فهرست کتاب


بهار ازدواج

امیر ملک محمودی‏

تحلیل روانشناسی این ماجرا:

زندگی دلبر و خانواده اش مثل یک کلاف سر در گم است و هر کدام به راه خود می روند. اولین و مهمترین عاملی که خانواده شان را به این شکل در آورده عدم اتحاد و همدلی بین آن هاست. وقتی پدر و مادری سال ها با یکدیگر قهر باشند، مسلم است که نمی توانند به وظایف خود در ارتباط با فرزندانشان عمل کنند. دلبر نباید به خاطر مادرش به فرشاد جواب منفی می داد. در واقع او اولین اشتباه بزرگ را با این کار مرتکب شد.
تک تک اعضای خانواده تصمیم های غلطی اتخاذ می کردند که در نهایت به ضرر خودشان تمام شد، اگر خوب سر گذشت آن ها را بخوانیم، متوجه می شویم که این تصمیم ها را از روی لجبازی و نه عقل و منطق می گرفتند.
امام علی (علیه السلام) می فرماید:
من اتبع هواه اعماه، و اصمه، ازله و اضله.
هر کس از هوس خود پیروی کند، هوس او را کور و کر و خوار و گمراه می سازد.
(غرر الحکم، 9168)
ز روزگار جوانی خبر چه می پرسی - چو برق آمد و چون ابر نو بهار گذشت

