فهرست کتاب


بهار ازدواج

امیر ملک محمودی‏

دو قلوها

بر اساس سر گذشت: صحرا 43 ساله
چشم که باز کردم خوب و بد را تشخیص دادم، یک نفر را شبیه خودم دیدم. چشمها، لبها، صورت، قد و قامت و به طور کلی همه چیز ما دو شبیه هم بود. انگار جلو آیینه ایستاده ایم. لباس یکرنگ می پوشیدیم و مادر به دستور پدر موهایمان را به یک فرم می بافت. من صحرا بودم و او دریا. هر دو با چشمهای آبی توجه دیگران را جلب می کردیم. همه می گفتند:
- این دو مثل سیبی اند که از وسط نصف شده باشند.
پدر بزرگ می گفت:
- فتبارک الله احسن الخالقین! چقدر قشنگ و جذابند!
پدر و مادر هر دو خوشحال بودند که دختران دو قلو دارند، آن هم دو قلوهایی شبیه هم. اگر من پفک می خواستم، پدر برای دریا هم می خرید و اگر او هوس نوشابه می کرد، من هم نوشابه می خواستم. در مورد کفش و لباس و دفتر و کتاب نیز این امر صدق می کرد. وقتی وارد دبیرستان شدیم، شباهت ما مشکل ساز شد. معلم ها نمی توانستند ما را که مانتویی همرنگ و کیفهایی یکسان داشتیم، از هم تشخیص بدهند. من و دریا از لحاظ عاطفی خیلی به هم نزدیک بودیم و هر چه بزرگتر می شدیم این عاطفه و صمیمیت بیشتر و بیشتر می شد. دریا همیشه می گفت:
- می دانی چیه صحرا! من دوست دارم تا آخر عمر در کنار تو باشم.
- ولی ما یک روز ازدواج می کنیم و آن وقت ناچاریم از خانه پدر برویم و هر کدام به خانه و زندگیمان برسیم. دریا فکر می کرد ما چون شبیه هم هستیم باید در سفر و حضر با هم باشیم. البته من بعدها یعنی در دوره دبیرستان فهمیدم که پدر نیز همین عقیده را دارد. وقتی دیپلم گرفتیم، کم کم سر و کله خواستگارها پیدا شد. پدر گفت:
- محال است که اجازه بدهم شما جدا جدا ازدواج کنید. چون دو قلویید و در یک روز به دنیا آمده اید و همسن هستید باید در یک روز ازدواج کنید.
هم من و هم دریا خوشحال بودیم که ازدواجمان در یک روز خواهد بود، اما...
یک روز دریا که هیچ موضوع و مسأله ای را از من پنهان نمی کرد گفت:
- صحرا من عاشق شده ام.
با خوشحالی گفتم:
- مبارک است. خوب آن آدم خوشبخت کیه که دل خواهر مرا برده است.
- اسمش سروش است.
- پس چرا به خواستگاری نمی آید؟
دریا خندید و گفت:
- می آید، بزودی می آید.
روزی را که سروش و خانواده اش به خواستگاری آمدند، هیچ وقت فراموش نمی کنم. پدر آب پاکی را روی دست آنها ریخت و گفت:
- هر دو دخترم باید در یک روز ازدواج کنند، بنابراین اگر دو نفر همزمان به خواستگاری آنها بیایند و واجد شرایط هم باشند، رضایت می دهم وگرنه، نه.
سروش با تعجب پرسید:
- منظورتان این است که من باید آنقدر صبر کنم تا یک خواستگار مناسب برای صحرا خانم پیدا شود؟
- بله، چون این دو خواهر باید در یک روز ازدواج کنند. پدر سروش گفت:
- اجازه بدهید پسرم و دریا خانم به عقد یکدیگر در بیایند و مراسم عروسی را به بعد از آمدن خواستگار مناسب برای صحرا خانم موکول کنیم.
پدرم قاطعانه گفت:
- نه، چون ممکن است چند سال بگذرد و خواستگاری مناسب پیدا نشود.
