فهرست کتاب


بهار ازدواج

امیر ملک محمودی‏

این عروس را نمی خواهم

بر اساس سر گذشت: سپیده 37 ساله
خواهرم سعیده صورتم را بوسید و گفت:
- ان شاء الله خوشبخت بشوی. سپیده جان، نمی دانی چقدر خوشحالم که داری عروسی می کنی.
من هم بوسیدمش و گفتم:
- کو تا عروسی؟ تازه می خواهند به خواستگاری من بیایند.
- فرشید پسر خوبی است. او عاشقانه تو را دوست دارد. قدرش را بدان!
خندیدم و گفتم:
- قدرش را می دانم. او توی دانشگاه جزو بهترین و با اخلاق ترین دانشجوهاست، اما به هر حال همیشه خواستگاری همراه با اضطراب است. باور کن دل توی دلم نیست. درست است که او مرا پسندیده و تا حدودی با خانواده ما آشناست، اما مادرش چی؟ ممکن است او...
- آه، اینقدر به دلت بد نیاور!
شاید سعیده درست می گفت اما من خیلی اضطراب داشتم. من و فرشید در یک رشته درس می خواندیم. من و او به طور اتفاقی در ترم سوم به هم نزدیک شدیم. ماجرا از این قرار بود که فرشید موقع کنفرانس کمی هول شد و همه بجز من به او خندیدند. ظاهراً فرشید از این اخلاق یا به قول خودش متانت من خوشش آمده بود، چون بعد از پایان کلاس به سراغم آمد و گفت:
- از شما متشکرم خانم نادری...
با تعجب پرسیدم:
- بابت؟!
- بابت وقار و متانتی که سر کلاس داشتید. همه به من خندیدند... اما شما نخندیدید.
- دلیلی برای خنده وجود نداشت. خب همه هول می شوند.
لبخندی زد و گفت:
- به هر حال ممنونم و هیچ گاه این رفتار شما را فراموش نمی کنم. سه ماه و چند روز بعد فرشید در حیاط دانشکده به طرفم آمد و گفت:
- قابل شما را ندارد.
در دستش بسته کوچکی بود که با سلیقه کادو شده بود. با دستپاچگی گفتم:
- خیلی ممنون اما...
- اما نمی دانید به چه خاطر باید این هدیه را بپذیرید. مگر نه؟
- آره...
- تولدتان مبارک!
خدای من! او از کجا متوجه شده بود که امروز - بیست و پنجم مهر - روز تولد من است؟ گویا فکرم را خواند که گفت:
- یکی از دوستانتان لطف کرد و به من گفت.
هدیه را نگرفتم و گفتم:
- ببینید آقای سلیمی، من نمی توانم این هدیه را از شما بپذیرم. دلیلی ندارد که شما...
حرفم را برید و گفت:
- چرا دلیل دارد. یک دلیل بسیار مهم. من شما را به عنوان همسر آینده ام انتخاب کرده ام و اگر اجازه بدهید با خانواده ام به خواستگاریتان می آیم...
- ولی من اصلاً آمادگی ندارم.
سکوت کرد و بعد آهسته خداحافظ گفت و رفت. شب خیلی به حرفهای او فکر کردم. راستش پشیمان شدم که چرا با او این طور برخورد کردم. مدتی گذشت که فهمیدم او می خواهد به خواستگاری یکی از دخترهای دانشکده برود. حس حسادتم گل کرد و به همان دوستم که تاریخ تولدم را به فرشید گفته بود، گفتم یک جوری به گوش او برساند که من حالا برای ازدواج آمادگی دارم. نمی دانستم عکس العمل فرشید چه خواهد بود. دوستم با زیرکی موضوع را به فرشید گفت و او بدون معطلی به سراغم آمد و پیشنهاد چند ماه قبل خود را دوباره تکرار کرد و این بار من لبخندی زدم و گفتم:
- اجازه بدهید من با پدر و مادرم حرف بزنم.
پدر و مادرم تصمیم نهایی را به عهده خودم گذاشتند و گفتند:
- ما خوشبختی تو را می خواهیم. اگر فکر می کنی فرشید پسر خوبی است، ما حرفی نداریم.
- فرشید واقعاً پسر خوب و سر به راهی است.
