فهرست کتاب


بهار ازدواج

امیر ملک محمودی‏

شور و شوقی ندارم

بر اساس سر گذشت: فروزان 37 ساله
من در یک خانواده متوسط به دنیا آمده ام. دقیقاً هفده سال دارم و سال دیگر دیپلم می گیریم. پدرم کارمند دولت است و مادرم خانه دار. دو برادر و یک خواهر کوچکتر از خودم دارم. پدرم اگر بفهمد تو پشت سر من راه می افتی و گاهی نامه به من می دهی، هم سر تو را می برد و هم سر مرا. توی این جور چیزها تعصب دارد. حالا از خودت بگو!
سیامک هیجان زده گفت:
- ببین فروزان، من از مال دنیا هیچ چیز ندارم. پدرم را در پانزده سالگی از دست دادم. از آن به بعد هم درس خواندم و هم کار کردم. بیست و دو سال دارم و یک سال است که از سربازی آمده ام. خانه ما چند خیابان آن طرف تر از خانه شماست. یک روز به طور اتفاقی تو را دیدم و با خود عهد بستم که جز تو هیچ کس دیگری را برای همسری انتخاب نکنم. کم و بیش درباره خانواده ات تحقیق کرده ام. می دانم که پدر سختگیری داری. اگر موافق باشی من و مادرم برای خواستگاری می آییم.
سرخ شدم و در حالی که صدای ضربان قلبم را می شنیدم، گفتم:
- موافقت من شرط نیست. باید به مادرم بگویم تا با پدرم حرف بزند.
پس هر چه زودتر این کار بکن، چون دیگر طاقت دور بودن از تو را ندارم. فقط یک هفته طول کشید تا به خودم جرأت بدهم و موضوع را به مادرم بگویم. او با تعجب گفت:
- توی خیابان همدیگر را دیده اید؟ پدرت اگر بفهمد قیامت می کند.
- خب، چیزی در این مورد نگویید.
- پس بگویم تو را از کجا می شناسد و چطور دیده؟
کمی فکر کردم و گفتم:
- یک جوری درستش کنید. شما اگر بخواهید می توانید. بگویید مادرش با شما آشناست و مرا دیده و پسندیده.
سه روز طول کشید که مادر موضوع را سبک و سنگین کند و به قول خودش ماهرانه به پدر بگوید، اما پدر زرنگتر از این حرف ها بود و فوراً به اصل ماجرا پی برد.
او با عصبانیت گفت:
- محال است دخترم را به این پسره بدهم. کسی که توی خیابان دنبال ناموس مردم راه بیفتد به درد ازدواج نمی خورد. بهش بگویید جواب من منفی است و اگر یک بار دیگر دنبال فروزان راه بیفتد، حقش را کف دستش می گذارم.
من فکر می کردم پدر چون عصبانی شده این چیزها را گفته، اما سه روز بعد او با تعقیب من، سیامک را غافلگیر کرد، فهمیدم پدر خیلی هم جدی حرف زده. او سیلی محکمی به سیامک زد و گفت:
- اگر یک بار دیگر دنبال دخترم بیفتی، می دهم پوستت را بکنند.
سیامک سرش را پایین انداخت و گفت:
- به خدا من مزاحم نیستم. می خواهم با دخترتان ازدواج کنم.
- بی جا می کنی. به هر حال همین که گفتم. دیگر دخترم را فراموش کن!
اما سیامک نمی توانست مرا فراموش کند. من هم هر روز ساعت ها به او فکر می کردم. مادرش بارها با خانه مان تماس گرفت و عاقبت پدر قبول کرد که آنها برای خواستگاری بیایند. روز خواستگاری را هیچ وقت فراموش نمی کنم. بیچاره سیامک حسابی شیک کرده و دسته گل زیبایی آورده بود. مادرش زن مهربانی بود و وقتی از سال های سختی که شوهرش را از دست داده بود، حرف می زد، اشک توی چشمهایش جمع می شد.
پدر پرسید:
- آقا سیامک چکاره است؟
سیامک با احترام گفت:
- من در یک شرکت خصوصی کار می کنم و ماهی سه هزار تومان حقوق دارم.
