فهرست کتاب


بهار ازدواج

امیر ملک محمودی‏

گفت هر دو خوشبخت می شویم

بر اساس سرگذشت: غنچه 31 ساله
شهرام شاخه ای گل سرخ از باغچه چید و به من داد. سپس لبخندی زد و گفت:
- عقد ما در آسمان بسته شده است.
سرخ شدم و با دستپاچگی گفتم:
- ما که دختر عمو - پسر عمو نیستیم.
خندید و گفت:
- دختر خاله و پسر خاله که هستیم. مادرم همیشه می گوید تو عروس اویی، یعنی زن آینده من.
وقتی این جمله از دهان شهرام در آمد، سکوت کردم و چیزی نگفتم. خم شد، گل سرخی را بویید و گفت:
- سکوت علامت رضایت است نه؟
- آره اما حالا زود است که در این باره حرف بزنیم.
آن روزها من دوازده ساله بودم و شهرام شانزده سال داشت و من همه این حرفها را به حساب سادگی و صفای نوجوانی می گذاشتم. به عبادت دیگر هنوز به ازدواج فکر نمی کردم. کم کم بزرگ شدم، احساس خاصی نسبت به شهرام پیدا کردم. او به سربازی رفت و بعد از اتمام خدمت در یک اداره دولتی مشغول کار شد. من و او کمتر یکدیگر را می دیدیم، چون هم مثل سابق خانه هامان نزدیک نبود، هم سرمان به کار و درس گرم بود. من سال آخر دبیرستان بودم که خاله ام - مادر شهرام - به سراغم آمد و گفت:
- غنچه جان، عروس گلم، موافقی کم کم مقدمات عروسی تو و شهرام را فراهم کنیم؟
سکوت کردم. رویم نمی شد توی چشمهای خاله نگاه کنم. چانه ام را گرفت و سرم را بالا آورد و گفت:
- عزیز دلم، نکند از شهرام خوشت نمی آید.
- چه حرفها می زنی خاله، شما که بهتر می دانید.
- آره، اما دوست دارم از زبان خودت بشنوم، وگرنه می دانم که پدر و مادرت هم از سالها قبل با این ازدواج موافقند.
لبخندی به لب نشاندم و آهسته گفتم:
- من هم موافقم.
صورتم را بوسید و گفت:
- همین روزها با دسته گل و شیرینی به سراغت می آییم. راستش شهرام دیگر طاقت ندارد. هر روز می گوید چرا به خواستگاری غنچه نمی رویم. او کمی پس انداز دارد و قرار است ما هم کمکش کنیم.
یک هفته بعد - شب جمعه - خاله و شوهرش و شهرام و خواهرش شقایق به خانه مان آمدند. با آنکه خیالم راحت بود همه چیز به خوبی و خوشی تمام خواهد شد اما ته دلم کمی نگران بودم. ابتدا از هر دری صحبت به میان آمد، به طوری که اگر غریبه ای در آن جمع حضور داشت اصلاً فکر نمی کرد این یک جلسه خواستگاری است. به هر حال پدر شهرام صحبت ها را از پراکندگی به طرف موضوع اصلی سوق داد و گفت:
- از هر چه بگذریم سخن این دو جوان خوش است که ما امشب برای پایه ریزی زندگی مشترک آنها جمع شده ایم.
خاله گفت:
- اگر چه همه می دانیم که این دو متعلق به یکدیگرند، اما سنت حکم می کند آداب و رسوم مربوطه را رعایت کنیم و...
پدر اخمی کرد و گفت:
- اجازه بدهید قبل از هر حرفی بگویم که قرار و مدارهای سالها قبل را ملاک قرار ندهید. زمانه عوض شده است و زندگی مشترک شوخی بردار نیست.
مادر گفت:
- یوسف جان: شهرام پسر خواهر من است و...
پدر ناگهان عصبانی شد و گفت:
- فامیلی سر جای خودش، این موضوع و مسأله مهم هم سر جای خودش. می خواهیم دختر بدهیم. برنج که نمی خواهیم بفروشیم. حرف یک عمر زندگی کردن است.
