فهرست کتاب


بهار ازدواج

امیر ملک محمودی‏

تحلیل روانشناسی این ماجرا:

در دین مبین اسلام وقتی حرف ازدواج پیش می آید، بر هم کفو بودن یعنی هم شأن و هم تراز بودن دختر و پسری که می خواهند به عقد یکدیگر در آیند، تأکید فراوانی شده است(2). یونس این نکته مهم را در نظر نگرفت. او و هاله از لحاظ فرهنگی و اقتصادی و خانواده تناسبی با هم نداشتند، بنابراین از همان ابتدا اصرارشان برای ازدواج، غلط و بیهوده بود.
در سر گذشت یونس نکته عبرت آمیز دیگری نیز وجود داشت و این که او نباید با هاله فرار می کرد. درست نیست که انسان برای رسیدن به هدف خود از هر وسیله ای استفاده کند.
یونس در واقع از ازدواج بیزار و گریزان نیست بلکه چون ازدواج، یاد آور هاله و بی وفایی اوست، این تأثیر منفی را در ذهن او گذاشته است. هر گاه او کاملاً هاله را فراموش کند، میل به ازدواج پیدا خواهد کرد.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) می فرماید:
زهدک فی راغب فیک نقصان حظ و رغبتک فی زاهد فیک ذل نفس.
بی اعتنایی تو به کسی که به تو راغب است کم سعادتی است و تمایل تو به کسی که به تو بی رغبت است، خواری نفس است.
(نهج البلاغه، حکمت 451)
غافل مباش ار عاقلی، دریاب اگر صاحبدلی - شاید که نتوان یافتن، دیگر چنین ایام را