- ماشین و خانه داری؟
سیامک با صدایی لرزان گفت:
- نه، اما ان شاء الله می خرم.
- این که نشد حرف. ببین آقا سیامک، حقیقتش این است که من دخترم را به آدم های گدا و گرسنه نمی دهم.
مادر سیامک با دلخوری گفت:
- یعنی ما گدائیم؟
پدر حرف خود را اصلاح کرد و گفت:
- منظورم این است که نمی خواهم دخترم سختی بکشد. این طور که پیداست تا ده سال دیگر هم وضع پسرتان خوب نمی شود.
سیامک با هیجان گفت:
- من قول می دهم که...
پدر با تمسخر گفت:
- قول می دهی که چه بشود؟ مگر یک آدم دیپلمه شق القمر می تواند بکند؟ فوقش حقوق سه هزار تومانی ات بشود چهار هزار تومان. درست است؟
- سیامک سکوت کرد و بعد انگار فکری به ذهنش رسیده باشد، گفت:
- شما می گوید چکار کنم؟ من برای به دست آوردن فروزان خانم هر کاری که بگویید انجام می دهم.
پدر دستش را در موهای جو گندمی اش فرو برد و گفت:
- باید ادامه تحصیل بدهی. دکتر یا مهندس بشوی و بعد از آن یک کار پر در آمد پیدا کنی. آن وقت به آینده ات امیدوار می شوم. دوست دارم با ماشین شخصی ات به خواستگاری فروزان بیایی. اگر زرنگ باشی همه این کارها شش - هفت سال بیشتر طول نمی کشد. تا آن موقع فروزان بیست و سه و چهار ساله، است و تو بیست و هشت - نه ساله.
مادر سیامک گفت:
- وا، تا آن موقع کی مرده و کی زنده. بچه ام چه تضمینی دارد که فروزان جان با کسی دیگری ازدواج نکند.
پدر لبخندی زد و گفت:
- اگر سیامک این شرط را بپذیرد، من هم قول مردانه می دهم که تا آن موقع هیچ خواستگاری را به خانه راه ندهم.
سیامک گفت:
- حداقل شیرینی بخوریم و به قول معروف نامزد بشویم و انگشتری رد و بدل کنیم.
پدر اخمی کرد و گفت:
- حرفش را هم نزن! تو در یک صورت می توانی بعضی وقت ها به خانه مان تلفن بزنی و از من حال فروزان را بپرسی و آن هم این است که در دانشگاه قبول بشوی. وقتی شروع به تحصیل کردی، مطمئن باش که منتظرت می مانیم.
از این شرط و شروط پدر خوشم نیامد، اما نظر او تغییر ناپذیر بود. سیامک با ناامیدی از خانه مان رفت، البته شنیدم که از فردای آن روز سخت مشغول مطالعه برای امتحان کنکور شد. روزی که دیپلم گرفتم، سیامک برایم پیغام فرستاد:
- مطمئنم که در کنکور قبول می شوم. منتظرم بمان.
به او قول دادم که منتظرش بمانم. چند وقت بعد نتایج کنکور اعلام شد، اسم سیامک جزو قبول شدگان بود. او در رشته مهندسی مکانیک قبول شده بود. خیلی خوشحال شدم، سیامک به خانه مان آمد، اما پدر او را راه نداد و گفت:
- خیال نکن حالا که در دانشگاه قبول شده ای، فروزان مال توست. ماهی یک بار به من یا مادرش تلفن بزن و احوال او را بپرس! این جا هم آفتابی نشو!
- من و مادر پدر را از این گونه برخوردها نهی می کردیم، مادر می گفت:
- آخر مرد حسابی، این چه جور برخوردی است که با جوان مردم داری؟ او پسر خوبی است. با اراده است. فروزان را دوست دارد و به خاطر اوست که این کارها را می کند. این قدر تحقیرش نکن!
پدر می گفت:
- این سختگیری ها باعث می شود سیامک بهتر درس بخواند و حواسش پرت نشود.
