فهرست کتاب


بهار ازدواج

امیر ملک محمودی‏

همه چیز به هم ریخت

بر اساس سرگذشت: محسن 39 ساله
سال آخر دبیرستان بودم که زمزمه مادرم شروع شد:
- محسن جان، اگر در دانشگاه قبول شوی نور علی نور است و می توانیم به خواستگاری سیمین برویم.
اسم دختر خاله ام سیمین که می آمد، قلبم به شدت شروع به تپیدن می کرد. صورتم سرخ می شد و دست و پایم را گم می کردم. مادر که با این حالات من خوب آشنا بود، ادامه داد:
- خاله مهین ات گفته اگر محسن به سربازی نرود و در دانشگاه قبول شود، همین امسال خطبه عقد را می خوانیم. عروسی هم بماند برای یکی - دو سال دیگر.
این بار دلم را به دریا زدم و پرسیدم:
- مادر، دو سال است که حرف عروسی من و سیمین می زنی ولی نمی گویی نظر او چیست. به نظر شما حاضر است با من ازدواج کند؟
- آره، از خداش هست، کجا می تواند جوان خوب و پاکی مثل تو پیدا کند؟ خودم از او پرسیدم. لبخندی زد و چیزی نگفت. سکوت هم که می دانی علامت رضاست.
مادر درست می گفت. سیمین مرا دوست داشت. این را از نگاههای او می فهمیدم. هر وقت مرا می دید، سرخ می شد و سعی می کرد در تیر رس نگاههایم نباشد. حدود یک سال بود که هر روز به طور جدی به او فکر می کردم و اینکه می تواند همسر ایده ال من باشد. از تصور این موضوع دلم گرم می شد و لذت وصف ناپذیری وجودم را فرا می گرفت.
- مادر، سیمین دختر خوبی است. او هیچ عیبی ندارد.
- تو هم هیچ عیبی نداری پسرم، خاله ات خیلی خوشحال است که دامادی مثل تو دارد نصیبش می شود.
ناگهان به یاد موضوعی افتادم که مدتها بود آزارم می داد. دل دل کردم که آن را با مادر در میان بگذارم یا نه و بالاخره گفتم:
- راستی مادر، پدر چی؟ او راضی است؟
مادر نفس عمیقی کشید و گفت:
- فعلاً که پدرت در مسافرت است. تا آنجا که من می دانم مخالفتی ندارد. چطور مگر؟
- آخر یادم هست یک بار که درباره خواهر سیمین - شیرین را می گویم - حرف می زد، می گفت شیرین که ناز است، ممکن است سیمین هم نازا باشد.
مادر لب خود را گزید و گفت:
- این حرفها چیه؟ شیرین چه ربطی به سیمین دارد؟ این فکرها را از سرت بیرون کن! پدرت یک هفته دیگر از آلمان بر می گردد، خودم موضوع تو و سیمین را با او در میان می گذارم.
نمی دانم چرا دلم شور می زد. پدر اخلاقهای خاصی داشت. کمتر حرف می زد و نظر می داد، اما اگر حرفی می زد، پای آن می ایستاد و محال بود از نظر و عقیده اش برگردد و همین مرا می ترساند. اگر او به مادر می خندید و می گفت سیمین به درد نمی خورد چه؟ وقتی به قلبم مراجعه می کردم، می دیدم هیچ کس به جز سیمین را دوست ندارم. او دو سال از من کوچکتر بود. نجابت و متانتی مثال زدنی داشت و ناگفته نماند که در بین فامیل دو - سه نفر دیگر هم خواستگار او بودند، اما به همه آنها جواب منفی داده بود. تقریباً همه می دانستند که من و او به یکدیگر علاقه مندیم. حتماً پدر هم می دانست. خب اگر مخالف بود، تا حالا این مخالفت را اعلام می کرد. انتظارم زیاد طول نکشید. پدر از سفر آمد و مادرم همان گونه که قول داده بود، با او حرف زد و متاسفانه پدر گفت:
- من مخالفم. اولاً ممکن است سیمین هم مثل شیرین نازا باشد، ثانیاً محسن هنوز هجده سال دارد و مرد زندگی نشده است، ثالثاً من صلاح می دانم محسن با دختر عمویش - شیوا - عروسی کند.
