی بود که از سبزی فروش محل گوجه فرنگی خریده بودم. وقتی پدرت ظهر به خانه آمد و گوجه ها را دید چنان سر و صدایی به راه انداخت که هفت تا خانه آن طرف تر متوجه شدند. می گفت:
- تو بیجا کرده ای که به خرید رفته ای.
از نظر او من باید از صبح تا شب توی خانه می نشستم و تکان نمی خوردم. آن روز تمام گوجه ها را توی سرم کوبید و گفت:
- این آخرین باری باشد که از این غلطها می کنی وگرنه من می دانم و تو.
- خب، شما از آن به بعد چکار کردید؟
- چکار می توانستم بکنم؟ اول حرفش را جدی نگرفتم، اما وقتی یک روز پیاز نداشتیم و مجبور شدم که به همان سبزی فروشی بروم، او مرا دید و با مرد سبزی فروش دست به یقه شد. چنان آبروریزی راه افتاد که نگو و نپرس. به خانه که رسیدیم کتک مفصلی به من زد و گفت:
- مثل اینکه حرف حالیت نیست هان؟
آن موقع من هیجده سال داشتم و واقعاً نمی دانستم در برابر پدرت چکار باید بکنم. دندان روی جگر گذاشتم و صبر کردم، اما شک و بدبینی با وجود او سرشته شده بود. به طوری که می گفت:
- با برادرهایت هم نباید بیش از حد حرف بزنی. جلو آنها پیراهن آستین کوتاه نپوش و بلند نخند!
تحمل این شرایط برایم بسیار دشوار بود تا اینکه ناصر و بعد نادر به دنیا آمدند. فکر می کردم اخلاق او بهتر می شود، اما بدتر شد. تو چهار سال بعد از نادر به دنیا آمدی، اما باز هم اخلاق او تغییر نکرد. خودت که دیده ای. در مورد تو هم همین جور است. شاید برایت جالب باشد که وقتی فقط سه - چهار ماه داشتی او به پسرها و مردهای فامیل اجازه نمی داد تو را ببوسند و می گفت:
- نامحرم، نامحرم است.
همه به او می خندیدند. چیزی را که دین خدا بد نمی دانست، او از آن ایراد می گرفت. تحمل این شرایط برایم بسیار سخت بود. بارها با پدر و مادرم حرف زدم ولی آنها به جای اینکه مرهمی روی زخمهایم بگذارند، می گفتند:
- نا شکر نباش زلیخا، همین که شوهرت معتاد و مشروبخوار نیست، خدا را روزی هزار مرتبه شکر کن!
آنها فکر می کردند که ایرادهای دیگر مهم نیست، در حالی که من روزی هزار مرتبه آرزوی مرگ می کردم تا از این زندگی نکبت بار خلاص شوم. الان حدود بیست سال است که با پدرت زندگی می کنم و در این مدت حتی یک روز هم آب خوش از گلویم پایین نرفته است.
دلم برای مادرم سوخت. برای خودم هم دلم می سوخت چون نمونه این بدبینی ها و سوءظنها از طرف پدر در مورد من هم اعمال شده بود، البته نسبت به مادر خیلی کمتر بود، این دعوا و مرافعه ها در روحیه من تأثیر منفی گذاشته بود و از لحاظ درسی افت بسیار کرده بودم. برادرهایم هم دل خوشی از پدر نداشتند.
الان می فهمم که پدر در تمام این سالها بیمار بود و باید به یک روان پزشک مراجعه می کرد، اما کسی آن موقع عقلش به این چیزها قد نمی داد. در کلاس سوم راهنمایی بودم که مادرم یک روز مرا به بازار برد. او به خاطر من این کار را کرد چون باید برای کلاس نقاشی وسایلی را می خریدم. شب که پدرم آمد و متوجه شد من و مادر به بازار رفته ایم، هر دو ما را کتک زد. او تا دو ساعت به مادر پرخاش می کرد و ناسزا می گفت. ساعت یازده شب بود و می خواستیم بخوابیم. اما پدر دست بردار نبود. او به طرف آشپزخانه رفت و کارد را برداشت تا مادر را با کارد بزند. من و ناصر و نادر دستهای او را گرفتیم و التماس کردیم که کاری به مادر نداشته باشد. او گفت:
- تا خون این زن خیره سر را نریزم آرام نمی نشینم.
