فهرست کتاب


بهار ازدواج

امیر ملک محمودی‏

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

زندگی هم تلخ است، و هم شیرین، منتها نه تلخی آن باید باعث افسردگی و گوشه گیری و ناامیدی انسان شود نه شیرینی آن باید آدمی را سر مست و غافل سازد. در این میان داشتن تعادل و پذیرفتن این واقعیت که زندگی را با همه سختی و راحتی و مشکلات و آسانی ها باید پشت سر گذاشت، می تواند انگیزه انسان را برای تلاش و کوشش دو چندان کند. بعضی از تلخی ها زاییده کم همتی و کم کاری خود ماست و نتیجه رفتار غلطمان، بنابراین هر چه بهتر و سنجیده تر عمل کنیم، به شیرینی های زندگی افزوده خواهد شد و بر عکس.
محسن باید به جای فکر کردن به کوتاهی پایش به بلندی همتش بیندیشد و بداند که شخصیت انسان فقط در ظاهر او تجلی نمی یابد، بلکه این روح و درون اوست که باید تبلور خصائل زیبا و پسندیده باشد.
هر مرادی را به همت می توان تسخیر کرد - دست کوتاه سهل باشد، همت ار کوتاه نیست
امام صادق (علیه السلام) می فرمایند:
ثلاث یحجزن المرء عن طلب المعالی: قصر الهمه، و قله الحیله، و ضعف الرای.
سه چیز انسان را از رفتن در پی مقامات عالیه و اهداف بلند باز می دارد: کوتاهی همت، چاره اندیش نبودن و سستی اندیشه.
(تحف العقول، 318)
تبه کردم جوانی، تا کنم خوش زندگانی را - چه سود از زندگانی چون تبه کردم جوانی را