دلم می خواست بگویم:
- پدر جان بگذارید دریا ازدواج کند. او و سروش عاشق یکدیگرند. خدا را خوش نمی آید که از هم دور بمانند.
اما جرأت نداشتم حرف دلم را بر زبان بیاورم، همان طور که دریا نیز سکوت کرده بود. انگار زبانش بند آمده بود. سروش و خانواده اش ناامید و غمگین رفتند و دریا تا صبح در آغوش من گریه کرد.
- گریه نکن عزیزم، مگر تو نمی گفتی ما هر دو باید همیشه و همه جا با هم باشیم. شاید حق با پدر باشد. این طوری لطفش بیشتر است. دریا سرش را از شانه ام برداشت و نگاه عمیقی به من کرد و آرام گفت:
- صحرا وقتی عاشق شدی می فهمی من چه می کشم. آخر سروش که چند سال منتظر من نمی ماند.
آن شب معنی حرف دریا را نفهمیدم اما تقدیر این بود که یک سال و نیم بعد سیروس به خواستگاری ام بیاید که واجد شرایط بود و من خیلی او را پسندیدم. او چند بار آمد و رفت، اما پدر همان عقیده قبلی را داشت. او سر انجام به سیروس گفت:
- اگر شما واقعاً عاشق دخترم صحرا هستید و می خواهید با او ازدواج کنید، خواستگار خوبی برای دخترم دریا پیدا کنید. من و دریا از پیشنهاد پدر از خجالت آب شدیم. سروش شش ماه قبل ازدواج کرده بود، چون از برخورد پدر خیلی ناراحت شده بود. سیروس هم رفت و دیگر به سراغ من نیامد. یک روز من و دریا به پدر گفتیم:
- اینقدر سختگیری نکنید، ما راضی هستیم که جدا جدا ازدواج کنیم.
- شما عقلتان نمی رسد. هنوز بچه اید. می دانید اگر یک کدام تان به خانه بخت بروید و آن یکی در خانه پدری بماند چه ضربه روحی شدیدی می خورد؟
ما خواستگاران و فرصت های خوب را یکی بعد از دیگری از دست دادیم تا این که یک خواستگار مناسب برای دریا آمد. این بار مادر هم با ما هم عقیده شد و مقابل پدر ایستاد و گفت:
- فرهاد پسر خوبی است. او دانشجوی دوره فوق لیسانس رشته مهندسی برق است. تو را به خدا این فرصت را از دریا نگیر! او الان بیست و شش سال دارد و ممکن است دیگر چنین موقعیتی برای ازدواج نداشته باشد.
پدر بعد از جر و بحث های فراوان و غر زدن های بسیار خلاصه موافقت کرد که دریا و فرهاد به عقد هم در آیند. من و دریا از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدیم.
دریا می گفت:
- امیدوارم تو هم خوشبخت بشوی.
پدر در شب عروسی دریا و فرهاد خیلی عصبانی بود. بوسیدمش و گفتم:
- چی شده پدر؟
- پشیمانم؟ اگر می توانستم مراسم را به هم می زدم.
- آخر چرا؟
- خب دخترم؟ اگر تو حداکثر تا یک سال دیگر به خانه بخت نروی می دانی چه آبروریزی می شود؟ می دانی مردم چه می گویند؟ دلیل ندارد دو دختر دو قلو و هم شکل یکی عروسی کند و دیگری در خانه پدرش بپوسد.
- پدر خوبم. من که نپوسیده ام، من هنوز بیست و شش سال دارم. این قدر فکرتان را بیهوده مشغول نکنید.
یک سال - همان یک سالی که پدر می گفت - گذشت و جالب است که حتی یک خواستگار هم نداشتم. پدر روز به روز بیشتر عصبانی می شد و غصه می خورد. او نیامدن خواستگار را به فال بد گرفته بود. باور کنید من هم تحت تأثیر القائات پدر دچار دلشوره و اضطراب شده بودم. دریا می گفت:
- ناراحت نباش صحرا! قول می دهم همسر آینده تو یک مرد متشخص و نمونه باشد.