سیامک درس می خواند و من هم در کارهای خانه به مادرم کمک می کردم، چون پدرم راضی نبود من بیرون از خانه کار کنم. سال ها یکی پس از دیگری گذشت و سیامک فارغ التحصیل شد. من دور از چشم پدر به او تلفن زدم و تبریک گفتم. سیامک با خوشحالی گفت:
- من به یکی از شرطهای پدرت عمل کردم، حالا انتظار دارم او با نامزدی ما موافقت کند.
سیامک و مادرش به خانه مان آمدند. سیامک سر افرازانه گفت:
- من به خاطر رسیدن به دخترتان شب و روز درس خواندم و حالا یک مهندسم. توقع دارم شما با نامزدی من و فروزان موافقت کنید تا همه بدانند که ما همسر آینده یکدیگریم.
پدر پوزخندی زد و گفت:
- هر گلی زده ای به سر خودت زده ای. منتش را سر فروزان نگذار! اگر تو چهار سال درس خواندی، او هم خواستگارهای زیادی را به خاطر تو جواب کرده است. حرف من همان حرف چند سال قبل است. دامادم باید خانه و ماشین داشته باشد. تو که هنوز کار پیدا نکرده ای.
سیامک و مادرش مغموم و ناراحت از این همه بهانه گیری پدر از خانه مان رفتند. سه روز بعد سیامک با من تماس گرفت و گفت:
- ببین فروزان، پدر تو با ازدواج ما مخالف است و همه این حرف ها بهانه است. به نظر من تو باید به دادگاه مراجعه کنی و موافقت دادگاه را برای ازدواجمان بگیری.
- من جرأت ایستادن در مقابل پدرم را ندارم. خب تو که این همه تلاش کرده ای، خانه و ماشین هم بخر و آن وقت...
- آن وقت مطمئنم پدرت شرط دیگری می گذارد. من خسته شده ام. عمرمان دارد تلف می شود.
- چاره ای نیست سیامک، پدرم یکدنده و لجباز است و کاری از دست من ساخته نیست.
سیامک کار مناسبی پیدا کرد و آن طور که من از گوشه و کنار شنیدم شب و روز کار و اضافه کار می کرد تا بتواند سرمایه ای فراهم کند و خانه و ماشین بخرد. تماس من با او خیلی کم شده بود و تقریباً هر بیست روز یک بار تلفن می زد و این اواخر دو سه ماه یک بار. کم کم داشتم نگران می شدم. سابقه نداشت که سیامک این همه دیر با من تماس بگیرد. یک روز خودم به او تلفن زدم. به سردی جوابم را داد. فکر کردم شاید خسته است یا از جایی دیگر دلخور است، اما چند روز دیگر وقتی دوباره تماس گرفتم، باز هم شور و حرارتی نشان نداد. انگار من یک غریبه ام و مرا نمی شناسد. این بار اعتراض کردم:
- جواب خاصی نداشت، فقط سر درد را بهانه کرد، اما حس ششم من می گفت او نقشه هایی در سر دارد. مدتی بعد شنیدم هم خانه ای خریده - البته با قرض از این و آن - و هم یک ماشین دست دوم. خوشحال شدم. حالا اگر قدم جلو می گذاشت، پدر بهانه ای نداشت، اما خبری از سیامک نبود. چند بار تصمیم گرفتم به او تلفن بزنم و بپرسم چرا برای خواستگاری نمی آید، اما غرورم اجازه نداد. سه - چهار ماه صبر کردم و بالاخره طاقتم طاق شد. چاره را در این دیدم که به مادر یکی از دوستانم بگویم به مادر سیامک تلفن بزند و بپرسد چرا به خواستگاری من نمی آیند. جوابی که مادر سیامک داده بود، برایم غیر قابل باور بود، او گفته بود:
- آن موقع که پسرم، فروزان را می خواست دیپلمه بود و آهی در بساط نداشت، اما حالا هم مهندس است، هم خانه دارد، بنابراین دلیلی ندارد که به خواستگاری فروزان برویم. دخترهای زیادی که بهتر و سرتر از فروزان هستند، حاضرند با سیامک ازدواج کنند.
