فهرست کتاب


بهار ازدواج

امیر ملک محمودی‏

تحلیل روانشناسی این ماجرا:

نکات جالبی در سر گذشتی که خواندیم نهفته بود:
1 - شهلا چنان از مرگ ترسیده بود که زندگی را فراموش کرده بود. کولی به او گفته بود، ده - پانزده سال دیگر می میرد او به جای این که زندگی کند در تمام این سال ها به مرگ اندیشیده بود.
2 - هیچ کس نمی تواند بگوید چه کسی در چه زمانی از دنیا خواهد رفت و قرار نیست انسان از زمان مرگ خود اطلاع داشته باشد، چون انگیزه خود را برای کار تلاش و زندگی از دست می دهد.
3 - به فرموده حضرت علی (علیه السلام) هم باید به فکر دنیا و زندگی بود و هم به فکر آخرت و مرگ اما هیچ کدام نباید باعث شود از دیگری باز بمانیم، یاد مرگ نباید ما را از لذت بردن از مواهب و نعمت های دنیوی حلال باز دارد.
4 - ممکن است فردا آخرین روز عمرمان باشد و ممکن است صد سال دیگر عمر کنیم؛ در هر دو صورت باید منطقی و معتدل به زندگی و مرگ بیندیشیم.
5 - برای ما که به دنیای پس از مرگ معتقدیم مرگ نباید این قدر ترسناک باشد. به قول زنده یاد سهراب سپهری: مرگ پایان کبوتر نیست.
6 - از همه مهمتر جوانان عزیز نباید گوش به حرف افراد شیاد و دروغگویی مانند خانم عفت بدهند.
7 - در هر کار و حادثه ای بهتر است با والدین مهربان و دلسوز و یا مربیان مدرسه مشورت کرد و از راهنمایی آن ها بهره برد.
امام علی (علیه السلام) می فرمایند:
لو اعتبرت بما أضعت من ماضی عمرک لحفظت ما بقی.
اگر از عمر گذشته خود که تلف کرده ای عبرت گیری، بی گمان باقیمانده عمرت را پاس داری.
(میزان الحکمه، ح 11759)
به روزگار جوانی ز غصه پیر شدم - گذشت دوره شادی ز عمر سیر شدم