وقتی مادر نظر پدر را به من گفت، با تعجب پرسیدم:
- شیوا؟ او که یک دختر بچه ده ساله است!
- خب، پدرت می گوید پنج سال دیگر که او یک دختر پانزده ساله و تو یک جوان بیست و سه ساله شدی به خواستگاریش می رویم.
من هیچ احساسی نسبت به شیوا ندارم. او باید عروسک بازی کند.
مادر هم با من موافق بود و خیلی با پدر جر و بحث کرد، اما همان طور که گفتم حرف پدر را هیچ کس نمی توانست تغییر بدهد، مگر این که به قول معروف خودش از خر شیطان پیاده می شد. تصمیم گرفتم خودم با پدر حرف بزنم.
- پدر عاشق سیمین هستم.
با بی رحمی تمام گفت:
- چه غلطها! موقعی که من هم سن تو بودم، جرأت نداشتم با پدرم حرف بزنم، آن وقت تو دم از عشق و عاشقی می زنی؟ هم تو و هم سیمین هنوز بچه اید و دهانتان بوی شیر می دهد، بنابراین صلاح کارتان را نمی دانید.
با غیظ گفتم:
- صلاح کار این است که من با شیوا که یک شب هم نمی تواند بدون عروسک هایش بخوابد، عروسی کنم؟
- آره، اما مغلطه نکن، من نگفتم امروز بلکه پنج - شش سال دیگر. تا آن موقع او دختر برازنده ای می شود. در ضمن عمویت چند وقت قبل با من حرف زد و گفت دوست دارد تو دامادش بشوی. عقد دختر عمو و پسر عمو هم که در آسمان ها بسته شده است.
- من با شیوا ازدواج نمی کنم.
- دهانت را ببند! اگر روی حرف من حرف بزنی عاقت می کنم.
بحث با پدر فقط کار را بدتر می کرد، باید کمی صبر پیشه می کردم، بلکه مرور زمان کارها را درست کند. آن سال از بس اعصابم خراب بود و فکرم مشغول، در کنکور قبول نشدم و ناچار به خدمت سربازی رفتم. دو سال خدمتم را در شهرستان سپری کردم و وقتی برگشتم، گفتم:
- نمی خواهم درس بخوانم. ترجیح می دهم وارد بازار کار شوم. پدرم که موقعیت را به نفع خود می دید، با مهربانی گفت:
- من به تو سرمایه می دهم تا مغازه ای باز کنی، اما به شرطی که قول بدهی با دختر عمویت ازدواج کنی.
قول ندادم و کمک مالی مشروط پدر را رد کردم. کله شقی من، پدر را که عادت نداشت روی حرف خودش حرفی بشنود لجوج تر کرد. او به مادر گفت:
- اگر محسن خودش را بکشد هم، حاضر نیستم سیمین عروسم شود.
مادر برای اولین بار در طول زندگی سی ساله اش با پدر، مقابل او ایستاد و گفت:
- مگر بچه خواهر من چه عیبی دارد؟ آن ها همدیگر را دوست دارند. چرا می خواهی دو تا جوان را از هم جدا کنی؟
- این حرف ها را دور بینداز دور خانم! پدر سیمین به نان شبش محتاج است، اما برادر من کلی ثروت و مکنت دارد.
- چه ربطی دارد؟ مگر ثروت برادرت به محسن می رسد؟
- به دخترش که می رسد! او نمی گذارد شیوا در سختی زندگی کند. تو و محسن عقلتان را از دست داده اید. می دانی شیوا توی همین سن کم چقدر خواستگار دارد؟ ببین خانم، اگر بتوانی محسن را به این ازدواج راضی کنی، جایزه خوبی پیش من داری. راستش خیلی وقت است که می خواهم باغ بزرگی را که در کرج داریم، به نام تو کنم، اما دنبال یک بهانه و مناسبت خاص هستم.
