فهرست کتاب


بهار ازدواج

امیر ملک محمودی‏

سر نوشتم این گونه بود

بر اساس سر گذشت: الهه 38 ساله
هر وقت به یاد پدرم می افتم، اشک توی چشمهایم حلقه می زند. او نمونه یک آدم زحمت کش بود. صبح زود سر کار می رفت و شب خسته و هلاک به خانه می آمد. دستهایش همیشه تاول بسته بود. هیچ وقت از کار کردن نمی نالید. می گفت:
- کار جوهر و شرف مرد است. من دلم می خواهد زنم و سه تا بچه ام خوشبخت باشند. از کار خسته نمی شوم. باید کمی پس انداز کنم تا در پیری دستم جلو این و آن دراز نباشد.
او شعار نمی داد و مرد عمل بود، اما افسوس که هرگز به پیری نرسید و وقتی چهل و هشت سال بیشتر نداشت، بر اثر سکته قلبی دار فانی را وداع گفت. من آن موقع بیست و دو سال داشتم و مرگ پدر ضربه سختی به روحیه ام وارد کرد. حال و روز مادر بدتر از من بود. مشکل ما این بود که بعد از مرگ پدر هیچ درآمدی نداشتیم. شغل پدر آزاد بود و از باز نشستگی بهره ای نداشت.
مادر به فکر کار کردن افتاد. او حاضر بود در خانه مردم کلفتی کند، اما من مخالف این کار بودم.
- مادر، دوست ندارم شما در خانه های مردم کلفتی کنید. در خانه بمانید و بچه ها را بزرگ کنید.
مرضیه ده سال دارد و عماد هم که شش ساله است.
- پس شکممان را چطور سیر کنیم؟
- من کار می کنم، من جوانم و انرژی ام بیشتر از شماست.
مادر نمی پذیرفت و می گفت:
تو در خانه بمان، من کار می کنم. به قول پدر خدا بیامرزت کار که عار نیست.
بالاخره او را راضی کردم که به کارهای خانه بپردازد و خودم عزمم را برای پیدا کردن یک شغل مناسب جزم کردم و از آنجا که جوینده یابنده است، بعد از کلی بالا و پایین رفتن یک شغل خوب پیدا کردم. کار در بانک اعتبار داشت و هم حقوقش نسبت به جاهای دیگر بیشتر بود. اولین حقوقم را که گرفتم جشن کوچکی ترتیب دادم و گفتم:
- من خیلی خوشحالم که می توانم برای خانواده کوچکمان مفید باشم.
مادر از من تشکر کرد و گفت:
- امیدوارم خوشبخت بشوی دخترم، اما...
و ناگهان زد زیر گریه. با نگرانی پرسیدم:
- چرا گریه می کنی مادر؟
- اما هیچ می دانی که اگر تو ازدواج کنی و بروی در بدر می شویم؟
به همین دلیل بود که می گفتم بگذار من کار کنم.
دلداریش دادم و گفتم:
- چه فکرهایی می کنی مادر! من تا مرضیه و عماد سر و سامان پیدا نکنند ازدواج نمی کنم.
مادر خیلی جدی نگاهم کرد و گفت:
نمی گذارم تو به خاطر ما موقعیت های خوب ازدواج را از دست بدهی.
خندیدم و گفتم:
- فعلاً که کسی به خواستگاریم نیامده... اگر آدم به درد بخوری پیدا شد، خودم می دانم چکار کنم.
یک سال و نیم بعد از مرگ پدرم حمید که همکارم بود، به من اظهار علاقه کرد و گفت:
- اگر خانواده ات اجازه بدهند، با خانواده ام به خواستگاریت می آیم. پسر خوب و سر به زیری بود و همه در محیط کار از او تعریف می کردند. موافقت خودم را اعلام کردم، اما به یک شرط:
- ببین حمید آقا، همان طور که می دانی پدرم فوت کرده است و من سر پرستی مادر و خواهر و برادرم را به عهده دارم، بنابراین ازدواج ما نباید باعث جدایی من از خانواده ام شود.
حرفم را تایید کرد و گفت:
- من هم دوست ندارم تو را از خانواده ات جدا کنم. تو هر موقع مایل بودی می توانی به آنها سر بزنی و...
