فهرست کتاب


بهار ازدواج

امیر ملک محمودی‏

همچنان دور از هم

بر اساس سر گذشت: یونس 49 ساله
در سال 1333 در یک محله قدیمی تهران به دنیا آمدم. پدرم در خانه یک سرتیپ ارتش کار می کرد. این سرتیپ که با نام ناصری از او یاد می کنم، فردی منضبط و بسیار سختگیر بود. پدرم خرید خانه و خرده فرمایشات عیال سرتیپ ناصری را انجام می داد و آخر ماه حقوق اندکی می گرفت که هیچ گاه کفاف مخارج خانواده هفت نفره ما را نمی داد. به همین دلیل مادرم هم مجبور بود در خانه این و آن کلفتی و رختشویی کند تا دستمان پیش هر کس و نا کس دراز نباشد. پدر همت مردانه ای داشت و می گفت:
- دوست دارم هر پنج تا بچه ام درس بخوانند و نه تنها دیپلم بگیرند، بلکه وارد دانشگاه بشوند.
این نوع تفکر پدر در آن سالها واقعاً باعث افتخار و مباهات بود، اما من که پسر کوچک او بودم وقتی وارد دبیرستان شدم. با خودم عهد بستم بعد از گرفتن دیپلم وارد بازار کار شوم تا باری از دوش پدر بردارم. یکی از دلایل مهم و اصلی من برای اخذ این تصمیم توهینایی بود که توسط سرتیپ ناصری و عیالش و حتی بعضی از بچه هایش به پدر پیرم می شد. آنها حتی از موی سفید پدرم خجالت نمی کشیدند و مانند یک برده با او رفتار می کردند. وقتی سیزده سال داشتم یعنی در سال 1364، یک روز به اتفاق پدرم به خانه سرتیپ رفتم تا به او در روبراه کردن باغچه کمک کنم. تا غروب یکسره کار کردیم. وقتی سرتیپ به خانه آمد، کلی از من و پدر تعریف کرد، ولی یک اتفاق باعث شد که اخلاقش سگی شود. پای پدر به بوته ای گیر کرد و توی باغچه ولو شد و روی چند شاخه گل افتاد. سرتیپ که خیلی به گل و گیاه علاقه داشت، با آنکه می دانست این یک اتفاق بوده و تقصیری متوجه پدر نیست، دو - سه سیلی محکم به گوش او نواخت و گفت:
- مردک پدر سوخته، حواست کجاست؟
عیال سرتیپ هم آتش او را تیزتر کرد و گفت:
- او عمداً این کار را کرد. می خواهد این طوری نارضایتی اش را نشان بدهد. خب اگر حقوقت کم است بگو! دیگر این کارها برای چیه؟
در این میان فقط هاله، دختر سرتیپ که همسن من بود، خودش را به ما رساند و به پدرش گفت:
پدر خواهش می کنم کاری به مش رمضان نداشته باش!
سرتیپ که خیلی به دختر بزرگش علاقه داشت، کوتاه آمد و با عصبانیت به اتاقش رفت. نگاهی سرشار از قدردانی به هاله انداختم و در حالی که اشکهایم را پاک می کردم گفتم:
بابا برویم.
هاله ما را تا دم در حیاط بدرقه کرد و وقتی می خواست در را پشت سرمان ببندد، خطاب به پدرم گفت:
- مش رمضان، شما را به خدا از دست پدرم دلگیر نشوید. او شما را خیلی دوست دارد. حتماً امروز از جای دیگری ناراحت بود و این طور دق دلی اش را سر شما خالی کرد.
پدر که جلو من حسابی خجالت کشیده بود، گرهی به ابروان انداخت و گفت:
- ممنون دخترم، خودت را ناراحت نکن! به هر حال ما رعیتیم و او ارباب.
تا به خانه برسیم، کلمه ای حرف با پدر نزدم. تمام حواسم پیش هاله بود. مهرش به دلم نشسته بود. با خودم گفتم:
- اگر بزرگ شدم و کاره ای شدم، حتماً به خواستگاریش می روم. عجب دختر با معرفتی بود.