دو قلوها

بر اساس سر گذشت: صحرا 43 ساله
چشم که باز کردم خوب و بد را تشخیص دادم، یک نفر را شبیه خودم دیدم. چشمها، لبها، صورت، قد و قامت و به طور کلی همه چیز ما دو شبیه هم بود. انگار جلو آیینه ایستاده ایم. لباس یکرنگ می پوشیدیم و مادر به دستور پدر موهایمان را به یک فرم می بافت. من صحرا بودم و او دریا. هر دو با چشمهای آبی توجه دیگران را جلب می کردیم. همه می گفتند:
- این دو مثل سیبی اند که از وسط نصف شده باشند.
پدر بزرگ می گفت:
- فتبارک الله احسن الخالقین! چقدر قشنگ و جذابند!
پدر و مادر هر دو خوشحال بودند که دختران دو قلو دارند، آن هم دو قلوهایی شبیه هم. اگر من پفک می خواستم، پدر برای دریا هم می خرید و اگر او هوس نوشابه می کرد، من هم نوشابه می خواستم. در مورد کفش و لباس و دفتر و کتاب نیز این امر صدق می کرد. وقتی وارد دبیرستان شدیم، شباهت ما مشکل ساز شد. معلم ها نمی توانستند ما را که مانتویی همرنگ و کیفهایی یکسان داشتیم، از هم تشخیص بدهند. من و دریا از لحاظ عاطفی خیلی به هم نزدیک بودیم و هر چه بزرگتر می شدیم این عاطفه و صمیمیت بیشتر و بیشتر می شد. دریا همیشه می گفت:
- می دانی چیه صحرا! من دوست دارم تا آخر عمر در کنار تو باشم.
- ولی ما یک روز ازدواج می کنیم و آن وقت ناچاریم از خانه پدر برویم و هر کدام به خانه و زندگیمان برسیم. دریا فکر می کرد ما چون شبیه هم هستیم باید در سفر و حضر با هم باشیم. البته من بعدها یعنی در دوره دبیرستان فهمیدم که پدر نیز همین عقیده را دارد. وقتی دیپلم گرفتیم، کم کم سر و کله خواستگارها پیدا شد. پدر گفت:
- محال است که اجازه بدهم شما جدا جدا ازدواج کنید. چون دو قلویید و در یک روز به دنیا آمده اید و همسن هستید باید در یک روز ازدواج کنید.
هم من و هم دریا خوشحال بودیم که ازدواجمان در یک روز خواهد بود، اما...
یک روز دریا که هیچ موضوع و مسأله ای را از من پنهان نمی کرد گفت:
- صحرا من عاشق شده ام.
با خوشحالی گفتم:
- مبارک است. خوب آن آدم خوشبخت کیه که دل خواهر مرا برده است.
- اسمش سروش است.
- پس چرا به خواستگاری نمی آید؟
دریا خندید و گفت:
- می آید، بزودی می آید.
روزی را که سروش و خانواده اش به خواستگاری آمدند، هیچ وقت فراموش نمی کنم. پدر آب پاکی را روی دست آنها ریخت و گفت:
- هر دو دخترم باید در یک روز ازدواج کنند، بنابراین اگر دو نفر همزمان به خواستگاری آنها بیایند و واجد شرایط هم باشند، رضایت می دهم وگرنه، نه.
سروش با تعجب پرسید:
- منظورتان این است که من باید آنقدر صبر کنم تا یک خواستگار مناسب برای صحرا خانم پیدا شود؟
- بله، چون این دو خواهر باید در یک روز ازدواج کنند. پدر سروش گفت:
- اجازه بدهید پسرم و دریا خانم به عقد یکدیگر در بیایند و مراسم عروسی را به بعد از آمدن خواستگار مناسب برای صحرا خانم موکول کنیم.
پدرم قاطعانه گفت:
- نه، چون ممکن است چند سال بگذرد و خواستگاری مناسب پیدا نشود.
دلم می خواست بگویم:
- پدر جان بگذارید دریا ازدواج کند. او و سروش عاشق یکدیگرند. خدا را خوش نمی آید که از هم دور بمانند.
اما جرأت نداشتم حرف دلم را بر زبان بیاورم، همان طور که دریا نیز سکوت کرده بود. انگار زبانش بند آمده بود. سروش و خانواده اش ناامید و غمگین رفتند و دریا تا صبح در آغوش من گریه کرد.
- گریه نکن عزیزم، مگر تو نمی گفتی ما هر دو باید همیشه و همه جا با هم باشیم. شاید حق با پدر باشد. این طوری لطفش بیشتر است. دریا سرش را از شانه ام برداشت و نگاه عمیقی به من کرد و آرام گفت:
- صحرا وقتی عاشق شدی می فهمی من چه می کشم. آخر سروش که چند سال منتظر من نمی ماند.
آن شب معنی حرف دریا را نفهمیدم اما تقدیر این بود که یک سال و نیم بعد سیروس به خواستگاری ام بیاید که واجد شرایط بود و من خیلی او را پسندیدم. او چند بار آمد و رفت، اما پدر همان عقیده قبلی را داشت. او سر انجام به سیروس گفت:
- اگر شما واقعاً عاشق دخترم صحرا هستید و می خواهید با او ازدواج کنید، خواستگار خوبی برای دخترم دریا پیدا کنید. من و دریا از پیشنهاد پدر از خجالت آب شدیم. سروش شش ماه قبل ازدواج کرده بود، چون از برخورد پدر خیلی ناراحت شده بود. سیروس هم رفت و دیگر به سراغ من نیامد. یک روز من و دریا به پدر گفتیم:
- اینقدر سختگیری نکنید، ما راضی هستیم که جدا جدا ازدواج کنیم.
- شما عقلتان نمی رسد. هنوز بچه اید. می دانید اگر یک کدام تان به خانه بخت بروید و آن یکی در خانه پدری بماند چه ضربه روحی شدیدی می خورد؟
ما خواستگاران و فرصت های خوب را یکی بعد از دیگری از دست دادیم تا این که یک خواستگار مناسب برای دریا آمد. این بار مادر هم با ما هم عقیده شد و مقابل پدر ایستاد و گفت:
- فرهاد پسر خوبی است. او دانشجوی دوره فوق لیسانس رشته مهندسی برق است. تو را به خدا این فرصت را از دریا نگیر! او الان بیست و شش سال دارد و ممکن است دیگر چنین موقعیتی برای ازدواج نداشته باشد.
پدر بعد از جر و بحث های فراوان و غر زدن های بسیار خلاصه موافقت کرد که دریا و فرهاد به عقد هم در آیند. من و دریا از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدیم.
دریا می گفت:
- امیدوارم تو هم خوشبخت بشوی.
پدر در شب عروسی دریا و فرهاد خیلی عصبانی بود. بوسیدمش و گفتم:
- چی شده پدر؟
- پشیمانم؟ اگر می توانستم مراسم را به هم می زدم.
- آخر چرا؟
- خب دخترم؟ اگر تو حداکثر تا یک سال دیگر به خانه بخت نروی می دانی چه آبروریزی می شود؟ می دانی مردم چه می گویند؟ دلیل ندارد دو دختر دو قلو و هم شکل یکی عروسی کند و دیگری در خانه پدرش بپوسد.
- پدر خوبم. من که نپوسیده ام، من هنوز بیست و شش سال دارم. این قدر فکرتان را بیهوده مشغول نکنید.
یک سال - همان یک سالی که پدر می گفت - گذشت و جالب است که حتی یک خواستگار هم نداشتم. پدر روز به روز بیشتر عصبانی می شد و غصه می خورد. او نیامدن خواستگار را به فال بد گرفته بود. باور کنید من هم تحت تأثیر القائات پدر دچار دلشوره و اضطراب شده بودم. دریا می گفت:
- ناراحت نباش صحرا! قول می دهم همسر آینده تو یک مرد متشخص و نمونه باشد.
او این حرف ها را برای دلداری من زد وگرنه علم غیب که نداشت. وقتی بیست و هشت سالم را تمام کردم، میثم به خواستگاریم آمد. او مثل خود من دیپلمه بود. برادرم درباره او تحقیق کرد. نتیجه این بود: پسر خوب و سر به زیری است. او اهل کار و تلاش است.
آرام شدم. پس بخت من هم باز می شد. دریا خیلی خوشحال بود، اما خوشحالی من و دریا دوامی نداشت. پدر باز هم مخالفت کرد:
- مگر من دیوانه ام یا بچه ام را از سر راه آورده ام که او را به یک دیپلمه بدهم؟
عاجزانه به پدر گفتم؟
- می گویند میثم پسر خوبی است. من به تحصیلات او کاری ندارم. همین که جوان محجوب و سر به راهی است کافیست.
پدر نگاه تندی به من کرد و گفت:
- فکر آبروی مرا کرده ای؟
- آبرو؟ چطور مگر؟
- صحرا جان، هیچ فکر کرده ای اگر تو با یک دیپلمه ازدواج کنی مردم چه می گویند. مگر تو از خواهر دو قلویت چه کم داری؟ شوهر او فوق لیسانس است، آن وقت تو می خواهی با یک دیپلمه پشت کنکور مانده ازدواج کنی. این فاجعه است.
به گریه افتادم و گفتم:
- فاجعه کدام است پدر؟ فاجعه این است که شما روی عقیده غلط خودتان پا فشاری می کنید. درست است که من و دریا از حیث ظاهری شبیه هم هستیم، اما عقاید و سلیقه هایمان فرق می کند. برای من مهم نیست که شوهرم حتماً فوق لیسانس یا دکترا باشد. اجازه بدهید من و میثم...
- نه دخترم، تو کم تجربه ای و عقلت نمی رسد. همین که با میثم ازدواج کنی، طعنه ها شروع می شود. اصلاً ممکن است خود دریا هم عارش بشود با تو رفت و آمد کند. خب حق هم دارد. شوهر فوق لیسانس او که نمی تواند با میثم دیپلمه هم کلام شود.