شوهر خاله دمغ و ناراحت گفت:
- یعنی شهرام ما ایرادی دارد؟
- نخیر، خیلی هم پسر خوبی است ولی این دلیل نمی شود که دخترم را در سینی بگذارم و تقدیمش کنم. باید شرایط مورد نظر ما را داشته باشد تا...
شهرام طاقت نیاورد و گفت:
- چه شرایطی؟
پدر متفکرانه به شهرام نگاه کرد و گفت:
- مثلاً در آمد خوبی داشته باشد، زمین یا باغی را به نام غنچه کند و... این بار شوهر خاله حرف پدر را قطع کرد و گفت:
- این جور برخورد مال غریبه هاست. ما که تا به حال این حرفها را با هم نداشتیم.
خاله هم اخمی کرد و گفت:
- بهتر است برویم. من فکر می کنم یوسف خان دارد بهانه می آورد. اصل دختر و پسرند که همدیگر را دوست دارند.
و شقایق خواهر بزرگ شهرام گفت:
- خب، معلوم است که شهرام در آمد آنچنانی ندارد. بنده خدا همه اش دو سال است که رفته سر کار، اما بزودی پیشرفت می کند.
پدر با تمسخر گفت:
- غنچه خواستگارهای خیلی بهتر از شهرام دارد. آیا شما اگر جای من بودید، آنها را رد می کردید؟
شهرام در حالی که بغض کرده بود، گفت:
- آره... باید رد کنید، چون من و غنچه سالهاست که به هم قول ازدواج داده ایم.
پدر با عصبانیت گفت:
- بیجا کرده اید! مگر غنچه بزرگتر ندارد؟
مادر گفت:
اما یوسف خان، اگر یادت باشد ما از وقتی که این دو نفر بچه بودند، می گفتیم عقدشان در آسمانها بسته شده است.
- این حرفها همه کشک است. دلیلی ندارد که هر کس به دخترم گفت عروس گلم (پدر جوری این عبارت را گفت که انگار دارد ادای خاله را در می آورد) دخترم را به پسرش بدهم.
خاله از این حرف پدر آنقدر ناراحت شد که به شوهر خاله و شهرام و شقایق اشاره کرد، آماده رفتن شوند. خلاصه در ظرف چند دقیقه مجلس به هم ریخت و آنها را قهر و شام نخورده از خانه مان رفتند. خانه که خلوت شد من زدم زیر گریه. پدر لیوانی آب برای خودش ریخت و گفت:
- چیه؟ چرا آبغوره می گیری؟ مگر بد حرفی زدم؟
و من نمی دانستم چه بگویم. تصورش را هم نمی کردم که مجلس خواستگاری شهرام از من، این طور به هم بریزد و اوضاع قمر در عقرب شود. پدر برای اولین بار این حرفها را می گفت. ما تا آن موقع فکر می کردیم او صد در صد با ازدواج من و شهرام موافق است. مادر می گفت:
- آخر مرد، چرا آبروریزی کردی؟ چه کسی بهتر از خواهر زاده ام؟
- خیلی ها خانم، مثلاً آن بنده خدایی که مهندس بود. تو و غنچه حتی اجازه ندادید پا پیش بگذارد. فرق من و شما این است که من گرفتار احساسات نمی شوم.
میانه خانواده ما و خاله حسابی شکر آب شد.
شهرام گفت:
- پدرت از من خوشش نمی آید و آن حرف ها همه اش بهانه بود. او می گفت:
- من بجز تو با کس دیگری ازدواج نخواهم کرد.
من هم همین را گفتم و اضافه می کردم:
- تلاش کن رضایت پدر را جلب کنی. یک کار نان و آب دار پیدا کن! خانه و ماشین بخر و...
فراهم کردن همه این ها سال ها طول می کشد، اما به خاطر تو شب و روز تلاش می کنم، البته ناگفته نماند که می ترسم پدرت تو را به یکی از خواستگارهای پولدار و...
نگذاشتم حرفش تمام شود:
- محال است. اگر این کار بکند، خودم را می کشم. خیالت راحت باشد، تلاشت را بکن تا پدر را راضی کنی.
