فهرست کتاب


بهار ازدواج

امیر ملک محمودی‏

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

به نظر می رسد انگیزه فرامرز در تمام این سالها فقط رسیدن به نسترن نبود، بلکه او دچار احساس حقارت شده بود، دچار خود کم بینی. او در تمام این سالها می خواست به خودش ثابت کند که لیاقت ازدواج با نسترن را دارد. شاید در سالهای آخر فقط شبحی از نسترن در ذهن او باقی مانده بود، اما نسترن برای او یاد آور یک احساس سرکوب شده بود. فرامرز اعتماد به نفس خود را از دست داده بود و برای برگشتن به حالت عادی و طبیعی تلاش می کرد به خود ثابت کند که هیچ نقطه ضعفی ندارد و می تواند به ازدواج با نسترن امیدوار باشد. او سالهای گرانبهایی از عمر خویش را صرف زیستن با خیالات و آرزوها کرد. آرزوهای درازی که گاه دست انسان هرگز به آنها نمی رسد و در مورد فرامرز هم اینچنین شد.
امام علی (علیه السلام) می فرمایند:
و اعتبروا بالغیر (الیغره)، و انتفعوا بالنذر.
از دگرگونیهای (زمانه) عبرت آموزید و از هشدارها بهره گیرید.
(میزان الحکمه، ح 11762)
دلا همواره تسلیم رضا باش - به هر حالی که باشی با خدا باش

