فهرست کتاب


بهار ازدواج

امیر ملک محمودی‏

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

فداکاری الهه قابل تحسین است، اما او نباید یک امر خیر را فدای امر خیر دیگری می کرد.
او از زندگی، ازدواج و خوشی خود گذشت تا به خانواده اش برسد و در واقع به خودش ظلم کرد. الهه باید به موازات کمک به مادر و خواهر و برادرش به فکر آینده خود نیز می بود.
او اگر ازدواج می کرد بهتر می توانست به آنها کمک کند. الهه زیاد به خانواده اش وابسته بود و آنها را به خود وابسته می دانست.
چه اشکالی داشت او در زمان حیات مادرش ازدواج می کرد؟ به هر حال اکنون نیز دیر نشده است و او به جای اینکه در سوگ گذشته بنشیند باید برخیزد فردایی درخشان را برای خود رقم بزند.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند:
من فتح له باب من الخیر فلینتهزه؛ فانه لا یدری متی یغلق عنه
هر کس که دری از خیر به رویش گشوده شود، باید آن را غنیمت شمرد؛ زیرا که نمی داند آن در کی به رویش بسته می شود.
(کنزال العمال، 43134)
بهار عمر جوانی است، مغتنم دانش - که این بهار ز پی، محنت و خزان دارد