در تمام این سالها

بر اساس سر گذشت: فرامرز 52 ساله
زنگ در را که زدم، خدا خدا کردم نسترن در را باز کند. دعایم زود مستجاب شد. لای در را باز کرد و وقتی مرا پشت در دید، خودش را کمی عقب کشید و با حجب و حیای مخصوصی سلام کرد.
سلام نسترن خانم. این آش نذری است. مادرم داده است.
دستش را آرام دراز کرد و کاسه را گرفت و گفت:
- آقا فرامرز، منتظر بمانید تا کاسه را بیاورم.
- اگر شما بگویید تا صبح محشر هم منتظر می مانم، اما تو را به خدا به جای کاسه، جواب سؤال هفته پیش مرا بیاورید.
چیزی نگفت و رفت. ما و خانواده نسترن چهار سال بود که همسایه بودیم. آن ها مردمان خوبی بودند. رفت و آمدی با هم نداشتیم. بجز این که هر سال عید به قول معروف یک توک پا به خانه هم می رفتیم و عید را به یکدیگر تبریک می گفتیم. من سال آخر دبیرستان بودم و نسترن هم در دو کلاس پایین تر درس می خواند. من و او احساس می کردیم به هم علاقه داریم. یک روز به خودم جرأت دادم و به او گفتم اگر موافق باشد مادرم را برای خواستگاریش می فرستم. او از من مهلت خواست تا فکر کند، اما هنوز یعنی تا روزی که آش را به خانه شان بردم، جوابم را نداده بود. در فکر بودم که کاسه خالی را که شسته بود، آورد و گفت:
- من موافقم اما...
بقیه حرفش را خورد و آهسته در را بست. وقتی به طرف خانه مان می آمدم، هم خوشحال بودم، هم عصبانی. خوشحال از این گفته که بود موافقم. در واقع حاضر بود که زنم بشود و عصبانی از این که چرا اما آورد و حرفش را تمام نکرد. یعنی چه می خواست بگوید؟ نکند مانعی بر سر راه بود؟ نکند خودش موافق بود، اما پدر و مادرش نه؟ نکند برادر بزرگش مخالف بود؟... این سؤال ها چند روز فکر مرا به خود مشغول کرد، از دبیر ادبیاتمان پرسیدم:
- آقا، وقتی یک نفر بگوید موافقم، اما... این اما چه معنایی دارد؟
خندید و گفت:
- وقتی هم سن تو بودم یک دبیر انشای بسیار مهربان داشتم. او دلش نمی آمد توی ذوق کسی بزند. هر کس انشایش را می خواند، کلی تشویقش می کرد و در آخر می گفت اما... و شروع می کرد به گفتن ایرادها و اشکالات آن انشاء اوایل تعریف هایش خیلی برایمان جالب بود، کم کم روش او را فهمیدیم و همه از همان ابتدا منتظر اما و پشت سر آن انتقادها و اشکالات می ماندیم. به نظر من کسی که می گوید موافقم، اما... می خواهد بگوید موافقتش به شرطی بسته است و تا شرطش تحقق پیدا نکند، آن موافقت هم صورت نخواهد گرفت.
در مورد حرف های دبیر ادبیاتمان خیلی فکر کردم، حق با او بود. من نباید خودم را گول می زدم و به دلم وعده های شیرین می دادم. حتماً مانعی بر سر راه من و نسترن وجود داشت، وگرنه او آن طور نیمه کاره و با یک اما حرفش را نیمه تمام نمی گذاشت. هر چه بیشتر فکر می کردم، بیشتر به بن بست می رسیدم. بالاخره دلم را به دریا زدم و به مادرم گفتم:
- مادر اشکالی دارد من ازدواج کنم؟
مادر با تعجب نگاهم کرد و گفت:
- نه که اشکالی ندارد، اما تو هنوز دیپلمت را نگرفته ای و به سربازی هم نرفته ای. کسی که حاضر نمی شود دخترش را به تو بدهد.
- خب نامزد می کنیم و...
مادر اخمی کرد و گفت:
- نکند کسی را انتخاب کرده ای!
- آره، راستش... نسترن دختر همسایه مان را...
- او هم به تو علاقه دارد؟
- آره... به خواستگاریش می روی؟
- باید با پدرت مشورت کنم.
فردای آن روز مادر با خوشحالی به من گفت:
- پدرت موافق است و می گوید در کار خیر نباید استخاره کرد.
مادرم به اتفاق پدر و خواهر بزرگم به خانه پدر نسترن رفتند ولی وقتی به خانه برگشتند گرفته و ناراحت بودند. مادر با دلخوری گفت:
- آخر پسرم، فرامرز جان! مگر تو نگفتی دختر موافق است؟
با دلهره گفتم:
- بله، چطور مگر؟
پدرم با عصبانیت گفت:
- سنگ روی یخ شدیم پسر! پدرش بادی به غبغب انداخت و گفت امیر جان شرمنده ام، نسترن نامزد پسر عمویش است. از بچگی آن ها را برای هم در نظر گرفته ایم. منتظریم دو سال دیگر درس نسترن تمام شود و مراسم نامزدی رسمی را رسماً برگزار کنیم.
آن شب تلخ ترین شب عمرم بود. پس از چند روز نسترن را دیدم و گفتم:
- این رسمش نبود. خانواده ما خراب شدند، آبرویمان رفت.
نسترن با لحنی گرفته و مغموم گفت:
- من راضی نیستم با پسر عمویم ازدواج کنم، آن ها خودشان بریده اند و دوخته اند.
- خب، مقاومت کن!
- نمی توانم. به خدا نمی توانم. من از او خوشم نمی آید، اما اگر حرف دلم را بزنم، سرم را می برند.
چند قطره اشک از چشمهای نسترن جاری شد.
اشکهایی آتشین که دلم را به آتش کشید. با خودم عهد کردم تا آنجا که ممکن است تلاش کنم ازدواج او و پسر عمویش سر نگیرد. برای این کار دو سال وقت داشتم. دیپلم را با هزار زحمت گرفتم و به سربازی رفتم، اما در حین خدمت سه بار دیگر مادرم را با اصرار به خواستگاری نسترن فرستادم. خودم هم یکی - دو بار به اداره پدر نسترن رفتم و با التماس از او خواستم دخترش را به من بدهد، اما او فقط یک جواب را تکرار می کرد: عقد نسترن و پسر عمویش در آسمانها بسته شده است.
تلاش و به عبارتی دست و پا زدنهای من بیهوده بود. ماهها پشت سر هم آمدند و گذاشتند و دو سال به سر رسید و نسترن به عقد پسر عمویش در آمد. روزگار من تیره و تار شد. یکی - دو بار تصمیم گرفتم خودم را بکشم، اما منصرف شدم. حقیقتش را بخواهید از مرگ می ترسیدم یا شاید بهتر باشد بگویم زندگی را دوست داشتم. پس چه باید می کردم؟ خدایا من می خواستم زنده باشم و زندگی کنم، اما حالا پس از ازدواج اجباری نسترن به چه امیدی باید زنده می ماندم؟ چه انگیزه ای برای کار کردن و حتی نفس کشیدن داشتم؟ شب و روز فکر کردم. شب و روز خود را در اتاق حبس کردم. شب و روز با خودم حرف زدم و نقشه کشیدم و عاقبت به این نتیجه رسیدم که:
- فرامرز، فرامرز، اگر عشق تو حقیقتی است، صبر کن، صبر کن، شاید راه حلی پیدا شود.
و بعد این فکر وسوسه ام کرد:
- شاید نسترن و پسر عمویش با هم نساختند و از هم جدا شدند...
آن وقت می توانم به خواستگاری او بروم. حتماً خوشحال می شود. حتماً از خوشحالی پر در می آورد.