روزها می گذشت و علاقه من و شهرام به یکدیگر بیشتر می شد. او بعد از ظهرها در یک شرکت کار پیدا کرده بود تا پول زیادتری پس انداز کند. دو سال بعد موقعیت مالی شهرام به گونه ای خوب شد که گفت:
- بهتر است دوباره به خواستگاریت بیایم. این بار وضعم خیلی خیلی خوب است و پدرت نمی تواند ایرادی بگیرد.
به او گفتم کمی صبر کن تا برای پدرم زمینه خواستگاری مجدد را توسط مادرم فراهم کنم.
چهار ماه طول کشید تا مادر موفق شد رضایت پدر را جلب کند. به شهرام پیغام دادم:
- همه چیز رو به راه است. این دفعه هیچ چیز نمی تواند مانع ازدواجمان شود.
اما از آن جا که انسان از فردای خود خبر ندارد قبل از این که روز خواستگاری را معلوم کنیم، پدرم سکته قلبی کرد و از دنیا رفت. مرگ او ضربه سهمگینی به خانواده ما وارد کرد و قضیه خواستگاری خود به خود به فراموشی سپرده شد. یک سال گذشت و سر انجام خاله قدم جلو گذاشت و پیشنهاد کرد روزی را برای مراسم خواستگاری تعیین کنیم. مادر قبول کرد و آنها یک روز غروب به خواستگاریم آمدند. عمویم هم بود و موافقت خودش را با ازدواج من و شهرام اعلام کرد. باورمان نمی شد که همه سدها برداشته شده و بزودی می توانیم زیر یک سقف زندگی کنیم. مقدمات عروسی را چیدیم و برای آزمایش خون و مشاوره ژنتیک (چون پسر خاله و دختر خاله بودیم) به مرکز مربوطه مراجعه کردیم. چند روز بعد با شهرام برای گرفتن جواب آزمایش ها رفتیم. جواب تلخ و غیر منتظره بود:
- شما نمی توانید با هم ازدواج کنید. این ازدواج فامیلی به مصلحت نیست. چون بچه هایتان معلول به دنیا خواهند آمد.
انگار کوه های عالم بر سرمان خراب شده بودند.
دعا می کردیم همه این چیزها خواب و خیال باشد، اما این حقیقت تلخ و گزنده، عریان در برابرمان قرار داشت. مستأصل و درمانده از شهرام پرسیدم:
- حالا چکار بکنیم؟
شهرام بدون مکث گفت:
- صدایش را در نمی آوریم و از آزمایش چیزی به دیگران نمی گوییم...
- خب که چه بشود؟ از حقیقت که نمی توان فرار کرد.
ببین غنچه، زندگی خصوصی ما به خودمان مربوط است. من دوست دارم در کنار تو زندگی کنم و تا آخر عمر هم بچه دار نشویم. مطمئن بودم که در این لحظه احساس بر عقل و منطق او غلبه کرده است. این را از هیجانی که به او دست داده بود، فهمیدم. چشمهایش از اشک پر شده بود و دستهایش می لرزید.
- احساساتی نشو شهرام. من و تو اگر به چنین توافقی برسیم. خانواده هایمان ما را راحت نمی گذارند.
- به هیچ کس مربوط نیست.
- به هر حال ما می خواهیم با آنها زندگی کنیم، بنابراین هر روز از ما خواهند پرسید که چرا بچه دار نمی شویم.
خاموش شد و پرسید:
- می گویی چکار کنیم؟
- باید... باید از خیر این ازدواج بگذریم.
در حالی که آتش از نگاهش می بارید، گفت:
- پس دنبال بهانه بودی؟
- نه، فقط واقع بین هستم؟ این ازدواج به نفع هیچ کداممان نیست.
البته من به خودم قول داده ام به جز تو با هیچ کس دیگری ازدواج نکنم.
شهرام نیز با تأثر شدید گفت:
- من قول می دهم که هرگز ازدواج نکنم.