همه چیز به هم ریخت

بر اساس سرگذشت: محسن 39 ساله
سال آخر دبیرستان بودم که زمزمه مادرم شروع شد:
- محسن جان، اگر در دانشگاه قبول شوی نور علی نور است و می توانیم به خواستگاری سیمین برویم.
اسم دختر خاله ام سیمین که می آمد، قلبم به شدت شروع به تپیدن می کرد. صورتم سرخ می شد و دست و پایم را گم می کردم. مادر که با این حالات من خوب آشنا بود، ادامه داد:
- خاله مهین ات گفته اگر محسن به سربازی نرود و در دانشگاه قبول شود، همین امسال خطبه عقد را می خوانیم. عروسی هم بماند برای یکی - دو سال دیگر.
این بار دلم را به دریا زدم و پرسیدم:
- مادر، دو سال است که حرف عروسی من و سیمین می زنی ولی نمی گویی نظر او چیست. به نظر شما حاضر است با من ازدواج کند؟
- آره، از خداش هست، کجا می تواند جوان خوب و پاکی مثل تو پیدا کند؟ خودم از او پرسیدم. لبخندی زد و چیزی نگفت. سکوت هم که می دانی علامت رضاست.
مادر درست می گفت. سیمین مرا دوست داشت. این را از نگاههای او می فهمیدم. هر وقت مرا می دید، سرخ می شد و سعی می کرد در تیر رس نگاههایم نباشد. حدود یک سال بود که هر روز به طور جدی به او فکر می کردم و اینکه می تواند همسر ایده ال من باشد. از تصور این موضوع دلم گرم می شد و لذت وصف ناپذیری وجودم را فرا می گرفت.
- مادر، سیمین دختر خوبی است. او هیچ عیبی ندارد.
- تو هم هیچ عیبی نداری پسرم، خاله ات خیلی خوشحال است که دامادی مثل تو دارد نصیبش می شود.
ناگهان به یاد موضوعی افتادم که مدتها بود آزارم می داد. دل دل کردم که آن را با مادر در میان بگذارم یا نه و بالاخره گفتم:
- راستی مادر، پدر چی؟ او راضی است؟
مادر نفس عمیقی کشید و گفت:
- فعلاً که پدرت در مسافرت است. تا آنجا که من می دانم مخالفتی ندارد. چطور مگر؟
- آخر یادم هست یک بار که درباره خواهر سیمین - شیرین را می گویم - حرف می زد، می گفت شیرین که ناز است، ممکن است سیمین هم نازا باشد.
مادر لب خود را گزید و گفت:
- این حرفها چیه؟ شیرین چه ربطی به سیمین دارد؟ این فکرها را از سرت بیرون کن! پدرت یک هفته دیگر از آلمان بر می گردد، خودم موضوع تو و سیمین را با او در میان می گذارم.
نمی دانم چرا دلم شور می زد. پدر اخلاقهای خاصی داشت. کمتر حرف می زد و نظر می داد، اما اگر حرفی می زد، پای آن می ایستاد و محال بود از نظر و عقیده اش برگردد و همین مرا می ترساند. اگر او به مادر می خندید و می گفت سیمین به درد نمی خورد چه؟ وقتی به قلبم مراجعه می کردم، می دیدم هیچ کس به جز سیمین را دوست ندارم. او دو سال از من کوچکتر بود. نجابت و متانتی مثال زدنی داشت و ناگفته نماند که در بین فامیل دو - سه نفر دیگر هم خواستگار او بودند، اما به همه آنها جواب منفی داده بود. تقریباً همه می دانستند که من و او به یکدیگر علاقه مندیم. حتماً پدر هم می دانست. خب اگر مخالف بود، تا حالا این مخالفت را اعلام می کرد. انتظارم زیاد طول نکشید. پدر از سفر آمد و مادرم همان گونه که قول داده بود، با او حرف زد و متاسفانه پدر گفت:
- من مخالفم. اولاً ممکن است سیمین هم مثل شیرین نازا باشد، ثانیاً محسن هنوز هجده سال دارد و مرد زندگی نشده است، ثالثاً من صلاح می دانم محسن با دختر عمویش - شیوا - عروسی کند.
وقتی مادر نظر پدر را به من گفت، با تعجب پرسیدم:
- شیوا؟ او که یک دختر بچه ده ساله است!
- خب، پدرت می گوید پنج سال دیگر که او یک دختر پانزده ساله و تو یک جوان بیست و سه ساله شدی به خواستگاریش می رویم.
من هیچ احساسی نسبت به شیوا ندارم. او باید عروسک بازی کند.
مادر هم با من موافق بود و خیلی با پدر جر و بحث کرد، اما همان طور که گفتم حرف پدر را هیچ کس نمی توانست تغییر بدهد، مگر این که به قول معروف خودش از خر شیطان پیاده می شد. تصمیم گرفتم خودم با پدر حرف بزنم.
- پدر عاشق سیمین هستم.
با بی رحمی تمام گفت:
- چه غلطها! موقعی که من هم سن تو بودم، جرأت نداشتم با پدرم حرف بزنم، آن وقت تو دم از عشق و عاشقی می زنی؟ هم تو و هم سیمین هنوز بچه اید و دهانتان بوی شیر می دهد، بنابراین صلاح کارتان را نمی دانید.
با غیظ گفتم:
- صلاح کار این است که من با شیوا که یک شب هم نمی تواند بدون عروسک هایش بخوابد، عروسی کنم؟
- آره، اما مغلطه نکن، من نگفتم امروز بلکه پنج - شش سال دیگر. تا آن موقع او دختر برازنده ای می شود. در ضمن عمویت چند وقت قبل با من حرف زد و گفت دوست دارد تو دامادش بشوی. عقد دختر عمو و پسر عمو هم که در آسمان ها بسته شده است.
- من با شیوا ازدواج نمی کنم.
- دهانت را ببند! اگر روی حرف من حرف بزنی عاقت می کنم.
بحث با پدر فقط کار را بدتر می کرد، باید کمی صبر پیشه می کردم، بلکه مرور زمان کارها را درست کند. آن سال از بس اعصابم خراب بود و فکرم مشغول، در کنکور قبول نشدم و ناچار به خدمت سربازی رفتم. دو سال خدمتم را در شهرستان سپری کردم و وقتی برگشتم، گفتم:
- نمی خواهم درس بخوانم. ترجیح می دهم وارد بازار کار شوم. پدرم که موقعیت را به نفع خود می دید، با مهربانی گفت:
- من به تو سرمایه می دهم تا مغازه ای باز کنی، اما به شرطی که قول بدهی با دختر عمویت ازدواج کنی.
قول ندادم و کمک مالی مشروط پدر را رد کردم. کله شقی من، پدر را که عادت نداشت روی حرف خودش حرفی بشنود لجوج تر کرد. او به مادر گفت:
- اگر محسن خودش را بکشد هم، حاضر نیستم سیمین عروسم شود.
مادر برای اولین بار در طول زندگی سی ساله اش با پدر، مقابل او ایستاد و گفت:
- مگر بچه خواهر من چه عیبی دارد؟ آن ها همدیگر را دوست دارند. چرا می خواهی دو تا جوان را از هم جدا کنی؟
- این حرف ها را دور بینداز دور خانم! پدر سیمین به نان شبش محتاج است، اما برادر من کلی ثروت و مکنت دارد.