داشتم دیوانه می شدم. یعنی سیامک هم همین نظر را داشت؟
بلافاصله با او تماس گرفتم و بعد از این که حرف های مادرش را گفتم، رک و راست پرسیدم:
- چرا به خواستگاری من نمی آیی؟
لحظاتی سکوت کرد و سپس گفت:
- هر چه مادرم گفته درست است. در این مدت پدر تو خیلی مرا تحقیر کرد. من از ازدواج با تو پشیمان شده ام و نیمی از این پشیمانی مربوط به این است که نمی خواهم پدر زنی مثل پدر تو داشته باشم. با گریه گفتم؟
- و نیمی دیگر؟
- مربوط به دلم است. همان طور که مادرم گفته الان با شرایطی که دارم خیلی از دخترها حاضرند با من ازدواج کنند. دخترانی که از تو بهتر و قشنگ ترند.
برخورد نا جوانمردانه سیامک باعث شد از هر چه شوهر و ازدواج بیزار شدم. حسابی سر خورده شده و تا مدت ها گوشه گیر و افسرده بودم. اکنون نیز شور و شوقی برای ازدواج ندارم.

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

سختگیرهای بی مورد باعث می شود دو جوانی که یکدیگر را دوست دارند و می توانند در کنار هم خوشبخت شوند، به وصال هم نرسند. پدر فروزان باید با ازدواج او و سیامک موافقت می کرد، آنگاه سیامک را به پیشرفت در تحصیل و امور مالی تشویق و ترغیب می نمود.
نکته دیگر این که طرفین هیچ ضمانتی از یکدیگر نگرفته بودند به همین دلیل سیامک بی آن که احساس مسؤولیتی کند، نظرش را تغییر داد. در این جا فقط فروزان مغبون و متضرر شده است، چون هم سالیانی را بیهوده به انتظار سیامک نشست و هم به خواستگاران واجد شرایط که حتی ممکن بود از سیامک هم بهتر باشند، پاسخ منفی داد.
امام صادق (علیه السلام) می فرماید:
ثلاثه تعقب الندامه: المباهاه، و المفاخره، و المعازه.
سه چیز پشیمانی در پی دارد: به خود بالیدن، فخر فروشی و چیره جویی بر دیگری.
(تحف العقول، 330)
چشم دلجویی دلم از مردم عالم نداشت - داغ من مرهم ندید و راز من محرم نداشت

این حرف دلم نیست

بر اساس سر گذشت: شیدا 37 ساله
پدر فریاد زد:
- بزرگترین اشتباه من این بود که به خواستگاری تو آمدم...
مادر مظلومانه گفت:
- خب، این اشتباه را جبران کن! مهرم را بده و بعد هم طلاق و خلاص.
پدر با حرص گفت:
- ا... زرنگی؟... من یک ریال هم به تو نمی دهم. باید مهرت را حلال کنی. باید آن را به من ببخشی...
مادر شکلکی در آورد و گفت:
- من زرنگ نیستم. تو زرنگی که می خواهی از آب گل آلود ماهی بگیری.
نگاهی به ساعتم انداختم. یک ربع به نه صبح بود. غرولندکنان خطاب به هر دوشان گفتم:
- باز هم جمعه شد و شما به جان هم افتادید؟ جمعه است، می خواهم یک ساعت بیشتر بخوابم، اگر شما گذاشتید...
پدر به طرفم خیز برداشت و گفت:
- دهانت را ببند وگرنه دندانهایت را می ریزم پایین. یک بچه دوازده ساله را چه به این غلطها؟ به تو چه که ما چرا دعوا می کنیم؟
مادر جلو پدر را گرفت و گفت:
- دم به ساعت که دستت را روی من بلند می کنی، دیگر کارت به جایی رسیده که می خواهی شیدا را هم بزنی؟
- مگر نمی بینی چقدر پر رو و فضول است؟!
- خب حق دارد. اعصابش خرد شده است. من و تو شب و روز با هم دعوا داریم. این که نشد زندگی.