گفت هر دو خوشبخت می شویم

بر اساس سرگذشت: غنچه 31 ساله
شهرام شاخه ای گل سرخ از باغچه چید و به من داد. سپس لبخندی زد و گفت:
- عقد ما در آسمان بسته شده است.
سرخ شدم و با دستپاچگی گفتم:
- ما که دختر عمو - پسر عمو نیستیم.
خندید و گفت:
- دختر خاله و پسر خاله که هستیم. مادرم همیشه می گوید تو عروس اویی، یعنی زن آینده من.
وقتی این جمله از دهان شهرام در آمد، سکوت کردم و چیزی نگفتم. خم شد، گل سرخی را بویید و گفت:
- سکوت علامت رضایت است نه؟
- آره اما حالا زود است که در این باره حرف بزنیم.
آن روزها من دوازده ساله بودم و شهرام شانزده سال داشت و من همه این حرفها را به حساب سادگی و صفای نوجوانی می گذاشتم. به عبادت دیگر هنوز به ازدواج فکر نمی کردم. کم کم بزرگ شدم، احساس خاصی نسبت به شهرام پیدا کردم. او به سربازی رفت و بعد از اتمام خدمت در یک اداره دولتی مشغول کار شد. من و او کمتر یکدیگر را می دیدیم، چون هم مثل سابق خانه هامان نزدیک نبود، هم سرمان به کار و درس گرم بود. من سال آخر دبیرستان بودم که خاله ام - مادر شهرام - به سراغم آمد و گفت:
- غنچه جان، عروس گلم، موافقی کم کم مقدمات عروسی تو و شهرام را فراهم کنیم؟
سکوت کردم. رویم نمی شد توی چشمهای خاله نگاه کنم. چانه ام را گرفت و سرم را بالا آورد و گفت:
- عزیز دلم، نکند از شهرام خوشت نمی آید.
- چه حرفها می زنی خاله، شما که بهتر می دانید.
- آره، اما دوست دارم از زبان خودت بشنوم، وگرنه می دانم که پدر و مادرت هم از سالها قبل با این ازدواج موافقند.
لبخندی به لب نشاندم و آهسته گفتم:
- من هم موافقم.
صورتم را بوسید و گفت:
- همین روزها با دسته گل و شیرینی به سراغت می آییم. راستش شهرام دیگر طاقت ندارد. هر روز می گوید چرا به خواستگاری غنچه نمی رویم. او کمی پس انداز دارد و قرار است ما هم کمکش کنیم.
یک هفته بعد - شب جمعه - خاله و شوهرش و شهرام و خواهرش شقایق به خانه مان آمدند. با آنکه خیالم راحت بود همه چیز به خوبی و خوشی تمام خواهد شد اما ته دلم کمی نگران بودم. ابتدا از هر دری صحبت به میان آمد، به طوری که اگر غریبه ای در آن جمع حضور داشت اصلاً فکر نمی کرد این یک جلسه خواستگاری است. به هر حال پدر شهرام صحبت ها را از پراکندگی به طرف موضوع اصلی سوق داد و گفت:
- از هر چه بگذریم سخن این دو جوان خوش است که ما امشب برای پایه ریزی زندگی مشترک آنها جمع شده ایم.
خاله گفت:
- اگر چه همه می دانیم که این دو متعلق به یکدیگرند، اما سنت حکم می کند آداب و رسوم مربوطه را رعایت کنیم و...
پدر اخمی کرد و گفت:
- اجازه بدهید قبل از هر حرفی بگویم که قرار و مدارهای سالها قبل را ملاک قرار ندهید. زمانه عوض شده است و زندگی مشترک شوخی بردار نیست.
مادر گفت:
- یوسف جان: شهرام پسر خواهر من است و...
پدر ناگهان عصبانی شد و گفت:
- فامیلی سر جای خودش، این موضوع و مسأله مهم هم سر جای خودش. می خواهیم دختر بدهیم. برنج که نمی خواهیم بفروشیم. حرف یک عمر زندگی کردن است.
شوهر خاله دمغ و ناراحت گفت:
- یعنی شهرام ما ایرادی دارد؟
- نخیر، خیلی هم پسر خوبی است ولی این دلیل نمی شود که دخترم را در سینی بگذارم و تقدیمش کنم. باید شرایط مورد نظر ما را داشته باشد تا...
شهرام طاقت نیاورد و گفت:
- چه شرایطی؟
پدر متفکرانه به شهرام نگاه کرد و گفت:
- مثلاً در آمد خوبی داشته باشد، زمین یا باغی را به نام غنچه کند و... این بار شوهر خاله حرف پدر را قطع کرد و گفت:
- این جور برخورد مال غریبه هاست. ما که تا به حال این حرفها را با هم نداشتیم.
خاله هم اخمی کرد و گفت:
- بهتر است برویم. من فکر می کنم یوسف خان دارد بهانه می آورد. اصل دختر و پسرند که همدیگر را دوست دارند.
و شقایق خواهر بزرگ شهرام گفت:
- خب، معلوم است که شهرام در آمد آنچنانی ندارد. بنده خدا همه اش دو سال است که رفته سر کار، اما بزودی پیشرفت می کند.
پدر با تمسخر گفت:
- غنچه خواستگارهای خیلی بهتر از شهرام دارد. آیا شما اگر جای من بودید، آنها را رد می کردید؟
شهرام در حالی که بغض کرده بود، گفت:
- آره... باید رد کنید، چون من و غنچه سالهاست که به هم قول ازدواج داده ایم.
پدر با عصبانیت گفت:
- بیجا کرده اید! مگر غنچه بزرگتر ندارد؟
مادر گفت:
اما یوسف خان، اگر یادت باشد ما از وقتی که این دو نفر بچه بودند، می گفتیم عقدشان در آسمانها بسته شده است.
- این حرفها همه کشک است. دلیلی ندارد که هر کس به دخترم گفت عروس گلم (پدر جوری این عبارت را گفت که انگار دارد ادای خاله را در می آورد) دخترم را به پسرش بدهم.
خاله از این حرف پدر آنقدر ناراحت شد که به شوهر خاله و شهرام و شقایق اشاره کرد، آماده رفتن شوند. خلاصه در ظرف چند دقیقه مجلس به هم ریخت و آنها را قهر و شام نخورده از خانه مان رفتند. خانه که خلوت شد من زدم زیر گریه. پدر لیوانی آب برای خودش ریخت و گفت:
- چیه؟ چرا آبغوره می گیری؟ مگر بد حرفی زدم؟
و من نمی دانستم چه بگویم. تصورش را هم نمی کردم که مجلس خواستگاری شهرام از من، این طور به هم بریزد و اوضاع قمر در عقرب شود. پدر برای اولین بار این حرفها را می گفت. ما تا آن موقع فکر می کردیم او صد در صد با ازدواج من و شهرام موافق است. مادر می گفت:
- آخر مرد، چرا آبروریزی کردی؟ چه کسی بهتر از خواهر زاده ام؟
- خیلی ها خانم، مثلاً آن بنده خدایی که مهندس بود. تو و غنچه حتی اجازه ندادید پا پیش بگذارد. فرق من و شما این است که من گرفتار احساسات نمی شوم.
میانه خانواده ما و خاله حسابی شکر آب شد.
شهرام گفت:
- پدرت از من خوشش نمی آید و آن حرف ها همه اش بهانه بود. او می گفت:
- من بجز تو با کس دیگری ازدواج نخواهم کرد.
من هم همین را گفتم و اضافه می کردم:
- تلاش کن رضایت پدر را جلب کنی. یک کار نان و آب دار پیدا کن! خانه و ماشین بخر و...
فراهم کردن همه این ها سال ها طول می کشد، اما به خاطر تو شب و روز تلاش می کنم، البته ناگفته نماند که می ترسم پدرت تو را به یکی از خواستگارهای پولدار و...
نگذاشتم حرفش تمام شود:
- محال است. اگر این کار بکند، خودم را می کشم. خیالت راحت باشد، تلاشت را بکن تا پدر را راضی کنی.
روزها می گذشت و علاقه من و شهرام به یکدیگر بیشتر می شد. او بعد از ظهرها در یک شرکت کار پیدا کرده بود تا پول زیادتری پس انداز کند. دو سال بعد موقعیت مالی شهرام به گونه ای خوب شد که گفت:
- بهتر است دوباره به خواستگاریت بیایم. این بار وضعم خیلی خیلی خوب است و پدرت نمی تواند ایرادی بگیرد.
به او گفتم کمی صبر کن تا برای پدرم زمینه خواستگاری مجدد را توسط مادرم فراهم کنم.
چهار ماه طول کشید تا مادر موفق شد رضایت پدر را جلب کند. به شهرام پیغام دادم:
- همه چیز رو به راه است. این دفعه هیچ چیز نمی تواند مانع ازدواجمان شود.
اما از آن جا که انسان از فردای خود خبر ندارد قبل از این که روز خواستگاری را معلوم کنیم، پدرم سکته قلبی کرد و از دنیا رفت. مرگ او ضربه سهمگینی به خانواده ما وارد کرد و قضیه خواستگاری خود به خود به فراموشی سپرده شد. یک سال گذشت و سر انجام خاله قدم جلو گذاشت و پیشنهاد کرد روزی را برای مراسم خواستگاری تعیین کنیم. مادر قبول کرد و آنها یک روز غروب به خواستگاریم آمدند. عمویم هم بود و موافقت خودش را با ازدواج من و شهرام اعلام کرد. باورمان نمی شد که همه سدها برداشته شده و بزودی می توانیم زیر یک سقف زندگی کنیم. مقدمات عروسی را چیدیم و برای آزمایش خون و مشاوره ژنتیک (چون پسر خاله و دختر خاله بودیم) به مرکز مربوطه مراجعه کردیم. چند روز بعد با شهرام برای گرفتن جواب آزمایش ها رفتیم. جواب تلخ و غیر منتظره بود:
- شما نمی توانید با هم ازدواج کنید. این ازدواج فامیلی به مصلحت نیست. چون بچه هایتان معلول به دنیا خواهند آمد.
انگار کوه های عالم بر سرمان خراب شده بودند.
دعا می کردیم همه این چیزها خواب و خیال باشد، اما این حقیقت تلخ و گزنده، عریان در برابرمان قرار داشت. مستأصل و درمانده از شهرام پرسیدم:
- حالا چکار بکنیم؟
شهرام بدون مکث گفت:
- صدایش را در نمی آوریم و از آزمایش چیزی به دیگران نمی گوییم...
- خب که چه بشود؟ از حقیقت که نمی توان فرار کرد.
ببین غنچه، زندگی خصوصی ما به خودمان مربوط است. من دوست دارم در کنار تو زندگی کنم و تا آخر عمر هم بچه دار نشویم. مطمئن بودم که در این لحظه احساس بر عقل و منطق او غلبه کرده است. این را از هیجانی که به او دست داده بود، فهمیدم. چشمهایش از اشک پر شده بود و دستهایش می لرزید.
- احساساتی نشو شهرام. من و تو اگر به چنین توافقی برسیم. خانواده هایمان ما را راحت نمی گذارند.
- به هیچ کس مربوط نیست.
- به هر حال ما می خواهیم با آنها زندگی کنیم، بنابراین هر روز از ما خواهند پرسید که چرا بچه دار نمی شویم.
خاموش شد و پرسید:
- می گویی چکار کنیم؟
- باید... باید از خیر این ازدواج بگذریم.
در حالی که آتش از نگاهش می بارید، گفت:
- پس دنبال بهانه بودی؟
- نه، فقط واقع بین هستم؟ این ازدواج به نفع هیچ کداممان نیست.
البته من به خودم قول داده ام به جز تو با هیچ کس دیگری ازدواج نکنم.
شهرام نیز با تأثر شدید گفت:
- من قول می دهم که هرگز ازدواج نکنم.
چهار سال بعد شهرام کاری کرد که آتش گرفتم. من که به خاطر او به همه خواستگارهایم جواب رد می دادم و واقعاً فکرش را هم نمی کردم با کسی جز شهرام - هر چند از او بالاتر و بهتر - ازدواج کنم، متوجه شدم که او قصد دارد با یکی از دوستان من که در دوره دبیرستان همکلاس بودیم، ازدواج کند. اول باورم نمی شد، اما با کمی تحقیق و پرس و جو دیدم قضیه صحت دارد. به او تلفن زدم و گفتم:
- شهرام، رسم جوانمردی این است؟ تو چه قولی داده بودی؟ با خونسردی گفت:
- به قول پدر خدا بیامرزت نباید از روی احساسات تصمیم گرفت. من چهار سال قبل داغ و احساساتی بودم. بهتر است تو هم با کس دیگری ازدواج کنی و صاحب بچه بشوی. این طوری هر دو خوشبخت می شویم.
شهرام در کمال بی رحمی این حرف ها را زد و من که تا آن فکر می کردم قصه عشق من و او مثل قصه لیلی و مجنون یا شیرین و فرهاد است، پاک روحیه ام را از دست دادم و تبدیل به فردی عصبی، بد بین و افسرده شده ام.
اکنون هیچ امیدی به آینده ندارم و این در حالی است که شهرام صاحب یک پسر هم شده است.

