فهرست کتاب


بهار ازدواج

امیر ملک محمودی‏

در تمام این سالها

بر اساس سر گذشت: فرامرز 52 ساله
زنگ در را که زدم، خدا خدا کردم نسترن در را باز کند. دعایم زود مستجاب شد. لای در را باز کرد و وقتی مرا پشت در دید، خودش را کمی عقب کشید و با حجب و حیای مخصوصی سلام کرد.
سلام نسترن خانم. این آش نذری است. مادرم داده است.
دستش را آرام دراز کرد و کاسه را گرفت و گفت:
- آقا فرامرز، منتظر بمانید تا کاسه را بیاورم.
- اگر شما بگویید تا صبح محشر هم منتظر می مانم، اما تو را به خدا به جای کاسه، جواب سؤال هفته پیش مرا بیاورید.
چیزی نگفت و رفت. ما و خانواده نسترن چهار سال بود که همسایه بودیم. آن ها مردمان خوبی بودند. رفت و آمدی با هم نداشتیم. بجز این که هر سال عید به قول معروف یک توک پا به خانه هم می رفتیم و عید را به یکدیگر تبریک می گفتیم. من سال آخر دبیرستان بودم و نسترن هم در دو کلاس پایین تر درس می خواند. من و او احساس می کردیم به هم علاقه داریم. یک روز به خودم جرأت دادم و به او گفتم اگر موافق باشد مادرم را برای خواستگاریش می فرستم. او از من مهلت خواست تا فکر کند، اما هنوز یعنی تا روزی که آش را به خانه شان بردم، جوابم را نداده بود. در فکر بودم که کاسه خالی را که شسته بود، آورد و گفت:
- من موافقم اما...
بقیه حرفش را خورد و آهسته در را بست. وقتی به طرف خانه مان می آمدم، هم خوشحال بودم، هم عصبانی. خوشحال از این گفته که بود موافقم. در واقع حاضر بود که زنم بشود و عصبانی از این که چرا اما آورد و حرفش را تمام نکرد. یعنی چه می خواست بگوید؟ نکند مانعی بر سر راه بود؟ نکند خودش موافق بود، اما پدر و مادرش نه؟ نکند برادر بزرگش مخالف بود؟... این سؤال ها چند روز فکر مرا به خود مشغول کرد، از دبیر ادبیاتمان پرسیدم:
- آقا، وقتی یک نفر بگوید موافقم، اما... این اما چه معنایی دارد؟
خندید و گفت:
- وقتی هم سن تو بودم یک دبیر انشای بسیار مهربان داشتم. او دلش نمی آمد توی ذوق کسی بزند. هر کس انشایش را می خواند، کلی تشویقش می کرد و در آخر می گفت اما... و شروع می کرد به گفتن ایرادها و اشکالات آن انشاء اوایل تعریف هایش خیلی برایمان جالب بود، کم کم روش او را فهمیدیم و همه از همان ابتدا منتظر اما و پشت سر آن انتقادها و اشکالات می ماندیم. به نظر من کسی که می گوید موافقم، اما... می خواهد بگوید موافقتش به شرطی بسته است و تا شرطش تحقق پیدا نکند، آن موافقت هم صورت نخواهد گرفت.
در مورد حرف های دبیر ادبیاتمان خیلی فکر کردم، حق با او بود. من نباید خودم را گول می زدم و به دلم وعده های شیرین می دادم. حتماً مانعی بر سر راه من و نسترن وجود داشت، وگرنه او آن طور نیمه کاره و با یک اما حرفش را نیمه تمام نمی گذاشت. هر چه بیشتر فکر می کردم، بیشتر به بن بست می رسیدم. بالاخره دلم را به دریا زدم و به مادرم گفتم:
- مادر اشکالی دارد من ازدواج کنم؟
مادر با تعجب نگاهم کرد و گفت:
- نه که اشکالی ندارد، اما تو هنوز دیپلمت را نگرفته ای و به سربازی هم نرفته ای. کسی که حاضر نمی شود دخترش را به تو بدهد.
