فهرست کتاب


بهار ازدواج

امیر ملک محمودی‏

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

پدر دریا و صحرا به جای این که به باطن بپردازد به ظاهر پرداخته بود و ملاک اصلی را تحصیلات و قیافه و... قرار داده بود. اشتباه بزرگ او این بود که اجازه نمی داد صحرا تصمیم بگیرد. او کاری کرد که صحرا همه فرصت های خوب ازدواج را از دست داد و اکنون بچه های دریا در دانشگاه به ادامه تحصیل مشغولند، او حسرت خیلی چیزها را می خورد.
والدین باید در امر مقدس ازدواج سلیقه ای رفتار نکنند، بلکه با تحقیق و بررسی دقیق و در نظر گرفتن نظر فرزندشان به او برای انتخاب درست یاری برسانند.
خداوند در قرآن کریم می فرماید:
و أنکحوا الایامی منکم... ان یکوفوا فقراء یغنهم الله من فضله و الله واسع علیم.
مردان و زنان بی همسر خود را همسر دهید،... اگر فقیر و تنگدست باشند، خداوند از فضل خود آنان را بی نیاز می سازد؛ خداوند گشایش دهنده و آگاه است.
(سوره نور، آیه 32)
افسوس که ایام جوانی بگذشت - سرمایه عیش جاودانی بگذشت

