فهرست کتاب


بهار ازدواج

امیر ملک محمودی‏

وسیله ای برای انتقام

بر اساس سر گذشت: دلبر 35 ساله
در یک خانواده بسیار ثروتمند چشم به دنیا گشودم. وقتی به کلاس اول رفتم، کاملاً متوجه شدم که تافته جدا بافته ام و با خیلی از بچه ها فرق دارم. راننده پدرم هر روز صبح قبل از این که او را به اداره ببرد، مرا با بنز آخرین مدل به مدرسه می رساند. مدیر، ناظم و معلم جور دیگری به من نگاه می کردند و به قول معروف هوای مرا داشتند. پدرم در کار ساخت و ساز ساختمان بود و این طور که همه می گفتند پولش از پارو بالا می رفت. من دختر کوچک خانواده بودم و یا در واقع کوچکترین عضو و یک خواهر و یک برادر داشتم. خواهرم چهار سال از من بزرگتر بود و برادرم شش سال. پدر و مادرم هر سه ما را دوست داشتند، اما چون ته تغاری بودم، محبت بیشتری به من می کردند و هر چیزی می خواستم فوراً برایم آماده می کردند. بگذارید رک و راست اعتراف کنم که مرا لوس و ننر بار آورده بودند. من عادت کرده بودم که با کوچکترین اشاره ای به خواسته هایم برسم. من فکر می کردم این بهترین شیوه زندگی است. به دوره دبیرستان که وارد شدم، توقعاتم بالاتر رفت:
- من ماشین می خواهم پدر!
پدر اخمی کرد و گفت:
- ماشین؟ اما تو که گواهینامه نداری. اصلاً رانندگی بلد نیستی.
- یاد می گیرم، نگران گواهینامه هم نباشید، خلاف نمی کنم تا احتیاج به ارائه گواهینامه به پلیس باشد.
پدر می خواست مخالفت کند که مادر گفت:
- خب، راست می گوید: تازه اگر هم گرفتندش جریمه اش را می دهد.
پدر زیر بار نرفت و من که اولین بار مخالفت پدر را با خواسته ام می دیدم، دست به اعتصاب غذا زدم و سه شبانه روز غذا نخوردم، البته آب و شربت می خوردم تا فشارم پایین نیفتد. این اعتصاب هیچ فایده ای این برایم نداشت، چون پدرم سر حرفش ایستاد. همه هم حق را به او می دادند. دایی ام گفت:
- پدرت راست می گوید. با قانون نمی شود شوخی کرد. ببین دلبر جان، اگر خدای نا کرده تصادف کنی و یک نفر را بکشی، آن وقت برای همیشه گرفتار خواهی شد، چون جرمت دو تاست.
وقتی دیدم تهدیدهایم فایده ای ندارد، از فکر ماشین بیرون آمدم، اما دیگر مثل سابق به طرف پدرم نمی رفتم. چند وقت بعد اتفاقی افتاد که آرامش زندگی ما را به هم زد. یک روز ظهر که از مدرسه به خانه آمدم، دیدم پدر و مادرم حسابی دعوایشان شده و هر چه شکستنی دم دستشان بوده شکسته اند. مادر می گفت:
- چشمم روشن. مرا بگو که خیال می کردم تو بهترین مرد دنیا هستی و پدر می گفت:
- مگر نیستم؟ چی کم گذاشته ام برایتان؟ شکمتان که سیر است، بهترین خانه و زندگی را هم که دارید. دیگر چه مرگتان است؟
معنی این حرفها را نمی فهمیدم. اولین بار بود که آنها به این شدت با هم دعوا می کردند. مادر به گریه گفت:
آخر فکر کرده ای چون پولدار هستی، هر غلطی دلت می خواهد می توانی بکنی؟ خجالت بکش... خجالت بکش...
گوشه راهرو ایستادم، به طوری که آنها نتوانند مرا ببینند. خیلی دلم می خواست بدانم پدر برای چه باید خجالت بکشد. حتماً کار بدی کرده بود. سؤالم زیاد بی جواب نماند، مادر ادامه داد:
- حداقل اگر با یک زن بیوه ازدواج می کردی، دلم نمی سوخت.