او این حرف ها را برای دلداری من زد وگرنه علم غیب که نداشت. وقتی بیست و هشت سالم را تمام کردم، میثم به خواستگاریم آمد. او مثل خود من دیپلمه بود. برادرم درباره او تحقیق کرد. نتیجه این بود: پسر خوب و سر به زیری است. او اهل کار و تلاش است.
آرام شدم. پس بخت من هم باز می شد. دریا خیلی خوشحال بود، اما خوشحالی من و دریا دوامی نداشت. پدر باز هم مخالفت کرد:
- مگر من دیوانه ام یا بچه ام را از سر راه آورده ام که او را به یک دیپلمه بدهم؟
عاجزانه به پدر گفتم؟
- می گویند میثم پسر خوبی است. من به تحصیلات او کاری ندارم. همین که جوان محجوب و سر به راهی است کافیست.
پدر نگاه تندی به من کرد و گفت:
- فکر آبروی مرا کرده ای؟
- آبرو؟ چطور مگر؟
- صحرا جان، هیچ فکر کرده ای اگر تو با یک دیپلمه ازدواج کنی مردم چه می گویند. مگر تو از خواهر دو قلویت چه کم داری؟ شوهر او فوق لیسانس است، آن وقت تو می خواهی با یک دیپلمه پشت کنکور مانده ازدواج کنی. این فاجعه است.
به گریه افتادم و گفتم:
- فاجعه کدام است پدر؟ فاجعه این است که شما روی عقیده غلط خودتان پا فشاری می کنید. درست است که من و دریا از حیث ظاهری شبیه هم هستیم، اما عقاید و سلیقه هایمان فرق می کند. برای من مهم نیست که شوهرم حتماً فوق لیسانس یا دکترا باشد. اجازه بدهید من و میثم...
- نه دخترم، تو کم تجربه ای و عقلت نمی رسد. همین که با میثم ازدواج کنی، طعنه ها شروع می شود. اصلاً ممکن است خود دریا هم عارش بشود با تو رفت و آمد کند. خب حق هم دارد. شوهر فوق لیسانس او که نمی تواند با میثم دیپلمه هم کلام شود.
با ناراحتی گفتم؟
- پس تکلیف من چیه؟
- صبر کن، صبر. حتماً خواستگار خوبی برایت پیدا می شود.
من صبر کردم و صبر کردم و یک وقت دیدم سی و سه ساله شده ام و چندین خواستگار دیگر را پدرم به دلایل واهی رد کرده است. دریا صاحب دو بچه شده بود. او مدام به من امیدواری می داد.
- تو هنوز جوانی صحرا، این قدر غصه نخور! شاید قسمت این است که یک آدم خیلی خوب نصیبت شود.
من امیدم را از دست داده بودم و روز و شب در لاک خود بودم تا این که وقتی سی و چهار سال داشتم، یعقوب به خواستگاریم آمد. او پنچاه سال داشت. از شانس من فوق لیسانس بود و استاد دانشگاه. او به این دلیل هنوز ازدواج نکرده بود که در واقع سر پرست برادرها و خواهرهایش بود. آن ها پدرشان را در کودکی از دست داده بودند و یعقوب مجبور شده بود هم کار کند و هم درس بخواند و بالاخره همه آن ها را عروس و یا داماد کرده بود. خیلی او را پسندیدم. کسی بود که می شد به او تکیه کرد و از سنش جوانتر به نظر می رسید. اهل سیگار و این جور چیزها نبود. با خودم گفتم:
- این بار پدر نمی تواند بهانه ای بیاورد. یعقوب همه شرایط را دارد.
اما زهی خیال باطل! پدر ساز مخالف دیگری کوک کرد:
- یعقوب پنجاه سال دارد یعنی از شوهر دریا ده سال بزرگتر است.