در این کشمکش ها بود که نوک کارد به چشم چپ من خورد و فریادم به هوا بلند شد. فوراً مرا به بیمارستان رساندند، اما کاری از دست پزشکها ساخته نبود و من برای همیشه بینایی چشم چپم را از دست دادم. آنهایی که دختر هستند و یا دختر دارند، می دانند که این عیب برای یک دختر، عیب کمی نیست. از آن پس روزگار عجیبی داشتم و با سه مشکل بزرگ مواجه بودم. اولین مشکلم این بود که اعتماد به نفسم را به کلی از دست داده بودم و به فردی گوشه گیر و منزوی تبدیل شده بودم. دومین مشکلم این بود که برای هیچ کاری حتی درس خواندن انگیزه ای نداشتم و سرانجام ترک تحصیل کردم و سومین مشکلم این بود که بعد از این حادثه دعواهای پدر و مادر بیشتر شده بود و هر کدام دیگری را مقصر می دانستند. به بهترین پزشکها مراجعه کردیم، اما از دست هیچ کدام کاری ساخته نبود. یک بار هم تحت عمل جراحی قرار گرفتم، اما بی فایده بود. هر روز ساعتها مقابل آینه می ایستادم و به دور از چشم دیگران خودم را در آینه می دیدم و اشک می ریختم.
مادر می گفت:
- غصه نخور دخترم، باید اعتماد به نفس داشته باشی و خودت را دست کم نگیری. توی جمع حاضر شو...
- حرفش را هم نزن مادر، من رویم نمی شود با این چشم توی مهمانی و در جمع حضور پیدا کنم.
- ببین شیدا جان، کاری ست که شده. نباید که تا آخر عمر بنشینی و غصه بخوری. غصه خوردن که دردی را دوا نمی کند. به نظر من بهتر است عینک دودی بزنی و اینقدر از مردم گریزان نباشی. واقعیت را بپذیر و با آن کنار بیا!
خیلی به حرفهای مادر فکر کردم. حق با او بود. اگر چه بینایی یک چشمم را از دست داده بودم، اما نباید تمام زندگی ام را از دست می دادم. تصمیم گرفتم عینک دودی بزنم تا هر کسی متوجه عیب چشمم نشود. کم کم عادت کردم که در جمع حضور پیدا کنم. سختگیری های پدر حداقل در مورد من کمتر شده بود و تقریباً کاری به کارم نداشت. پس از مدتی در اداره ای مشغول کار شدم. بجز دو نفر از هم اتاقی هایم بقیه کارمندان نمی دانستند که چشم چپم از کار افتاده است. کار کردن روحیه ام را تغییر داده بود. دو سال در آن اداره کار کرده بودم که ترفیع گرفتم و پست بهتری به من دادند. خوشحال بودم و این خوشحالی با پیشنهاد ازدواجی که بهزاد داد، مضاعف شد.
- شیدا، حاضری با من ازدواج کنی؟
- آره، اما... تو خوب فکرهایت را کرده ای؟
- معلوم است که فکرهایم را کرده ام.
من و من کنان گفتم:
- در مورد چشمم...
- می دانم. همه چیز را می دانم. از خانم کوثری که هم اتاقی ات است، شنیده ام.
- پدر و مادرت...
- به آنها هم گفته ام. مادرم مخالف است، اما پدر حرفی ندارد.
- نه، من حاضر نیستم با تو ازدواج کنم. اگر مادرت مخالف این وصلت باشد، آینده خوبی نخواهیم داشت.
- بالاخره مادرم با این موضوع کنار می آید.
- اگر نیاید چی؟ آن وقت می دانی چه می شود؟ یک عمر باید متلک هایش را تحمل کنم.