رفته ای با دختری ازدواج کرده ای که همسن دخترمان مهشید است.
از تعجب نزدیک بود شاخ در بیاورم. یعنی واقعاً پدر این کار را کرده بود؟ پدر فریاد زد:
- بس کن زن! شرع و قانون این اجازه را به من داده اند، تو دیگر چه می گویی؟
از آن پس هر روز شاهد دعوای آن دو بودیم و سر انجام مادر تصمیم گرفت برای همیشه با پدر قهر کند. او می گفت:
- اگر به خاطر مهشید و دلبر و مجید نبود، یک دقیقه با این مرد خائن زندگی نمی کردم.
قهر پدر و مادر کانون خانواده ما را سرد کرد و دیگر از آن شور و نشاط خبری نبود. من در این دعوا طرفدار مادر بودم. مهشید سکوت می کرد و مجید به خاطر این که امتیازات بیشتری از پدر بگیرد از او دفاع می کرد.
به همین دلیل پدر دلخوشی از من نداشت و گاهی وقت ها می گفت:
- من فکر می کنم تو مادرت را علیه من تحریک می کنی.
زندگی سرد ما ادامه داشت که خبر تازه ای به مادر رسید:
- شوهرت یک بار دیگر ازدواج کرده...
کار این بار به شکایت از پدر رسید و آن ها به دادگاه رفتند. پدر که خیلی از آبروریزی می ترسید، سه تا از آپارتمان هایش را به نام مادر کرد تا او شکایتش را پس بگیرد. مادر که خود را پیروز این میدان می دید، موقتاً شکایتش را پس گرفت و غائله ختم به خیر شد، اما او و پدر همچنان قهر بودند تا این که خواستگاری برای مهشید آمد. معلوم شد که او و مهشید از مدت ها قبل با هم آشنا بوده اند. پدر مخالفت کرد و گفت:
- این پسره نه کار درست و حسابی دارد و نه خانواده اسم و رسم داری.
مادر از روی لجبازی با پدر گفت:
- این دو نفر همدیگر را دوست دارند. همین کافی است. من خودم به آن ها کمک می کنم تا از پس مشکلات زندگی بر آیند.
پدر وقتی دید حریف مادر نمی شود - در واقع از تهدیدهای مادر که آبرویت را می برم، ترسید - به ازدواج مهشید و شهریار رضایت داد، اما زندگی مشترک این دو نفر فقط چهار ماه دوام داشت، چون شهریار به همراه دو تا از دوستانش دست به سرقت مسلحانه زدند و بعد از دستگیری روانه زندان شدند. مهشید هم بلافاصله طلاق گرفت و به خانه پدر برگشت. پدر که احساس پیروزی می کرد، با پوزخند توسط من به مادر گفت:
- دیدی خانم، این هم نتیجه گوش کردن به حرف های تو. من که گفتم این پسره آدم نیست. دستی دستی دخترمان را بدبخت کردی.
مادر حرفی نداشت که بزند. حال و روز مهشید هم خوب نبود.
پدر می گفت:
- از این به بعد من درباره خواستگارها نظر می دهم و هیچ کس حق ندارد بالای حرف من حرفی بزند.
دیپلم که گرفتم، یک مهندس جوان به خواستگاریم آمد. او پدر نداشت. مادرش زنی زیبا بود که چهل ساله به نظر می رسید. او در شانزده سالگی ازدواج کرده بود و شوهرش را چند سال قبل در تصادف از دست داده بود.
پدر مخالفت کرد و گفت:
- این مهندس خیلی جوان است و به درد زندگی نمی خورد، تجربه ندارد.