- چه ربطی دارد؟ مگر ثروت برادرت به محسن می رسد؟
- به دخترش که می رسد! او نمی گذارد شیوا در سختی زندگی کند. تو و محسن عقلتان را از دست داده اید. می دانی شیوا توی همین سن کم چقدر خواستگار دارد؟ ببین خانم، اگر بتوانی محسن را به این ازدواج راضی کنی، جایزه خوبی پیش من داری. راستش خیلی وقت است که می خواهم باغ بزرگی را که در کرج داریم، به نام تو کنم، اما دنبال یک بهانه و مناسبت خاص هستم.
ظاهراً حرف ها و وعده های چرب و نرم پدر بد جوری مادر را نرم کرد، چون از آن به بعد او هم در گوشم می خواند.
- پدرت راست می گوید. سیمین چنان تحفه ای هم نیست که به خاطر او مقابل پدرت بایستی و از ثروت عمویت چشم بپوشی.
- چه می گویی مادر؟ من فقط با سیمین ازدواج می کنم. عشق که این چیزها سرش نمی شود.
مادر بدون این که من در جریان باشم برای خاله مهین - مادر سیمین - پیغام فرستاد که محسن از ازدواج با سیمین پشیمان شده است. وقتی خبر به گوش سیمین رسید، به من تلفن زد و گفت:
- مادرت راست می گوید؟
نه، او از خودش این حرف ها را زده است.
سیمین با خوشحالی گفت:
- پس همچنان منتطرت می مانم.
- من مقدمات ازدواجمان را فراهم می کنم و به موقع به خواستگاریت می آیم، قول می دهم سیمین. قول می دهم.
سیمین هم قول داد که جز من به هیچ خواستگار دیگری جواب مثبت ندهد.
دو سال شب و روز کار کردم و پول هایم را در بانک گذاشتم. تصمیم داشتم اگر پدر و مادرم هم چنان با ازدواج من و سیمین مخالفت کردند، خودم به تنهایی اقدام کنم و به خواستگاری او بروم. موافقت ضمنی خاله و شوهرش را نیز کسب کرده بودم. البته آنها خوب می دانستند که این کار به یک دشمنی بزرگ خانوادگی بدل می شود، اما از طرفی من چاره ای جز این نداشتم. همه چیز بر وفق مراد من پیش می رفت که یک تصادف لعنتی همه چیز را به هم ریخت. یک شب از سر کار به خانه بر می گشتم که با یک موتور تصادف کردم و پایم بد جوری شکست. دو ماه تمام در بیمارستان و خانه بستری بودم و آخر هم پایم چند سانت کوتاه از آب در آمد. روحیه ام را از دست داده بودم. پدر حاضر بود هر چقدر لازم است برایم خرج کند، اما دکترها می گفتند این کوتاهی پای راست هیچ چاره ای ندارد و باید یک عمر با آن بسازم. چند ماه خانه نشین شدم. دیگر سر کار نمی رفتم، چون فکر می کردم اگر مردم مرا با این وضعیت ببینند مسخره ام می کنند. در طول این مدت از سیمین که به خاطر او با پدر و مادرم جنگیده بودم، هیچ خبری نبود. او یک بار هم حالی از من نپرسید. حدس زدم به خاطر اتفاقی است که برایم افتاده است، اما به خودم دلخوشی می دادم که این حدس اشتباه است. یک روز از مادرم پرسیدم:
- از سیمین چه خبر؟
اشک در چشمهایش جمع شد و گفت:
- خاله مهین ات چند وقت قبل پیغام داده که سیمین از ازدواج با محسن پشیمان شده است و می خواهد به یکی از خواستگارانش جواب مثبت بدهد.
با پریشان حالی پرسیدم:
- چرا؟ به خاطر پایم؟
مادر قطره اشکی را که روی گونه اش چکیده بود با پر روسری اش پاک کرد و گفت:
- ظاهراً همین طور است. غصه نخور محسن جان. ما که به تو می گفتیم سیمین به درد تو نمی خورد، اما تو فکر می کردی او فرشته است.
دلم از سیمین گرفت. این خبر روحیه ام را خرابتر کرد. اگر تا دیروز به امید رسیدن به سیمین تلاش می کردم و مشکلات را پشت سر می گذاشتم، اکنون دیگر انگیزه ای برای تلاش و کوشش در خود نمی دیدم. پدر و مادرم خیلی مرا نصیحت می کردند.
پدرم گفت:
- پسرم، بیا با شیوا عروسی کن! این قدر از او گریزان نباش!
بالاخره هم برای این که از این مخمصه فکری نجات پیدا کنم، پذیرفتم. شاید ازدواج با شیوا می توانست روحیه ام را عوض کند. او هجده سال داشت و تازه دیپلم گرفته بود و من بیست و شش ساله بودم. به خانه عمو که رفتیم استقبال سردی از ما کرد و وقتی پدر گفت می خواهیم شیوا عروسمان باشد، عمو اخمی کرد و گفت:
- والله شیوا فعلاً قصد ازدواج ندارد و می خواهد ادامه تحصیل بدهد.
پدر گفت:
- خب، نامزد باشند تا...
عمو نگذاشت حرف پدر به انتها برسد و گفت:
- ببین داداش، حقیقت این است که شیوا مخالف این وصلت است.
سنگ روی یخ شده بودیم. می دانستم همه این حرف ها بهانه است و نظر عمو هم بعد از تصادف من و کوتاهی پایم عوض شده است.
کم کم به این نتیجه رسیدم که باید خودم کشتی طوفان زده زندگی ام را به ساحل امن برسانم. بنابراین از پدر خواستم مغازه ای برایم بخرد تا در آن مشغول شوم. کار در مغازه باعث شد تا حد زیادی از فکر و خیال بیرون بیایم و واقعیت های زندگی را شجاعانه بپذیرم. مدتی بعد سیمین با یکی از خواستگارانش ازدواج کرد و هنوز بیشتر از پنج سال از ازدواجشان نگذشته بود که شوهرش او را تنها گذاشت و برای همیشه به خارج از کشور رفت. سیمین طلاق غیابی گرفت و با دو بچه به خانه پدر برگشت. جسته گریخته می شنیدم که او از این که دل مرا شکسته سخت پشیمان است و شکست و ناکامی در زندگی مشترکش را تقاص آن کار می داند. او حتی پیغام داده که حاضر است زنم شود، اما من هیچ انگیزه ای برای ازدواج با او یا کس دیگری ندارم. من هنوز از عدم اعتماد به نفس رنج می برم. آن قدر از عشق و عاشقی زده شده ام که حاضر نیستم به هیچ دختری فکر کنم. پدرم می گوید:
- محسن این قدر از خودت ضعف نشان نده! دنیا که به پایان نرسیده است. همه دخترها هم که مثل سیمین نیستند و پدر همه دخترها هم مثل عمویت. دختری را انتخاب کن تا من قدم جلو بگذارم.
می دانم که پدر و مادرم از سر دلسوزی این حرف ها را می زنند، اما واقعاً انگیزه ای برای ازدواج ندارم. همیشه با خودم می گویم خوب شد قبل از آن تصادف با سیمین عروسی نکرده بودم، وگرنه مطمئناً از من طلاق می گرفت.