ظاهراً حرف ها و وعده های چرب و نرم پدر بد جوری مادر را نرم کرد، چون از آن به بعد او هم در گوشم می خواند.
- پدرت راست می گوید. سیمین چنان تحفه ای هم نیست که به خاطر او مقابل پدرت بایستی و از ثروت عمویت چشم بپوشی.
- چه می گویی مادر؟ من فقط با سیمین ازدواج می کنم. عشق که این چیزها سرش نمی شود.
مادر بدون این که من در جریان باشم برای خاله مهین - مادر سیمین - پیغام فرستاد که محسن از ازدواج با سیمین پشیمان شده است. وقتی خبر به گوش سیمین رسید، به من تلفن زد و گفت:
- مادرت راست می گوید؟
نه، او از خودش این حرف ها را زده است.
سیمین با خوشحالی گفت:
- پس همچنان منتطرت می مانم.
- من مقدمات ازدواجمان را فراهم می کنم و به موقع به خواستگاریت می آیم، قول می دهم سیمین. قول می دهم.
سیمین هم قول داد که جز من به هیچ خواستگار دیگری جواب مثبت ندهد.
دو سال شب و روز کار کردم و پول هایم را در بانک گذاشتم. تصمیم داشتم اگر پدر و مادرم هم چنان با ازدواج من و سیمین مخالفت کردند، خودم به تنهایی اقدام کنم و به خواستگاری او بروم. موافقت ضمنی خاله و شوهرش را نیز کسب کرده بودم. البته آنها خوب می دانستند که این کار به یک دشمنی بزرگ خانوادگی بدل می شود، اما از طرفی من چاره ای جز این نداشتم. همه چیز بر وفق مراد من پیش می رفت که یک تصادف لعنتی همه چیز را به هم ریخت. یک شب از سر کار به خانه بر می گشتم که با یک موتور تصادف کردم و پایم بد جوری شکست. دو ماه تمام در بیمارستان و خانه بستری بودم و آخر هم پایم چند سانت کوتاه از آب در آمد. روحیه ام را از دست داده بودم. پدر حاضر بود هر چقدر لازم است برایم خرج کند، اما دکترها می گفتند این کوتاهی پای راست هیچ چاره ای ندارد و باید یک عمر با آن بسازم. چند ماه خانه نشین شدم. دیگر سر کار نمی رفتم، چون فکر می کردم اگر مردم مرا با این وضعیت ببینند مسخره ام می کنند. در طول این مدت از سیمین که به خاطر او با پدر و مادرم جنگیده بودم، هیچ خبری نبود. او یک بار هم حالی از من نپرسید. حدس زدم به خاطر اتفاقی است که برایم افتاده است، اما به خودم دلخوشی می دادم که این حدس اشتباه است. یک روز از مادرم پرسیدم:
- از سیمین چه خبر؟
اشک در چشمهایش جمع شد و گفت:
- خاله مهین ات چند وقت قبل پیغام داده که سیمین از ازدواج با محسن پشیمان شده است و می خواهد به یکی از خواستگارانش جواب مثبت بدهد.
با پریشان حالی پرسیدم:
- چرا؟ به خاطر پایم؟
مادر قطره اشکی را که روی گونه اش چکیده بود با پر روسری اش پاک کرد و گفت:
- ظاهراً همین طور است. غصه نخور محسن جان. ما که به تو می گفتیم سیمین به درد تو نمی خورد، اما تو فکر می کردی او فرشته است.
دلم از سیمین گرفت. این خبر روحیه ام را خرابتر کرد. اگر تا دیروز به امید رسیدن به سیمین تلاش می کردم و مشکلات را پشت سر می گذاشتم، اکنون دیگر انگیزه ای برای تلاش و کوشش در خود نمی دیدم. پدر و مادرم خیلی مرا نصیحت می کردند.
پدرم گفت:
- پسرم، بیا با شیوا عروسی کن! این قدر از او گریزان نباش!