سپس از این فکر خنده ام گرفت؛ پسر مش رمضان و دختر سرتیپ ناصری؟ اما این رویا همیشه با من بود تا اینکه دیپلم گرفتم و برای دومین بار پدرم مرا به خانه سرتیپ برد تا او مرا ببیند و اگر پسندید سفارش کند سربازی ام را در تهران بگذرانم. من برای دومین بار هاله را دیدم که بزرگ و برازنده شده بود و این طور که پدر می گفت دیپلم گرفته بود و خودش را آماده ورود به دانشگاه می کرد. او با من و پدرم بسیار مودبانه و متواضعانه برخورد می کرد و انگار نه انگار که دختر سرتیپ ناصری است. من در این دیدار کوتاه بیشتر شیفته هاله شدم و این بار موقع بازگشت از خانه آنها به خودم جرأت دادم و به پدر گفتم:
- هاله دختر خیلی خوبی است، اصلاً به این خانواده نبرده است. پدر حرف دلم را زد و گفت:
- آره، چقدر دوست داشتم یک عروس مثل او داشتم.
در حالی که از خجالت و شرم دانه های درشت عرق روی پیشانی ام نشسته بود، گفتم:
- چرا مثل او و خود او نه؟
پدر در جا ایستاد و با تعجبی آمیخته به ترس گفت:
- یونس دیگر این حرف را نزنی ها! اگر سرتیپ بفهمد، گور من و تو را در همان باغچه خانه شان می کند.
- چرا؟ مگر من چه عیبی دارم؟
- آخر پسر خوب، عقل هم خوب چیزی است. ما کجا و آنها کجا؟ من سالهاست که نوکرشان هستم. کدام اربابی دخترش را به پسر نوکرش می دهد؟ دیگر از این خیالات نکن وگرنه آخر عمری مرا از نان خوردن می اندازی ها!
- پدر تا به خانه برسیم کلی مثال آورد و سرگذشت این و آن را تعریف کرد و شعر خواند تا مرا متقاعد کند که لقمه بزرگتر از دهانم بر ندارم، اما من فقط یک چیز گفتم و یک خواهش از او کردم:
پدر، لطفاً یک جوری نظر هاله را بپرس. اگر بدانم که هیچ علاقه ای به من ندارد، برای همیشه فکر ازدواج با او را از سرم بیرون خواهم کرد.
پدر که اطمینان داشت جواب هاله منفی است، پذیرفت و به قول خودش با ترس و تردید بسیار موضوع را به هاله گفت. هاله لبخندی زده و گفته بود:
- پسر شما یونس، پسر خوبی است. سلام مرا به او برسانید. وقتی پدر به خانه آمد، هم خوشحال و هم هراسان، لبی تر کرد و گفت:
- این طور که معلوم است دل او هم پیش توست.
آن شب تا صبح نخوابیدم. تصمیم گرفتم دوران سربازی ام را که به سفارش سرتیپ ناصری باید در تهران می گذراندم، به نحو احسن به پایان ببرم و هر چه زودتر وارد دانشگاه شوم. در سال 53 سربازی ام را تمام کردم و همان سال در کنکور قبول شدم و تحصیل در رشته برق را شروع کردم. وقتی سال سوم دانشگاه را به پایان رساندم یعنی اوایل سال 57، به خودم این اجازه را دادم که از پدر و مادرم بخواهم به خواستگاری هاله بروند. آنها با دسته گل و شیرینی رفتند و تقریباً خوشحال بازگشتند و گفتند:
- سرتیپ گفت دفعه بعد پسرتان یونس را هم بیاورید.
چهار روز بعد با دسته گلی دیگر به خانه سرتیپ رفتیم. کت و شلوار کرم رنگی پوشیده بودم که خیلی به من می آمد. داخل که شدیم فقط سرتیپ و پیشکارش را دیدیم. انگار کسی دیگر در خانه نبود. اجازه نداد بنشینیم. جلو آمد و سیلی جانانه ای به من زد و بعد از کلی توهین و ناسزا گفت:
- فکر کرده ای چون در رشته برق درس می خوانی، آدم شده ای و باید به خودت اجازه بدهی به خواستگاری دختر من بیایی؟ یا نه شاید فکر کرده ای چون مردم هر روز توی خیابان می ریزند و مملکت شلوغ است، می توانی از این وضعیت سوء استفاده کنی؟
سپس با اشاره دست او، سه مرد قلچماق و گردن کلفت از اتاق کناری بیرون آمدند و من و پدرم را به باد کتک گرفتند و بعد با اردنگی از خانه بیرونمان انداختند. مادرم با گریه گفت:
- دیدی یونس؟ دیدی پدرت حق داشت؟ هم خودت را بیچاره کردی، هم پدرت را بیکار...