چهار سال بعد شهرام کاری کرد که آتش گرفتم. من که به خاطر او به همه خواستگارهایم جواب رد می دادم و واقعاً فکرش را هم نمی کردم با کسی جز شهرام - هر چند از او بالاتر و بهتر - ازدواج کنم، متوجه شدم که او قصد دارد با یکی از دوستان من که در دوره دبیرستان همکلاس بودیم، ازدواج کند. اول باورم نمی شد، اما با کمی تحقیق و پرس و جو دیدم قضیه صحت دارد. به او تلفن زدم و گفتم:
- شهرام، رسم جوانمردی این است؟ تو چه قولی داده بودی؟ با خونسردی گفت:
- به قول پدر خدا بیامرزت نباید از روی احساسات تصمیم گرفت. من چهار سال قبل داغ و احساساتی بودم. بهتر است تو هم با کس دیگری ازدواج کنی و صاحب بچه بشوی. این طوری هر دو خوشبخت می شویم.
شهرام در کمال بی رحمی این حرف ها را زد و من که تا آن فکر می کردم قصه عشق من و او مثل قصه لیلی و مجنون یا شیرین و فرهاد است، پاک روحیه ام را از دست دادم و تبدیل به فردی عصبی، بد بین و افسرده شده ام.
اکنون هیچ امیدی به آینده ندارم و این در حالی است که شهرام صاحب یک پسر هم شده است.

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

مسلماً طبق نتایج آزمایشهای ژنتیکی به صلاح شهرام و غنچه نبود که با هم ازدواج کنند، اما این که به یکدیگر قول بدهند هرگز با کس دیگری ازدواج نکنند، درست نبود. این تصمیم بر اساس عقل و منطق اتخاذ نشده بود و همان طور که شهرام بعد از چهار سال به این نتیجه رسیده بود، غنچه هم باید به دور از احساسات، واقعیت را بپذیرد. او هنوز جوان است و فرصت های خوبی برای ازدواج خواهد داشت، بنابراین نباید از روی لجبازی، تنفر و یا هر چیز دیگری خود را از خوشبخت شدن محروم کند.
امام علی (علیه السلام) می فرماید:
انما البصیر من سمع فتفکر، و نظر فأبصر، و انتفع بالعبر، ثم سلک جدداً و اضحاً یتجنب فیه الصرعه فی المهاوی.
با بصیرت کسی است. که بشنود و بیندیشد، ببیند و بینا شود و از عبرتها بهره گیرد. سپس راه آشکار و روشن را در پیش گیرد و از افتادن در پرتگاههای آن، دوری کند.
(میزان الحکمه، ح 16197)
دریغا که مشغول باطل شدیم - ز حق دور ماندیم و غافل شدیم
دریغا که بگذشت، عمر عزیز - بخواهد گذشت، این دم چند نیز

وسیله ای برای انتقام

بر اساس سر گذشت: دلبر 35 ساله
در یک خانواده بسیار ثروتمند چشم به دنیا گشودم. وقتی به کلاس اول رفتم، کاملاً متوجه شدم که تافته جدا بافته ام و با خیلی از بچه ها فرق دارم. راننده پدرم هر روز صبح قبل از این که او را به اداره ببرد، مرا با بنز آخرین مدل به مدرسه می رساند. مدیر، ناظم و معلم جور دیگری به من نگاه می کردند و به قول معروف هوای مرا داشتند. پدرم در کار ساخت و ساز ساختمان بود و این طور که همه می گفتند پولش از پارو بالا می رفت. من دختر کوچک خانواده بودم و یا در واقع کوچکترین عضو و یک خواهر و یک برادر داشتم. خواهرم چهار سال از من بزرگتر بود و برادرم شش سال. پدر و مادرم هر سه ما را دوست داشتند، اما چون ته تغاری بودم، محبت بیشتری به من می کردند و هر چیزی می خواستم فوراً برایم آماده می کردند. بگذارید رک و راست اعتراف کنم که مرا لوس و ننر بار آورده بودند. من عادت کرده بودم که با کوچکترین اشاره ای به خواسته هایم برسم. من فکر می کردم این بهترین شیوه زندگی است. به دوره دبیرستان که وارد شدم، توقعاتم بالاتر رفت:
- من ماشین می خواهم پدر!
پدر اخمی کرد و گفت:
- ماشین؟ اما تو که گواهینامه نداری. اصلاً رانندگی بلد نیستی.