با ناراحتی گفتم؟
- پس تکلیف من چیه؟
- صبر کن، صبر. حتماً خواستگار خوبی برایت پیدا می شود.
من صبر کردم و صبر کردم و یک وقت دیدم سی و سه ساله شده ام و چندین خواستگار دیگر را پدرم به دلایل واهی رد کرده است. دریا صاحب دو بچه شده بود. او مدام به من امیدواری می داد.
- تو هنوز جوانی صحرا، این قدر غصه نخور! شاید قسمت این است که یک آدم خیلی خوب نصیبت شود.
من امیدم را از دست داده بودم و روز و شب در لاک خود بودم تا این که وقتی سی و چهار سال داشتم، یعقوب به خواستگاریم آمد. او پنچاه سال داشت. از شانس من فوق لیسانس بود و استاد دانشگاه. او به این دلیل هنوز ازدواج نکرده بود که در واقع سر پرست برادرها و خواهرهایش بود. آن ها پدرشان را در کودکی از دست داده بودند و یعقوب مجبور شده بود هم کار کند و هم درس بخواند و بالاخره همه آن ها را عروس و یا داماد کرده بود. خیلی او را پسندیدم. کسی بود که می شد به او تکیه کرد و از سنش جوانتر به نظر می رسید. اهل سیگار و این جور چیزها نبود. با خودم گفتم:
- این بار پدر نمی تواند بهانه ای بیاورد. یعقوب همه شرایط را دارد.
اما زهی خیال باطل! پدر ساز مخالف دیگری کوک کرد:
- یعقوب پنجاه سال دارد یعنی از شوهر دریا ده سال بزرگتر است.
این مسخره است! شوهر تو باید از شوهر دریا حداقل یک سال کوچکتر باشد تا همیشه احترام او که زودتر داماد ما شده حفظ شود. بنابراین یعقوب هم در آزمون پدر رد شد. یک سال بعد نوبت به عباد رسید او چهل سال داشت و لیسانس بود. اگر چه پدر از مواضع خود کمی عقب نشینی کرده بود و به لیسانس رضایت داده بود، اما وقتی عباد به خواستگاریم آمد، پدر گفت:
- ریخت و قیافه این پسره به خانواده ما نمی خورد. دخترم، حواست را جمع کن! تو نباید از دریا، خواهر دو قلویت عقب بمانی.
- ریخت او را باید بپسندم که پسندیده ام.
پدر با تمسخر گفت:
- پس ما چکاره ایم؟ اصلاً فک و فامیل چه می گویند؟ نمی گویند چرا شوهر دریا این قدر خوش تیپ است و قیافه شوهر صحرا مثل قحطی زده های آفریقاست؟ تو که این قدر بد سلیقه نبودی دخترم. اگر هر روز توی صورت عباد نگاه کنی، دق می کنی.
عجب گرفتاری شده بودم. پدر به جای این که به فکر آینده من باشد، به فکر رقابت من و دریا بود. به قول خودش نمی خواست من از دریا عقب بمانم.
الان چهل و سه سال دارم و پدرم یک سال است که به رحمت خدا پیوسته. مسخره است بگویم خواستگار دارم اما هنوز هر چند وقت یک بار کسی زنگ خانه ما را به صدا در می آورد. خواستگارهای من مردان زن مرده و زن طلاق داده و زن دار و... هستند و سنشان حداقل چهارده - پانزده سال از من بزرگتر است.

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

پدر دریا و صحرا به جای این که به باطن بپردازد به ظاهر پرداخته بود و ملاک اصلی را تحصیلات و قیافه و... قرار داده بود. اشتباه بزرگ او این بود که اجازه نمی داد صحرا تصمیم بگیرد. او کاری کرد که صحرا همه فرصت های خوب ازدواج را از دست داد و اکنون بچه های دریا در دانشگاه به ادامه تحصیل مشغولند، او حسرت خیلی چیزها را می خورد.
والدین باید در امر مقدس ازدواج سلیقه ای رفتار نکنند، بلکه با تحقیق و بررسی دقیق و در نظر گرفتن نظر فرزندشان به او برای انتخاب درست یاری برسانند.
خداوند در قرآن کریم می فرماید:
و أنکحوا الایامی منکم... ان یکوفوا فقراء یغنهم الله من فضله و الله واسع علیم.
مردان و زنان بی همسر خود را همسر دهید،... اگر فقیر و تنگدست باشند، خداوند از فضل خود آنان را بی نیاز می سازد؛ خداوند گشایش دهنده و آگاه است.
(سوره نور، آیه 32)
افسوس که ایام جوانی بگذشت - سرمایه عیش جاودانی بگذشت