- نه حمید آقا، منظورم این نبود. من دوست دارم آنها پیش ما زندگی کنند. در ضمن خرج آنها را هم من می دهم. در واقع شما باید حقوق مرا نادیده بگیری.
حمید نپذیرفت و گفت:
- این منطقی نیست. شما به هر حال باید از خانواده ات جدا بشوی. آنها باید روی پای خودشان بایستند. در مورد حقوق هم می توانی بخشی از آن را به خانواده ات بدهی...
شاید حق با حمید بود، اما از این طرز فکر او خوشم نیامد و گفتم:
- پس من و شما نمی توانیم با هم ازدواج کنیم، چون در آینده مشکلات عدیده ای خواهیم داشت.
حمید اما دست بردار نبود. حتی با مادرم حرف زده و رضایت او را جلب کرده بود. مادرم به من گفت:
- دخترم، حمید پسر خوبی است. به او جواب رد نده! حق با اوست. بیچاره می خواهد با تو ازدواج کند، نه با خانواده ات. غصه ما را نخور! من کار می کنم و...
حرفش را هم نزن مادر! من فعلاً نمی خواهم ازدواج کنم.
ظرف سه سال دو خواستگار خوب دیگر نیز داشتم که آنها هم وقتی شرایط مرا می دیدند عقب نشینی می کردند. یکی از آنها نامش کامران بود، می گفت:
- زندگی کردن با مادر زن و دو تا نوجوان زیر یک سقف درست نیست. به هزار مشکل بر می خوریم.
من به آنها نیز جواب منفی دادم، البته این را درک می کردم که ممکن است هیچ خواستگارانی به خوبی آنها پیدا نکنم، اما اگر شما جای من بودید چکار می کردید؟ یک مادر پنجاه ساله را با دو تا بچه قد و نیم قد به امان خدا رها می کردید؟ چه کسی باید کرایه خانه آنها و خرج خورد و خوراکشان را می داد؟ شرط مروت نبود که آنها را تنها بگذارم و بروم سر خانه و زندگی خودم. مادرم کم کم تصمیم گرفت کاری برای خودش دست و پا کند تا بدین ترتیب من برای ازدواج متقاعد شوم، اما قلبش درد گرفت و من به او گفتم:
- مادر، می خواهی همان بلایی که سر پدر آمد، سر تو بیاید؟ محال است بگذارم کار کنی.
- آخر دخترم، تو بیست و هشت سال داری و اگر دیر بجنبی، هرگز نمی توانی ازدواج کنی.
- مهم نیست. شما و برادر و خواهرم برای من از ازدواج مهمترید.
مرضیه که حالا شانزده سال داشت، می گفت:
- وقتی دیپلم گرفتم سر کار می روم تا تو بتوانی پی زندگیت بروی.
اما او قبل از آنکه دیپلم بگیرد، سر سفره عقد نشست و به خانه بخت رفت. مصطفی آنقدر پسر خوبی بود که تاخیر در ازدواج او و مرضیه را جایز ندیدیم.
مادر انتظار داشت، شوهر مرضیه کمی کمک حال او باشد، اما آن بنده خدا برای اینکه از پس مخارج زندگی بر آید، دو جا کار می کرد و اصلاً فرصتی برای رسیدن به مشکلات مادر را نداشت. دو سال بعد پرویز به خواستگاریم آمد. او جوان تحصیلکرده و خوبی بود، اما شرطی داشت که نمی توانستم بپذیرم. او می گفت:
- بعد از ازدواج ساکن کانادا می شویم.
من نمی توانم بیایم.
- چرا؟ پاسپورتت مشکل دارد؟
- نه، اما باید پیش مادر و برادرم بمانم. آنها سخت به من احتیاج دارند.
- خب، از آنجا برایشان پول می فرستیم. به قدری که تامین باشند.
سالی دو - سه بار هم به آنها سر می زنیم. خوب است؟
باید فکر کنم. اجازه بده با مادرم هم مشورت کنم.
وقتی موضوع را به مادرم گفتم، با خوشحالی گفت:
- قبول کن الهه جان! او حرف حساب می زند. شما می توانید از آنجا برایم پول بفرستید. خدا بزرگ است. این فرصت را از دست نده دخترم!
هنوز دو دل بودم. مادر را بوسیدم و گفتم:
- تو چقدر خوبی مادر، اما می ترسم وقتی به کانادا رفتیم دبه در بیاورد و زیر حرفش بزند، آن وقت...