پدرم خندید و گفت:
- پس بگو هفته دیگر به خواستگاری بیایند.
یک هفته بعد فرشید به همراه پدر و مادر و یکی از خاله هایش به خانه ما آمد. همان طور که گفتم من خیلی نگران بودم. می ترسیدم پدر و مادر و یا خاله اش مرا نپسندند و هرگز نتوانم با فرشید ازدواج کنم. الحمد لله مراسم خواستگاری خیلی خوب انجام شد و روز بعد فرشید با خوشحالی به من گفت:
- پدر و مادر و خاله ام شما را پسندیدند. مادرم شیفته شما شده است. او می گوید برای این دختر باید سنگ تمام بگذاریم.
خندیدم و گفتم:
- خوشحالم که همه چیز به خوبی پیش می رود، البته هنوز مراسم بله برون مانده است. معمولاً در آن مراسم بین دو خانواده اختلاف به وجود می آید.
فرشید با اطمینان خاصی گفت:
- قول می دهم رضایت خانواده تان جلب شود.
مراسم بله برون هم خوب برگزار شد. نه خانواده ما سختگیری کردند و نه خانواده فرشید خساست به خرج دادند. مهریه ام صد و بیست سکه طلا شد که در پانزده سال رقم قابل توجهی بود. فقط در یک مورد طرفین توافق نکردند و آن عقد موقت بود. پدرم می گفت:
- برای اینکه آقا فرشید راحت به خانه ما رفت و آمد کند و یا با سپیده به تفریح و گردش برود، خوب است یک صیغه محرمیت دو ماهه بخوانند تا مقدمات مراسم عقد فراهم شود.
پدر فرشید مخالفت کرد و گفت:
- من مخالفم، بگذاریم تا قبل از عقد دائم همین طور با هم رسمی باشند، باور کنید لذتش بیشتر است.
آن شب یکی از بهترین شبهای زندگی من بود. یک هفته بعد فرشید در دانشگاه به من گفت:
- موافقی بعد از ظهر به سینما برویم؟
- آره، اما اگر پدرم بفهمد...
- بگو کلاس فوق العاده داشتی. من هم تأیید می کنم.
جمله آخر را با خنده گفت و مرا هم به خنده انداخت. ساعت چهار بعد از ظهر وارد سالن سینما شدیم. فرشید رفت که از بوفه بستنی بخرد، وقتی برگشت... من غش کرده بودم و روی زمین افتاده بودم. بنده خدا هول شده بود - بدتر از روز کنفرانس - چند نفر از خانمها کمکش کرده بودند و مرا به نمازخانه سینما برده بودند. با کمی استراحت حالم جا آمد و کم کم چشمهایم را باز کردم. فرشید آرام و قرار نداشت. با نگرانی پرسید:
- چه اتفاقی افتاده سپیده؟
چیزی نگفتم. از چشمهایم خواند که فعلاً نمی خواهم حرف بزنم. قید دیدن فیلم را زدیم و به طرف خانه ما راه افتادیم. در میان راه دلم را به دریا زدم و گفتم:
ببین فرشید، باید زودتر از اینها حقیقت را به تو می گفتم، اما الان هم اتفاقی نیفتاده، ما که هنوز به عقد هم در نیامده ایم. می توانی از ازدواج با من منصرف شوی و...
- فرشید نگذاست حرفم را تمام کنم و با صدای بلند گفت:
- بس کن سپیده، به جای این حرفها بگو ببینم موضوع چیست؟
- من صرع(1)دارم. از بچگی این طور بوده ام. ظاهراً درمانی هم ندارد.
با نا باوری گفت:
- اما توی این دو سالی که در دانشکده با هم بودیم تو حالت خوب بود.
- صرع خبر نمی کند. گاهی یک روز در میان به سراغم می آید و گاهی شش ماه پیدایش نمی شود. زمان و مکان هم نمی شناسد. خیلی دارو و درمان کرده ام، اما نتیجه ای نداشته است.
فرشید با مهربانی نگاهم کرد و گفت:
- من این را عیب نمی دانم. همین طوری هم قبولت دارم و به تو عشق می ورزم، فقط...
- فقط چی؟
- فقط اگر پدر و مادرم و فک و فامیل نفهمند بهتر است. خودت که می دانی...