- خب نامزد می کنیم و...
مادر اخمی کرد و گفت:
- نکند کسی را انتخاب کرده ای!
- آره، راستش... نسترن دختر همسایه مان را...
- او هم به تو علاقه دارد؟
- آره... به خواستگاریش می روی؟
- باید با پدرت مشورت کنم.
فردای آن روز مادر با خوشحالی به من گفت:
- پدرت موافق است و می گوید در کار خیر نباید استخاره کرد.
مادرم به اتفاق پدر و خواهر بزرگم به خانه پدر نسترن رفتند ولی وقتی به خانه برگشتند گرفته و ناراحت بودند. مادر با دلخوری گفت:
- آخر پسرم، فرامرز جان! مگر تو نگفتی دختر موافق است؟
با دلهره گفتم:
- بله، چطور مگر؟
پدرم با عصبانیت گفت:
- سنگ روی یخ شدیم پسر! پدرش بادی به غبغب انداخت و گفت امیر جان شرمنده ام، نسترن نامزد پسر عمویش است. از بچگی آن ها را برای هم در نظر گرفته ایم. منتظریم دو سال دیگر درس نسترن تمام شود و مراسم نامزدی رسمی را رسماً برگزار کنیم.
آن شب تلخ ترین شب عمرم بود. پس از چند روز نسترن را دیدم و گفتم:
- این رسمش نبود. خانواده ما خراب شدند، آبرویمان رفت.
نسترن با لحنی گرفته و مغموم گفت:
- من راضی نیستم با پسر عمویم ازدواج کنم، آن ها خودشان بریده اند و دوخته اند.
- خب، مقاومت کن!
- نمی توانم. به خدا نمی توانم. من از او خوشم نمی آید، اما اگر حرف دلم را بزنم، سرم را می برند.
چند قطره اشک از چشمهای نسترن جاری شد.
اشکهایی آتشین که دلم را به آتش کشید. با خودم عهد کردم تا آنجا که ممکن است تلاش کنم ازدواج او و پسر عمویش سر نگیرد. برای این کار دو سال وقت داشتم. دیپلم را با هزار زحمت گرفتم و به سربازی رفتم، اما در حین خدمت سه بار دیگر مادرم را با اصرار به خواستگاری نسترن فرستادم. خودم هم یکی - دو بار به اداره پدر نسترن رفتم و با التماس از او خواستم دخترش را به من بدهد، اما او فقط یک جواب را تکرار می کرد: عقد نسترن و پسر عمویش در آسمانها بسته شده است.
تلاش و به عبارتی دست و پا زدنهای من بیهوده بود. ماهها پشت سر هم آمدند و گذاشتند و دو سال به سر رسید و نسترن به عقد پسر عمویش در آمد. روزگار من تیره و تار شد. یکی - دو بار تصمیم گرفتم خودم را بکشم، اما منصرف شدم. حقیقتش را بخواهید از مرگ می ترسیدم یا شاید بهتر باشد بگویم زندگی را دوست داشتم. پس چه باید می کردم؟ خدایا من می خواستم زنده باشم و زندگی کنم، اما حالا پس از ازدواج اجباری نسترن به چه امیدی باید زنده می ماندم؟ چه انگیزه ای برای کار کردن و حتی نفس کشیدن داشتم؟ شب و روز فکر کردم. شب و روز خود را در اتاق حبس کردم. شب و روز با خودم حرف زدم و نقشه کشیدم و عاقبت به این نتیجه رسیدم که:
- فرامرز، فرامرز، اگر عشق تو حقیقتی است، صبر کن، صبر کن، شاید راه حلی پیدا شود.
و بعد این فکر وسوسه ام کرد:
- شاید نسترن و پسر عمویش با هم نساختند و از هم جدا شدند...