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

زندگی هم تلخ است، و هم شیرین، منتها نه تلخی آن باید باعث افسردگی و گوشه گیری و ناامیدی انسان شود نه شیرینی آن باید آدمی را سر مست و غافل سازد. در این میان داشتن تعادل و پذیرفتن این واقعیت که زندگی را با همه سختی و راحتی و مشکلات و آسانی ها باید پشت سر گذاشت، می تواند انگیزه انسان را برای تلاش و کوشش دو چندان کند. بعضی از تلخی ها زاییده کم همتی و کم کاری خود ماست و نتیجه رفتار غلطمان، بنابراین هر چه بهتر و سنجیده تر عمل کنیم، به شیرینی های زندگی افزوده خواهد شد و بر عکس.
محسن باید به جای فکر کردن به کوتاهی پایش به بلندی همتش بیندیشد و بداند که شخصیت انسان فقط در ظاهر او تجلی نمی یابد، بلکه این روح و درون اوست که باید تبلور خصائل زیبا و پسندیده باشد.
هر مرادی را به همت می توان تسخیر کرد - دست کوتاه سهل باشد، همت ار کوتاه نیست
امام صادق (علیه السلام) می فرمایند:
ثلاث یحجزن المرء عن طلب المعالی: قصر الهمه، و قله الحیله، و ضعف الرای.
سه چیز انسان را از رفتن در پی مقامات عالیه و اهداف بلند باز می دارد: کوتاهی همت، چاره اندیش نبودن و سستی اندیشه.
(تحف العقول، 318)
تبه کردم جوانی، تا کنم خوش زندگانی را - چه سود از زندگانی چون تبه کردم جوانی را