- الهه جان! اینقدر آیه یاس نخوان! اگر بخواهی این طور فکر کنی، یک عمر اسیر من و برادرت می شوی. به او اعتماد کن و بگو به خواستگاریت بیاید.
به پرویز گفتم که برای خواستگاری همراه خانواده اش به خانه مان بیاید، البته بعید می دانستم که خانواده او بعد از دیدن زندگی فقیرانه ما به این وصلت رضایت بدهند. مادرم از اینکه بالاخره من آماده ازدواج شده بودم، خیلی خوشحال بود. از چند روز قبل از مراسم خواستگاری خانه را مرتب و بعضی از کمبودها را تامین کردیم، اما درست دو روز قبل از آمدن پرویز و خانواده اش، مادرم دچار سکته قلبی شد و در سی سی یو بستری گردید و سر انجام یک هفته بعد فوت کرد. با مرگ او همه چیز به هم خورد، چون دیگر نمی توانستم به کانادا بروم. مرضیه می گفت نمی تواند سر پرستی عماد را قبول کند و پرویز هم می گفت نمی توانیم عماد را با خودمان به کانادا ببریم، بنابراین از ازدواج با او نیز منصرف شدم. تنها دلخوشی ام این بود که تلاش کنم عماد درسش را تمام کند و وارد دانشگاه شود. سن من از سی سال گذشته بود و عماد نیز شانزده سال داشت. او به خاطر مرگ مادر دچار افسردگی شده بود و روز به روز حالش بدتر می شد. به روان پزشکهای گوناگونی مراجعه کردم، اما فایده ای نداشت، یکی - دو خواستگار خوب را به خاطر اینکه باید حسابی مراقب عماد می بودم، رد کردم. دیگر از فکر ازدواج کاملاً بیرون آمده بودم و با خود می گفتم:
- الهه، قسمت تو هم این طوری بود که تا آخر عمر مجرد بمانی. عماد دو سال بعد به زور دیپلم گرفت و او از خدمت سربازی معاف شد و به فکر پیدا کردن کار افتاد، اما هر چه می گشت کمتر موفق می شد. او هنوز افسرده بود. دو بار دست به خودکشی زد، اما متوجه شدم و نجاتش دادم. در سی و چهار سالگی ناصر به خواستگاریم آمد. او چهل و یک سال داشت و قبلاً ازدواج کرده و زنش را طلاق داده بود. او شرایط مرا کاملاً درک کرد و پذیرفت که عماد با ما زندگی کند. وقتی عماد شنید که می خواهم ازدواج کنم، ناراحت شد و گفت:
- بعد از ازدواج تو من تنهای تنها می شوم.
- تو پیش من و ناصر زندگی می کنی.
- او به هر حال غریبه است و فردا به من می گوید از خانه ام برو بیرون!
به عماد اطمینان دادم که نگذارم ناصر چنین کاری بکند، اما او دچار دلشوره بود. افسردگی او حادتر شده بود. نمی دانستم چکار بکنم. قرار روز عقد را گذاشته بودیم. یک هفته قبل از آن عماد خانه را با من مرتب کرد و گفت:
- امیدوارم خوشبخت بشوی الهه، در کنار شوهرت خوش باش و به من فکر نکن!
طوری حرف می زد که انگار می خواهد به یک سفر دراز مدت برود.
- چرا این طوری حرف می زنی عماد؟
دلم می خواهد تو خوشبخت بشوی. الهه جان، تو به خاطر ما خیلی سختی کشیدی. کمی به فکر خودت باش! غصه مرا نخور! من می توانم روی پاهای خودم بایستم و گلیمم را از آب بیرون بکشم.
حرفهایش به دلم نشست. با خودم گفتم:
- حتماً خوب شده است. چه حرفهای قشنگی می زند. دیگر افسرده نیست. چه جنب و جوش و تحرکی پیدا کرده است!
خدا را شکر می کردم که حال عماد بهتر شده است. من و ناصر مقدمات ازدواج را فراهم کردیم و کارتهای دعوت را پخش کردیم. عماد در همان روزها غیبش زده بود. معلوم نبود کجا رفته است. هیچ کس از او خبری نداشت.
از هر کس سراغش را می گرفتم، اظهار بی اطلاعی می کرد.