بالاخره هم برای این که از این مخمصه فکری نجات پیدا کنم، پذیرفتم. شاید ازدواج با شیوا می توانست روحیه ام را عوض کند. او هجده سال داشت و تازه دیپلم گرفته بود و من بیست و شش ساله بودم. به خانه عمو که رفتیم استقبال سردی از ما کرد و وقتی پدر گفت می خواهیم شیوا عروسمان باشد، عمو اخمی کرد و گفت:
- والله شیوا فعلاً قصد ازدواج ندارد و می خواهد ادامه تحصیل بدهد.
پدر گفت:
- خب، نامزد باشند تا...
عمو نگذاشت حرف پدر به انتها برسد و گفت:
- ببین داداش، حقیقت این است که شیوا مخالف این وصلت است.
سنگ روی یخ شده بودیم. می دانستم همه این حرف ها بهانه است و نظر عمو هم بعد از تصادف من و کوتاهی پایم عوض شده است.
کم کم به این نتیجه رسیدم که باید خودم کشتی طوفان زده زندگی ام را به ساحل امن برسانم. بنابراین از پدر خواستم مغازه ای برایم بخرد تا در آن مشغول شوم. کار در مغازه باعث شد تا حد زیادی از فکر و خیال بیرون بیایم و واقعیت های زندگی را شجاعانه بپذیرم. مدتی بعد سیمین با یکی از خواستگارانش ازدواج کرد و هنوز بیشتر از پنج سال از ازدواجشان نگذشته بود که شوهرش او را تنها گذاشت و برای همیشه به خارج از کشور رفت. سیمین طلاق غیابی گرفت و با دو بچه به خانه پدر برگشت. جسته گریخته می شنیدم که او از این که دل مرا شکسته سخت پشیمان است و شکست و ناکامی در زندگی مشترکش را تقاص آن کار می داند. او حتی پیغام داده که حاضر است زنم شود، اما من هیچ انگیزه ای برای ازدواج با او یا کس دیگری ندارم. من هنوز از عدم اعتماد به نفس رنج می برم. آن قدر از عشق و عاشقی زده شده ام که حاضر نیستم به هیچ دختری فکر کنم. پدرم می گوید:
- محسن این قدر از خودت ضعف نشان نده! دنیا که به پایان نرسیده است. همه دخترها هم که مثل سیمین نیستند و پدر همه دخترها هم مثل عمویت. دختری را انتخاب کن تا من قدم جلو بگذارم.
می دانم که پدر و مادرم از سر دلسوزی این حرف ها را می زنند، اما واقعاً انگیزه ای برای ازدواج ندارم. همیشه با خودم می گویم خوب شد قبل از آن تصادف با سیمین عروسی نکرده بودم، وگرنه مطمئناً از من طلاق می گرفت.

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

زندگی هم تلخ است، و هم شیرین، منتها نه تلخی آن باید باعث افسردگی و گوشه گیری و ناامیدی انسان شود نه شیرینی آن باید آدمی را سر مست و غافل سازد. در این میان داشتن تعادل و پذیرفتن این واقعیت که زندگی را با همه سختی و راحتی و مشکلات و آسانی ها باید پشت سر گذاشت، می تواند انگیزه انسان را برای تلاش و کوشش دو چندان کند. بعضی از تلخی ها زاییده کم همتی و کم کاری خود ماست و نتیجه رفتار غلطمان، بنابراین هر چه بهتر و سنجیده تر عمل کنیم، به شیرینی های زندگی افزوده خواهد شد و بر عکس.
محسن باید به جای فکر کردن به کوتاهی پایش به بلندی همتش بیندیشد و بداند که شخصیت انسان فقط در ظاهر او تجلی نمی یابد، بلکه این روح و درون اوست که باید تبلور خصائل زیبا و پسندیده باشد.
هر مرادی را به همت می توان تسخیر کرد - دست کوتاه سهل باشد، همت ار کوتاه نیست
امام صادق (علیه السلام) می فرمایند:
ثلاث یحجزن المرء عن طلب المعالی: قصر الهمه، و قله الحیله، و ضعف الرای.