شور و شوقی ندارم

بر اساس سر گذشت: فروزان 37 ساله
من در یک خانواده متوسط به دنیا آمده ام. دقیقاً هفده سال دارم و سال دیگر دیپلم می گیریم. پدرم کارمند دولت است و مادرم خانه دار. دو برادر و یک خواهر کوچکتر از خودم دارم. پدرم اگر بفهمد تو پشت سر من راه می افتی و گاهی نامه به من می دهی، هم سر تو را می برد و هم سر مرا. توی این جور چیزها تعصب دارد. حالا از خودت بگو!
سیامک هیجان زده گفت:
- ببین فروزان، من از مال دنیا هیچ چیز ندارم. پدرم را در پانزده سالگی از دست دادم. از آن به بعد هم درس خواندم و هم کار کردم. بیست و دو سال دارم و یک سال است که از سربازی آمده ام. خانه ما چند خیابان آن طرف تر از خانه شماست. یک روز به طور اتفاقی تو را دیدم و با خود عهد بستم که جز تو هیچ کس دیگری را برای همسری انتخاب نکنم. کم و بیش درباره خانواده ات تحقیق کرده ام. می دانم که پدر سختگیری داری. اگر موافق باشی من و مادرم برای خواستگاری می آییم.
سرخ شدم و در حالی که صدای ضربان قلبم را می شنیدم، گفتم:
- موافقت من شرط نیست. باید به مادرم بگویم تا با پدرم حرف بزند.
پس هر چه زودتر این کار بکن، چون دیگر طاقت دور بودن از تو را ندارم. فقط یک هفته طول کشید تا به خودم جرأت بدهم و موضوع را به مادرم بگویم. او با تعجب گفت:
- توی خیابان همدیگر را دیده اید؟ پدرت اگر بفهمد قیامت می کند.
- خب، چیزی در این مورد نگویید.
- پس بگویم تو را از کجا می شناسد و چطور دیده؟
کمی فکر کردم و گفتم:
- یک جوری درستش کنید. شما اگر بخواهید می توانید. بگویید مادرش با شما آشناست و مرا دیده و پسندیده.
سه روز طول کشید که مادر موضوع را سبک و سنگین کند و به قول خودش ماهرانه به پدر بگوید، اما پدر زرنگتر از این حرف ها بود و فوراً به اصل ماجرا پی برد.
او با عصبانیت گفت:
- محال است دخترم را به این پسره بدهم. کسی که توی خیابان دنبال ناموس مردم راه بیفتد به درد ازدواج نمی خورد. بهش بگویید جواب من منفی است و اگر یک بار دیگر دنبال فروزان راه بیفتد، حقش را کف دستش می گذارم.
من فکر می کردم پدر چون عصبانی شده این چیزها را گفته، اما سه روز بعد او با تعقیب من، سیامک را غافلگیر کرد، فهمیدم پدر خیلی هم جدی حرف زده. او سیلی محکمی به سیامک زد و گفت:
- اگر یک بار دیگر دنبال دخترم بیفتی، می دهم پوستت را بکنند.
سیامک سرش را پایین انداخت و گفت:
- به خدا من مزاحم نیستم. می خواهم با دخترتان ازدواج کنم.
- بی جا می کنی. به هر حال همین که گفتم. دیگر دخترم را فراموش کن!
اما سیامک نمی توانست مرا فراموش کند. من هم هر روز ساعت ها به او فکر می کردم. مادرش بارها با خانه مان تماس گرفت و عاقبت پدر قبول کرد که آنها برای خواستگاری بیایند. روز خواستگاری را هیچ وقت فراموش نمی کنم. بیچاره سیامک حسابی شیک کرده و دسته گل زیبایی آورده بود. مادرش زن مهربانی بود و وقتی از سال های سختی که شوهرش را از دست داده بود، حرف می زد، اشک توی چشمهایش جمع می شد.
پدر پرسید:
- آقا سیامک چکاره است؟
سیامک با احترام گفت:
- من در یک شرکت خصوصی کار می کنم و ماهی سه هزار تومان حقوق دارم.
- ماشین و خانه داری؟
سیامک با صدایی لرزان گفت:
- نه، اما ان شاء الله می خرم.
- این که نشد حرف. ببین آقا سیامک، حقیقتش این است که من دخترم را به آدم های گدا و گرسنه نمی دهم.
مادر سیامک با دلخوری گفت:
- یعنی ما گدائیم؟
پدر حرف خود را اصلاح کرد و گفت:
- منظورم این است که نمی خواهم دخترم سختی بکشد. این طور که پیداست تا ده سال دیگر هم وضع پسرتان خوب نمی شود.
سیامک با هیجان گفت:
- من قول می دهم که...
پدر با تمسخر گفت:
- قول می دهی که چه بشود؟ مگر یک آدم دیپلمه شق القمر می تواند بکند؟ فوقش حقوق سه هزار تومانی ات بشود چهار هزار تومان. درست است؟