آه، چه شبهایی که با این خیال به خواب رفتم. گاهی حتی به سرم می زد شیطنت کنم و میانه این زن و شوهر را به هم بزنم. آتش به زندگیشان بیندازم و کاری کنم که زودتر از هم جدا شوند، اما بعد پشیمان می شدم و به خودم می گفتم:
- فرامرز، فرامرز، این کار را نکن! این فکرها را از سرت بیرون کن! آخر خدایی دانا، بینا، و شنوا ناظر اعمال ما می باشد. خب، قسمت نبود که تو و نسترن با هم ازدواج کنید. او حالا زن پسر عمویش است. تو نباید زندگی آنها را خراب کنی...
و گاهی هم عصبانی می شدم و با حرص می گفتم:
- خب، پس من چی؟ دل من چی؟ سهم من از زندگی چی؟ چرا من باید شکست بخورم؟ چرا باید سرم به سنگ بخورد؟ چرا باید یک عمر در پوسته تنهایی باشم و بپوسم؟
و بعد خودم را دلداری می دادم:
نه فرامرز، ناامید نشو، سر پا بایست. جوان بمان! امید داشته باش!
فعالیت کن! خودت را قوی کن، آن قدر قوی که اگر شرایط فراهم شد، این بار خانواده نسترن بی هیچ تردیدی به تو جواب مثبت بدهند.
این فکرها و حرف ها روز و شب با من بود و جزء لاینفک من شده بود، در خانه، در اتوبوس و تاکسی، در محل کار، در مهمانی ها و همه جا و همه جا به نسترن فکر می کردم و زندگی او را دورادور دنبال می کردم. چهار سال گذشت. نسترن صاحب دو بچه شده بود، دو دختر، یک روز به طور اتفاقی او را در خیابان دیدم، با دو دخترش. قلبم داشت از حرکت می ایستاد. جلو رفتم و گفتم:
- سلام... سلام...
چیزی نگفت. مانده بود که چه بگوید.
گفتم:
- از زندگی ات راضی هستی؟
اشک در چشمش جمع شد و راهش را کشید و رفت. این اشک به من امید داد. باید صبر می کردم اما تا کی؟ حالا من بیست و چهار سال داشتم. مادرم گفت اگر ازدواج کنم، روحیه ام خوب می شود، اما من به هیچ دختری نمی توانستم فکر کنم. سالها گذشت، من پیر شدم، نسترن پیر شد. بچه هایش بزرگ شدند. دخترهایش به دانشگاه رفتند. من همچنان مجرد مانده بودم. من از ازدواج فرار می کردم. حالا چهل و نه سال داشتم و نسترن چهل و هفت ساله بود. یک روز مادرم به من گفت:
- پسر تو دیوانه ای... تو روانی هستی... نسترن بیست و نه سال است که ازدواج کرده اما تو هنوز منتظر او هستی... برو خودت را به یک روان پزشک نشان بده! مایه عذاب و دق من و پدرت شده ای. ما آرزو داریم نوه مان را ببینیم، اما تو دل به چیزی بسته ای که هرگز به آن نمی رسی.
جواب مادر را ندادم. چه جوابی داشتم که بدهم؟ نمی دانستم چقدر نسترن را دوست دارم. فقط می دانستم تمام زندگی ام تحت تأثیر یاد اوست. سه سال دیگر سپری شد. من پنجاه و دو سال داشتم. دیگر سعی می کردم کمتر به نسترن فکر کنم، اما ناگهان خبری مرا تکان داد:
شوهر نسترن سکته کرد و مرد.
دست و پایم را گم کرده بودم. نمی دانستم خوشحال باشم یا غمگین. تا یکی - دو ساعت گیج بودم؛ گیج گیج. چه باید می کردم؟ در مراسم ختم و این جور حرفها شرکت کردم و تسلیت گفتم، اما دلم می خواست هر چه زودتر چهل روز بگذرد و من به خواستگاری نسترن بروم. به خودم می گفتم:
- فرامرز، دیدی دنیا به کام تو شد! دیدی صبر تو نتیجه داد! دیدی روزگار با تو مهربان شد!
چهل روز گذشت. به مادرم گفتم:
مادر حالا وقتش است. برو به خواستگاری نسترن! البته اول با خودش حرف بزن! مثل روز برایم روشن است که جوابش مثبت است. او هم در این سالها غصه می خورده که چرا به زور به عقد پسر عمویش در آمده است. اگر بداند که من بیش از سی سال به او وفادار بودم، هم تعجب می کند، هم خوشحال می شود.
مادرم با حیرت گفت:
- این حرفها را جدی می زنی؟
- آره مادر... عیبی دارد؟
- سراپا عیب است. هنوز چهل روز بیشتر از مرگ شوهر نسترن نگذشته، تو از من انتظار داری با دسته گل و شیرینی به خواستگاریش بروم؟!
نه، مادر اشتباه نکن! یک صحبت دوستانه، به او بگو هنوز ازدواج نکرده ام و منتظرش نشسته ام.
- پسرم، این حرفها هم الان درست نیست. حداقل بگذار یکی - دو ماه دیگر بگذرد.
به زحمت پذیرفتم. یک ماه و نیم گذشت و مادر با بی میلی راه خانه نسترن را پیش گرفت. در خانه پدرم ماندم تا مادر برگردد. خودم را در آینه بر انداز کردم. چین و چروکهای صورتم را بی رحمانه به من نشان داد. چقدر پیر شده بودم. یعنی در این سن و سال می توانستم لباس دامادی بپوشم؟ یک داماد پنجاه و دو ساله! به خودم دلداری دادم:
- داماد پنجاه و دو ساله... خیلی هم خوب است. تو آدم وفاداری هستی فرامرز. این بهترین حسن توست. تو هدفمندی، تو توانستی به آنچه می خواهی برسی. نسترن به تو افتخار می کند.
دو ساعت بعد مادر آمد. پژمرده و ناراحت و کمی هم عصبی. به یاد سی و چهار سال قبل - اولین باری که به خواستگاری نسترن رفت - افتادم. در دلم آشوبی به پا بود. جرأت نداشتم نتیجه را از او بپرسم. مثل آدمهای گنگ او را نگاه می کردم. مادر با خستگی تمام روی مبل نشست و در حالی که خودش را با دستش باد می زد، گفت:
- نمی دانم چه بگویم فرامرز!
کمی امیدوار شدم و گفتم:
- نسترن قبول کرد؟ خوشحال شد؟
- نه، پسرم...
اشک در چشمهای مادرم نشست. مادر از چه ناراحت بود؟
- مادر چرا ناراحتی؟
- دلم برایت می سوزد پسرم.
کلافه و عصبانی فریاد زدم:
- مادر می گویی چی شده یا نه؟
مادر هم خسته و عصبی فریاد زد:
- آره... آره... نسترن خندید. فقط خندید و گفت، این یک شوخی بی مزه می تواند باشد. گفت دخترهای من بیشتر از سی سال دارند. یکی از آنها ازدواج کرده است و بزودی نوه دار می شوم، آن وقت لباس عروسی بپوشم؟!
روی مبل ولو شدم و گفتم:
- مگر به او نگفتی من در تمام این سالها منتظر او بودم؟
گفتم، گفتم... اما او گفت من در تمام این سالها سعی کردم به جای اینکه با بخت خودم مبارزه کنم و با جنگ و ستیز زندگی را به خودم و شوهرم تلخ کنم، حقیقت را اگر چه باب میلم نبود، بپذیرم و با آن کنار بیایم. من در تمام این سالها سعی کردم همسر خوبی برای پسر عمویم باشم، او هم الحق آدم خوبی بود، خدا رحمتش کند.
در خودم مچاله شدم. فرو ریختم. زیر لب گفتم:
- فرامرز، در تمام این سالها چه بر سر خودت آوردی مرد؟
از جایم بلند شدم و روبه روی آینه ایستادم. چقدر چین و چروکهایم بیشتر شده بودند.