من و مادرم که چشممان از ازدواج ناموفق مهشید ترسیده بود، چیزی نگفتیم و دربست حرف پدر را پذیرفتیم، اما... سه ماه بعد، بله فقط سه ماه بعد فهمیدیم که پدر، مادر آن مهندس جوان را به عقد موقف خود در آورده است. مادر از ناراحتی گر گرفته بود. این چهارمین زن پدر بود. مادر می خواست حسابی آبروریزی کند و به همه فامیل بگوید، اما من و مهشید مانع شدیم چون در این صورت آبروی همه مان می رفت. مهشید دچار افسردگی شده بود و به هر خواستگاری که برایش می آمد، جواب رد می داد، او می گفت:
- از هر چه عشق و عاشقی متنفرم. شهریار که آن همه حرف از عشق و دلدادگی می زد، یک دزد بی سر و پا بود، پدر هم که آبروی هر چه مرد را برده است. اگر مادرم بالای سرش نبود تا به حال شصت تا زن می گرفت.
من هم روحیه ام را باخته بودم و فکر می کردم همه مردها یا مثل شهریارند یا مثل پدر یا مثل برادرم مجید که بی مسؤولیت و تنبل بود، بنابراین همیشه می گفتم:
- من با کسی ازدواج می کنم که اولاً عاشقم نباشد، ثانیاً پولدار نباشد که مثل پدر هوس تجدید فراش کند.
طبق همین اصل خواستگاران زیادی را رد کردم و بالاخره از یکی از آنها خوشم آمد. او دانشجو بود و از خانواده ای متوسط. اسمش فرشاد بود. اولین سؤالی که از او کردم، این بود که عاشقم شده ای؟
و او صادقانه جواب داد:
فعلاً نه، اما دوستت دارم و معتقدم عشق هم به مرور زمان به وجود می آید و اتفاقاً این جور عشق ها پایدارند.
از صداقت و استدلال او خوشم آمد و به پدرم گفتم:
- من با فرشاد موافقم.
پدر در عین ناباوری گفت:
- من هم موافقم. او پسر با عرضه ای به نظر می رسد.
اما مادر مخالفت کرد و گفت:
- من مخالفم.
پرسیدم:
- چرا مادر؟
- با هر کس که پدرت موافق باشد، من مخالفم چون حتماً کاسه ای زیر نیم کاسه است. شاید این آقا فرشاد هم خواهر بیوه ای دارد و چشم پدرت او را گرفته است.
با دلخوری گفتم:
- این حرف ها چیه مادر؟ این قدر بد بین نباش! فرشاد واقعاً پسر صادق و خوبی است. پدر کلی او را سین جیم کرده و به این نتیجه رسیده است. تو را به خدا کارها را خراب نکن!
مادر با عصبانیت گفت:
- هان، چی شده که طرفدار پدرت شده ای؟ تا دیروز که او مایه ننگ بود، امروز که طرفدار این پسره شده تو هم طرفدار او شده ای؟ و بعد زد زیر گریه و گفت:
- من باید پدرت را ادب کنم. او باید بداند که حرف فقط حرف خودش نیست.
من به خاطر مادر کوتاه آمدم و به فرشاد جواب رد دادم، اما تصمیم گرفتم هرگز ازدواج نکنم، چون وقتی زندگی پدر و مادرم و نوع رابطه آنها را می دیدم، حالم از هر چه زندگی مشترک بود به هم می خورد. آن ها سالها بود که حتی یک کلمه حرف هم با همدیگر نزده بودند و مثل دو بیگانه زیر یک سقف زندگی می کردند. مادر که ادعا می کرد به خاطر خوشبختی و آبروی بچه هایش طلاق نگرفته حالا ما را وسیله ای برای انتقامجویی از پدر قرار داده بود. من وقتی به فرشاد جواب رد دادم، بیست و هفت سال داشتم و جداً تصمیم گرفته بودم، ازدواج نکنم، اما در اداره ای که کار می کردم، یکی از همکارانم توجهم را جلب کرد و تا به خود بجنبم، دیدم عاشق شده ام. یک عشق تند و طوفانی که شب و روزم را گرفته بود. مهشید وقتی متوجه شد مدتی است حال خوشی ندارم، از زیر زبانم کشید که عاشق شده ام. او با یاد آوری عشق و عاشقی خودش و شهریار به من گفت:
- هرگز به این جور عشق ها اطمینان نکن! دو روز دیگر پسره دلت را می زند، آن وقت پشیمان می شوی. من هم فکر می کردم شهریار عاشق من است، اما دیدی که چی از آب در آمد. خودم هم از دوری او نمردم.