این مسخره است! شوهر تو باید از شوهر دریا حداقل یک سال کوچکتر باشد تا همیشه احترام او که زودتر داماد ما شده حفظ شود. بنابراین یعقوب هم در آزمون پدر رد شد. یک سال بعد نوبت به عباد رسید او چهل سال داشت و لیسانس بود. اگر چه پدر از مواضع خود کمی عقب نشینی کرده بود و به لیسانس رضایت داده بود، اما وقتی عباد به خواستگاریم آمد، پدر گفت:
- ریخت و قیافه این پسره به خانواده ما نمی خورد. دخترم، حواست را جمع کن! تو نباید از دریا، خواهر دو قلویت عقب بمانی.
- ریخت او را باید بپسندم که پسندیده ام.
پدر با تمسخر گفت:
- پس ما چکاره ایم؟ اصلاً فک و فامیل چه می گویند؟ نمی گویند چرا شوهر دریا این قدر خوش تیپ است و قیافه شوهر صحرا مثل قحطی زده های آفریقاست؟ تو که این قدر بد سلیقه نبودی دخترم. اگر هر روز توی صورت عباد نگاه کنی، دق می کنی.
عجب گرفتاری شده بودم. پدر به جای این که به فکر آینده من باشد، به فکر رقابت من و دریا بود. به قول خودش نمی خواست من از دریا عقب بمانم.
الان چهل و سه سال دارم و پدرم یک سال است که به رحمت خدا پیوسته. مسخره است بگویم خواستگار دارم اما هنوز هر چند وقت یک بار کسی زنگ خانه ما را به صدا در می آورد. خواستگارهای من مردان زن مرده و زن طلاق داده و زن دار و... هستند و سنشان حداقل چهارده - پانزده سال از من بزرگتر است.

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

پدر دریا و صحرا به جای این که به باطن بپردازد به ظاهر پرداخته بود و ملاک اصلی را تحصیلات و قیافه و... قرار داده بود. اشتباه بزرگ او این بود که اجازه نمی داد صحرا تصمیم بگیرد. او کاری کرد که صحرا همه فرصت های خوب ازدواج را از دست داد و اکنون بچه های دریا در دانشگاه به ادامه تحصیل مشغولند، او حسرت خیلی چیزها را می خورد.
والدین باید در امر مقدس ازدواج سلیقه ای رفتار نکنند، بلکه با تحقیق و بررسی دقیق و در نظر گرفتن نظر فرزندشان به او برای انتخاب درست یاری برسانند.
خداوند در قرآن کریم می فرماید:
و أنکحوا الایامی منکم... ان یکوفوا فقراء یغنهم الله من فضله و الله واسع علیم.
مردان و زنان بی همسر خود را همسر دهید،... اگر فقیر و تنگدست باشند، خداوند از فضل خود آنان را بی نیاز می سازد؛ خداوند گشایش دهنده و آگاه است.
(سوره نور، آیه 32)
افسوس که ایام جوانی بگذشت - سرمایه عیش جاودانی بگذشت

شور و شوقی ندارم

بر اساس سر گذشت: فروزان 37 ساله
من در یک خانواده متوسط به دنیا آمده ام. دقیقاً هفده سال دارم و سال دیگر دیپلم می گیریم. پدرم کارمند دولت است و مادرم خانه دار. دو برادر و یک خواهر کوچکتر از خودم دارم. پدرم اگر بفهمد تو پشت سر من راه می افتی و گاهی نامه به من می دهی، هم سر تو را می برد و هم سر مرا. توی این جور چیزها تعصب دارد. حالا از خودت بگو!
سیامک هیجان زده گفت:
- ببین فروزان، من از مال دنیا هیچ چیز ندارم. پدرم را در پانزده سالگی از دست دادم. از آن به بعد هم درس خواندم و هم کار کردم. بیست و دو سال دارم و یک سال است که از سربازی آمده ام. خانه ما چند خیابان آن طرف تر از خانه شماست. یک روز به طور اتفاقی تو را دیدم و با خود عهد بستم که جز تو هیچ کس دیگری را برای همسری انتخاب نکنم. کم و بیش درباره خانواده ات تحقیق کرده ام. می دانم که پدر سختگیری داری. اگر موافق باشی من و مادرم برای خواستگاری می آییم.