آن وقت می توانم به خواستگاری او بروم. حتماً خوشحال می شود. حتماً از خوشحالی پر در می آورد.
آه، چه شبهایی که با این خیال به خواب رفتم. گاهی حتی به سرم می زد شیطنت کنم و میانه این زن و شوهر را به هم بزنم. آتش به زندگیشان بیندازم و کاری کنم که زودتر از هم جدا شوند، اما بعد پشیمان می شدم و به خودم می گفتم:
- فرامرز، فرامرز، این کار را نکن! این فکرها را از سرت بیرون کن! آخر خدایی دانا، بینا، و شنوا ناظر اعمال ما می باشد. خب، قسمت نبود که تو و نسترن با هم ازدواج کنید. او حالا زن پسر عمویش است. تو نباید زندگی آنها را خراب کنی...
و گاهی هم عصبانی می شدم و با حرص می گفتم:
- خب، پس من چی؟ دل من چی؟ سهم من از زندگی چی؟ چرا من باید شکست بخورم؟ چرا باید سرم به سنگ بخورد؟ چرا باید یک عمر در پوسته تنهایی باشم و بپوسم؟
و بعد خودم را دلداری می دادم:
نه فرامرز، ناامید نشو، سر پا بایست. جوان بمان! امید داشته باش!
فعالیت کن! خودت را قوی کن، آن قدر قوی که اگر شرایط فراهم شد، این بار خانواده نسترن بی هیچ تردیدی به تو جواب مثبت بدهند.
این فکرها و حرف ها روز و شب با من بود و جزء لاینفک من شده بود، در خانه، در اتوبوس و تاکسی، در محل کار، در مهمانی ها و همه جا و همه جا به نسترن فکر می کردم و زندگی او را دورادور دنبال می کردم. چهار سال گذشت. نسترن صاحب دو بچه شده بود، دو دختر، یک روز به طور اتفاقی او را در خیابان دیدم، با دو دخترش. قلبم داشت از حرکت می ایستاد. جلو رفتم و گفتم:
- سلام... سلام...
چیزی نگفت. مانده بود که چه بگوید.
گفتم:
- از زندگی ات راضی هستی؟
اشک در چشمش جمع شد و راهش را کشید و رفت. این اشک به من امید داد. باید صبر می کردم اما تا کی؟ حالا من بیست و چهار سال داشتم. مادرم گفت اگر ازدواج کنم، روحیه ام خوب می شود، اما من به هیچ دختری نمی توانستم فکر کنم. سالها گذشت، من پیر شدم، نسترن پیر شد. بچه هایش بزرگ شدند. دخترهایش به دانشگاه رفتند. من همچنان مجرد مانده بودم. من از ازدواج فرار می کردم. حالا چهل و نه سال داشتم و نسترن چهل و هفت ساله بود. یک روز مادرم به من گفت:
- پسر تو دیوانه ای... تو روانی هستی... نسترن بیست و نه سال است که ازدواج کرده اما تو هنوز منتظر او هستی... برو خودت را به یک روان پزشک نشان بده! مایه عذاب و دق من و پدرت شده ای. ما آرزو داریم نوه مان را ببینیم، اما تو دل به چیزی بسته ای که هرگز به آن نمی رسی.
جواب مادر را ندادم. چه جوابی داشتم که بدهم؟ نمی دانستم چقدر نسترن را دوست دارم. فقط می دانستم تمام زندگی ام تحت تأثیر یاد اوست. سه سال دیگر سپری شد. من پنجاه و دو سال داشتم. دیگر سعی می کردم کمتر به نسترن فکر کنم، اما ناگهان خبری مرا تکان داد:
شوهر نسترن سکته کرد و مرد.