ترجیح دادم که بهزاد را فراموش کنم. دلم می خواست مثل همه دخترها ازدواج کنم، اما بهزاد اولین و آخرین خواستگار عادی من بود و بقیه خواستگارها غیر عادی بودند. مثلاً یکی از خواستگارها پایش فلج بود، دیگری مثل من یک چشم نداشت و... شاید فکر کنید من زیاده خواه بودم که دوست داشتم یک فرد صد در صد سالم به خواستگاریم بیاید، اما باور کنید اگر با فردی که مثل خودم نقص داشت، ازدواج می کردم، باز هم دچار عدم اعتماد به نفس می شدم. با خودم می گفتم حداقل اگر بچه ای به دنیا می آوریم او یکی از والدینش را سالم ببیند. این افکار باعث شد که به خواستگاران معدودی که داشتم جواب منفی بدهم. وقتی سنم از سی و سه سال بالاتر رفت، خواستگارانی به سراغم آمدند که شرایط عادی نداشتند. یکی از آنها سه زن داشت و دیگری قبلاً هفت بار ازدواج کرده بود و یکی یکی زنهایش را طلاق داده بود. پدر می گفت:
- با یکی از همین ها ازدواج کن وگرنه تا آخر عمر تنها می مانی.
- تنها ماندن بهتر از این است که با این جور آدمها ازدواج کنم.
پدرم حتی می خواست به زور مرا به عقد مردی در آورد که بیست و دو سال از من بزرگتر بود، اما نپذیرفتم و مقابل او ایستادم و گفتم:
- شما چشم مرا این جور کردید. بدبختم کردید. زندگی ام را تلخ کردید، حداقل قلبم را زخمی نکنید. بگذارید در این باره خودم تصمیم بگیرم.
البته من هم زیاد وسواس به خرج می دادم. قبول دارم که در میان خواستگارانم بودند افرادی که با سختگیری کمتر می توانستم به آنها پاسخ بدهم، اما جوابم به آنها منفی بود تا همچنان ازدواج نکنم.
الان که این نامه را می نویسم 37 سال دارم. پدرم سخت مریض است و دکترها می گویند روزهای آخر عمرش را می گذراند. او نگران آینده من است و می گوید:
شیدا جان، مرا ببخش. اگر آن شب عصبانی نمی شدم و آن اتفاق نمی افتاد، سرنوشت تو عوض نمی شد.
دلم برای او می سوزد. دوست ندارم خیالش از بابت من ناراحت باشد و از دنیا برود. به همین دلیل هر روز به او اطمینان می دهم که:
- پدر من اصلاً ناراحت نیستم که ازدواج نکرده ام و خواستگار درست و حسابی ندارم. من تصمیم گرفته ام تا آخر عمر پیش شما و مادر بمانم. این طوری بهتر است.
اما خودم می دانم که این حرف دلم نیست. من هم دوست داشتم طعم مادر بودن را بچشم و با یک مرد خوب و ایده آل ازدواج کنم و خوشبخت بشوم.

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

فلسفه ازدواج این است که زن و مرد در کنار یکدیگر به خوبی و خوشی زندگی کنند و مکمل یکدیگر باشند. اگر قرار باشد زندگی مشترک پر از جر و بحث و دعوا و مرافعه باشد، نه تنها هیچ کدام از زوجین از زندگی لذت نخواهند برد، بلکه این دعواها روی فرزندان آنها اثر سویی خواهد گذاشت. یقیناً بجز آسیبی که به چشم شیدا رسیده است، روح او نیز از روابط بد پدر و مادرش زخمی است و این شامل برادرانش ناصر و نادر نیز می شود. چه خوب است که والدین به جای کشمکش و درگیری های هر روزه، اختلافات خود را به طور منطقی و برای همیشه حل کنند.
امام باقر (علیه السلام) می فرماید:
ایاک و الخصومات، فانها تورث الشک، و تحبط العمل و تردی صاحبها، و عسی ان یتکلم الرجل بالشی ء لا یغفر له.
از مشاجره ها (با هم نزاع کردن) بپرهیزید که شک و تردید به بار می آورد و عمل را بی اجر می کند و مشاجره کننده را نابود می گرداند و بسا انسان را در هنگام مجادله کردن سخنی نابخشودنی به زبان آرد.
(امالی صدوق، ص 340، ح 2)
خود پسندی قطره را از وصل دریا دور کرد - سر به سر حق می شدی، گر خود پسندیها نبود