آبان سال 57 بود و تظاهرات مردمی علیه رژیم ستمگر پهلوی اوج گرفته بود و در تهران و شهرستانها فریاد آزادیخواهی و ظلم ستیزی بلند بود. در این هنگام پیغامی از هاله دریافت کردم: آقا یونس، تو مرد ایده ال من هستی. از برخورد غیر انسانی پدرم عذر می خواهم. اگر موافق باشی حاضرم با تو فرار کنم، چون از امر و نهی ها و خود خواهی های پدرم که خانه را با پادگان اشتباه گرفته خسته شده ام.
این پیغام خون تازه ای در رگهایم جاری کرد و بعد از کش و قوسهای بسیار بالاخره با هاله به یک شهرستان دور دست فرار کردم. خیال می کردیم می توانیم بی هیچ دردسری به عقد هم در آییم و به خوبی و خوشی زندگی کنیم، اما هیچ محضری بدون اذن پدر هاله حاضر نبود خطبه عقد را جاری کند و ما بعد از یک هفته توسط ماموران شهربانی دستگیر شدیم، البته خودمان حدس می زدیم با نفوذی که ناصری دارد، شب و روز دنبالمان می گردند و خیلی راحت پیدایمان می کنند. با شکایت سرتیپ از من و رأی دادگاه، به زندان افتادم، اما خیلی زود یعنی چهار ماه بعد (یک هفته بعد از پیروزی انقلاب اسلامی) از زندان آزاد شدم. کینه سرتیپ را در دل داشتم. به خانه شان رفتم، اما او و خانواده اش درست ده روز قبل از پیروزی انقلاب، خانه و زندگی شان را فروخته و از ایران خارج شده بودند. داشتم دیوانه می شدم. هیچ کس نمی دانست آنها به کدام کشور رفته اند. سه - چهار ماه گیج و سر گردان بودم تا اینکه نامه ای از هاله به دستم رسید. آنها به کشور پاناما رفته بودند. او نوشته بود که همچنان به من علاقه مند و خواهان ازدواج با من است. او در پایان اضافه کرده بود: ما برای مدت کوتاهی در پاناما خواهیم ماند و وقتی اوضاع در ایران آرام شود، به تهران بر می گردیم. منتظرم باش و بدان که هرگز فراموشت نمی کنم.
یک سال و نیم بعد، از او نامه دیگری دریافت کردم: آقا یونس، پدرم سکته کرد و از میان ما رفت. اصلاً حال و حوصله ندارم، اما همیشه به یادت هستم. باز هم منتظر باش، من و خانواده ام بالاخره به ایران بر می گردیم.
من که دانشگاه را به پایان رسانده و در یک اداره دولتی مشغول کار بودم. به هیچ دختری جز هاله فکر نمی کردم و روز و شب منتظر رسیدن خبری از سوی او بودم، اما این انتظار طولانی شد و هاله در نامه های بعدی، جنگ تحمیلی را دلیل به تعویق افتادن سفرش به ایران می دانست. در سال 67 که جنگ به پایان رسید، من و او سی و چهار سال داشتیم، در تماس تلفنی به من گفت:
- دیگر نمی خواهم به ایران باز گردم. مادرم راضی نیست و می خواهیم به سوئد برویم.
- پس تکلیف من چه می شود؟
من من کنان گفت:
- راستش من با پسری که اهل سوئد است نامزد کرده ام و قرار است چند وقت دیگر ازدواج کنیم. بهتر است مرا فراموش کنی.
این حرف او چون خنجری به دلم نشست. چندین بار دیگر به او تلفن زدم و از او خواستم به قولش پایبند باشد، اما هاله گفت:
مادرم می گوید اگر به ایران برگردی و با یونس ازدواج کنی، از میراث پدر محرومیت می کنم و هرگز نمی بخشمت. من نمی خواهم - مادرم را رنجانده و او را در دیار غربت تنها بگذارم.