- یاد می گیرم، نگران گواهینامه هم نباشید، خلاف نمی کنم تا احتیاج به ارائه گواهینامه به پلیس باشد.
پدر می خواست مخالفت کند که مادر گفت:
- خب، راست می گوید: تازه اگر هم گرفتندش جریمه اش را می دهد.
پدر زیر بار نرفت و من که اولین بار مخالفت پدر را با خواسته ام می دیدم، دست به اعتصاب غذا زدم و سه شبانه روز غذا نخوردم، البته آب و شربت می خوردم تا فشارم پایین نیفتد. این اعتصاب هیچ فایده ای این برایم نداشت، چون پدرم سر حرفش ایستاد. همه هم حق را به او می دادند. دایی ام گفت:
- پدرت راست می گوید. با قانون نمی شود شوخی کرد. ببین دلبر جان، اگر خدای نا کرده تصادف کنی و یک نفر را بکشی، آن وقت برای همیشه گرفتار خواهی شد، چون جرمت دو تاست.
وقتی دیدم تهدیدهایم فایده ای ندارد، از فکر ماشین بیرون آمدم، اما دیگر مثل سابق به طرف پدرم نمی رفتم. چند وقت بعد اتفاقی افتاد که آرامش زندگی ما را به هم زد. یک روز ظهر که از مدرسه به خانه آمدم، دیدم پدر و مادرم حسابی دعوایشان شده و هر چه شکستنی دم دستشان بوده شکسته اند. مادر می گفت:
- چشمم روشن. مرا بگو که خیال می کردم تو بهترین مرد دنیا هستی و پدر می گفت:
- مگر نیستم؟ چی کم گذاشته ام برایتان؟ شکمتان که سیر است، بهترین خانه و زندگی را هم که دارید. دیگر چه مرگتان است؟
معنی این حرفها را نمی فهمیدم. اولین بار بود که آنها به این شدت با هم دعوا می کردند. مادر به گریه گفت:
آخر فکر کرده ای چون پولدار هستی، هر غلطی دلت می خواهد می توانی بکنی؟ خجالت بکش... خجالت بکش...
گوشه راهرو ایستادم، به طوری که آنها نتوانند مرا ببینند. خیلی دلم می خواست بدانم پدر برای چه باید خجالت بکشد. حتماً کار بدی کرده بود. سؤالم زیاد بی جواب نماند، مادر ادامه داد:
- حداقل اگر با یک زن بیوه ازدواج می کردی، دلم نمی سوخت.
رفته ای با دختری ازدواج کرده ای که همسن دخترمان مهشید است.
از تعجب نزدیک بود شاخ در بیاورم. یعنی واقعاً پدر این کار را کرده بود؟ پدر فریاد زد:
- بس کن زن! شرع و قانون این اجازه را به من داده اند، تو دیگر چه می گویی؟
از آن پس هر روز شاهد دعوای آن دو بودیم و سر انجام مادر تصمیم گرفت برای همیشه با پدر قهر کند. او می گفت:
- اگر به خاطر مهشید و دلبر و مجید نبود، یک دقیقه با این مرد خائن زندگی نمی کردم.
قهر پدر و مادر کانون خانواده ما را سرد کرد و دیگر از آن شور و نشاط خبری نبود. من در این دعوا طرفدار مادر بودم. مهشید سکوت می کرد و مجید به خاطر این که امتیازات بیشتری از پدر بگیرد از او دفاع می کرد.
به همین دلیل پدر دلخوشی از من نداشت و گاهی وقت ها می گفت:
- من فکر می کنم تو مادرت را علیه من تحریک می کنی.
زندگی سرد ما ادامه داشت که خبر تازه ای به مادر رسید:
- شوهرت یک بار دیگر ازدواج کرده...
کار این بار به شکایت از پدر رسید و آن ها به دادگاه رفتند. پدر که خیلی از آبروریزی می ترسید، سه تا از آپارتمان هایش را به نام مادر کرد تا او شکایتش را پس بگیرد. مادر که خود را پیروز این میدان می دید، موقتاً شکایتش را پس گرفت و غائله ختم به خیر شد، اما او و پدر همچنان قهر بودند تا این که خواستگاری برای مهشید آمد. معلوم شد که او و مهشید از مدت ها قبل با هم آشنا بوده اند. پدر مخالفت کرد و گفت:
- این پسره نه کار درست و حسابی دارد و نه خانواده اسم و رسم داری.