- سیامک سکوت کرد و بعد انگار فکری به ذهنش رسیده باشد، گفت:
- شما می گوید چکار کنم؟ من برای به دست آوردن فروزان خانم هر کاری که بگویید انجام می دهم.
پدر دستش را در موهای جو گندمی اش فرو برد و گفت:
- باید ادامه تحصیل بدهی. دکتر یا مهندس بشوی و بعد از آن یک کار پر در آمد پیدا کنی. آن وقت به آینده ات امیدوار می شوم. دوست دارم با ماشین شخصی ات به خواستگاری فروزان بیایی. اگر زرنگ باشی همه این کارها شش - هفت سال بیشتر طول نمی کشد. تا آن موقع فروزان بیست و سه و چهار ساله، است و تو بیست و هشت - نه ساله.
مادر سیامک گفت:
- وا، تا آن موقع کی مرده و کی زنده. بچه ام چه تضمینی دارد که فروزان جان با کسی دیگری ازدواج نکند.
پدر لبخندی زد و گفت:
- اگر سیامک این شرط را بپذیرد، من هم قول مردانه می دهم که تا آن موقع هیچ خواستگاری را به خانه راه ندهم.
سیامک گفت:
- حداقل شیرینی بخوریم و به قول معروف نامزد بشویم و انگشتری رد و بدل کنیم.
پدر اخمی کرد و گفت:
- حرفش را هم نزن! تو در یک صورت می توانی بعضی وقت ها به خانه مان تلفن بزنی و از من حال فروزان را بپرسی و آن هم این است که در دانشگاه قبول بشوی. وقتی شروع به تحصیل کردی، مطمئن باش که منتظرت می مانیم.
از این شرط و شروط پدر خوشم نیامد، اما نظر او تغییر ناپذیر بود. سیامک با ناامیدی از خانه مان رفت، البته شنیدم که از فردای آن روز سخت مشغول مطالعه برای امتحان کنکور شد. روزی که دیپلم گرفتم، سیامک برایم پیغام فرستاد:
- مطمئنم که در کنکور قبول می شوم. منتظرم بمان.
به او قول دادم که منتظرش بمانم. چند وقت بعد نتایج کنکور اعلام شد، اسم سیامک جزو قبول شدگان بود. او در رشته مهندسی مکانیک قبول شده بود. خیلی خوشحال شدم، سیامک به خانه مان آمد، اما پدر او را راه نداد و گفت:
- خیال نکن حالا که در دانشگاه قبول شده ای، فروزان مال توست. ماهی یک بار به من یا مادرش تلفن بزن و احوال او را بپرس! این جا هم آفتابی نشو!
- من و مادر پدر را از این گونه برخوردها نهی می کردیم، مادر می گفت:
- آخر مرد حسابی، این چه جور برخوردی است که با جوان مردم داری؟ او پسر خوبی است. با اراده است. فروزان را دوست دارد و به خاطر اوست که این کارها را می کند. این قدر تحقیرش نکن!
پدر می گفت:
- این سختگیری ها باعث می شود سیامک بهتر درس بخواند و حواسش پرت نشود.
سیامک درس می خواند و من هم در کارهای خانه به مادرم کمک می کردم، چون پدرم راضی نبود من بیرون از خانه کار کنم. سال ها یکی پس از دیگری گذشت و سیامک فارغ التحصیل شد. من دور از چشم پدر به او تلفن زدم و تبریک گفتم. سیامک با خوشحالی گفت:
- من به یکی از شرطهای پدرت عمل کردم، حالا انتظار دارم او با نامزدی ما موافقت کند.
سیامک و مادرش به خانه مان آمدند. سیامک سر افرازانه گفت:
- من به خاطر رسیدن به دخترتان شب و روز درس خواندم و حالا یک مهندسم. توقع دارم شما با نامزدی من و فروزان موافقت کنید تا همه بدانند که ما همسر آینده یکدیگریم.
پدر پوزخندی زد و گفت:
- هر گلی زده ای به سر خودت زده ای. منتش را سر فروزان نگذار! اگر تو چهار سال درس خواندی، او هم خواستگارهای زیادی را به خاطر تو جواب کرده است. حرف من همان حرف چند سال قبل است. دامادم باید خانه و ماشین داشته باشد. تو که هنوز کار پیدا نکرده ای.
سیامک و مادرش مغموم و ناراحت از این همه بهانه گیری پدر از خانه مان رفتند. سه روز بعد سیامک با من تماس گرفت و گفت:
- ببین فروزان، پدر تو با ازدواج ما مخالف است و همه این حرف ها بهانه است. به نظر من تو باید به دادگاه مراجعه کنی و موافقت دادگاه را برای ازدواجمان بگیری.
- من جرأت ایستادن در مقابل پدرم را ندارم. خب تو که این همه تلاش کرده ای، خانه و ماشین هم بخر و آن وقت...