از هاله بدم آمد و برای همیشه قید ازدواج با او را زدم و تصمیم گرفتم هرگز به ازدواج با هیچ دختری فکر نکنم. پنج سال گذشت به طور اتفاقی با خبر شدم هاله و مادرش به ایران برگشته اند. انتظار داشتم شوهرش هم همراه او باشد، اما آن ها طلاق گرفته بودند و هاله یک دختر دو ساله داشت. برایش پیغام فرستادم که علی رغم بی وفایی و بد عهدی که داشته حاضرم با او ازدواج کنم، اما او نپذیرفت و گفت:
- سال هایی که روی عشق و علاقه می خواستیم به عقد یکدیگر در آییم گذشت و قسمت نشد با هم پیمان زناشویی ببندیم. امروز تو می خواهی از روی ترحم با من ازدواج کنی و من چنین ازدواجی را قبول ندارم. می دانم و حتم دارم که تو به اندازه سابق به من علاقه نداری. پس اجازه بده همچنان دور از هم باشیم.
باز هم اصرار من بی فایده بود و او یک ماه بعد با مادرش به سوئد برگشت. نمی دانم چرا حاضر نشد با من ازدواج کند، چون چندی پیش شنیدم که او دو بار دیگر با دو ایرانی در سوئد ازدواج کرده و طلاق گرفته است. به هر حال من حسابی به ازدواج بی انگیزه شدم. پدر و مادرم سالهاست که رخ در نقاب خاک کشیده اند و عمرشان را به شما داده اند و من نیز با موهایی جو گندمی و چهره ای که میانسالی حسابی در آن پیداست، نه جرأت به خواستگاری رفتن را دارم و نه اصلاً به ازدواج فکر می کنم.

تحلیل روانشناسی این ماجرا:

در دین مبین اسلام وقتی حرف ازدواج پیش می آید، بر هم کفو بودن یعنی هم شأن و هم تراز بودن دختر و پسری که می خواهند به عقد یکدیگر در آیند، تأکید فراوانی شده است(2). یونس این نکته مهم را در نظر نگرفت. او و هاله از لحاظ فرهنگی و اقتصادی و خانواده تناسبی با هم نداشتند، بنابراین از همان ابتدا اصرارشان برای ازدواج، غلط و بیهوده بود.
در سر گذشت یونس نکته عبرت آمیز دیگری نیز وجود داشت و این که او نباید با هاله فرار می کرد. درست نیست که انسان برای رسیدن به هدف خود از هر وسیله ای استفاده کند.
یونس در واقع از ازدواج بیزار و گریزان نیست بلکه چون ازدواج، یاد آور هاله و بی وفایی اوست، این تأثیر منفی را در ذهن او گذاشته است. هر گاه او کاملاً هاله را فراموش کند، میل به ازدواج پیدا خواهد کرد.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) می فرماید:
زهدک فی راغب فیک نقصان حظ و رغبتک فی زاهد فیک ذل نفس.
بی اعتنایی تو به کسی که به تو راغب است کم سعادتی است و تمایل تو به کسی که به تو بی رغبت است، خواری نفس است.
(نهج البلاغه، حکمت 451)
غافل مباش ار عاقلی، دریاب اگر صاحبدلی - شاید که نتوان یافتن، دیگر چنین ایام را

گفت هر دو خوشبخت می شویم

بر اساس سرگذشت: غنچه 31 ساله
شهرام شاخه ای گل سرخ از باغچه چید و به من داد. سپس لبخندی زد و گفت:
- عقد ما در آسمان بسته شده است.
سرخ شدم و با دستپاچگی گفتم:
- ما که دختر عمو - پسر عمو نیستیم.
خندید و گفت:
- دختر خاله و پسر خاله که هستیم. مادرم همیشه می گوید تو عروس اویی، یعنی زن آینده من.
وقتی این جمله از دهان شهرام در آمد، سکوت کردم و چیزی نگفتم. خم شد، گل سرخی را بویید و گفت:
- سکوت علامت رضایت است نه؟
- آره اما حالا زود است که در این باره حرف بزنیم.