سرخ شدم و در حالی که صدای ضربان قلبم را می شنیدم، گفتم:
- موافقت من شرط نیست. باید به مادرم بگویم تا با پدرم حرف بزند.
پس هر چه زودتر این کار بکن، چون دیگر طاقت دور بودن از تو را ندارم. فقط یک هفته طول کشید تا به خودم جرأت بدهم و موضوع را به مادرم بگویم. او با تعجب گفت:
- توی خیابان همدیگر را دیده اید؟ پدرت اگر بفهمد قیامت می کند.
- خب، چیزی در این مورد نگویید.
- پس بگویم تو را از کجا می شناسد و چطور دیده؟
کمی فکر کردم و گفتم:
- یک جوری درستش کنید. شما اگر بخواهید می توانید. بگویید مادرش با شما آشناست و مرا دیده و پسندیده.
سه روز طول کشید که مادر موضوع را سبک و سنگین کند و به قول خودش ماهرانه به پدر بگوید، اما پدر زرنگتر از این حرف ها بود و فوراً به اصل ماجرا پی برد.
او با عصبانیت گفت:
- محال است دخترم را به این پسره بدهم. کسی که توی خیابان دنبال ناموس مردم راه بیفتد به درد ازدواج نمی خورد. بهش بگویید جواب من منفی است و اگر یک بار دیگر دنبال فروزان راه بیفتد، حقش را کف دستش می گذارم.
من فکر می کردم پدر چون عصبانی شده این چیزها را گفته، اما سه روز بعد او با تعقیب من، سیامک را غافلگیر کرد، فهمیدم پدر خیلی هم جدی حرف زده. او سیلی محکمی به سیامک زد و گفت:
- اگر یک بار دیگر دنبال دخترم بیفتی، می دهم پوستت را بکنند.
سیامک سرش را پایین انداخت و گفت:
- به خدا من مزاحم نیستم. می خواهم با دخترتان ازدواج کنم.
- بی جا می کنی. به هر حال همین که گفتم. دیگر دخترم را فراموش کن!
اما سیامک نمی توانست مرا فراموش کند. من هم هر روز ساعت ها به او فکر می کردم. مادرش بارها با خانه مان تماس گرفت و عاقبت پدر قبول کرد که آنها برای خواستگاری بیایند. روز خواستگاری را هیچ وقت فراموش نمی کنم. بیچاره سیامک حسابی شیک کرده و دسته گل زیبایی آورده بود. مادرش زن مهربانی بود و وقتی از سال های سختی که شوهرش را از دست داده بود، حرف می زد، اشک توی چشمهایش جمع می شد.
پدر پرسید:
- آقا سیامک چکاره است؟
سیامک با احترام گفت:
- من در یک شرکت خصوصی کار می کنم و ماهی سه هزار تومان حقوق دارم.
- ماشین و خانه داری؟
سیامک با صدایی لرزان گفت:
- نه، اما ان شاء الله می خرم.
- این که نشد حرف. ببین آقا سیامک، حقیقتش این است که من دخترم را به آدم های گدا و گرسنه نمی دهم.
مادر سیامک با دلخوری گفت:
- یعنی ما گدائیم؟
پدر حرف خود را اصلاح کرد و گفت:
- منظورم این است که نمی خواهم دخترم سختی بکشد. این طور که پیداست تا ده سال دیگر هم وضع پسرتان خوب نمی شود.
سیامک با هیجان گفت:
- من قول می دهم که...
پدر با تمسخر گفت:
- قول می دهی که چه بشود؟ مگر یک آدم دیپلمه شق القمر می تواند بکند؟ فوقش حقوق سه هزار تومانی ات بشود چهار هزار تومان. درست است؟
- سیامک سکوت کرد و بعد انگار فکری به ذهنش رسیده باشد، گفت:
- شما می گوید چکار کنم؟ من برای به دست آوردن فروزان خانم هر کاری که بگویید انجام می دهم.