پدر سکوت کرد و بعد لباسش را پوشید و از خانه بیرون رفت. به مادرم گفتم:
- چرا تکلیفت را با او روشن نمی کنی؟
مرا بوسید و گفت:
- مجبورم بسوزم و بسازم. اولا او می خواهد مهرم را بالا بکشد و طلاقم بدهد. ثانیاً کجا بروم؟ پدرم که زنده نیست. مادرم هم که چند سال است ازدواج کرده. تازه با تو و ناصر و نادر را چه کنم؟
آهی کشیدم و گفتم:
- اصلاً چرا زن پدر شدی؟ مگر نمی دانستی او چه جور آدمی است؟
- نه، من از کجا می دانستم؟ پدر خدا بیامرزم حکم کرد که حتماً با جمشید ازدواج کنم. او می گفت جمشید آدم سالم و زحمتکشی است. راست هم می گفت، خانواده جمشید سالها در همسایگی ما زندگی می کردند. من هم از او بدم نمی آمد، اما... اما چه می دانستم که او یک آدم بدبین، حسود و شکاک است. از همان روزهای اول خونم را توی شیشه کرد. به هر چیز و هر کس بدبین بود و به همه شک داشت. اولین بار که متوجه این اخلاق گند او شدم، روزی بود که از سبزی فروش محل گوجه فرنگی خریده بودم. وقتی پدرت ظهر به خانه آمد و گوجه ها را دید چنان سر و صدایی به راه انداخت که هفت تا خانه آن طرف تر متوجه شدند. می گفت:
- تو بیجا کرده ای که به خرید رفته ای.
از نظر او من باید از صبح تا شب توی خانه می نشستم و تکان نمی خوردم. آن روز تمام گوجه ها را توی سرم کوبید و گفت:
- این آخرین باری باشد که از این غلطها می کنی وگرنه من می دانم و تو.
- خب، شما از آن به بعد چکار کردید؟
- چکار می توانستم بکنم؟ اول حرفش را جدی نگرفتم، اما وقتی یک روز پیاز نداشتیم و مجبور شدم که به همان سبزی فروشی بروم، او مرا دید و با مرد سبزی فروش دست به یقه شد. چنان آبروریزی راه افتاد که نگو و نپرس. به خانه که رسیدیم کتک مفصلی به من زد و گفت:
- مثل اینکه حرف حالیت نیست هان؟
آن موقع من هیجده سال داشتم و واقعاً نمی دانستم در برابر پدرت چکار باید بکنم. دندان روی جگر گذاشتم و صبر کردم، اما شک و بدبینی با وجود او سرشته شده بود. به طوری که می گفت:
- با برادرهایت هم نباید بیش از حد حرف بزنی. جلو آنها پیراهن آستین کوتاه نپوش و بلند نخند!
تحمل این شرایط برایم بسیار دشوار بود تا اینکه ناصر و بعد نادر به دنیا آمدند. فکر می کردم اخلاق او بهتر می شود، اما بدتر شد. تو چهار سال بعد از نادر به دنیا آمدی، اما باز هم اخلاق او تغییر نکرد. خودت که دیده ای. در مورد تو هم همین جور است. شاید برایت جالب باشد که وقتی فقط سه - چهار ماه داشتی او به پسرها و مردهای فامیل اجازه نمی داد تو را ببوسند و می گفت:
- نامحرم، نامحرم است.
همه به او می خندیدند. چیزی را که دین خدا بد نمی دانست، او از آن ایراد می گرفت. تحمل این شرایط برایم بسیار سخت بود. بارها با پدر و مادرم حرف زدم ولی آنها به جای اینکه مرهمی روی زخمهایم بگذارند، می گفتند:
- نا شکر نباش زلیخا، همین که شوهرت معتاد و مشروبخوار نیست، خدا را روزی هزار مرتبه شکر کن!
آنها فکر می کردند که ایرادهای دیگر مهم نیست، در حالی که من روزی هزار مرتبه آرزوی مرگ می کردم تا از این زندگی نکبت بار خلاص شوم. الان حدود بیست سال است که با پدرت زندگی می کنم و در این مدت حتی یک روز هم آب خوش از گلویم پایین نرفته است.