آن روزها من دوازده ساله بودم و شهرام شانزده سال داشت و من همه این حرفها را به حساب سادگی و صفای نوجوانی می گذاشتم. به عبادت دیگر هنوز به ازدواج فکر نمی کردم. کم کم بزرگ شدم، احساس خاصی نسبت به شهرام پیدا کردم. او به سربازی رفت و بعد از اتمام خدمت در یک اداره دولتی مشغول کار شد. من و او کمتر یکدیگر را می دیدیم، چون هم مثل سابق خانه هامان نزدیک نبود، هم سرمان به کار و درس گرم بود. من سال آخر دبیرستان بودم که خاله ام - مادر شهرام - به سراغم آمد و گفت:
- غنچه جان، عروس گلم، موافقی کم کم مقدمات عروسی تو و شهرام را فراهم کنیم؟
سکوت کردم. رویم نمی شد توی چشمهای خاله نگاه کنم. چانه ام را گرفت و سرم را بالا آورد و گفت:
- عزیز دلم، نکند از شهرام خوشت نمی آید.
- چه حرفها می زنی خاله، شما که بهتر می دانید.
- آره، اما دوست دارم از زبان خودت بشنوم، وگرنه می دانم که پدر و مادرت هم از سالها قبل با این ازدواج موافقند.
لبخندی به لب نشاندم و آهسته گفتم:
- من هم موافقم.
صورتم را بوسید و گفت:
- همین روزها با دسته گل و شیرینی به سراغت می آییم. راستش شهرام دیگر طاقت ندارد. هر روز می گوید چرا به خواستگاری غنچه نمی رویم. او کمی پس انداز دارد و قرار است ما هم کمکش کنیم.
یک هفته بعد - شب جمعه - خاله و شوهرش و شهرام و خواهرش شقایق به خانه مان آمدند. با آنکه خیالم راحت بود همه چیز به خوبی و خوشی تمام خواهد شد اما ته دلم کمی نگران بودم. ابتدا از هر دری صحبت به میان آمد، به طوری که اگر غریبه ای در آن جمع حضور داشت اصلاً فکر نمی کرد این یک جلسه خواستگاری است. به هر حال پدر شهرام صحبت ها را از پراکندگی به طرف موضوع اصلی سوق داد و گفت:
- از هر چه بگذریم سخن این دو جوان خوش است که ما امشب برای پایه ریزی زندگی مشترک آنها جمع شده ایم.
خاله گفت:
- اگر چه همه می دانیم که این دو متعلق به یکدیگرند، اما سنت حکم می کند آداب و رسوم مربوطه را رعایت کنیم و...
پدر اخمی کرد و گفت:
- اجازه بدهید قبل از هر حرفی بگویم که قرار و مدارهای سالها قبل را ملاک قرار ندهید. زمانه عوض شده است و زندگی مشترک شوخی بردار نیست.
مادر گفت:
- یوسف جان: شهرام پسر خواهر من است و...
پدر ناگهان عصبانی شد و گفت:
- فامیلی سر جای خودش، این موضوع و مسأله مهم هم سر جای خودش. می خواهیم دختر بدهیم. برنج که نمی خواهیم بفروشیم. حرف یک عمر زندگی کردن است.
شوهر خاله دمغ و ناراحت گفت:
- یعنی شهرام ما ایرادی دارد؟
- نخیر، خیلی هم پسر خوبی است ولی این دلیل نمی شود که دخترم را در سینی بگذارم و تقدیمش کنم. باید شرایط مورد نظر ما را داشته باشد تا...
شهرام طاقت نیاورد و گفت:
- چه شرایطی؟
پدر متفکرانه به شهرام نگاه کرد و گفت:
- مثلاً در آمد خوبی داشته باشد، زمین یا باغی را به نام غنچه کند و... این بار شوهر خاله حرف پدر را قطع کرد و گفت:
- این جور برخورد مال غریبه هاست. ما که تا به حال این حرفها را با هم نداشتیم.
خاله هم اخمی کرد و گفت:
- بهتر است برویم. من فکر می کنم یوسف خان دارد بهانه می آورد. اصل دختر و پسرند که همدیگر را دوست دارند.