- آره، اما به هر حال می فهمند. نمی توانیم برای همیشه این موضوع را از آنها پنهان کنیم.
- وقتی ازدواج کردیم، مهم نیست که بفهمند یا نفهمند، چون آن موقع تو زن قانونی من هستی و هیچ کس حق ندارد برای من تعیین تکلیف کند.
از این همه بزرگواری او به وجد آمدم. از اینکه حقیقت را به او گفته بودم احساس آسودگی می کردم. وجدانم سبک شده بود.
روزها پشت سر هم و به تندی می گذشت. دو هفته بیشتر به مراسم عقد نمانده بود. حالا همه فامیل و بچه های دانشکده خبر داشتند که من و فرشید می خواهیم با هم ازدواج کنیم. یک روز مادر فرشید به خانه مان تلفن زد و گفت:
- سپیده جان، موافقی بعد از ظهر برای خرید طلا و حلقه ازدواج برویم؟
- بله، حتماً.
عصر به همراه خواهرم سعیده، فرشید، مادر و خاله اش به یک پاساژ طلا فروشی رفتیم. ابتدا حلقه ای برای فرشید خریدیم و بعد نوبت انتخاب حلقه برای من رسید. بعد از جستجوی بسیار یک حلقه قشنگ انتخاب کردم اما وقتی می خواستم آن را در انگشتم کنم باز دچار آن حمله لعنتی - صرع - شدم. به زمین افتادم، دهانم کف کرد و...
چشم که باز کردم در خانه خودمان بودم و فرشید هم کنار دستم نشسته بود. با اضطراب پرسیدم:
- همه چیز به هم خورد نه؟ مطمئنم که مادرت با ازدواج ما مخالفت می کند.
فرشید مرا به آرامش دعوت کرد و گفت:
- خودت را ناراحت نکن! تو که اخلاق مادرم را می دانی، چیزی توی دلش نیست. خب کمی باید حق را به او بدهی. وقتی افتادی روی زمین، او از ترس نزدیک بود سکته کند. بعد همه چیز را برای او توضیح دادم، گفت من این عروس را نمی خواهم...
- تو چی گفتی؟
فرشید خندید و گفت:
- من گفتم ولی من سپیده را دوست دارم و با او ازدواج خواهم کرد.
اشک در چشمهایم حلقه زد. فرشید پرسید:
- بد گفته ام؟
- نه، اما من با تو ازدواج نخواهم کرد، مگر اینکه مادر و خانواده ات به این وصلت راضی باشند.
- یعنی رضایت آنها اینقدر برای تو مهم است یا بهانه می گیری؟
- ببین فرشید، باید واقعیت را پذیرفت. من دچار یک بیماری صعب العلاج و یا حتی لاعلاج هستم. مادرت حق دارد که مرا به عنوان عروس خود نپذیرد. من نمی خواهم از اولین روز زندگی مشترکمان با مادرت جنگ و جدل داشته باشم. این به نفع هیچ کداممان نیست.
فرشید با اندوه گفت:
- سنگ بزرگی جلو پای من انداختی، چون من مادرم را خوب می شناسم. او هرگز با ازدواج من و تو موافقت نخواهد کرد.
چند وقت بعد فرشید دوباره به خانه مان آمد و گفت:
- سپیده، من نمی توانم تو را فراموش کنم. رضایت مادرم که برای ازدواج ما شرط نیست. پدرم هم نسبت به این موضوع بی تفاوت است. تو را به خدا مته روی خشخاش نگذار!
- بسیار خوب فرشید، اما به یک شرط.
- چه شرطی؟
- هرگز به من سرکوفت نزنی و بیماری ام را به رخم نکشی.
- این چه حرفی است که می زنی. مطمئن باش که هرگز این کار را نخواهد کرد.
مقدمات عقد فراهم شد. مادر فرشید با اکراه به مجلس آمده بود و چنان اخم کرده بود که همه متوجه شده بودند از چیزی دلخور است. دل توی دلم نبود. فرشید مدام با من حرف می زد و به من روحیه می داد و می گفت:
- سپیده، من تو را خیلی دوست دارم. مادر هم کم کم واقعیت را قبول می کند.
عاقد آمد، می خواست خطبه عقد را بخواند که من با همان لباس سفید عروسی دچار حمله شدم و روی زمین افتادم. دست و پایم به شدت تکان می خورد، دهانم کف کرد و...