دست و پایم را گم کرده بودم. نمی دانستم خوشحال باشم یا غمگین. تا یکی - دو ساعت گیج بودم؛ گیج گیج. چه باید می کردم؟ در مراسم ختم و این جور حرفها شرکت کردم و تسلیت گفتم، اما دلم می خواست هر چه زودتر چهل روز بگذرد و من به خواستگاری نسترن بروم. به خودم می گفتم:
- فرامرز، دیدی دنیا به کام تو شد! دیدی صبر تو نتیجه داد! دیدی روزگار با تو مهربان شد!
چهل روز گذشت. به مادرم گفتم:
مادر حالا وقتش است. برو به خواستگاری نسترن! البته اول با خودش حرف بزن! مثل روز برایم روشن است که جوابش مثبت است. او هم در این سالها غصه می خورده که چرا به زور به عقد پسر عمویش در آمده است. اگر بداند که من بیش از سی سال به او وفادار بودم، هم تعجب می کند، هم خوشحال می شود.
مادرم با حیرت گفت:
- این حرفها را جدی می زنی؟
- آره مادر... عیبی دارد؟
- سراپا عیب است. هنوز چهل روز بیشتر از مرگ شوهر نسترن نگذشته، تو از من انتظار داری با دسته گل و شیرینی به خواستگاریش بروم؟!
نه، مادر اشتباه نکن! یک صحبت دوستانه، به او بگو هنوز ازدواج نکرده ام و منتظرش نشسته ام.
- پسرم، این حرفها هم الان درست نیست. حداقل بگذار یکی - دو ماه دیگر بگذرد.
به زحمت پذیرفتم. یک ماه و نیم گذشت و مادر با بی میلی راه خانه نسترن را پیش گرفت. در خانه پدرم ماندم تا مادر برگردد. خودم را در آینه بر انداز کردم. چین و چروکهای صورتم را بی رحمانه به من نشان داد. چقدر پیر شده بودم. یعنی در این سن و سال می توانستم لباس دامادی بپوشم؟ یک داماد پنجاه و دو ساله! به خودم دلداری دادم:
- داماد پنجاه و دو ساله... خیلی هم خوب است. تو آدم وفاداری هستی فرامرز. این بهترین حسن توست. تو هدفمندی، تو توانستی به آنچه می خواهی برسی. نسترن به تو افتخار می کند.
دو ساعت بعد مادر آمد. پژمرده و ناراحت و کمی هم عصبی. به یاد سی و چهار سال قبل - اولین باری که به خواستگاری نسترن رفت - افتادم. در دلم آشوبی به پا بود. جرأت نداشتم نتیجه را از او بپرسم. مثل آدمهای گنگ او را نگاه می کردم. مادر با خستگی تمام روی مبل نشست و در حالی که خودش را با دستش باد می زد، گفت:
- نمی دانم چه بگویم فرامرز!
کمی امیدوار شدم و گفتم:
- نسترن قبول کرد؟ خوشحال شد؟
- نه، پسرم...
اشک در چشمهای مادرم نشست. مادر از چه ناراحت بود؟
- مادر چرا ناراحتی؟
- دلم برایت می سوزد پسرم.
کلافه و عصبانی فریاد زدم:
- مادر می گویی چی شده یا نه؟
مادر هم خسته و عصبی فریاد زد:
- آره... آره... نسترن خندید. فقط خندید و گفت، این یک شوخی بی مزه می تواند باشد. گفت دخترهای من بیشتر از سی سال دارند. یکی از آنها ازدواج کرده است و بزودی نوه دار می شوم، آن وقت لباس عروسی بپوشم؟!
روی مبل ولو شدم و گفتم:
- مگر به او نگفتی من در تمام این سالها منتظر او بودم؟
گفتم، گفتم... اما او گفت من در تمام این سالها سعی کردم به جای اینکه با بخت خودم مبارزه کنم و با جنگ و ستیز زندگی را به خودم و شوهرم تلخ کنم، حقیقت را اگر چه باب میلم نبود، بپذیرم و با آن کنار بیایم. من در تمام این سالها سعی کردم همسر خوبی برای پسر عمویم باشم، او هم الحق آدم خوبی بود، خدا رحمتش کند.