سه چیز انسان را از رفتن در پی مقامات عالیه و اهداف بلند باز می دارد: کوتاهی همت، چاره اندیش نبودن و سستی اندیشه.
(تحف العقول، 318)
تبه کردم جوانی، تا کنم خوش زندگانی را - چه سود از زندگانی چون تبه کردم جوانی را

در تمام این سالها

بر اساس سر گذشت: فرامرز 52 ساله
زنگ در را که زدم، خدا خدا کردم نسترن در را باز کند. دعایم زود مستجاب شد. لای در را باز کرد و وقتی مرا پشت در دید، خودش را کمی عقب کشید و با حجب و حیای مخصوصی سلام کرد.
سلام نسترن خانم. این آش نذری است. مادرم داده است.
دستش را آرام دراز کرد و کاسه را گرفت و گفت:
- آقا فرامرز، منتظر بمانید تا کاسه را بیاورم.
- اگر شما بگویید تا صبح محشر هم منتظر می مانم، اما تو را به خدا به جای کاسه، جواب سؤال هفته پیش مرا بیاورید.
چیزی نگفت و رفت. ما و خانواده نسترن چهار سال بود که همسایه بودیم. آن ها مردمان خوبی بودند. رفت و آمدی با هم نداشتیم. بجز این که هر سال عید به قول معروف یک توک پا به خانه هم می رفتیم و عید را به یکدیگر تبریک می گفتیم. من سال آخر دبیرستان بودم و نسترن هم در دو کلاس پایین تر درس می خواند. من و او احساس می کردیم به هم علاقه داریم. یک روز به خودم جرأت دادم و به او گفتم اگر موافق باشد مادرم را برای خواستگاریش می فرستم. او از من مهلت خواست تا فکر کند، اما هنوز یعنی تا روزی که آش را به خانه شان بردم، جوابم را نداده بود. در فکر بودم که کاسه خالی را که شسته بود، آورد و گفت:
- من موافقم اما...
بقیه حرفش را خورد و آهسته در را بست. وقتی به طرف خانه مان می آمدم، هم خوشحال بودم، هم عصبانی. خوشحال از این گفته که بود موافقم. در واقع حاضر بود که زنم بشود و عصبانی از این که چرا اما آورد و حرفش را تمام نکرد. یعنی چه می خواست بگوید؟ نکند مانعی بر سر راه بود؟ نکند خودش موافق بود، اما پدر و مادرش نه؟ نکند برادر بزرگش مخالف بود؟... این سؤال ها چند روز فکر مرا به خود مشغول کرد، از دبیر ادبیاتمان پرسیدم:
- آقا، وقتی یک نفر بگوید موافقم، اما... این اما چه معنایی دارد؟
خندید و گفت:
- وقتی هم سن تو بودم یک دبیر انشای بسیار مهربان داشتم. او دلش نمی آمد توی ذوق کسی بزند. هر کس انشایش را می خواند، کلی تشویقش می کرد و در آخر می گفت اما... و شروع می کرد به گفتن ایرادها و اشکالات آن انشاء اوایل تعریف هایش خیلی برایمان جالب بود، کم کم روش او را فهمیدیم و همه از همان ابتدا منتظر اما و پشت سر آن انتقادها و اشکالات می ماندیم. به نظر من کسی که می گوید موافقم، اما... می خواهد بگوید موافقتش به شرطی بسته است و تا شرطش تحقق پیدا نکند، آن موافقت هم صورت نخواهد گرفت.
در مورد حرف های دبیر ادبیاتمان خیلی فکر کردم، حق با او بود. من نباید خودم را گول می زدم و به دلم وعده های شیرین می دادم. حتماً مانعی بر سر راه من و نسترن وجود داشت، وگرنه او آن طور نیمه کاره و با یک اما حرفش را نیمه تمام نمی گذاشت. هر چه بیشتر فکر می کردم، بیشتر به بن بست می رسیدم. بالاخره دلم را به دریا زدم و به مادرم گفتم:
- مادر اشکالی دارد من ازدواج کنم؟
مادر با تعجب نگاهم کرد و گفت:
- نه که اشکالی ندارد، اما تو هنوز دیپلمت را نگرفته ای و به سربازی هم نرفته ای. کسی که حاضر نمی شود دخترش را به تو بدهد.