چشم که باز کردم، مهمانها رفته بودند و من روی تخت در اتاق کوچکم دراز کشیده بودم. مادرم با چشمی گریان گفت:
- بمیرم برایت دخترم، عجب سرنوشتی داری.
با ناله گفتم:
- فرشید... فرشید کو؟
مادرش نگذاشت بماند. نمی دانی چه سر و صدایی بپا کرد. فریاد می کشید که من این عروس غشی را نمی خواهم. بعد دست پسرش را گرفت و گفت:
بیا برویم فرشید، به خدا اگر دیگر اسم این دختره را بیاوری شیرم را حلالت نمی کنم. اصلاً خودم را می کشم.
هنوز لباس سفید عروسی بر تنم بود. چشمهایم را بستم و بغضم شکست. حال پانزده سال از آن موقع می گذرد. من به کلی ازدواج را فراموش کرده ام. اصلاً روحیه ندارم. وقتی فرشید یک سال بعد با یکی از دختران فامیلشان ازدواج کرد، با خودم عهد بستم که دیگر ازدواج نکنم و هنوز بر سر عهدم هستم. آن طور که شنیده ام فرشید و همسرش فقط دو سال با هم زندگی کردند و سپس از هم جدا شدند.

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

اگر سپیده واقعیت را نمی گفت و یا فرشید بعد از جاری شدن خطبه عقد می فهمید که همسرش چنین بیماریی دارد، خود او یا مادرش حق داشتند معترض شوند، اما سپیده صادقانه همه چیز را با فرشید در میان گذاشت و از او خواست که تصمیم بگیرد. فرشید، بیماری سپیده را پذیرفت چون به نظر او سپیده کمالاتی داشت که با اتکا بر آنها می شد این بیماری را نادیده گرفت. مادر فرشید می توانست با کمی گذشت، سپیده را به عنوان عروس بپذیرد. مطمئناً یکی از دلایل به جدایی انجامیدن ازدواج فرشید و همسرش این بوده که او هنوز به سپیده علاقه داشته است، بنابراین نمی توانسته آن طور که باید و شاید در زندگی مشترک موفق باشد.
خداوند متعال می فرماید:
بلی من اسلم وجهه لله و هو محسن فله اجره عند ربه و لا خوف علیهم و لا هم یحزنون.
آری، کسی که روی خود را تسلیم خدا کند و نیکوکار باشد، پاداش او نزد پروردگارش ثابت است، نه ترسی بر آنهاست و نه غمگین می شوند.
(سوره بقره، آیه 112)
عهد جوانی گذشت در غم بود و نبود - نوبت پیری رسید، صد غم دیگر فزود

همچنان دور از هم

بر اساس سر گذشت: یونس 49 ساله
در سال 1333 در یک محله قدیمی تهران به دنیا آمدم. پدرم در خانه یک سرتیپ ارتش کار می کرد. این سرتیپ که با نام ناصری از او یاد می کنم، فردی منضبط و بسیار سختگیر بود. پدرم خرید خانه و خرده فرمایشات عیال سرتیپ ناصری را انجام می داد و آخر ماه حقوق اندکی می گرفت که هیچ گاه کفاف مخارج خانواده هفت نفره ما را نمی داد. به همین دلیل مادرم هم مجبور بود در خانه این و آن کلفتی و رختشویی کند تا دستمان پیش هر کس و نا کس دراز نباشد. پدر همت مردانه ای داشت و می گفت:
- دوست دارم هر پنج تا بچه ام درس بخوانند و نه تنها دیپلم بگیرند، بلکه وارد دانشگاه بشوند.