پدر دستش را در موهای جو گندمی اش فرو برد و گفت:
- باید ادامه تحصیل بدهی. دکتر یا مهندس بشوی و بعد از آن یک کار پر در آمد پیدا کنی. آن وقت به آینده ات امیدوار می شوم. دوست دارم با ماشین شخصی ات به خواستگاری فروزان بیایی. اگر زرنگ باشی همه این کارها شش - هفت سال بیشتر طول نمی کشد. تا آن موقع فروزان بیست و سه و چهار ساله، است و تو بیست و هشت - نه ساله.
مادر سیامک گفت:
- وا، تا آن موقع کی مرده و کی زنده. بچه ام چه تضمینی دارد که فروزان جان با کسی دیگری ازدواج نکند.
پدر لبخندی زد و گفت:
- اگر سیامک این شرط را بپذیرد، من هم قول مردانه می دهم که تا آن موقع هیچ خواستگاری را به خانه راه ندهم.
سیامک گفت:
- حداقل شیرینی بخوریم و به قول معروف نامزد بشویم و انگشتری رد و بدل کنیم.
پدر اخمی کرد و گفت:
- حرفش را هم نزن! تو در یک صورت می توانی بعضی وقت ها به خانه مان تلفن بزنی و از من حال فروزان را بپرسی و آن هم این است که در دانشگاه قبول بشوی. وقتی شروع به تحصیل کردی، مطمئن باش که منتظرت می مانیم.
از این شرط و شروط پدر خوشم نیامد، اما نظر او تغییر ناپذیر بود. سیامک با ناامیدی از خانه مان رفت، البته شنیدم که از فردای آن روز سخت مشغول مطالعه برای امتحان کنکور شد. روزی که دیپلم گرفتم، سیامک برایم پیغام فرستاد:
- مطمئنم که در کنکور قبول می شوم. منتظرم بمان.
به او قول دادم که منتظرش بمانم. چند وقت بعد نتایج کنکور اعلام شد، اسم سیامک جزو قبول شدگان بود. او در رشته مهندسی مکانیک قبول شده بود. خیلی خوشحال شدم، سیامک به خانه مان آمد، اما پدر او را راه نداد و گفت:
- خیال نکن حالا که در دانشگاه قبول شده ای، فروزان مال توست. ماهی یک بار به من یا مادرش تلفن بزن و احوال او را بپرس! این جا هم آفتابی نشو!
- من و مادر پدر را از این گونه برخوردها نهی می کردیم، مادر می گفت:
- آخر مرد حسابی، این چه جور برخوردی است که با جوان مردم داری؟ او پسر خوبی است. با اراده است. فروزان را دوست دارد و به خاطر اوست که این کارها را می کند. این قدر تحقیرش نکن!
پدر می گفت:
- این سختگیری ها باعث می شود سیامک بهتر درس بخواند و حواسش پرت نشود.
سیامک درس می خواند و من هم در کارهای خانه به مادرم کمک می کردم، چون پدرم راضی نبود من بیرون از خانه کار کنم. سال ها یکی پس از دیگری گذشت و سیامک فارغ التحصیل شد. من دور از چشم پدر به او تلفن زدم و تبریک گفتم. سیامک با خوشحالی گفت:
- من به یکی از شرطهای پدرت عمل کردم، حالا انتظار دارم او با نامزدی ما موافقت کند.
سیامک و مادرش به خانه مان آمدند. سیامک سر افرازانه گفت:
- من به خاطر رسیدن به دخترتان شب و روز درس خواندم و حالا یک مهندسم. توقع دارم شما با نامزدی من و فروزان موافقت کنید تا همه بدانند که ما همسر آینده یکدیگریم.
پدر پوزخندی زد و گفت:
- هر گلی زده ای به سر خودت زده ای. منتش را سر فروزان نگذار! اگر تو چهار سال درس خواندی، او هم خواستگارهای زیادی را به خاطر تو جواب کرده است. حرف من همان حرف چند سال قبل است. دامادم باید خانه و ماشین داشته باشد. تو که هنوز کار پیدا نکرده ای.