در خودم مچاله شدم. فرو ریختم. زیر لب گفتم:
- فرامرز، در تمام این سالها چه بر سر خودت آوردی مرد؟
از جایم بلند شدم و روبه روی آینه ایستادم. چقدر چین و چروکهایم بیشتر شده بودند.

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

به نظر می رسد انگیزه فرامرز در تمام این سالها فقط رسیدن به نسترن نبود، بلکه او دچار احساس حقارت شده بود، دچار خود کم بینی. او در تمام این سالها می خواست به خودش ثابت کند که لیاقت ازدواج با نسترن را دارد. شاید در سالهای آخر فقط شبحی از نسترن در ذهن او باقی مانده بود، اما نسترن برای او یاد آور یک احساس سرکوب شده بود. فرامرز اعتماد به نفس خود را از دست داده بود و برای برگشتن به حالت عادی و طبیعی تلاش می کرد به خود ثابت کند که هیچ نقطه ضعفی ندارد و می تواند به ازدواج با نسترن امیدوار باشد. او سالهای گرانبهایی از عمر خویش را صرف زیستن با خیالات و آرزوها کرد. آرزوهای درازی که گاه دست انسان هرگز به آنها نمی رسد و در مورد فرامرز هم اینچنین شد.
امام علی (علیه السلام) می فرمایند:
و اعتبروا بالغیر (الیغره)، و انتفعوا بالنذر.
از دگرگونیهای (زمانه) عبرت آموزید و از هشدارها بهره گیرید.
(میزان الحکمه، ح 11762)
دلا همواره تسلیم رضا باش - به هر حالی که باشی با خدا باش

این عروس را نمی خواهم

بر اساس سر گذشت: سپیده 37 ساله
خواهرم سعیده صورتم را بوسید و گفت:
- ان شاء الله خوشبخت بشوی. سپیده جان، نمی دانی چقدر خوشحالم که داری عروسی می کنی.
من هم بوسیدمش و گفتم:
- کو تا عروسی؟ تازه می خواهند به خواستگاری من بیایند.
- فرشید پسر خوبی است. او عاشقانه تو را دوست دارد. قدرش را بدان!
خندیدم و گفتم:
- قدرش را می دانم. او توی دانشگاه جزو بهترین و با اخلاق ترین دانشجوهاست، اما به هر حال همیشه خواستگاری همراه با اضطراب است. باور کن دل توی دلم نیست. درست است که او مرا پسندیده و تا حدودی با خانواده ما آشناست، اما مادرش چی؟ ممکن است او...
- آه، اینقدر به دلت بد نیاور!
شاید سعیده درست می گفت اما من خیلی اضطراب داشتم. من و فرشید در یک رشته درس می خواندیم. من و او به طور اتفاقی در ترم سوم به هم نزدیک شدیم. ماجرا از این قرار بود که فرشید موقع کنفرانس کمی هول شد و همه بجز من به او خندیدند. ظاهراً فرشید از این اخلاق یا به قول خودش متانت من خوشش آمده بود، چون بعد از پایان کلاس به سراغم آمد و گفت:
- از شما متشکرم خانم نادری...
با تعجب پرسیدم:
- بابت؟!
- بابت وقار و متانتی که سر کلاس داشتید. همه به من خندیدند... اما شما نخندیدید.
- دلیلی برای خنده وجود نداشت. خب همه هول می شوند.
لبخندی زد و گفت:
- به هر حال ممنونم و هیچ گاه این رفتار شما را فراموش نمی کنم. سه ماه و چند روز بعد فرشید در حیاط دانشکده به طرفم آمد و گفت:
- قابل شما را ندارد.
در دستش بسته کوچکی بود که با سلیقه کادو شده بود. با دستپاچگی گفتم:
- خیلی ممنون اما...
- اما نمی دانید به چه خاطر باید این هدیه را بپذیرید. مگر نه؟
- آره...
- تولدتان مبارک!