این نوع تفکر پدر در آن سالها واقعاً باعث افتخار و مباهات بود، اما من که پسر کوچک او بودم وقتی وارد دبیرستان شدم. با خودم عهد بستم بعد از گرفتن دیپلم وارد بازار کار شوم تا باری از دوش پدر بردارم. یکی از دلایل مهم و اصلی من برای اخذ این تصمیم توهینایی بود که توسط سرتیپ ناصری و عیالش و حتی بعضی از بچه هایش به پدر پیرم می شد. آنها حتی از موی سفید پدرم خجالت نمی کشیدند و مانند یک برده با او رفتار می کردند. وقتی سیزده سال داشتم یعنی در سال 1364، یک روز به اتفاق پدرم به خانه سرتیپ رفتم تا به او در روبراه کردن باغچه کمک کنم. تا غروب یکسره کار کردیم. وقتی سرتیپ به خانه آمد، کلی از من و پدر تعریف کرد، ولی یک اتفاق باعث شد که اخلاقش سگی شود. پای پدر به بوته ای گیر کرد و توی باغچه ولو شد و روی چند شاخه گل افتاد. سرتیپ که خیلی به گل و گیاه علاقه داشت، با آنکه می دانست این یک اتفاق بوده و تقصیری متوجه پدر نیست، دو - سه سیلی محکم به گوش او نواخت و گفت:
- مردک پدر سوخته، حواست کجاست؟
عیال سرتیپ هم آتش او را تیزتر کرد و گفت:
- او عمداً این کار را کرد. می خواهد این طوری نارضایتی اش را نشان بدهد. خب اگر حقوقت کم است بگو! دیگر این کارها برای چیه؟
در این میان فقط هاله، دختر سرتیپ که همسن من بود، خودش را به ما رساند و به پدرش گفت:
پدر خواهش می کنم کاری به مش رمضان نداشته باش!
سرتیپ که خیلی به دختر بزرگش علاقه داشت، کوتاه آمد و با عصبانیت به اتاقش رفت. نگاهی سرشار از قدردانی به هاله انداختم و در حالی که اشکهایم را پاک می کردم گفتم:
بابا برویم.
هاله ما را تا دم در حیاط بدرقه کرد و وقتی می خواست در را پشت سرمان ببندد، خطاب به پدرم گفت:
- مش رمضان، شما را به خدا از دست پدرم دلگیر نشوید. او شما را خیلی دوست دارد. حتماً امروز از جای دیگری ناراحت بود و این طور دق دلی اش را سر شما خالی کرد.
پدر که جلو من حسابی خجالت کشیده بود، گرهی به ابروان انداخت و گفت:
- ممنون دخترم، خودت را ناراحت نکن! به هر حال ما رعیتیم و او ارباب.
تا به خانه برسیم، کلمه ای حرف با پدر نزدم. تمام حواسم پیش هاله بود. مهرش به دلم نشسته بود. با خودم گفتم:
- اگر بزرگ شدم و کاره ای شدم، حتماً به خواستگاریش می روم. عجب دختر با معرفتی بود.
سپس از این فکر خنده ام گرفت؛ پسر مش رمضان و دختر سرتیپ ناصری؟ اما این رویا همیشه با من بود تا اینکه دیپلم گرفتم و برای دومین بار پدرم مرا به خانه سرتیپ برد تا او مرا ببیند و اگر پسندید سفارش کند سربازی ام را در تهران بگذرانم. من برای دومین بار هاله را دیدم که بزرگ و برازنده شده بود و این طور که پدر می گفت دیپلم گرفته بود و خودش را آماده ورود به دانشگاه می کرد. او با من و پدرم بسیار مودبانه و متواضعانه برخورد می کرد و انگار نه انگار که دختر سرتیپ ناصری است. من در این دیدار کوتاه بیشتر شیفته هاله شدم و این بار موقع بازگشت از خانه آنها به خودم جرأت دادم و به پدر گفتم:
- هاله دختر خیلی خوبی است، اصلاً به این خانواده نبرده است. پدر حرف دلم را زد و گفت:
- آره، چقدر دوست داشتم یک عروس مثل او داشتم.
در حالی که از خجالت و شرم دانه های درشت عرق روی پیشانی ام نشسته بود، گفتم:
- چرا مثل او و خود او نه؟
پدر در جا ایستاد و با تعجبی آمیخته به ترس گفت:
- یونس دیگر این حرف را نزنی ها! اگر سرتیپ بفهمد، گور من و تو را در همان باغچه خانه شان می کند.
- چرا؟ مگر من چه عیبی دارم؟
- آخر پسر خوب، عقل هم خوب چیزی است. ما کجا و آنها کجا؟ من سالهاست که نوکرشان هستم. کدام اربابی دخترش را به پسر نوکرش می دهد؟ دیگر از این خیالات نکن وگرنه آخر عمری مرا از نان خوردن می اندازی ها!