این عروس را نمی خواهم

بر اساس سر گذشت: سپیده 37 ساله
خواهرم سعیده صورتم را بوسید و گفت:
- ان شاء الله خوشبخت بشوی. سپیده جان، نمی دانی چقدر خوشحالم که داری عروسی می کنی.
من هم بوسیدمش و گفتم:
- کو تا عروسی؟ تازه می خواهند به خواستگاری من بیایند.
- فرشید پسر خوبی است. او عاشقانه تو را دوست دارد. قدرش را بدان!
خندیدم و گفتم:
- قدرش را می دانم. او توی دانشگاه جزو بهترین و با اخلاق ترین دانشجوهاست، اما به هر حال همیشه خواستگاری همراه با اضطراب است. باور کن دل توی دلم نیست. درست است که او مرا پسندیده و تا حدودی با خانواده ما آشناست، اما مادرش چی؟ ممکن است او...
- آه، اینقدر به دلت بد نیاور!
شاید سعیده درست می گفت اما من خیلی اضطراب داشتم. من و فرشید در یک رشته درس می خواندیم. من و او به طور اتفاقی در ترم سوم به هم نزدیک شدیم. ماجرا از این قرار بود که فرشید موقع کنفرانس کمی هول شد و همه بجز من به او خندیدند. ظاهراً فرشید از این اخلاق یا به قول خودش متانت من خوشش آمده بود، چون بعد از پایان کلاس به سراغم آمد و گفت:
- از شما متشکرم خانم نادری...
با تعجب پرسیدم:
- بابت؟!
- بابت وقار و متانتی که سر کلاس داشتید. همه به من خندیدند... اما شما نخندیدید.
- دلیلی برای خنده وجود نداشت. خب همه هول می شوند.
لبخندی زد و گفت:
- به هر حال ممنونم و هیچ گاه این رفتار شما را فراموش نمی کنم. سه ماه و چند روز بعد فرشید در حیاط دانشکده به طرفم آمد و گفت:
- قابل شما را ندارد.
در دستش بسته کوچکی بود که با سلیقه کادو شده بود. با دستپاچگی گفتم:
- خیلی ممنون اما...
- اما نمی دانید به چه خاطر باید این هدیه را بپذیرید. مگر نه؟
- آره...
- تولدتان مبارک!
خدای من! او از کجا متوجه شده بود که امروز - بیست و پنجم مهر - روز تولد من است؟ گویا فکرم را خواند که گفت:
- یکی از دوستانتان لطف کرد و به من گفت.
هدیه را نگرفتم و گفتم:
- ببینید آقای سلیمی، من نمی توانم این هدیه را از شما بپذیرم. دلیلی ندارد که شما...
حرفم را برید و گفت:
- چرا دلیل دارد. یک دلیل بسیار مهم. من شما را به عنوان همسر آینده ام انتخاب کرده ام و اگر اجازه بدهید با خانواده ام به خواستگاریتان می آیم...
- ولی من اصلاً آمادگی ندارم.
سکوت کرد و بعد آهسته خداحافظ گفت و رفت. شب خیلی به حرفهای او فکر کردم. راستش پشیمان شدم که چرا با او این طور برخورد کردم. مدتی گذشت که فهمیدم او می خواهد به خواستگاری یکی از دخترهای دانشکده برود. حس حسادتم گل کرد و به همان دوستم که تاریخ تولدم را به فرشید گفته بود، گفتم یک جوری به گوش او برساند که من حالا برای ازدواج آمادگی دارم. نمی دانستم عکس العمل فرشید چه خواهد بود. دوستم با زیرکی موضوع را به فرشید گفت و او بدون معطلی به سراغم آمد و پیشنهاد چند ماه قبل خود را دوباره تکرار کرد و این بار من لبخندی زدم و گفتم:
- اجازه بدهید من با پدر و مادرم حرف بزنم.
پدر و مادرم تصمیم نهایی را به عهده خودم گذاشتند و گفتند:
- ما خوشبختی تو را می خواهیم. اگر فکر می کنی فرشید پسر خوبی است، ما حرفی نداریم.
- فرشید واقعاً پسر خوب و سر به راهی است.
پدرم خندید و گفت:
- پس بگو هفته دیگر به خواستگاری بیایند.
یک هفته بعد فرشید به همراه پدر و مادر و یکی از خاله هایش به خانه ما آمد. همان طور که گفتم من خیلی نگران بودم. می ترسیدم پدر و مادر و یا خاله اش مرا نپسندند و هرگز نتوانم با فرشید ازدواج کنم. الحمد لله مراسم خواستگاری خیلی خوب انجام شد و روز بعد فرشید با خوشحالی به من گفت:
- پدر و مادر و خاله ام شما را پسندیدند. مادرم شیفته شما شده است. او می گوید برای این دختر باید سنگ تمام بگذاریم.
خندیدم و گفتم:
- خوشحالم که همه چیز به خوبی پیش می رود، البته هنوز مراسم بله برون مانده است. معمولاً در آن مراسم بین دو خانواده اختلاف به وجود می آید.
فرشید با اطمینان خاصی گفت:
- قول می دهم رضایت خانواده تان جلب شود.
مراسم بله برون هم خوب برگزار شد. نه خانواده ما سختگیری کردند و نه خانواده فرشید خساست به خرج دادند. مهریه ام صد و بیست سکه طلا شد که در پانزده سال رقم قابل توجهی بود. فقط در یک مورد طرفین توافق نکردند و آن عقد موقت بود. پدرم می گفت:
- برای اینکه آقا فرشید راحت به خانه ما رفت و آمد کند و یا با سپیده به تفریح و گردش برود، خوب است یک صیغه محرمیت دو ماهه بخوانند تا مقدمات مراسم عقد فراهم شود.
پدر فرشید مخالفت کرد و گفت:
- من مخالفم، بگذاریم تا قبل از عقد دائم همین طور با هم رسمی باشند، باور کنید لذتش بیشتر است.
آن شب یکی از بهترین شبهای زندگی من بود. یک هفته بعد فرشید در دانشگاه به من گفت:
- موافقی بعد از ظهر به سینما برویم؟
- آره، اما اگر پدرم بفهمد...
- بگو کلاس فوق العاده داشتی. من هم تأیید می کنم.
جمله آخر را با خنده گفت و مرا هم به خنده انداخت. ساعت چهار بعد از ظهر وارد سالن سینما شدیم. فرشید رفت که از بوفه بستنی بخرد، وقتی برگشت... من غش کرده بودم و روی زمین افتاده بودم. بنده خدا هول شده بود - بدتر از روز کنفرانس - چند نفر از خانمها کمکش کرده بودند و مرا به نمازخانه سینما برده بودند. با کمی استراحت حالم جا آمد و کم کم چشمهایم را باز کردم. فرشید آرام و قرار نداشت. با نگرانی پرسید:
- چه اتفاقی افتاده سپیده؟