سر انجام یکی از دوستانش به من تلفن زد و گفت:
- عماد تصادف کرده و در بیمارستان بستری است.
پریشان و نالان به بیمارستان رفتم، اما او در بخش بستری نبود، بلکه جنازه اش را در سر خانه بیمارستان گذاشته بودند. خدای من چرا باید درست در آستانه ازدواجم این اتفاق می افتاد؟ با کمی پرس و جو متوجه شدم که او در واقع خودکشی کرده و خودش را زیر ماشین انداخته است. راننده بیچاره می گفت:
- به خدا تقصیر من نبود. او ظاهراً پشت یک درخت پنهان شده بود و ناگهان خودش را وسط خیابان انداخت. تا خواستم به خودم بجنبم کار از کار گذشته بود.
عماد را به خاک سپردیم. ناصر گفت:
- حالا تکلیف چیست الهه؟
- ازدواج را فراموش کن! دیگر حال و حوصله زندگی کردن را ندارم چه برسد به ازدواج.
ناصر خیلی پا فشاری کرد، اما من قبول نکردم و گفتم:
- سر نوشت من این طور بوده که برای همیشه تنها باشم. سه داغ بزرگ بر دلم نشسته است؛ پدر، مادر و برادرم را از دست داده ام. من دوست ندارم بدون آنها جشن ازدواج بگیرم.

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

فداکاری الهه قابل تحسین است، اما او نباید یک امر خیر را فدای امر خیر دیگری می کرد.
او از زندگی، ازدواج و خوشی خود گذشت تا به خانواده اش برسد و در واقع به خودش ظلم کرد. الهه باید به موازات کمک به مادر و خواهر و برادرش به فکر آینده خود نیز می بود.
او اگر ازدواج می کرد بهتر می توانست به آنها کمک کند. الهه زیاد به خانواده اش وابسته بود و آنها را به خود وابسته می دانست.
چه اشکالی داشت او در زمان حیات مادرش ازدواج می کرد؟ به هر حال اکنون نیز دیر نشده است و او به جای اینکه در سوگ گذشته بنشیند باید برخیزد فردایی درخشان را برای خود رقم بزند.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند:
من فتح له باب من الخیر فلینتهزه؛ فانه لا یدری متی یغلق عنه
هر کس که دری از خیر به رویش گشوده شود، باید آن را غنیمت شمرد؛ زیرا که نمی داند آن در کی به رویش بسته می شود.
(کنزال العمال، 43134)
بهار عمر جوانی است، مغتنم دانش - که این بهار ز پی، محنت و خزان دارد

همه چیز به هم ریخت

بر اساس سرگذشت: محسن 39 ساله
سال آخر دبیرستان بودم که زمزمه مادرم شروع شد:
- محسن جان، اگر در دانشگاه قبول شوی نور علی نور است و می توانیم به خواستگاری سیمین برویم.
اسم دختر خاله ام سیمین که می آمد، قلبم به شدت شروع به تپیدن می کرد. صورتم سرخ می شد و دست و پایم را گم می کردم. مادر که با این حالات من خوب آشنا بود، ادامه داد:
- خاله مهین ات گفته اگر محسن به سربازی نرود و در دانشگاه قبول شود، همین امسال خطبه عقد را می خوانیم. عروسی هم بماند برای یکی - دو سال دیگر.
این بار دلم را به دریا زدم و پرسیدم:
- مادر، دو سال است که حرف عروسی من و سیمین می زنی ولی نمی گویی نظر او چیست. به نظر شما حاضر است با من ازدواج کند؟
- آره، از خداش هست، کجا می تواند جوان خوب و پاکی مثل تو پیدا کند؟ خودم از او پرسیدم. لبخندی زد و چیزی نگفت. سکوت هم که می دانی علامت رضاست.
مادر درست می گفت. سیمین مرا دوست داشت. این را از نگاههای او می فهمیدم. هر وقت مرا می دید، سرخ می شد و سعی می کرد در تیر رس نگاههایم نباشد. حدود یک سال بود که هر روز به طور جدی به او فکر می کردم و اینکه می تواند همسر ایده ال من باشد. از تصور این موضوع دلم گرم می شد و لذت وصف ناپذیری وجودم را فرا می گرفت.
- مادر، سیمین دختر خوبی است. او هیچ عیبی ندارد.