- پدر تا به خانه برسیم کلی مثال آورد و سرگذشت این و آن را تعریف کرد و شعر خواند تا مرا متقاعد کند که لقمه بزرگتر از دهانم بر ندارم، اما من فقط یک چیز گفتم و یک خواهش از او کردم:
پدر، لطفاً یک جوری نظر هاله را بپرس. اگر بدانم که هیچ علاقه ای به من ندارد، برای همیشه فکر ازدواج با او را از سرم بیرون خواهم کرد.
پدر که اطمینان داشت جواب هاله منفی است، پذیرفت و به قول خودش با ترس و تردید بسیار موضوع را به هاله گفت. هاله لبخندی زده و گفته بود:
- پسر شما یونس، پسر خوبی است. سلام مرا به او برسانید. وقتی پدر به خانه آمد، هم خوشحال و هم هراسان، لبی تر کرد و گفت:
- این طور که معلوم است دل او هم پیش توست.
آن شب تا صبح نخوابیدم. تصمیم گرفتم دوران سربازی ام را که به سفارش سرتیپ ناصری باید در تهران می گذراندم، به نحو احسن به پایان ببرم و هر چه زودتر وارد دانشگاه شوم. در سال 53 سربازی ام را تمام کردم و همان سال در کنکور قبول شدم و تحصیل در رشته برق را شروع کردم. وقتی سال سوم دانشگاه را به پایان رساندم یعنی اوایل سال 57، به خودم این اجازه را دادم که از پدر و مادرم بخواهم به خواستگاری هاله بروند. آنها با دسته گل و شیرینی رفتند و تقریباً خوشحال بازگشتند و گفتند:
- سرتیپ گفت دفعه بعد پسرتان یونس را هم بیاورید.
چهار روز بعد با دسته گلی دیگر به خانه سرتیپ رفتیم. کت و شلوار کرم رنگی پوشیده بودم که خیلی به من می آمد. داخل که شدیم فقط سرتیپ و پیشکارش را دیدیم. انگار کسی دیگر در خانه نبود. اجازه نداد بنشینیم. جلو آمد و سیلی جانانه ای به من زد و بعد از کلی توهین و ناسزا گفت:
- فکر کرده ای چون در رشته برق درس می خوانی، آدم شده ای و باید به خودت اجازه بدهی به خواستگاری دختر من بیایی؟ یا نه شاید فکر کرده ای چون مردم هر روز توی خیابان می ریزند و مملکت شلوغ است، می توانی از این وضعیت سوء استفاده کنی؟
سپس با اشاره دست او، سه مرد قلچماق و گردن کلفت از اتاق کناری بیرون آمدند و من و پدرم را به باد کتک گرفتند و بعد با اردنگی از خانه بیرونمان انداختند. مادرم با گریه گفت:
- دیدی یونس؟ دیدی پدرت حق داشت؟ هم خودت را بیچاره کردی، هم پدرت را بیکار...
آبان سال 57 بود و تظاهرات مردمی علیه رژیم ستمگر پهلوی اوج گرفته بود و در تهران و شهرستانها فریاد آزادیخواهی و ظلم ستیزی بلند بود. در این هنگام پیغامی از هاله دریافت کردم: آقا یونس، تو مرد ایده ال من هستی. از برخورد غیر انسانی پدرم عذر می خواهم. اگر موافق باشی حاضرم با تو فرار کنم، چون از امر و نهی ها و خود خواهی های پدرم که خانه را با پادگان اشتباه گرفته خسته شده ام.