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

مسلماً طبق نتایج آزمایشهای ژنتیکی به صلاح شهرام و غنچه نبود که با هم ازدواج کنند، اما این که به یکدیگر قول بدهند هرگز با کس دیگری ازدواج نکنند، درست نبود. این تصمیم بر اساس عقل و منطق اتخاذ نشده بود و همان طور که شهرام بعد از چهار سال به این نتیجه رسیده بود، غنچه هم باید به دور از احساسات، واقعیت را بپذیرد. او هنوز جوان است و فرصت های خوبی برای ازدواج خواهد داشت، بنابراین نباید از روی لجبازی، تنفر و یا هر چیز دیگری خود را از خوشبخت شدن محروم کند.
امام علی (علیه السلام) می فرماید:
انما البصیر من سمع فتفکر، و نظر فأبصر، و انتفع بالعبر، ثم سلک جدداً و اضحاً یتجنب فیه الصرعه فی المهاوی.
با بصیرت کسی است. که بشنود و بیندیشد، ببیند و بینا شود و از عبرتها بهره گیرد. سپس راه آشکار و روشن را در پیش گیرد و از افتادن در پرتگاههای آن، دوری کند.
(میزان الحکمه، ح 16197)
دریغا که مشغول باطل شدیم - ز حق دور ماندیم و غافل شدیم
دریغا که بگذشت، عمر عزیز - بخواهد گذشت، این دم چند نیز