- همه که مثل هم نیستند مهشید. داود آدم خیلی خوبی است. احساس می کنم با دیگران فرق دارد.
- مردها هیچ فرقی با هم ندارند، داود را فراموش کن.
اما من نمی توانستم داود را فراموش کنم و به او گفتم که به خواستگاریم بیاید، غافل از اینکه مهشید همه چیز را به هم خواهد زد. شب خواستگاری داود به همراه پدر و مادر و خواهر بزرگش و دایی و عمویش به خانه ما آمدند. مجلس تازه گرم شده بود که مهشید اجازه حرف زدن خواست و خطاب به خانواده داود گفت:
من از روی دلسوزی این حرف ها را می زنم. خانواده ما خانواده خوبی نیستند. پدرم چهار تا زن دارد. شوهر سابق من یک سارق مسلح بود که الان در زندان آب خنک می خورد. خواهرم دلبر تا بخواهید لوس و ننر است و...
مجلس به هم ریخت و خانواده داود با دلخوری و طلبکارانه از خانه مان رفتند. با گریه به مهشید گفتم:
- چرا این کار را کردی؟
قیافه حق به جانبی گرفت و گفت:
نمی خواستم تو هم مثل من بدبخت بشوی. عشق و عاشقی عاقبت خوبی ندارد.
بر بخت بد خودم لعنت فرستادم و صبح روز بعد به اداره رفتم و بدون آن که با داود روبرو شوم استعفا دادم. تصمیم گرفته بودم در خانه بنشینم و از همه دوری کنم. الان شش - هفت سال از آن موقع می گذرد روی حرفم ایستاده ام. به خواستگارهایم جواب منفی می دهم و سرم توی لاک خودم است.

تحلیل روانشناسی این ماجرا:

زندگی دلبر و خانواده اش مثل یک کلاف سر در گم است و هر کدام به راه خود می روند. اولین و مهمترین عاملی که خانواده شان را به این شکل در آورده عدم اتحاد و همدلی بین آن هاست. وقتی پدر و مادری سال ها با یکدیگر قهر باشند، مسلم است که نمی توانند به وظایف خود در ارتباط با فرزندانشان عمل کنند. دلبر نباید به خاطر مادرش به فرشاد جواب منفی می داد. در واقع او اولین اشتباه بزرگ را با این کار مرتکب شد.
تک تک اعضای خانواده تصمیم های غلطی اتخاذ می کردند که در نهایت به ضرر خودشان تمام شد، اگر خوب سر گذشت آن ها را بخوانیم، متوجه می شویم که این تصمیم ها را از روی لجبازی و نه عقل و منطق می گرفتند.
امام علی (علیه السلام) می فرماید:
من اتبع هواه اعماه، و اصمه، ازله و اضله.
هر کس از هوس خود پیروی کند، هوس او را کور و کر و خوار و گمراه می سازد.
(غرر الحکم، 9168)
ز روزگار جوانی خبر چه می پرسی - چو برق آمد و چون ابر نو بهار گذشت

دو قلوها

بر اساس سر گذشت: صحرا 43 ساله
چشم که باز کردم خوب و بد را تشخیص دادم، یک نفر را شبیه خودم دیدم. چشمها، لبها، صورت، قد و قامت و به طور کلی همه چیز ما دو شبیه هم بود. انگار جلو آیینه ایستاده ایم. لباس یکرنگ می پوشیدیم و مادر به دستور پدر موهایمان را به یک فرم می بافت. من صحرا بودم و او دریا. هر دو با چشمهای آبی توجه دیگران را جلب می کردیم. همه می گفتند:
- این دو مثل سیبی اند که از وسط نصف شده باشند.
پدر بزرگ می گفت:
- فتبارک الله احسن الخالقین! چقدر قشنگ و جذابند!