و شقایق خواهر بزرگ شهرام گفت:
- خب، معلوم است که شهرام در آمد آنچنانی ندارد. بنده خدا همه اش دو سال است که رفته سر کار، اما بزودی پیشرفت می کند.
پدر با تمسخر گفت:
- غنچه خواستگارهای خیلی بهتر از شهرام دارد. آیا شما اگر جای من بودید، آنها را رد می کردید؟
شهرام در حالی که بغض کرده بود، گفت:
- آره... باید رد کنید، چون من و غنچه سالهاست که به هم قول ازدواج داده ایم.
پدر با عصبانیت گفت:
- بیجا کرده اید! مگر غنچه بزرگتر ندارد؟
مادر گفت:
اما یوسف خان، اگر یادت باشد ما از وقتی که این دو نفر بچه بودند، می گفتیم عقدشان در آسمانها بسته شده است.
- این حرفها همه کشک است. دلیلی ندارد که هر کس به دخترم گفت عروس گلم (پدر جوری این عبارت را گفت که انگار دارد ادای خاله را در می آورد) دخترم را به پسرش بدهم.
خاله از این حرف پدر آنقدر ناراحت شد که به شوهر خاله و شهرام و شقایق اشاره کرد، آماده رفتن شوند. خلاصه در ظرف چند دقیقه مجلس به هم ریخت و آنها را قهر و شام نخورده از خانه مان رفتند. خانه که خلوت شد من زدم زیر گریه. پدر لیوانی آب برای خودش ریخت و گفت:
- چیه؟ چرا آبغوره می گیری؟ مگر بد حرفی زدم؟
و من نمی دانستم چه بگویم. تصورش را هم نمی کردم که مجلس خواستگاری شهرام از من، این طور به هم بریزد و اوضاع قمر در عقرب شود. پدر برای اولین بار این حرفها را می گفت. ما تا آن موقع فکر می کردیم او صد در صد با ازدواج من و شهرام موافق است. مادر می گفت:
- آخر مرد، چرا آبروریزی کردی؟ چه کسی بهتر از خواهر زاده ام؟
- خیلی ها خانم، مثلاً آن بنده خدایی که مهندس بود. تو و غنچه حتی اجازه ندادید پا پیش بگذارد. فرق من و شما این است که من گرفتار احساسات نمی شوم.
میانه خانواده ما و خاله حسابی شکر آب شد.
شهرام گفت:
- پدرت از من خوشش نمی آید و آن حرف ها همه اش بهانه بود. او می گفت:
- من بجز تو با کس دیگری ازدواج نخواهم کرد.
من هم همین را گفتم و اضافه می کردم:
- تلاش کن رضایت پدر را جلب کنی. یک کار نان و آب دار پیدا کن! خانه و ماشین بخر و...
فراهم کردن همه این ها سال ها طول می کشد، اما به خاطر تو شب و روز تلاش می کنم، البته ناگفته نماند که می ترسم پدرت تو را به یکی از خواستگارهای پولدار و...
نگذاشتم حرفش تمام شود:
- محال است. اگر این کار بکند، خودم را می کشم. خیالت راحت باشد، تلاشت را بکن تا پدر را راضی کنی.
روزها می گذشت و علاقه من و شهرام به یکدیگر بیشتر می شد. او بعد از ظهرها در یک شرکت کار پیدا کرده بود تا پول زیادتری پس انداز کند. دو سال بعد موقعیت مالی شهرام به گونه ای خوب شد که گفت:
- بهتر است دوباره به خواستگاریت بیایم. این بار وضعم خیلی خیلی خوب است و پدرت نمی تواند ایرادی بگیرد.
به او گفتم کمی صبر کن تا برای پدرم زمینه خواستگاری مجدد را توسط مادرم فراهم کنم.
چهار ماه طول کشید تا مادر موفق شد رضایت پدر را جلب کند. به شهرام پیغام دادم:
- همه چیز رو به راه است. این دفعه هیچ چیز نمی تواند مانع ازدواجمان شود.