چیزی نگفتم. از چشمهایم خواند که فعلاً نمی خواهم حرف بزنم. قید دیدن فیلم را زدیم و به طرف خانه ما راه افتادیم. در میان راه دلم را به دریا زدم و گفتم:
ببین فرشید، باید زودتر از اینها حقیقت را به تو می گفتم، اما الان هم اتفاقی نیفتاده، ما که هنوز به عقد هم در نیامده ایم. می توانی از ازدواج با من منصرف شوی و...
- فرشید نگذاست حرفم را تمام کنم و با صدای بلند گفت:
- بس کن سپیده، به جای این حرفها بگو ببینم موضوع چیست؟
- من صرع(1)دارم. از بچگی این طور بوده ام. ظاهراً درمانی هم ندارد.
با نا باوری گفت:
- اما توی این دو سالی که در دانشکده با هم بودیم تو حالت خوب بود.
- صرع خبر نمی کند. گاهی یک روز در میان به سراغم می آید و گاهی شش ماه پیدایش نمی شود. زمان و مکان هم نمی شناسد. خیلی دارو و درمان کرده ام، اما نتیجه ای نداشته است.
فرشید با مهربانی نگاهم کرد و گفت:
- من این را عیب نمی دانم. همین طوری هم قبولت دارم و به تو عشق می ورزم، فقط...
- فقط چی؟
- فقط اگر پدر و مادرم و فک و فامیل نفهمند بهتر است. خودت که می دانی...
- آره، اما به هر حال می فهمند. نمی توانیم برای همیشه این موضوع را از آنها پنهان کنیم.
- وقتی ازدواج کردیم، مهم نیست که بفهمند یا نفهمند، چون آن موقع تو زن قانونی من هستی و هیچ کس حق ندارد برای من تعیین تکلیف کند.
از این همه بزرگواری او به وجد آمدم. از اینکه حقیقت را به او گفته بودم احساس آسودگی می کردم. وجدانم سبک شده بود.
روزها پشت سر هم و به تندی می گذشت. دو هفته بیشتر به مراسم عقد نمانده بود. حالا همه فامیل و بچه های دانشکده خبر داشتند که من و فرشید می خواهیم با هم ازدواج کنیم. یک روز مادر فرشید به خانه مان تلفن زد و گفت:
- سپیده جان، موافقی بعد از ظهر برای خرید طلا و حلقه ازدواج برویم؟
- بله، حتماً.
عصر به همراه خواهرم سعیده، فرشید، مادر و خاله اش به یک پاساژ طلا فروشی رفتیم. ابتدا حلقه ای برای فرشید خریدیم و بعد نوبت انتخاب حلقه برای من رسید. بعد از جستجوی بسیار یک حلقه قشنگ انتخاب کردم اما وقتی می خواستم آن را در انگشتم کنم باز دچار آن حمله لعنتی - صرع - شدم. به زمین افتادم، دهانم کف کرد و...
چشم که باز کردم در خانه خودمان بودم و فرشید هم کنار دستم نشسته بود. با اضطراب پرسیدم:
- همه چیز به هم خورد نه؟ مطمئنم که مادرت با ازدواج ما مخالفت می کند.
فرشید مرا به آرامش دعوت کرد و گفت:
- خودت را ناراحت نکن! تو که اخلاق مادرم را می دانی، چیزی توی دلش نیست. خب کمی باید حق را به او بدهی. وقتی افتادی روی زمین، او از ترس نزدیک بود سکته کند. بعد همه چیز را برای او توضیح دادم، گفت من این عروس را نمی خواهم...
- تو چی گفتی؟
فرشید خندید و گفت:
- من گفتم ولی من سپیده را دوست دارم و با او ازدواج خواهم کرد.
اشک در چشمهایم حلقه زد. فرشید پرسید:
- بد گفته ام؟
- نه، اما من با تو ازدواج نخواهم کرد، مگر اینکه مادر و خانواده ات به این وصلت راضی باشند.
- یعنی رضایت آنها اینقدر برای تو مهم است یا بهانه می گیری؟
- ببین فرشید، باید واقعیت را پذیرفت. من دچار یک بیماری صعب العلاج و یا حتی لاعلاج هستم. مادرت حق دارد که مرا به عنوان عروس خود نپذیرد. من نمی خواهم از اولین روز زندگی مشترکمان با مادرت جنگ و جدل داشته باشم. این به نفع هیچ کداممان نیست.
فرشید با اندوه گفت:
- سنگ بزرگی جلو پای من انداختی، چون من مادرم را خوب می شناسم. او هرگز با ازدواج من و تو موافقت نخواهد کرد.
چند وقت بعد فرشید دوباره به خانه مان آمد و گفت:
- سپیده، من نمی توانم تو را فراموش کنم. رضایت مادرم که برای ازدواج ما شرط نیست. پدرم هم نسبت به این موضوع بی تفاوت است. تو را به خدا مته روی خشخاش نگذار!
- بسیار خوب فرشید، اما به یک شرط.
- چه شرطی؟
- هرگز به من سرکوفت نزنی و بیماری ام را به رخم نکشی.
- این چه حرفی است که می زنی. مطمئن باش که هرگز این کار را نخواهد کرد.
مقدمات عقد فراهم شد. مادر فرشید با اکراه به مجلس آمده بود و چنان اخم کرده بود که همه متوجه شده بودند از چیزی دلخور است. دل توی دلم نبود. فرشید مدام با من حرف می زد و به من روحیه می داد و می گفت:
- سپیده، من تو را خیلی دوست دارم. مادر هم کم کم واقعیت را قبول می کند.
عاقد آمد، می خواست خطبه عقد را بخواند که من با همان لباس سفید عروسی دچار حمله شدم و روی زمین افتادم. دست و پایم به شدت تکان می خورد، دهانم کف کرد و...
چشم که باز کردم، مهمانها رفته بودند و من روی تخت در اتاق کوچکم دراز کشیده بودم. مادرم با چشمی گریان گفت:
- بمیرم برایت دخترم، عجب سرنوشتی داری.
با ناله گفتم:
- فرشید... فرشید کو؟
مادرش نگذاشت بماند. نمی دانی چه سر و صدایی بپا کرد. فریاد می کشید که من این عروس غشی را نمی خواهم. بعد دست پسرش را گرفت و گفت:
بیا برویم فرشید، به خدا اگر دیگر اسم این دختره را بیاوری شیرم را حلالت نمی کنم. اصلاً خودم را می کشم.
هنوز لباس سفید عروسی بر تنم بود. چشمهایم را بستم و بغضم شکست. حال پانزده سال از آن موقع می گذرد. من به کلی ازدواج را فراموش کرده ام. اصلاً روحیه ندارم. وقتی فرشید یک سال بعد با یکی از دختران فامیلشان ازدواج کرد، با خودم عهد بستم که دیگر ازدواج نکنم و هنوز بر سر عهدم هستم. آن طور که شنیده ام فرشید و همسرش فقط دو سال با هم زندگی کردند و سپس از هم جدا شدند.