پدر و مادر هر دو خوشحال بودند که دختران دو قلو دارند، آن هم دو قلوهایی شبیه هم. اگر من پفک می خواستم، پدر برای دریا هم می خرید و اگر او هوس نوشابه می کرد، من هم نوشابه می خواستم. در مورد کفش و لباس و دفتر و کتاب نیز این امر صدق می کرد. وقتی وارد دبیرستان شدیم، شباهت ما مشکل ساز شد. معلم ها نمی توانستند ما را که مانتویی همرنگ و کیفهایی یکسان داشتیم، از هم تشخیص بدهند. من و دریا از لحاظ عاطفی خیلی به هم نزدیک بودیم و هر چه بزرگتر می شدیم این عاطفه و صمیمیت بیشتر و بیشتر می شد. دریا همیشه می گفت:
- می دانی چیه صحرا! من دوست دارم تا آخر عمر در کنار تو باشم.
- ولی ما یک روز ازدواج می کنیم و آن وقت ناچاریم از خانه پدر برویم و هر کدام به خانه و زندگیمان برسیم. دریا فکر می کرد ما چون شبیه هم هستیم باید در سفر و حضر با هم باشیم. البته من بعدها یعنی در دوره دبیرستان فهمیدم که پدر نیز همین عقیده را دارد. وقتی دیپلم گرفتیم، کم کم سر و کله خواستگارها پیدا شد. پدر گفت:
- محال است که اجازه بدهم شما جدا جدا ازدواج کنید. چون دو قلویید و در یک روز به دنیا آمده اید و همسن هستید باید در یک روز ازدواج کنید.
هم من و هم دریا خوشحال بودیم که ازدواجمان در یک روز خواهد بود، اما...
یک روز دریا که هیچ موضوع و مسأله ای را از من پنهان نمی کرد گفت:
- صحرا من عاشق شده ام.
با خوشحالی گفتم:
- مبارک است. خوب آن آدم خوشبخت کیه که دل خواهر مرا برده است.
- اسمش سروش است.
- پس چرا به خواستگاری نمی آید؟
دریا خندید و گفت:
- می آید، بزودی می آید.
روزی را که سروش و خانواده اش به خواستگاری آمدند، هیچ وقت فراموش نمی کنم. پدر آب پاکی را روی دست آنها ریخت و گفت:
- هر دو دخترم باید در یک روز ازدواج کنند، بنابراین اگر دو نفر همزمان به خواستگاری آنها بیایند و واجد شرایط هم باشند، رضایت می دهم وگرنه، نه.
سروش با تعجب پرسید:
- منظورتان این است که من باید آنقدر صبر کنم تا یک خواستگار مناسب برای صحرا خانم پیدا شود؟
- بله، چون این دو خواهر باید در یک روز ازدواج کنند. پدر سروش گفت:
- اجازه بدهید پسرم و دریا خانم به عقد یکدیگر در بیایند و مراسم عروسی را به بعد از آمدن خواستگار مناسب برای صحرا خانم موکول کنیم.
پدرم قاطعانه گفت:
- نه، چون ممکن است چند سال بگذرد و خواستگاری مناسب پیدا نشود.
دلم می خواست بگویم:
- پدر جان بگذارید دریا ازدواج کند. او و سروش عاشق یکدیگرند. خدا را خوش نمی آید که از هم دور بمانند.
اما جرأت نداشتم حرف دلم را بر زبان بیاورم، همان طور که دریا نیز سکوت کرده بود. انگار زبانش بند آمده بود. سروش و خانواده اش ناامید و غمگین رفتند و دریا تا صبح در آغوش من گریه کرد.
- گریه نکن عزیزم، مگر تو نمی گفتی ما هر دو باید همیشه و همه جا با هم باشیم. شاید حق با پدر باشد. این طوری لطفش بیشتر است. دریا سرش را از شانه ام برداشت و نگاه عمیقی به من کرد و آرام گفت:
- صحرا وقتی عاشق شدی می فهمی من چه می کشم. آخر سروش که چند سال منتظر من نمی ماند.