- تو هم هیچ عیبی نداری پسرم، خاله ات خیلی خوشحال است که دامادی مثل تو دارد نصیبش می شود.
ناگهان به یاد موضوعی افتادم که مدتها بود آزارم می داد. دل دل کردم که آن را با مادر در میان بگذارم یا نه و بالاخره گفتم:
- راستی مادر، پدر چی؟ او راضی است؟
مادر نفس عمیقی کشید و گفت:
- فعلاً که پدرت در مسافرت است. تا آنجا که من می دانم مخالفتی ندارد. چطور مگر؟
- آخر یادم هست یک بار که درباره خواهر سیمین - شیرین را می گویم - حرف می زد، می گفت شیرین که ناز است، ممکن است سیمین هم نازا باشد.
مادر لب خود را گزید و گفت:
- این حرفها چیه؟ شیرین چه ربطی به سیمین دارد؟ این فکرها را از سرت بیرون کن! پدرت یک هفته دیگر از آلمان بر می گردد، خودم موضوع تو و سیمین را با او در میان می گذارم.
نمی دانم چرا دلم شور می زد. پدر اخلاقهای خاصی داشت. کمتر حرف می زد و نظر می داد، اما اگر حرفی می زد، پای آن می ایستاد و محال بود از نظر و عقیده اش برگردد و همین مرا می ترساند. اگر او به مادر می خندید و می گفت سیمین به درد نمی خورد چه؟ وقتی به قلبم مراجعه می کردم، می دیدم هیچ کس به جز سیمین را دوست ندارم. او دو سال از من کوچکتر بود. نجابت و متانتی مثال زدنی داشت و ناگفته نماند که در بین فامیل دو - سه نفر دیگر هم خواستگار او بودند، اما به همه آنها جواب منفی داده بود. تقریباً همه می دانستند که من و او به یکدیگر علاقه مندیم. حتماً پدر هم می دانست. خب اگر مخالف بود، تا حالا این مخالفت را اعلام می کرد. انتظارم زیاد طول نکشید. پدر از سفر آمد و مادرم همان گونه که قول داده بود، با او حرف زد و متاسفانه پدر گفت:
- من مخالفم. اولاً ممکن است سیمین هم مثل شیرین نازا باشد، ثانیاً محسن هنوز هجده سال دارد و مرد زندگی نشده است، ثالثاً من صلاح می دانم محسن با دختر عمویش - شیوا - عروسی کند.
وقتی مادر نظر پدر را به من گفت، با تعجب پرسیدم:
- شیوا؟ او که یک دختر بچه ده ساله است!
- خب، پدرت می گوید پنج سال دیگر که او یک دختر پانزده ساله و تو یک جوان بیست و سه ساله شدی به خواستگاریش می رویم.
من هیچ احساسی نسبت به شیوا ندارم. او باید عروسک بازی کند.
مادر هم با من موافق بود و خیلی با پدر جر و بحث کرد، اما همان طور که گفتم حرف پدر را هیچ کس نمی توانست تغییر بدهد، مگر این که به قول معروف خودش از خر شیطان پیاده می شد. تصمیم گرفتم خودم با پدر حرف بزنم.
- پدر عاشق سیمین هستم.
با بی رحمی تمام گفت:
- چه غلطها! موقعی که من هم سن تو بودم، جرأت نداشتم با پدرم حرف بزنم، آن وقت تو دم از عشق و عاشقی می زنی؟ هم تو و هم سیمین هنوز بچه اید و دهانتان بوی شیر می دهد، بنابراین صلاح کارتان را نمی دانید.
با غیظ گفتم:
- صلاح کار این است که من با شیوا که یک شب هم نمی تواند بدون عروسک هایش بخوابد، عروسی کنم؟
- آره، اما مغلطه نکن، من نگفتم امروز بلکه پنج - شش سال دیگر. تا آن موقع او دختر برازنده ای می شود. در ضمن عمویت چند وقت قبل با من حرف زد و گفت دوست دارد تو دامادش بشوی. عقد دختر عمو و پسر عمو هم که در آسمان ها بسته شده است.
- من با شیوا ازدواج نمی کنم.
- دهانت را ببند! اگر روی حرف من حرف بزنی عاقت می کنم.