مادر از روی لجبازی با پدر گفت:
- این دو نفر همدیگر را دوست دارند. همین کافی است. من خودم به آن ها کمک می کنم تا از پس مشکلات زندگی بر آیند.
پدر وقتی دید حریف مادر نمی شود - در واقع از تهدیدهای مادر که آبرویت را می برم، ترسید - به ازدواج مهشید و شهریار رضایت داد، اما زندگی مشترک این دو نفر فقط چهار ماه دوام داشت، چون شهریار به همراه دو تا از دوستانش دست به سرقت مسلحانه زدند و بعد از دستگیری روانه زندان شدند. مهشید هم بلافاصله طلاق گرفت و به خانه پدر برگشت. پدر که احساس پیروزی می کرد، با پوزخند توسط من به مادر گفت:
- دیدی خانم، این هم نتیجه گوش کردن به حرف های تو. من که گفتم این پسره آدم نیست. دستی دستی دخترمان را بدبخت کردی.
مادر حرفی نداشت که بزند. حال و روز مهشید هم خوب نبود.
پدر می گفت:
- از این به بعد من درباره خواستگارها نظر می دهم و هیچ کس حق ندارد بالای حرف من حرفی بزند.
دیپلم که گرفتم، یک مهندس جوان به خواستگاریم آمد. او پدر نداشت. مادرش زنی زیبا بود که چهل ساله به نظر می رسید. او در شانزده سالگی ازدواج کرده بود و شوهرش را چند سال قبل در تصادف از دست داده بود.
پدر مخالفت کرد و گفت:
- این مهندس خیلی جوان است و به درد زندگی نمی خورد، تجربه ندارد.
من و مادرم که چشممان از ازدواج ناموفق مهشید ترسیده بود، چیزی نگفتیم و دربست حرف پدر را پذیرفتیم، اما... سه ماه بعد، بله فقط سه ماه بعد فهمیدیم که پدر، مادر آن مهندس جوان را به عقد موقف خود در آورده است. مادر از ناراحتی گر گرفته بود. این چهارمین زن پدر بود. مادر می خواست حسابی آبروریزی کند و به همه فامیل بگوید، اما من و مهشید مانع شدیم چون در این صورت آبروی همه مان می رفت. مهشید دچار افسردگی شده بود و به هر خواستگاری که برایش می آمد، جواب رد می داد، او می گفت:
- از هر چه عشق و عاشقی متنفرم. شهریار که آن همه حرف از عشق و دلدادگی می زد، یک دزد بی سر و پا بود، پدر هم که آبروی هر چه مرد را برده است. اگر مادرم بالای سرش نبود تا به حال شصت تا زن می گرفت.
من هم روحیه ام را باخته بودم و فکر می کردم همه مردها یا مثل شهریارند یا مثل پدر یا مثل برادرم مجید که بی مسؤولیت و تنبل بود، بنابراین همیشه می گفتم:
- من با کسی ازدواج می کنم که اولاً عاشقم نباشد، ثانیاً پولدار نباشد که مثل پدر هوس تجدید فراش کند.
طبق همین اصل خواستگاران زیادی را رد کردم و بالاخره از یکی از آنها خوشم آمد. او دانشجو بود و از خانواده ای متوسط. اسمش فرشاد بود. اولین سؤالی که از او کردم، این بود که عاشقم شده ای؟
و او صادقانه جواب داد:
فعلاً نه، اما دوستت دارم و معتقدم عشق هم به مرور زمان به وجود می آید و اتفاقاً این جور عشق ها پایدارند.
از صداقت و استدلال او خوشم آمد و به پدرم گفتم:
- من با فرشاد موافقم.
پدر در عین ناباوری گفت:
- من هم موافقم. او پسر با عرضه ای به نظر می رسد.
اما مادر مخالفت کرد و گفت:
- من مخالفم.