آن شب معنی حرف دریا را نفهمیدم اما تقدیر این بود که یک سال و نیم بعد سیروس به خواستگاری ام بیاید که واجد شرایط بود و من خیلی او را پسندیدم. او چند بار آمد و رفت، اما پدر همان عقیده قبلی را داشت. او سر انجام به سیروس گفت:
- اگر شما واقعاً عاشق دخترم صحرا هستید و می خواهید با او ازدواج کنید، خواستگار خوبی برای دخترم دریا پیدا کنید. من و دریا از پیشنهاد پدر از خجالت آب شدیم. سروش شش ماه قبل ازدواج کرده بود، چون از برخورد پدر خیلی ناراحت شده بود. سیروس هم رفت و دیگر به سراغ من نیامد. یک روز من و دریا به پدر گفتیم:
- اینقدر سختگیری نکنید، ما راضی هستیم که جدا جدا ازدواج کنیم.
- شما عقلتان نمی رسد. هنوز بچه اید. می دانید اگر یک کدام تان به خانه بخت بروید و آن یکی در خانه پدری بماند چه ضربه روحی شدیدی می خورد؟
ما خواستگاران و فرصت های خوب را یکی بعد از دیگری از دست دادیم تا این که یک خواستگار مناسب برای دریا آمد. این بار مادر هم با ما هم عقیده شد و مقابل پدر ایستاد و گفت:
- فرهاد پسر خوبی است. او دانشجوی دوره فوق لیسانس رشته مهندسی برق است. تو را به خدا این فرصت را از دریا نگیر! او الان بیست و شش سال دارد و ممکن است دیگر چنین موقعیتی برای ازدواج نداشته باشد.
پدر بعد از جر و بحث های فراوان و غر زدن های بسیار خلاصه موافقت کرد که دریا و فرهاد به عقد هم در آیند. من و دریا از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدیم.
دریا می گفت:
- امیدوارم تو هم خوشبخت بشوی.
پدر در شب عروسی دریا و فرهاد خیلی عصبانی بود. بوسیدمش و گفتم:
- چی شده پدر؟
- پشیمانم؟ اگر می توانستم مراسم را به هم می زدم.
- آخر چرا؟
- خب دخترم؟ اگر تو حداکثر تا یک سال دیگر به خانه بخت نروی می دانی چه آبروریزی می شود؟ می دانی مردم چه می گویند؟ دلیل ندارد دو دختر دو قلو و هم شکل یکی عروسی کند و دیگری در خانه پدرش بپوسد.
- پدر خوبم. من که نپوسیده ام، من هنوز بیست و شش سال دارم. این قدر فکرتان را بیهوده مشغول نکنید.
یک سال - همان یک سالی که پدر می گفت - گذشت و جالب است که حتی یک خواستگار هم نداشتم. پدر روز به روز بیشتر عصبانی می شد و غصه می خورد. او نیامدن خواستگار را به فال بد گرفته بود. باور کنید من هم تحت تأثیر القائات پدر دچار دلشوره و اضطراب شده بودم. دریا می گفت:
- ناراحت نباش صحرا! قول می دهم همسر آینده تو یک مرد متشخص و نمونه باشد.
او این حرف ها را برای دلداری من زد وگرنه علم غیب که نداشت. وقتی بیست و هشت سالم را تمام کردم، میثم به خواستگاریم آمد. او مثل خود من دیپلمه بود. برادرم درباره او تحقیق کرد. نتیجه این بود: پسر خوب و سر به زیری است. او اهل کار و تلاش است.
آرام شدم. پس بخت من هم باز می شد. دریا خیلی خوشحال بود، اما خوشحالی من و دریا دوامی نداشت. پدر باز هم مخالفت کرد:
- مگر من دیوانه ام یا بچه ام را از سر راه آورده ام که او را به یک دیپلمه بدهم؟
عاجزانه به پدر گفتم؟
- می گویند میثم پسر خوبی است. من به تحصیلات او کاری ندارم. همین که جوان محجوب و سر به راهی است کافیست.
پدر نگاه تندی به من کرد و گفت:
- فکر آبروی مرا کرده ای؟
- آبرو؟ چطور مگر؟
- صحرا جان، هیچ فکر کرده ای اگر تو با یک دیپلمه ازدواج کنی مردم چه می گویند. مگر تو از خواهر دو قلویت چه کم داری؟ شوهر او فوق لیسانس است، آن وقت تو می خواهی با یک دیپلمه پشت کنکور مانده ازدواج کنی. این فاجعه است.