بحث با پدر فقط کار را بدتر می کرد، باید کمی صبر پیشه می کردم، بلکه مرور زمان کارها را درست کند. آن سال از بس اعصابم خراب بود و فکرم مشغول، در کنکور قبول نشدم و ناچار به خدمت سربازی رفتم. دو سال خدمتم را در شهرستان سپری کردم و وقتی برگشتم، گفتم:
- نمی خواهم درس بخوانم. ترجیح می دهم وارد بازار کار شوم. پدرم که موقعیت را به نفع خود می دید، با مهربانی گفت:
- من به تو سرمایه می دهم تا مغازه ای باز کنی، اما به شرطی که قول بدهی با دختر عمویت ازدواج کنی.
قول ندادم و کمک مالی مشروط پدر را رد کردم. کله شقی من، پدر را که عادت نداشت روی حرف خودش حرفی بشنود لجوج تر کرد. او به مادر گفت:
- اگر محسن خودش را بکشد هم، حاضر نیستم سیمین عروسم شود.
مادر برای اولین بار در طول زندگی سی ساله اش با پدر، مقابل او ایستاد و گفت:
- مگر بچه خواهر من چه عیبی دارد؟ آن ها همدیگر را دوست دارند. چرا می خواهی دو تا جوان را از هم جدا کنی؟
- این حرف ها را دور بینداز دور خانم! پدر سیمین به نان شبش محتاج است، اما برادر من کلی ثروت و مکنت دارد.
- چه ربطی دارد؟ مگر ثروت برادرت به محسن می رسد؟
- به دخترش که می رسد! او نمی گذارد شیوا در سختی زندگی کند. تو و محسن عقلتان را از دست داده اید. می دانی شیوا توی همین سن کم چقدر خواستگار دارد؟ ببین خانم، اگر بتوانی محسن را به این ازدواج راضی کنی، جایزه خوبی پیش من داری. راستش خیلی وقت است که می خواهم باغ بزرگی را که در کرج داریم، به نام تو کنم، اما دنبال یک بهانه و مناسبت خاص هستم.
ظاهراً حرف ها و وعده های چرب و نرم پدر بد جوری مادر را نرم کرد، چون از آن به بعد او هم در گوشم می خواند.
- پدرت راست می گوید. سیمین چنان تحفه ای هم نیست که به خاطر او مقابل پدرت بایستی و از ثروت عمویت چشم بپوشی.
- چه می گویی مادر؟ من فقط با سیمین ازدواج می کنم. عشق که این چیزها سرش نمی شود.
مادر بدون این که من در جریان باشم برای خاله مهین - مادر سیمین - پیغام فرستاد که محسن از ازدواج با سیمین پشیمان شده است. وقتی خبر به گوش سیمین رسید، به من تلفن زد و گفت:
- مادرت راست می گوید؟
نه، او از خودش این حرف ها را زده است.
سیمین با خوشحالی گفت:
- پس همچنان منتطرت می مانم.
- من مقدمات ازدواجمان را فراهم می کنم و به موقع به خواستگاریت می آیم، قول می دهم سیمین. قول می دهم.
سیمین هم قول داد که جز من به هیچ خواستگار دیگری جواب مثبت ندهد.
دو سال شب و روز کار کردم و پول هایم را در بانک گذاشتم. تصمیم داشتم اگر پدر و مادرم هم چنان با ازدواج من و سیمین مخالفت کردند، خودم به تنهایی اقدام کنم و به خواستگاری او بروم. موافقت ضمنی خاله و شوهرش را نیز کسب کرده بودم. البته آنها خوب می دانستند که این کار به یک دشمنی بزرگ خانوادگی بدل می شود، اما از طرفی من چاره ای جز این نداشتم. همه چیز بر وفق مراد من پیش می رفت که یک تصادف لعنتی همه چیز را به هم ریخت. یک شب از سر کار به خانه بر می گشتم که با یک موتور تصادف کردم و پایم بد جوری شکست. دو ماه تمام در بیمارستان و خانه بستری بودم و آخر هم پایم چند سانت کوتاه از آب در آمد. روحیه ام را از دست داده بودم. پدر حاضر بود هر چقدر لازم است برایم خرج کند، اما دکترها می گفتند این کوتاهی پای راست هیچ چاره ای ندارد و باید یک عمر با آن بسازم. چند ماه خانه نشین شدم. دیگر سر کار نمی رفتم، چون فکر می کردم اگر مردم مرا با این وضعیت ببینند مسخره ام می کنند. در طول این مدت از سیمین که به خاطر او با پدر و مادرم جنگیده بودم، هیچ خبری نبود. او یک بار هم حالی از من نپرسید. حدس زدم به خاطر اتفاقی است که برایم افتاده است، اما به خودم دلخوشی می دادم که این حدس اشتباه است. یک روز از مادرم پرسیدم:
- از سیمین چه خبر؟
اشک در چشمهایش جمع شد و گفت:
- خاله مهین ات چند وقت قبل پیغام داده که سیمین از ازدواج با محسن پشیمان شده است و می خواهد به یکی از خواستگارانش جواب مثبت بدهد.