پرسیدم:
- چرا مادر؟
- با هر کس که پدرت موافق باشد، من مخالفم چون حتماً کاسه ای زیر نیم کاسه است. شاید این آقا فرشاد هم خواهر بیوه ای دارد و چشم پدرت او را گرفته است.
با دلخوری گفتم:
- این حرف ها چیه مادر؟ این قدر بد بین نباش! فرشاد واقعاً پسر صادق و خوبی است. پدر کلی او را سین جیم کرده و به این نتیجه رسیده است. تو را به خدا کارها را خراب نکن!
مادر با عصبانیت گفت:
- هان، چی شده که طرفدار پدرت شده ای؟ تا دیروز که او مایه ننگ بود، امروز که طرفدار این پسره شده تو هم طرفدار او شده ای؟ و بعد زد زیر گریه و گفت:
- من باید پدرت را ادب کنم. او باید بداند که حرف فقط حرف خودش نیست.
من به خاطر مادر کوتاه آمدم و به فرشاد جواب رد دادم، اما تصمیم گرفتم هرگز ازدواج نکنم، چون وقتی زندگی پدر و مادرم و نوع رابطه آنها را می دیدم، حالم از هر چه زندگی مشترک بود به هم می خورد. آن ها سالها بود که حتی یک کلمه حرف هم با همدیگر نزده بودند و مثل دو بیگانه زیر یک سقف زندگی می کردند. مادر که ادعا می کرد به خاطر خوشبختی و آبروی بچه هایش طلاق نگرفته حالا ما را وسیله ای برای انتقامجویی از پدر قرار داده بود. من وقتی به فرشاد جواب رد دادم، بیست و هفت سال داشتم و جداً تصمیم گرفته بودم، ازدواج نکنم، اما در اداره ای که کار می کردم، یکی از همکارانم توجهم را جلب کرد و تا به خود بجنبم، دیدم عاشق شده ام. یک عشق تند و طوفانی که شب و روزم را گرفته بود. مهشید وقتی متوجه شد مدتی است حال خوشی ندارم، از زیر زبانم کشید که عاشق شده ام. او با یاد آوری عشق و عاشقی خودش و شهریار به من گفت:
- هرگز به این جور عشق ها اطمینان نکن! دو روز دیگر پسره دلت را می زند، آن وقت پشیمان می شوی. من هم فکر می کردم شهریار عاشق من است، اما دیدی که چی از آب در آمد. خودم هم از دوری او نمردم.
- همه که مثل هم نیستند مهشید. داود آدم خیلی خوبی است. احساس می کنم با دیگران فرق دارد.
- مردها هیچ فرقی با هم ندارند، داود را فراموش کن.
اما من نمی توانستم داود را فراموش کنم و به او گفتم که به خواستگاریم بیاید، غافل از اینکه مهشید همه چیز را به هم خواهد زد. شب خواستگاری داود به همراه پدر و مادر و خواهر بزرگش و دایی و عمویش به خانه ما آمدند. مجلس تازه گرم شده بود که مهشید اجازه حرف زدن خواست و خطاب به خانواده داود گفت:
من از روی دلسوزی این حرف ها را می زنم. خانواده ما خانواده خوبی نیستند. پدرم چهار تا زن دارد. شوهر سابق من یک سارق مسلح بود که الان در زندان آب خنک می خورد. خواهرم دلبر تا بخواهید لوس و ننر است و...
مجلس به هم ریخت و خانواده داود با دلخوری و طلبکارانه از خانه مان رفتند. با گریه به مهشید گفتم:
- چرا این کار را کردی؟
قیافه حق به جانبی گرفت و گفت:
نمی خواستم تو هم مثل من بدبخت بشوی. عشق و عاشقی عاقبت خوبی ندارد.
بر بخت بد خودم لعنت فرستادم و صبح روز بعد به اداره رفتم و بدون آن که با داود روبرو شوم استعفا دادم. تصمیم گرفته بودم در خانه بنشینم و از همه دوری کنم. الان شش - هفت سال از آن موقع می گذرد روی حرفم ایستاده ام. به خواستگارهایم جواب منفی می دهم و سرم توی لاک خودم است.