به گریه افتادم و گفتم:
- فاجعه کدام است پدر؟ فاجعه این است که شما روی عقیده غلط خودتان پا فشاری می کنید. درست است که من و دریا از حیث ظاهری شبیه هم هستیم، اما عقاید و سلیقه هایمان فرق می کند. برای من مهم نیست که شوهرم حتماً فوق لیسانس یا دکترا باشد. اجازه بدهید من و میثم...
- نه دخترم، تو کم تجربه ای و عقلت نمی رسد. همین که با میثم ازدواج کنی، طعنه ها شروع می شود. اصلاً ممکن است خود دریا هم عارش بشود با تو رفت و آمد کند. خب حق هم دارد. شوهر فوق لیسانس او که نمی تواند با میثم دیپلمه هم کلام شود.
با ناراحتی گفتم؟
- پس تکلیف من چیه؟
- صبر کن، صبر. حتماً خواستگار خوبی برایت پیدا می شود.
من صبر کردم و صبر کردم و یک وقت دیدم سی و سه ساله شده ام و چندین خواستگار دیگر را پدرم به دلایل واهی رد کرده است. دریا صاحب دو بچه شده بود. او مدام به من امیدواری می داد.
- تو هنوز جوانی صحرا، این قدر غصه نخور! شاید قسمت این است که یک آدم خیلی خوب نصیبت شود.
من امیدم را از دست داده بودم و روز و شب در لاک خود بودم تا این که وقتی سی و چهار سال داشتم، یعقوب به خواستگاریم آمد. او پنچاه سال داشت. از شانس من فوق لیسانس بود و استاد دانشگاه. او به این دلیل هنوز ازدواج نکرده بود که در واقع سر پرست برادرها و خواهرهایش بود. آن ها پدرشان را در کودکی از دست داده بودند و یعقوب مجبور شده بود هم کار کند و هم درس بخواند و بالاخره همه آن ها را عروس و یا داماد کرده بود. خیلی او را پسندیدم. کسی بود که می شد به او تکیه کرد و از سنش جوانتر به نظر می رسید. اهل سیگار و این جور چیزها نبود. با خودم گفتم:
- این بار پدر نمی تواند بهانه ای بیاورد. یعقوب همه شرایط را دارد.
اما زهی خیال باطل! پدر ساز مخالف دیگری کوک کرد:
- یعقوب پنجاه سال دارد یعنی از شوهر دریا ده سال بزرگتر است.
این مسخره است! شوهر تو باید از شوهر دریا حداقل یک سال کوچکتر باشد تا همیشه احترام او که زودتر داماد ما شده حفظ شود. بنابراین یعقوب هم در آزمون پدر رد شد. یک سال بعد نوبت به عباد رسید او چهل سال داشت و لیسانس بود. اگر چه پدر از مواضع خود کمی عقب نشینی کرده بود و به لیسانس رضایت داده بود، اما وقتی عباد به خواستگاریم آمد، پدر گفت:
- ریخت و قیافه این پسره به خانواده ما نمی خورد. دخترم، حواست را جمع کن! تو نباید از دریا، خواهر دو قلویت عقب بمانی.
- ریخت او را باید بپسندم که پسندیده ام.
پدر با تمسخر گفت:
- پس ما چکاره ایم؟ اصلاً فک و فامیل چه می گویند؟ نمی گویند چرا شوهر دریا این قدر خوش تیپ است و قیافه شوهر صحرا مثل قحطی زده های آفریقاست؟ تو که این قدر بد سلیقه نبودی دخترم. اگر هر روز توی صورت عباد نگاه کنی، دق می کنی.
عجب گرفتاری شده بودم. پدر به جای این که به فکر آینده من باشد، به فکر رقابت من و دریا بود. به قول خودش نمی خواست من از دریا عقب بمانم.
الان چهل و سه سال دارم و پدرم یک سال است که به رحمت خدا پیوسته. مسخره است بگویم خواستگار دارم اما هنوز هر چند وقت یک بار کسی زنگ خانه ما را به صدا در می آورد. خواستگارهای من مردان زن مرده و زن طلاق داده و زن دار و... هستند و سنشان حداقل چهارده - پانزده سال از من بزرگتر است.