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

به نظر می رسد انگیزه فرامرز در تمام این سالها فقط رسیدن به نسترن نبود، بلکه او دچار احساس حقارت شده بود، دچار خود کم بینی. او در تمام این سالها می خواست به خودش ثابت کند که لیاقت ازدواج با نسترن را دارد. شاید در سالهای آخر فقط شبحی از نسترن در ذهن او باقی مانده بود، اما نسترن برای او یاد آور یک احساس سرکوب شده بود. فرامرز اعتماد به نفس خود را از دست داده بود و برای برگشتن به حالت عادی و طبیعی تلاش می کرد به خود ثابت کند که هیچ نقطه ضعفی ندارد و می تواند به ازدواج با نسترن امیدوار باشد. او سالهای گرانبهایی از عمر خویش را صرف زیستن با خیالات و آرزوها کرد. آرزوهای درازی که گاه دست انسان هرگز به آنها نمی رسد و در مورد فرامرز هم اینچنین شد.
امام علی (علیه السلام) می فرمایند:
و اعتبروا بالغیر (الیغره)، و انتفعوا بالنذر.
از دگرگونیهای (زمانه) عبرت آموزید و از هشدارها بهره گیرید.
(میزان الحکمه، ح 11762)
دلا همواره تسلیم رضا باش - به هر حالی که باشی با خدا باش