سیامک و مادرش مغموم و ناراحت از این همه بهانه گیری پدر از خانه مان رفتند. سه روز بعد سیامک با من تماس گرفت و گفت:
- ببین فروزان، پدر تو با ازدواج ما مخالف است و همه این حرف ها بهانه است. به نظر من تو باید به دادگاه مراجعه کنی و موافقت دادگاه را برای ازدواجمان بگیری.
- من جرأت ایستادن در مقابل پدرم را ندارم. خب تو که این همه تلاش کرده ای، خانه و ماشین هم بخر و آن وقت...
- آن وقت مطمئنم پدرت شرط دیگری می گذارد. من خسته شده ام. عمرمان دارد تلف می شود.
- چاره ای نیست سیامک، پدرم یکدنده و لجباز است و کاری از دست من ساخته نیست.
سیامک کار مناسبی پیدا کرد و آن طور که من از گوشه و کنار شنیدم شب و روز کار و اضافه کار می کرد تا بتواند سرمایه ای فراهم کند و خانه و ماشین بخرد. تماس من با او خیلی کم شده بود و تقریباً هر بیست روز یک بار تلفن می زد و این اواخر دو سه ماه یک بار. کم کم داشتم نگران می شدم. سابقه نداشت که سیامک این همه دیر با من تماس بگیرد. یک روز خودم به او تلفن زدم. به سردی جوابم را داد. فکر کردم شاید خسته است یا از جایی دیگر دلخور است، اما چند روز دیگر وقتی دوباره تماس گرفتم، باز هم شور و حرارتی نشان نداد. انگار من یک غریبه ام و مرا نمی شناسد. این بار اعتراض کردم:
- جواب خاصی نداشت، فقط سر درد را بهانه کرد، اما حس ششم من می گفت او نقشه هایی در سر دارد. مدتی بعد شنیدم هم خانه ای خریده - البته با قرض از این و آن - و هم یک ماشین دست دوم. خوشحال شدم. حالا اگر قدم جلو می گذاشت، پدر بهانه ای نداشت، اما خبری از سیامک نبود. چند بار تصمیم گرفتم به او تلفن بزنم و بپرسم چرا برای خواستگاری نمی آید، اما غرورم اجازه نداد. سه - چهار ماه صبر کردم و بالاخره طاقتم طاق شد. چاره را در این دیدم که به مادر یکی از دوستانم بگویم به مادر سیامک تلفن بزند و بپرسد چرا به خواستگاری من نمی آیند. جوابی که مادر سیامک داده بود، برایم غیر قابل باور بود، او گفته بود:
- آن موقع که پسرم، فروزان را می خواست دیپلمه بود و آهی در بساط نداشت، اما حالا هم مهندس است، هم خانه دارد، بنابراین دلیلی ندارد که به خواستگاری فروزان برویم. دخترهای زیادی که بهتر و سرتر از فروزان هستند، حاضرند با سیامک ازدواج کنند.
داشتم دیوانه می شدم. یعنی سیامک هم همین نظر را داشت؟
بلافاصله با او تماس گرفتم و بعد از این که حرف های مادرش را گفتم، رک و راست پرسیدم:
- چرا به خواستگاری من نمی آیی؟
لحظاتی سکوت کرد و سپس گفت:
- هر چه مادرم گفته درست است. در این مدت پدر تو خیلی مرا تحقیر کرد. من از ازدواج با تو پشیمان شده ام و نیمی از این پشیمانی مربوط به این است که نمی خواهم پدر زنی مثل پدر تو داشته باشم. با گریه گفتم؟
- و نیمی دیگر؟
- مربوط به دلم است. همان طور که مادرم گفته الان با شرایطی که دارم خیلی از دخترها حاضرند با من ازدواج کنند. دخترانی که از تو بهتر و قشنگ ترند.
برخورد نا جوانمردانه سیامک باعث شد از هر چه شوهر و ازدواج بیزار شدم. حسابی سر خورده شده و تا مدت ها گوشه گیر و افسرده بودم. اکنون نیز شور و شوقی برای ازدواج ندارم.