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

اگر سپیده واقعیت را نمی گفت و یا فرشید بعد از جاری شدن خطبه عقد می فهمید که همسرش چنین بیماریی دارد، خود او یا مادرش حق داشتند معترض شوند، اما سپیده صادقانه همه چیز را با فرشید در میان گذاشت و از او خواست که تصمیم بگیرد. فرشید، بیماری سپیده را پذیرفت چون به نظر او سپیده کمالاتی داشت که با اتکا بر آنها می شد این بیماری را نادیده گرفت. مادر فرشید می توانست با کمی گذشت، سپیده را به عنوان عروس بپذیرد. مطمئناً یکی از دلایل به جدایی انجامیدن ازدواج فرشید و همسرش این بوده که او هنوز به سپیده علاقه داشته است، بنابراین نمی توانسته آن طور که باید و شاید در زندگی مشترک موفق باشد.
خداوند متعال می فرماید:
بلی من اسلم وجهه لله و هو محسن فله اجره عند ربه و لا خوف علیهم و لا هم یحزنون.
آری، کسی که روی خود را تسلیم خدا کند و نیکوکار باشد، پاداش او نزد پروردگارش ثابت است، نه ترسی بر آنهاست و نه غمگین می شوند.
(سوره بقره، آیه 112)
عهد جوانی گذشت در غم بود و نبود - نوبت پیری رسید، صد غم دیگر فزود