خدای من! او از کجا متوجه شده بود که امروز - بیست و پنجم مهر - روز تولد من است؟ گویا فکرم را خواند که گفت:
- یکی از دوستانتان لطف کرد و به من گفت.
هدیه را نگرفتم و گفتم:
- ببینید آقای سلیمی، من نمی توانم این هدیه را از شما بپذیرم. دلیلی ندارد که شما...
حرفم را برید و گفت:
- چرا دلیل دارد. یک دلیل بسیار مهم. من شما را به عنوان همسر آینده ام انتخاب کرده ام و اگر اجازه بدهید با خانواده ام به خواستگاریتان می آیم...
- ولی من اصلاً آمادگی ندارم.
سکوت کرد و بعد آهسته خداحافظ گفت و رفت. شب خیلی به حرفهای او فکر کردم. راستش پشیمان شدم که چرا با او این طور برخورد کردم. مدتی گذشت که فهمیدم او می خواهد به خواستگاری یکی از دخترهای دانشکده برود. حس حسادتم گل کرد و به همان دوستم که تاریخ تولدم را به فرشید گفته بود، گفتم یک جوری به گوش او برساند که من حالا برای ازدواج آمادگی دارم. نمی دانستم عکس العمل فرشید چه خواهد بود. دوستم با زیرکی موضوع را به فرشید گفت و او بدون معطلی به سراغم آمد و پیشنهاد چند ماه قبل خود را دوباره تکرار کرد و این بار من لبخندی زدم و گفتم:
- اجازه بدهید من با پدر و مادرم حرف بزنم.
پدر و مادرم تصمیم نهایی را به عهده خودم گذاشتند و گفتند:
- ما خوشبختی تو را می خواهیم. اگر فکر می کنی فرشید پسر خوبی است، ما حرفی نداریم.
- فرشید واقعاً پسر خوب و سر به راهی است.
پدرم خندید و گفت:
- پس بگو هفته دیگر به خواستگاری بیایند.
یک هفته بعد فرشید به همراه پدر و مادر و یکی از خاله هایش به خانه ما آمد. همان طور که گفتم من خیلی نگران بودم. می ترسیدم پدر و مادر و یا خاله اش مرا نپسندند و هرگز نتوانم با فرشید ازدواج کنم. الحمد لله مراسم خواستگاری خیلی خوب انجام شد و روز بعد فرشید با خوشحالی به من گفت:
- پدر و مادر و خاله ام شما را پسندیدند. مادرم شیفته شما شده است. او می گوید برای این دختر باید سنگ تمام بگذاریم.
خندیدم و گفتم:
- خوشحالم که همه چیز به خوبی پیش می رود، البته هنوز مراسم بله برون مانده است. معمولاً در آن مراسم بین دو خانواده اختلاف به وجود می آید.
فرشید با اطمینان خاصی گفت:
- قول می دهم رضایت خانواده تان جلب شود.
مراسم بله برون هم خوب برگزار شد. نه خانواده ما سختگیری کردند و نه خانواده فرشید خساست به خرج دادند. مهریه ام صد و بیست سکه طلا شد که در پانزده سال رقم قابل توجهی بود. فقط در یک مورد طرفین توافق نکردند و آن عقد موقت بود. پدرم می گفت:
- برای اینکه آقا فرشید راحت به خانه ما رفت و آمد کند و یا با سپیده به تفریح و گردش برود، خوب است یک صیغه محرمیت دو ماهه بخوانند تا مقدمات مراسم عقد فراهم شود.
پدر فرشید مخالفت کرد و گفت:
- من مخالفم، بگذاریم تا قبل از عقد دائم همین طور با هم رسمی باشند، باور کنید لذتش بیشتر است.
آن شب یکی از بهترین شبهای زندگی من بود. یک هفته بعد فرشید در دانشگاه به من گفت:
- موافقی بعد از ظهر به سینما برویم؟
- آره، اما اگر پدرم بفهمد...