- خب نامزد می کنیم و...
مادر اخمی کرد و گفت:
- نکند کسی را انتخاب کرده ای!
- آره، راستش... نسترن دختر همسایه مان را...
- او هم به تو علاقه دارد؟
- آره... به خواستگاریش می روی؟
- باید با پدرت مشورت کنم.
فردای آن روز مادر با خوشحالی به من گفت:
- پدرت موافق است و می گوید در کار خیر نباید استخاره کرد.
مادرم به اتفاق پدر و خواهر بزرگم به خانه پدر نسترن رفتند ولی وقتی به خانه برگشتند گرفته و ناراحت بودند. مادر با دلخوری گفت:
- آخر پسرم، فرامرز جان! مگر تو نگفتی دختر موافق است؟
با دلهره گفتم:
- بله، چطور مگر؟
پدرم با عصبانیت گفت:
- سنگ روی یخ شدیم پسر! پدرش بادی به غبغب انداخت و گفت امیر جان شرمنده ام، نسترن نامزد پسر عمویش است. از بچگی آن ها را برای هم در نظر گرفته ایم. منتظریم دو سال دیگر درس نسترن تمام شود و مراسم نامزدی رسمی را رسماً برگزار کنیم.
آن شب تلخ ترین شب عمرم بود. پس از چند روز نسترن را دیدم و گفتم:
- این رسمش نبود. خانواده ما خراب شدند، آبرویمان رفت.
نسترن با لحنی گرفته و مغموم گفت:
- من راضی نیستم با پسر عمویم ازدواج کنم، آن ها خودشان بریده اند و دوخته اند.
- خب، مقاومت کن!
- نمی توانم. به خدا نمی توانم. من از او خوشم نمی آید، اما اگر حرف دلم را بزنم، سرم را می برند.
چند قطره اشک از چشمهای نسترن جاری شد.
اشکهایی آتشین که دلم را به آتش کشید. با خودم عهد کردم تا آنجا که ممکن است تلاش کنم ازدواج او و پسر عمویش سر نگیرد. برای این کار دو سال وقت داشتم. دیپلم را با هزار زحمت گرفتم و به سربازی رفتم، اما در حین خدمت سه بار دیگر مادرم را با اصرار به خواستگاری نسترن فرستادم. خودم هم یکی - دو بار به اداره پدر نسترن رفتم و با التماس از او خواستم دخترش را به من بدهد، اما او فقط یک جواب را تکرار می کرد: عقد نسترن و پسر عمویش در آسمانها بسته شده است.
تلاش و به عبارتی دست و پا زدنهای من بیهوده بود. ماهها پشت سر هم آمدند و گذاشتند و دو سال به سر رسید و نسترن به عقد پسر عمویش در آمد. روزگار من تیره و تار شد. یکی - دو بار تصمیم گرفتم خودم را بکشم، اما منصرف شدم. حقیقتش را بخواهید از مرگ می ترسیدم یا شاید بهتر باشد بگویم زندگی را دوست داشتم. پس چه باید می کردم؟ خدایا من می خواستم زنده باشم و زندگی کنم، اما حالا پس از ازدواج اجباری نسترن به چه امیدی باید زنده می ماندم؟ چه انگیزه ای برای کار کردن و حتی نفس کشیدن داشتم؟ شب و روز فکر کردم. شب و روز خود را در اتاق حبس کردم. شب و روز با خودم حرف زدم و نقشه کشیدم و عاقبت به این نتیجه رسیدم که:
- فرامرز، فرامرز، اگر عشق تو حقیقتی است، صبر کن، صبر کن، شاید راه حلی پیدا شود.
و بعد این فکر وسوسه ام کرد:
- شاید نسترن و پسر عمویش با هم نساختند و از هم جدا شدند...
آن وقت می توانم به خواستگاری او بروم. حتماً خوشحال می شود. حتماً از خوشحالی پر در می آورد.