با پریشان حالی پرسیدم:
- چرا؟ به خاطر پایم؟
مادر قطره اشکی را که روی گونه اش چکیده بود با پر روسری اش پاک کرد و گفت:
- ظاهراً همین طور است. غصه نخور محسن جان. ما که به تو می گفتیم سیمین به درد تو نمی خورد، اما تو فکر می کردی او فرشته است.
دلم از سیمین گرفت. این خبر روحیه ام را خرابتر کرد. اگر تا دیروز به امید رسیدن به سیمین تلاش می کردم و مشکلات را پشت سر می گذاشتم، اکنون دیگر انگیزه ای برای تلاش و کوشش در خود نمی دیدم. پدر و مادرم خیلی مرا نصیحت می کردند.
پدرم گفت:
- پسرم، بیا با شیوا عروسی کن! این قدر از او گریزان نباش!
بالاخره هم برای این که از این مخمصه فکری نجات پیدا کنم، پذیرفتم. شاید ازدواج با شیوا می توانست روحیه ام را عوض کند. او هجده سال داشت و تازه دیپلم گرفته بود و من بیست و شش ساله بودم. به خانه عمو که رفتیم استقبال سردی از ما کرد و وقتی پدر گفت می خواهیم شیوا عروسمان باشد، عمو اخمی کرد و گفت:
- والله شیوا فعلاً قصد ازدواج ندارد و می خواهد ادامه تحصیل بدهد.
پدر گفت:
- خب، نامزد باشند تا...
عمو نگذاشت حرف پدر به انتها برسد و گفت:
- ببین داداش، حقیقت این است که شیوا مخالف این وصلت است.
سنگ روی یخ شده بودیم. می دانستم همه این حرف ها بهانه است و نظر عمو هم بعد از تصادف من و کوتاهی پایم عوض شده است.
کم کم به این نتیجه رسیدم که باید خودم کشتی طوفان زده زندگی ام را به ساحل امن برسانم. بنابراین از پدر خواستم مغازه ای برایم بخرد تا در آن مشغول شوم. کار در مغازه باعث شد تا حد زیادی از فکر و خیال بیرون بیایم و واقعیت های زندگی را شجاعانه بپذیرم. مدتی بعد سیمین با یکی از خواستگارانش ازدواج کرد و هنوز بیشتر از پنج سال از ازدواجشان نگذشته بود که شوهرش او را تنها گذاشت و برای همیشه به خارج از کشور رفت. سیمین طلاق غیابی گرفت و با دو بچه به خانه پدر برگشت. جسته گریخته می شنیدم که او از این که دل مرا شکسته سخت پشیمان است و شکست و ناکامی در زندگی مشترکش را تقاص آن کار می داند. او حتی پیغام داده که حاضر است زنم شود، اما من هیچ انگیزه ای برای ازدواج با او یا کس دیگری ندارم. من هنوز از عدم اعتماد به نفس رنج می برم. آن قدر از عشق و عاشقی زده شده ام که حاضر نیستم به هیچ دختری فکر کنم. پدرم می گوید:
- محسن این قدر از خودت ضعف نشان نده! دنیا که به پایان نرسیده است. همه دخترها هم که مثل سیمین نیستند و پدر همه دخترها هم مثل عمویت. دختری را انتخاب کن تا من قدم جلو بگذارم.
می دانم که پدر و مادرم از سر دلسوزی این حرف ها را می زنند، اما واقعاً انگیزه ای برای ازدواج ندارم. همیشه با خودم می گویم خوب شد قبل از آن تصادف با سیمین عروسی نکرده بودم، وگرنه مطمئناً از من طلاق می گرفت.