- بگو کلاس فوق العاده داشتی. من هم تأیید می کنم.
جمله آخر را با خنده گفت و مرا هم به خنده انداخت. ساعت چهار بعد از ظهر وارد سالن سینما شدیم. فرشید رفت که از بوفه بستنی بخرد، وقتی برگشت... من غش کرده بودم و روی زمین افتاده بودم. بنده خدا هول شده بود - بدتر از روز کنفرانس - چند نفر از خانمها کمکش کرده بودند و مرا به نمازخانه سینما برده بودند. با کمی استراحت حالم جا آمد و کم کم چشمهایم را باز کردم. فرشید آرام و قرار نداشت. با نگرانی پرسید:
- چه اتفاقی افتاده سپیده؟
چیزی نگفتم. از چشمهایم خواند که فعلاً نمی خواهم حرف بزنم. قید دیدن فیلم را زدیم و به طرف خانه ما راه افتادیم. در میان راه دلم را به دریا زدم و گفتم:
ببین فرشید، باید زودتر از اینها حقیقت را به تو می گفتم، اما الان هم اتفاقی نیفتاده، ما که هنوز به عقد هم در نیامده ایم. می توانی از ازدواج با من منصرف شوی و...
- فرشید نگذاست حرفم را تمام کنم و با صدای بلند گفت:
- بس کن سپیده، به جای این حرفها بگو ببینم موضوع چیست؟
- من صرع(1)دارم. از بچگی این طور بوده ام. ظاهراً درمانی هم ندارد.
با نا باوری گفت:
- اما توی این دو سالی که در دانشکده با هم بودیم تو حالت خوب بود.
- صرع خبر نمی کند. گاهی یک روز در میان به سراغم می آید و گاهی شش ماه پیدایش نمی شود. زمان و مکان هم نمی شناسد. خیلی دارو و درمان کرده ام، اما نتیجه ای نداشته است.
فرشید با مهربانی نگاهم کرد و گفت:
- من این را عیب نمی دانم. همین طوری هم قبولت دارم و به تو عشق می ورزم، فقط...
- فقط چی؟
- فقط اگر پدر و مادرم و فک و فامیل نفهمند بهتر است. خودت که می دانی...
- آره، اما به هر حال می فهمند. نمی توانیم برای همیشه این موضوع را از آنها پنهان کنیم.
- وقتی ازدواج کردیم، مهم نیست که بفهمند یا نفهمند، چون آن موقع تو زن قانونی من هستی و هیچ کس حق ندارد برای من تعیین تکلیف کند.
از این همه بزرگواری او به وجد آمدم. از اینکه حقیقت را به او گفته بودم احساس آسودگی می کردم. وجدانم سبک شده بود.
روزها پشت سر هم و به تندی می گذشت. دو هفته بیشتر به مراسم عقد نمانده بود. حالا همه فامیل و بچه های دانشکده خبر داشتند که من و فرشید می خواهیم با هم ازدواج کنیم. یک روز مادر فرشید به خانه مان تلفن زد و گفت:
- سپیده جان، موافقی بعد از ظهر برای خرید طلا و حلقه ازدواج برویم؟
- بله، حتماً.
عصر به همراه خواهرم سعیده، فرشید، مادر و خاله اش به یک پاساژ طلا فروشی رفتیم. ابتدا حلقه ای برای فرشید خریدیم و بعد نوبت انتخاب حلقه برای من رسید. بعد از جستجوی بسیار یک حلقه قشنگ انتخاب کردم اما وقتی می خواستم آن را در انگشتم کنم باز دچار آن حمله لعنتی - صرع - شدم. به زمین افتادم، دهانم کف کرد و...
چشم که باز کردم در خانه خودمان بودم و فرشید هم کنار دستم نشسته بود. با اضطراب پرسیدم:
- همه چیز به هم خورد نه؟ مطمئنم که مادرت با ازدواج ما مخالفت می کند.