آه، چه شبهایی که با این خیال به خواب رفتم. گاهی حتی به سرم می زد شیطنت کنم و میانه این زن و شوهر را به هم بزنم. آتش به زندگیشان بیندازم و کاری کنم که زودتر از هم جدا شوند، اما بعد پشیمان می شدم و به خودم می گفتم:
- فرامرز، فرامرز، این کار را نکن! این فکرها را از سرت بیرون کن! آخر خدایی دانا، بینا، و شنوا ناظر اعمال ما می باشد. خب، قسمت نبود که تو و نسترن با هم ازدواج کنید. او حالا زن پسر عمویش است. تو نباید زندگی آنها را خراب کنی...
و گاهی هم عصبانی می شدم و با حرص می گفتم:
- خب، پس من چی؟ دل من چی؟ سهم من از زندگی چی؟ چرا من باید شکست بخورم؟ چرا باید سرم به سنگ بخورد؟ چرا باید یک عمر در پوسته تنهایی باشم و بپوسم؟
و بعد خودم را دلداری می دادم:
نه فرامرز، ناامید نشو، سر پا بایست. جوان بمان! امید داشته باش!
فعالیت کن! خودت را قوی کن، آن قدر قوی که اگر شرایط فراهم شد، این بار خانواده نسترن بی هیچ تردیدی به تو جواب مثبت بدهند.
این فکرها و حرف ها روز و شب با من بود و جزء لاینفک من شده بود، در خانه، در اتوبوس و تاکسی، در محل کار، در مهمانی ها و همه جا و همه جا به نسترن فکر می کردم و زندگی او را دورادور دنبال می کردم. چهار سال گذشت. نسترن صاحب دو بچه شده بود، دو دختر، یک روز به طور اتفاقی او را در خیابان دیدم، با دو دخترش. قلبم داشت از حرکت می ایستاد. جلو رفتم و گفتم:
- سلام... سلام...
چیزی نگفت. مانده بود که چه بگوید.
گفتم:
- از زندگی ات راضی هستی؟
اشک در چشمش جمع شد و راهش را کشید و رفت. این اشک به من امید داد. باید صبر می کردم اما تا کی؟ حالا من بیست و چهار سال داشتم. مادرم گفت اگر ازدواج کنم، روحیه ام خوب می شود، اما من به هیچ دختری نمی توانستم فکر کنم. سالها گذشت، من پیر شدم، نسترن پیر شد. بچه هایش بزرگ شدند. دخترهایش به دانشگاه رفتند. من همچنان مجرد مانده بودم. من از ازدواج فرار می کردم. حالا چهل و نه سال داشتم و نسترن چهل و هفت ساله بود. یک روز مادرم به من گفت:
- پسر تو دیوانه ای... تو روانی هستی... نسترن بیست و نه سال است که ازدواج کرده اما تو هنوز منتظر او هستی... برو خودت را به یک روان پزشک نشان بده! مایه عذاب و دق من و پدرت شده ای. ما آرزو داریم نوه مان را ببینیم، اما تو دل به چیزی بسته ای که هرگز به آن نمی رسی.
جواب مادر را ندادم. چه جوابی داشتم که بدهم؟ نمی دانستم چقدر نسترن را دوست دارم. فقط می دانستم تمام زندگی ام تحت تأثیر یاد اوست. سه سال دیگر سپری شد. من پنجاه و دو سال داشتم. دیگر سعی می کردم کمتر به نسترن فکر کنم، اما ناگهان خبری مرا تکان داد:
شوهر نسترن سکته کرد و مرد.
دست و پایم را گم کرده بودم. نمی دانستم خوشحال باشم یا غمگین. تا یکی - دو ساعت گیج بودم؛ گیج گیج. چه باید می کردم؟ در مراسم ختم و این جور حرفها شرکت کردم و تسلیت گفتم، اما دلم می خواست هر چه زودتر چهل روز بگذرد و من به خواستگاری نسترن بروم. به خودم می گفتم:
- فرامرز، دیدی دنیا به کام تو شد! دیدی صبر تو نتیجه داد! دیدی روزگار با تو مهربان شد!