اما از آن جا که انسان از فردای خود خبر ندارد قبل از این که روز خواستگاری را معلوم کنیم، پدرم سکته قلبی کرد و از دنیا رفت. مرگ او ضربه سهمگینی به خانواده ما وارد کرد و قضیه خواستگاری خود به خود به فراموشی سپرده شد. یک سال گذشت و سر انجام خاله قدم جلو گذاشت و پیشنهاد کرد روزی را برای مراسم خواستگاری تعیین کنیم. مادر قبول کرد و آنها یک روز غروب به خواستگاریم آمدند. عمویم هم بود و موافقت خودش را با ازدواج من و شهرام اعلام کرد. باورمان نمی شد که همه سدها برداشته شده و بزودی می توانیم زیر یک سقف زندگی کنیم. مقدمات عروسی را چیدیم و برای آزمایش خون و مشاوره ژنتیک (چون پسر خاله و دختر خاله بودیم) به مرکز مربوطه مراجعه کردیم. چند روز بعد با شهرام برای گرفتن جواب آزمایش ها رفتیم. جواب تلخ و غیر منتظره بود:
- شما نمی توانید با هم ازدواج کنید. این ازدواج فامیلی به مصلحت نیست. چون بچه هایتان معلول به دنیا خواهند آمد.
انگار کوه های عالم بر سرمان خراب شده بودند.
دعا می کردیم همه این چیزها خواب و خیال باشد، اما این حقیقت تلخ و گزنده، عریان در برابرمان قرار داشت. مستأصل و درمانده از شهرام پرسیدم:
- حالا چکار بکنیم؟
شهرام بدون مکث گفت:
- صدایش را در نمی آوریم و از آزمایش چیزی به دیگران نمی گوییم...
- خب که چه بشود؟ از حقیقت که نمی توان فرار کرد.
ببین غنچه، زندگی خصوصی ما به خودمان مربوط است. من دوست دارم در کنار تو زندگی کنم و تا آخر عمر هم بچه دار نشویم. مطمئن بودم که در این لحظه احساس بر عقل و منطق او غلبه کرده است. این را از هیجانی که به او دست داده بود، فهمیدم. چشمهایش از اشک پر شده بود و دستهایش می لرزید.
- احساساتی نشو شهرام. من و تو اگر به چنین توافقی برسیم. خانواده هایمان ما را راحت نمی گذارند.
- به هیچ کس مربوط نیست.
- به هر حال ما می خواهیم با آنها زندگی کنیم، بنابراین هر روز از ما خواهند پرسید که چرا بچه دار نمی شویم.
خاموش شد و پرسید:
- می گویی چکار کنیم؟
- باید... باید از خیر این ازدواج بگذریم.
در حالی که آتش از نگاهش می بارید، گفت:
- پس دنبال بهانه بودی؟
- نه، فقط واقع بین هستم؟ این ازدواج به نفع هیچ کداممان نیست.
البته من به خودم قول داده ام به جز تو با هیچ کس دیگری ازدواج نکنم.
شهرام نیز با تأثر شدید گفت:
- من قول می دهم که هرگز ازدواج نکنم.
چهار سال بعد شهرام کاری کرد که آتش گرفتم. من که به خاطر او به همه خواستگارهایم جواب رد می دادم و واقعاً فکرش را هم نمی کردم با کسی جز شهرام - هر چند از او بالاتر و بهتر - ازدواج کنم، متوجه شدم که او قصد دارد با یکی از دوستان من که در دوره دبیرستان همکلاس بودیم، ازدواج کند. اول باورم نمی شد، اما با کمی تحقیق و پرس و جو دیدم قضیه صحت دارد. به او تلفن زدم و گفتم:
- شهرام، رسم جوانمردی این است؟ تو چه قولی داده بودی؟ با خونسردی گفت:
- به قول پدر خدا بیامرزت نباید از روی احساسات تصمیم گرفت. من چهار سال قبل داغ و احساساتی بودم. بهتر است تو هم با کس دیگری ازدواج کنی و صاحب بچه بشوی. این طوری هر دو خوشبخت می شویم.
شهرام در کمال بی رحمی این حرف ها را زد و من که تا آن فکر می کردم قصه عشق من و او مثل قصه لیلی و مجنون یا شیرین و فرهاد است، پاک روحیه ام را از دست دادم و تبدیل به فردی عصبی، بد بین و افسرده شده ام.
اکنون هیچ امیدی به آینده ندارم و این در حالی است که شهرام صاحب یک پسر هم شده است.