- آن وقت مطمئنم پدرت شرط دیگری می گذارد. من خسته شده ام. عمرمان دارد تلف می شود.
- چاره ای نیست سیامک، پدرم یکدنده و لجباز است و کاری از دست من ساخته نیست.
سیامک کار مناسبی پیدا کرد و آن طور که من از گوشه و کنار شنیدم شب و روز کار و اضافه کار می کرد تا بتواند سرمایه ای فراهم کند و خانه و ماشین بخرد. تماس من با او خیلی کم شده بود و تقریباً هر بیست روز یک بار تلفن می زد و این اواخر دو سه ماه یک بار. کم کم داشتم نگران می شدم. سابقه نداشت که سیامک این همه دیر با من تماس بگیرد. یک روز خودم به او تلفن زدم. به سردی جوابم را داد. فکر کردم شاید خسته است یا از جایی دیگر دلخور است، اما چند روز دیگر وقتی دوباره تماس گرفتم، باز هم شور و حرارتی نشان نداد. انگار من یک غریبه ام و مرا نمی شناسد. این بار اعتراض کردم:
- جواب خاصی نداشت، فقط سر درد را بهانه کرد، اما حس ششم من می گفت او نقشه هایی در سر دارد. مدتی بعد شنیدم هم خانه ای خریده - البته با قرض از این و آن - و هم یک ماشین دست دوم. خوشحال شدم. حالا اگر قدم جلو می گذاشت، پدر بهانه ای نداشت، اما خبری از سیامک نبود. چند بار تصمیم گرفتم به او تلفن بزنم و بپرسم چرا برای خواستگاری نمی آید، اما غرورم اجازه نداد. سه - چهار ماه صبر کردم و بالاخره طاقتم طاق شد. چاره را در این دیدم که به مادر یکی از دوستانم بگویم به مادر سیامک تلفن بزند و بپرسد چرا به خواستگاری من نمی آیند. جوابی که مادر سیامک داده بود، برایم غیر قابل باور بود، او گفته بود:
- آن موقع که پسرم، فروزان را می خواست دیپلمه بود و آهی در بساط نداشت، اما حالا هم مهندس است، هم خانه دارد، بنابراین دلیلی ندارد که به خواستگاری فروزان برویم. دخترهای زیادی که بهتر و سرتر از فروزان هستند، حاضرند با سیامک ازدواج کنند.
داشتم دیوانه می شدم. یعنی سیامک هم همین نظر را داشت؟
بلافاصله با او تماس گرفتم و بعد از این که حرف های مادرش را گفتم، رک و راست پرسیدم:
- چرا به خواستگاری من نمی آیی؟
لحظاتی سکوت کرد و سپس گفت:
- هر چه مادرم گفته درست است. در این مدت پدر تو خیلی مرا تحقیر کرد. من از ازدواج با تو پشیمان شده ام و نیمی از این پشیمانی مربوط به این است که نمی خواهم پدر زنی مثل پدر تو داشته باشم. با گریه گفتم؟
- و نیمی دیگر؟
- مربوط به دلم است. همان طور که مادرم گفته الان با شرایطی که دارم خیلی از دخترها حاضرند با من ازدواج کنند. دخترانی که از تو بهتر و قشنگ ترند.
برخورد نا جوانمردانه سیامک باعث شد از هر چه شوهر و ازدواج بیزار شدم. حسابی سر خورده شده و تا مدت ها گوشه گیر و افسرده بودم. اکنون نیز شور و شوقی برای ازدواج ندارم.

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

سختگیرهای بی مورد باعث می شود دو جوانی که یکدیگر را دوست دارند و می توانند در کنار هم خوشبخت شوند، به وصال هم نرسند. پدر فروزان باید با ازدواج او و سیامک موافقت می کرد، آنگاه سیامک را به پیشرفت در تحصیل و امور مالی تشویق و ترغیب می نمود.
نکته دیگر این که طرفین هیچ ضمانتی از یکدیگر نگرفته بودند به همین دلیل سیامک بی آن که احساس مسؤولیتی کند، نظرش را تغییر داد. در این جا فقط فروزان مغبون و متضرر شده است، چون هم سالیانی را بیهوده به انتظار سیامک نشست و هم به خواستگاران واجد شرایط که حتی ممکن بود از سیامک هم بهتر باشند، پاسخ منفی داد.
امام صادق (علیه السلام) می فرماید:
ثلاثه تعقب الندامه: المباهاه، و المفاخره، و المعازه.
سه چیز پشیمانی در پی دارد: به خود بالیدن، فخر فروشی و چیره جویی بر دیگری.
(تحف العقول، 330)
چشم دلجویی دلم از مردم عالم نداشت - داغ من مرهم ندید و راز من محرم نداشت