دلم برای مادرم سوخت. برای خودم هم دلم می سوخت چون نمونه این بدبینی ها و سوءظنها از طرف پدر در مورد من هم اعمال شده بود، البته نسبت به مادر خیلی کمتر بود، این دعوا و مرافعه ها در روحیه من تأثیر منفی گذاشته بود و از لحاظ درسی افت بسیار کرده بودم. برادرهایم هم دل خوشی از پدر نداشتند.
الان می فهمم که پدر در تمام این سالها بیمار بود و باید به یک روان پزشک مراجعه می کرد، اما کسی آن موقع عقلش به این چیزها قد نمی داد. در کلاس سوم راهنمایی بودم که مادرم یک روز مرا به بازار برد. او به خاطر من این کار را کرد چون باید برای کلاس نقاشی وسایلی را می خریدم. شب که پدرم آمد و متوجه شد من و مادر به بازار رفته ایم، هر دو ما را کتک زد. او تا دو ساعت به مادر پرخاش می کرد و ناسزا می گفت. ساعت یازده شب بود و می خواستیم بخوابیم. اما پدر دست بردار نبود. او به طرف آشپزخانه رفت و کارد را برداشت تا مادر را با کارد بزند. من و ناصر و نادر دستهای او را گرفتیم و التماس کردیم که کاری به مادر نداشته باشد. او گفت:
- تا خون این زن خیره سر را نریزم آرام نمی نشینم.
در این کشمکش ها بود که نوک کارد به چشم چپ من خورد و فریادم به هوا بلند شد. فوراً مرا به بیمارستان رساندند، اما کاری از دست پزشکها ساخته نبود و من برای همیشه بینایی چشم چپم را از دست دادم. آنهایی که دختر هستند و یا دختر دارند، می دانند که این عیب برای یک دختر، عیب کمی نیست. از آن پس روزگار عجیبی داشتم و با سه مشکل بزرگ مواجه بودم. اولین مشکلم این بود که اعتماد به نفسم را به کلی از دست داده بودم و به فردی گوشه گیر و منزوی تبدیل شده بودم. دومین مشکلم این بود که برای هیچ کاری حتی درس خواندن انگیزه ای نداشتم و سرانجام ترک تحصیل کردم و سومین مشکلم این بود که بعد از این حادثه دعواهای پدر و مادر بیشتر شده بود و هر کدام دیگری را مقصر می دانستند. به بهترین پزشکها مراجعه کردیم، اما از دست هیچ کدام کاری ساخته نبود. یک بار هم تحت عمل جراحی قرار گرفتم، اما بی فایده بود. هر روز ساعتها مقابل آینه می ایستادم و به دور از چشم دیگران خودم را در آینه می دیدم و اشک می ریختم.
مادر می گفت:
- غصه نخور دخترم، باید اعتماد به نفس داشته باشی و خودت را دست کم نگیری. توی جمع حاضر شو...
- حرفش را هم نزن مادر، من رویم نمی شود با این چشم توی مهمانی و در جمع حضور پیدا کنم.
- ببین شیدا جان، کاری ست که شده. نباید که تا آخر عمر بنشینی و غصه بخوری. غصه خوردن که دردی را دوا نمی کند. به نظر من بهتر است عینک دودی بزنی و اینقدر از مردم گریزان نباشی. واقعیت را بپذیر و با آن کنار بیا!
خیلی به حرفهای مادر فکر کردم. حق با او بود. اگر چه بینایی یک چشمم را از دست داده بودم، اما نباید تمام زندگی ام را از دست می دادم. تصمیم گرفتم عینک دودی بزنم تا هر کسی متوجه عیب چشمم نشود. کم کم عادت کردم که در جمع حضور پیدا کنم. سختگیری های پدر حداقل در مورد من کمتر شده بود و تقریباً کاری به کارم نداشت. پس از مدتی در اداره ای مشغول کار شدم. بجز دو نفر از هم اتاقی هایم بقیه کارمندان نمی دانستند که چشم چپم از کار افتاده است. کار کردن روحیه ام را تغییر داده بود. دو سال در آن اداره کار کرده بودم که ترفیع گرفتم و پست بهتری به من دادند. خوشحال بودم و این خوشحالی با پیشنهاد ازدواجی که بهزاد داد، مضاعف شد.