چهل روز گذشت. به مادرم گفتم:
مادر حالا وقتش است. برو به خواستگاری نسترن! البته اول با خودش حرف بزن! مثل روز برایم روشن است که جوابش مثبت است. او هم در این سالها غصه می خورده که چرا به زور به عقد پسر عمویش در آمده است. اگر بداند که من بیش از سی سال به او وفادار بودم، هم تعجب می کند، هم خوشحال می شود.
مادرم با حیرت گفت:
- این حرفها را جدی می زنی؟
- آره مادر... عیبی دارد؟
- سراپا عیب است. هنوز چهل روز بیشتر از مرگ شوهر نسترن نگذشته، تو از من انتظار داری با دسته گل و شیرینی به خواستگاریش بروم؟!
نه، مادر اشتباه نکن! یک صحبت دوستانه، به او بگو هنوز ازدواج نکرده ام و منتظرش نشسته ام.
- پسرم، این حرفها هم الان درست نیست. حداقل بگذار یکی - دو ماه دیگر بگذرد.
به زحمت پذیرفتم. یک ماه و نیم گذشت و مادر با بی میلی راه خانه نسترن را پیش گرفت. در خانه پدرم ماندم تا مادر برگردد. خودم را در آینه بر انداز کردم. چین و چروکهای صورتم را بی رحمانه به من نشان داد. چقدر پیر شده بودم. یعنی در این سن و سال می توانستم لباس دامادی بپوشم؟ یک داماد پنجاه و دو ساله! به خودم دلداری دادم:
- داماد پنجاه و دو ساله... خیلی هم خوب است. تو آدم وفاداری هستی فرامرز. این بهترین حسن توست. تو هدفمندی، تو توانستی به آنچه می خواهی برسی. نسترن به تو افتخار می کند.
دو ساعت بعد مادر آمد. پژمرده و ناراحت و کمی هم عصبی. به یاد سی و چهار سال قبل - اولین باری که به خواستگاری نسترن رفت - افتادم. در دلم آشوبی به پا بود. جرأت نداشتم نتیجه را از او بپرسم. مثل آدمهای گنگ او را نگاه می کردم. مادر با خستگی تمام روی مبل نشست و در حالی که خودش را با دستش باد می زد، گفت:
- نمی دانم چه بگویم فرامرز!
کمی امیدوار شدم و گفتم:
- نسترن قبول کرد؟ خوشحال شد؟
- نه، پسرم...
اشک در چشمهای مادرم نشست. مادر از چه ناراحت بود؟
- مادر چرا ناراحتی؟
- دلم برایت می سوزد پسرم.
کلافه و عصبانی فریاد زدم:
- مادر می گویی چی شده یا نه؟
مادر هم خسته و عصبی فریاد زد:
- آره... آره... نسترن خندید. فقط خندید و گفت، این یک شوخی بی مزه می تواند باشد. گفت دخترهای من بیشتر از سی سال دارند. یکی از آنها ازدواج کرده است و بزودی نوه دار می شوم، آن وقت لباس عروسی بپوشم؟!
روی مبل ولو شدم و گفتم:
- مگر به او نگفتی من در تمام این سالها منتظر او بودم؟
گفتم، گفتم... اما او گفت من در تمام این سالها سعی کردم به جای اینکه با بخت خودم مبارزه کنم و با جنگ و ستیز زندگی را به خودم و شوهرم تلخ کنم، حقیقت را اگر چه باب میلم نبود، بپذیرم و با آن کنار بیایم. من در تمام این سالها سعی کردم همسر خوبی برای پسر عمویم باشم، او هم الحق آدم خوبی بود، خدا رحمتش کند.
در خودم مچاله شدم. فرو ریختم. زیر لب گفتم:
- فرامرز، در تمام این سالها چه بر سر خودت آوردی مرد؟
از جایم بلند شدم و روبه روی آینه ایستادم. چقدر چین و چروکهایم بیشتر شده بودند.