فرشید مرا به آرامش دعوت کرد و گفت:
- خودت را ناراحت نکن! تو که اخلاق مادرم را می دانی، چیزی توی دلش نیست. خب کمی باید حق را به او بدهی. وقتی افتادی روی زمین، او از ترس نزدیک بود سکته کند. بعد همه چیز را برای او توضیح دادم، گفت من این عروس را نمی خواهم...
- تو چی گفتی؟
فرشید خندید و گفت:
- من گفتم ولی من سپیده را دوست دارم و با او ازدواج خواهم کرد.
اشک در چشمهایم حلقه زد. فرشید پرسید:
- بد گفته ام؟
- نه، اما من با تو ازدواج نخواهم کرد، مگر اینکه مادر و خانواده ات به این وصلت راضی باشند.
- یعنی رضایت آنها اینقدر برای تو مهم است یا بهانه می گیری؟
- ببین فرشید، باید واقعیت را پذیرفت. من دچار یک بیماری صعب العلاج و یا حتی لاعلاج هستم. مادرت حق دارد که مرا به عنوان عروس خود نپذیرد. من نمی خواهم از اولین روز زندگی مشترکمان با مادرت جنگ و جدل داشته باشم. این به نفع هیچ کداممان نیست.
فرشید با اندوه گفت:
- سنگ بزرگی جلو پای من انداختی، چون من مادرم را خوب می شناسم. او هرگز با ازدواج من و تو موافقت نخواهد کرد.
چند وقت بعد فرشید دوباره به خانه مان آمد و گفت:
- سپیده، من نمی توانم تو را فراموش کنم. رضایت مادرم که برای ازدواج ما شرط نیست. پدرم هم نسبت به این موضوع بی تفاوت است. تو را به خدا مته روی خشخاش نگذار!
- بسیار خوب فرشید، اما به یک شرط.
- چه شرطی؟
- هرگز به من سرکوفت نزنی و بیماری ام را به رخم نکشی.
- این چه حرفی است که می زنی. مطمئن باش که هرگز این کار را نخواهد کرد.
مقدمات عقد فراهم شد. مادر فرشید با اکراه به مجلس آمده بود و چنان اخم کرده بود که همه متوجه شده بودند از چیزی دلخور است. دل توی دلم نبود. فرشید مدام با من حرف می زد و به من روحیه می داد و می گفت:
- سپیده، من تو را خیلی دوست دارم. مادر هم کم کم واقعیت را قبول می کند.
عاقد آمد، می خواست خطبه عقد را بخواند که من با همان لباس سفید عروسی دچار حمله شدم و روی زمین افتادم. دست و پایم به شدت تکان می خورد، دهانم کف کرد و...
چشم که باز کردم، مهمانها رفته بودند و من روی تخت در اتاق کوچکم دراز کشیده بودم. مادرم با چشمی گریان گفت:
- بمیرم برایت دخترم، عجب سرنوشتی داری.
با ناله گفتم:
- فرشید... فرشید کو؟
مادرش نگذاشت بماند. نمی دانی چه سر و صدایی بپا کرد. فریاد می کشید که من این عروس غشی را نمی خواهم. بعد دست پسرش را گرفت و گفت:
بیا برویم فرشید، به خدا اگر دیگر اسم این دختره را بیاوری شیرم را حلالت نمی کنم. اصلاً خودم را می کشم.
هنوز لباس سفید عروسی بر تنم بود. چشمهایم را بستم و بغضم شکست. حال پانزده سال از آن موقع می گذرد. من به کلی ازدواج را فراموش کرده ام. اصلاً روحیه ندارم. وقتی فرشید یک سال بعد با یکی از دختران فامیلشان ازدواج کرد، با خودم عهد بستم که دیگر ازدواج نکنم و هنوز بر سر عهدم هستم. آن طور که شنیده ام فرشید و همسرش فقط دو سال با هم زندگی کردند و سپس از هم جدا شدند.