- شیدا، حاضری با من ازدواج کنی؟
- آره، اما... تو خوب فکرهایت را کرده ای؟
- معلوم است که فکرهایم را کرده ام.
من و من کنان گفتم:
- در مورد چشمم...
- می دانم. همه چیز را می دانم. از خانم کوثری که هم اتاقی ات است، شنیده ام.
- پدر و مادرت...
- به آنها هم گفته ام. مادرم مخالف است، اما پدر حرفی ندارد.
- نه، من حاضر نیستم با تو ازدواج کنم. اگر مادرت مخالف این وصلت باشد، آینده خوبی نخواهیم داشت.
- بالاخره مادرم با این موضوع کنار می آید.
- اگر نیاید چی؟ آن وقت می دانی چه می شود؟ یک عمر باید متلک هایش را تحمل کنم.
ترجیح دادم که بهزاد را فراموش کنم. دلم می خواست مثل همه دخترها ازدواج کنم، اما بهزاد اولین و آخرین خواستگار عادی من بود و بقیه خواستگارها غیر عادی بودند. مثلاً یکی از خواستگارها پایش فلج بود، دیگری مثل من یک چشم نداشت و... شاید فکر کنید من زیاده خواه بودم که دوست داشتم یک فرد صد در صد سالم به خواستگاریم بیاید، اما باور کنید اگر با فردی که مثل خودم نقص داشت، ازدواج می کردم، باز هم دچار عدم اعتماد به نفس می شدم. با خودم می گفتم حداقل اگر بچه ای به دنیا می آوریم او یکی از والدینش را سالم ببیند. این افکار باعث شد که به خواستگاران معدودی که داشتم جواب منفی بدهم. وقتی سنم از سی و سه سال بالاتر رفت، خواستگارانی به سراغم آمدند که شرایط عادی نداشتند. یکی از آنها سه زن داشت و دیگری قبلاً هفت بار ازدواج کرده بود و یکی یکی زنهایش را طلاق داده بود. پدر می گفت:
- با یکی از همین ها ازدواج کن وگرنه تا آخر عمر تنها می مانی.
- تنها ماندن بهتر از این است که با این جور آدمها ازدواج کنم.
پدرم حتی می خواست به زور مرا به عقد مردی در آورد که بیست و دو سال از من بزرگتر بود، اما نپذیرفتم و مقابل او ایستادم و گفتم:
- شما چشم مرا این جور کردید. بدبختم کردید. زندگی ام را تلخ کردید، حداقل قلبم را زخمی نکنید. بگذارید در این باره خودم تصمیم بگیرم.
البته من هم زیاد وسواس به خرج می دادم. قبول دارم که در میان خواستگارانم بودند افرادی که با سختگیری کمتر می توانستم به آنها پاسخ بدهم، اما جوابم به آنها منفی بود تا همچنان ازدواج نکنم.
الان که این نامه را می نویسم 37 سال دارم. پدرم سخت مریض است و دکترها می گویند روزهای آخر عمرش را می گذراند. او نگران آینده من است و می گوید:
شیدا جان، مرا ببخش. اگر آن شب عصبانی نمی شدم و آن اتفاق نمی افتاد، سرنوشت تو عوض نمی شد.
دلم برای او می سوزد. دوست ندارم خیالش از بابت من ناراحت باشد و از دنیا برود. به همین دلیل هر روز به او اطمینان می دهم که:
- پدر من اصلاً ناراحت نیستم که ازدواج نکرده ام و خواستگار درست و حسابی ندارم. من تصمیم گرفته ام تا آخر عمر پیش شما و مادر بمانم. این طوری بهتر است.
اما خودم می دانم که این حرف دلم نیست. من هم دوست داشتم طعم مادر بودن را بچشم و با یک مرد خوب و ایده آل ازدواج کنم و خوشبخت بشوم.