این پیغام خون تازه ای در رگهایم جاری کرد و بعد از کش و قوسهای بسیار بالاخره با هاله به یک شهرستان دور دست فرار کردم. خیال می کردیم می توانیم بی هیچ دردسری به عقد هم در آییم و به خوبی و خوشی زندگی کنیم، اما هیچ محضری بدون اذن پدر هاله حاضر نبود خطبه عقد را جاری کند و ما بعد از یک هفته توسط ماموران شهربانی دستگیر شدیم، البته خودمان حدس می زدیم با نفوذی که ناصری دارد، شب و روز دنبالمان می گردند و خیلی راحت پیدایمان می کنند. با شکایت سرتیپ از من و رأی دادگاه، به زندان افتادم، اما خیلی زود یعنی چهار ماه بعد (یک هفته بعد از پیروزی انقلاب اسلامی) از زندان آزاد شدم. کینه سرتیپ را در دل داشتم. به خانه شان رفتم، اما او و خانواده اش درست ده روز قبل از پیروزی انقلاب، خانه و زندگی شان را فروخته و از ایران خارج شده بودند. داشتم دیوانه می شدم. هیچ کس نمی دانست آنها به کدام کشور رفته اند. سه - چهار ماه گیج و سر گردان بودم تا اینکه نامه ای از هاله به دستم رسید. آنها به کشور پاناما رفته بودند. او نوشته بود که همچنان به من علاقه مند و خواهان ازدواج با من است. او در پایان اضافه کرده بود: ما برای مدت کوتاهی در پاناما خواهیم ماند و وقتی اوضاع در ایران آرام شود، به تهران بر می گردیم. منتظرم باش و بدان که هرگز فراموشت نمی کنم.
یک سال و نیم بعد، از او نامه دیگری دریافت کردم: آقا یونس، پدرم سکته کرد و از میان ما رفت. اصلاً حال و حوصله ندارم، اما همیشه به یادت هستم. باز هم منتظر باش، من و خانواده ام بالاخره به ایران بر می گردیم.
من که دانشگاه را به پایان رسانده و در یک اداره دولتی مشغول کار بودم. به هیچ دختری جز هاله فکر نمی کردم و روز و شب منتظر رسیدن خبری از سوی او بودم، اما این انتظار طولانی شد و هاله در نامه های بعدی، جنگ تحمیلی را دلیل به تعویق افتادن سفرش به ایران می دانست. در سال 67 که جنگ به پایان رسید، من و او سی و چهار سال داشتیم، در تماس تلفنی به من گفت:
- دیگر نمی خواهم به ایران باز گردم. مادرم راضی نیست و می خواهیم به سوئد برویم.
- پس تکلیف من چه می شود؟
من من کنان گفت:
- راستش من با پسری که اهل سوئد است نامزد کرده ام و قرار است چند وقت دیگر ازدواج کنیم. بهتر است مرا فراموش کنی.
این حرف او چون خنجری به دلم نشست. چندین بار دیگر به او تلفن زدم و از او خواستم به قولش پایبند باشد، اما هاله گفت:
مادرم می گوید اگر به ایران برگردی و با یونس ازدواج کنی، از میراث پدر محرومیت می کنم و هرگز نمی بخشمت. من نمی خواهم - مادرم را رنجانده و او را در دیار غربت تنها بگذارم.
از هاله بدم آمد و برای همیشه قید ازدواج با او را زدم و تصمیم گرفتم هرگز به ازدواج با هیچ دختری فکر نکنم. پنج سال گذشت به طور اتفاقی با خبر شدم هاله و مادرش به ایران برگشته اند. انتظار داشتم شوهرش هم همراه او باشد، اما آن ها طلاق گرفته بودند و هاله یک دختر دو ساله داشت. برایش پیغام فرستادم که علی رغم بی وفایی و بد عهدی که داشته حاضرم با او ازدواج کنم، اما او نپذیرفت و گفت:
- سال هایی که روی عشق و علاقه می خواستیم به عقد یکدیگر در آییم گذشت و قسمت نشد با هم پیمان زناشویی ببندیم. امروز تو می خواهی از روی ترحم با من ازدواج کنی و من چنین ازدواجی را قبول ندارم. می دانم و حتم دارم که تو به اندازه سابق به من علاقه نداری. پس اجازه بده همچنان دور از هم باشیم.
باز هم اصرار من بی فایده بود و او یک ماه بعد با مادرش به سوئد برگشت. نمی دانم چرا حاضر نشد با من ازدواج کند، چون چندی پیش شنیدم که او دو بار دیگر با دو ایرانی در سوئد ازدواج کرده و طلاق گرفته است. به هر حال من حسابی به ازدواج بی انگیزه شدم. پدر و مادرم سالهاست که رخ در نقاب خاک کشیده اند و عمرشان را به شما داده اند و من نیز با موهایی جو گندمی و چهره ای که میانسالی حسابی در آن پیداست، نه جرأت به خواستگاری رفتن را دارم و نه اصلاً به ازدواج فکر می کنم.