سر نوشتم این گونه بود

بر اساس سر گذشت: الهه 38 ساله
هر وقت به یاد پدرم می افتم، اشک توی چشمهایم حلقه می زند. او نمونه یک آدم زحمت کش بود. صبح زود سر کار می رفت و شب خسته و هلاک به خانه می آمد. دستهایش همیشه تاول بسته بود. هیچ وقت از کار کردن نمی نالید. می گفت:
- کار جوهر و شرف مرد است. من دلم می خواهد زنم و سه تا بچه ام خوشبخت باشند. از کار خسته نمی شوم. باید کمی پس انداز کنم تا در پیری دستم جلو این و آن دراز نباشد.
او شعار نمی داد و مرد عمل بود، اما افسوس که هرگز به پیری نرسید و وقتی چهل و هشت سال بیشتر نداشت، بر اثر سکته قلبی دار فانی را وداع گفت. من آن موقع بیست و دو سال داشتم و مرگ پدر ضربه سختی به روحیه ام وارد کرد. حال و روز مادر بدتر از من بود. مشکل ما این بود که بعد از مرگ پدر هیچ درآمدی نداشتیم. شغل پدر آزاد بود و از باز نشستگی بهره ای نداشت.
مادر به فکر کار کردن افتاد. او حاضر بود در خانه مردم کلفتی کند، اما من مخالف این کار بودم.
- مادر، دوست ندارم شما در خانه های مردم کلفتی کنید. در خانه بمانید و بچه ها را بزرگ کنید.
مرضیه ده سال دارد و عماد هم که شش ساله است.
- پس شکممان را چطور سیر کنیم؟
- من کار می کنم، من جوانم و انرژی ام بیشتر از شماست.
مادر نمی پذیرفت و می گفت:
تو در خانه بمان، من کار می کنم. به قول پدر خدا بیامرزت کار که عار نیست.
بالاخره او را راضی کردم که به کارهای خانه بپردازد و خودم عزمم را برای پیدا کردن یک شغل مناسب جزم کردم و از آنجا که جوینده یابنده است، بعد از کلی بالا و پایین رفتن یک شغل خوب پیدا کردم. کار در بانک اعتبار داشت و هم حقوقش نسبت به جاهای دیگر بیشتر بود. اولین حقوقم را که گرفتم جشن کوچکی ترتیب دادم و گفتم:
- من خیلی خوشحالم که می توانم برای خانواده کوچکمان مفید باشم.
مادر از من تشکر کرد و گفت:
- امیدوارم خوشبخت بشوی دخترم، اما...
و ناگهان زد زیر گریه. با نگرانی پرسیدم:
- چرا گریه می کنی مادر؟
- اما هیچ می دانی که اگر تو ازدواج کنی و بروی در بدر می شویم؟
به همین دلیل بود که می گفتم بگذار من کار کنم.
دلداریش دادم و گفتم:
- چه فکرهایی می کنی مادر! من تا مرضیه و عماد سر و سامان پیدا نکنند ازدواج نمی کنم.
مادر خیلی جدی نگاهم کرد و گفت:
نمی گذارم تو به خاطر ما موقعیت های خوب ازدواج را از دست بدهی.
خندیدم و گفتم:
- فعلاً که کسی به خواستگاریم نیامده... اگر آدم به درد بخوری پیدا شد، خودم می دانم چکار کنم.
یک سال و نیم بعد از مرگ پدرم حمید که همکارم بود، به من اظهار علاقه کرد و گفت:
- اگر خانواده ات اجازه بدهند، با خانواده ام به خواستگاریت می آیم. پسر خوب و سر به زیری بود و همه در محیط کار از او تعریف می کردند. موافقت خودم را اعلام کردم، اما به یک شرط:
- ببین حمید آقا، همان طور که می دانی پدرم فوت کرده است و من سر پرستی مادر و خواهر و برادرم را به عهده دارم، بنابراین ازدواج ما نباید باعث جدایی من از خانواده ام شود.
حرفم را تایید کرد و گفت:
- من هم دوست ندارم تو را از خانواده ات جدا کنم. تو هر موقع مایل بودی می توانی به آنها سر بزنی و...
- نه حمید آقا، منظورم این نبود. من دوست دارم آنها پیش ما زندگی کنند. در ضمن خرج آنها را هم من می دهم. در واقع شما باید حقوق مرا نادیده بگیری.
حمید نپذیرفت و گفت:
- این منطقی نیست. شما به هر حال باید از خانواده ات جدا بشوی. آنها باید روی پای خودشان بایستند. در مورد حقوق هم می توانی بخشی از آن را به خانواده ات بدهی...
شاید حق با حمید بود، اما از این طرز فکر او خوشم نیامد و گفتم:
- پس من و شما نمی توانیم با هم ازدواج کنیم، چون در آینده مشکلات عدیده ای خواهیم داشت.
حمید اما دست بردار نبود. حتی با مادرم حرف زده و رضایت او را جلب کرده بود. مادرم به من گفت:
- دخترم، حمید پسر خوبی است. به او جواب رد نده! حق با اوست. بیچاره می خواهد با تو ازدواج کند، نه با خانواده ات. غصه ما را نخور! من کار می کنم و...
حرفش را هم نزن مادر! من فعلاً نمی خواهم ازدواج کنم.
ظرف سه سال دو خواستگار خوب دیگر نیز داشتم که آنها هم وقتی شرایط مرا می دیدند عقب نشینی می کردند. یکی از آنها نامش کامران بود، می گفت:
- زندگی کردن با مادر زن و دو تا نوجوان زیر یک سقف درست نیست. به هزار مشکل بر می خوریم.
من به آنها نیز جواب منفی دادم، البته این را درک می کردم که ممکن است هیچ خواستگارانی به خوبی آنها پیدا نکنم، اما اگر شما جای من بودید چکار می کردید؟ یک مادر پنجاه ساله را با دو تا بچه قد و نیم قد به امان خدا رها می کردید؟ چه کسی باید کرایه خانه آنها و خرج خورد و خوراکشان را می داد؟ شرط مروت نبود که آنها را تنها بگذارم و بروم سر خانه و زندگی خودم. مادرم کم کم تصمیم گرفت کاری برای خودش دست و پا کند تا بدین ترتیب من برای ازدواج متقاعد شوم، اما قلبش درد گرفت و من به او گفتم:
- مادر، می خواهی همان بلایی که سر پدر آمد، سر تو بیاید؟ محال است بگذارم کار کنی.
- آخر دخترم، تو بیست و هشت سال داری و اگر دیر بجنبی، هرگز نمی توانی ازدواج کنی.
- مهم نیست. شما و برادر و خواهرم برای من از ازدواج مهمترید.
مرضیه که حالا شانزده سال داشت، می گفت:
- وقتی دیپلم گرفتم سر کار می روم تا تو بتوانی پی زندگیت بروی.
اما او قبل از آنکه دیپلم بگیرد، سر سفره عقد نشست و به خانه بخت رفت. مصطفی آنقدر پسر خوبی بود که تاخیر در ازدواج او و مرضیه را جایز ندیدیم.
مادر انتظار داشت، شوهر مرضیه کمی کمک حال او باشد، اما آن بنده خدا برای اینکه از پس مخارج زندگی بر آید، دو جا کار می کرد و اصلاً فرصتی برای رسیدن به مشکلات مادر را نداشت. دو سال بعد پرویز به خواستگاریم آمد. او جوان تحصیلکرده و خوبی بود، اما شرطی داشت که نمی توانستم بپذیرم. او می گفت:
- بعد از ازدواج ساکن کانادا می شویم.
من نمی توانم بیایم.
- چرا؟ پاسپورتت مشکل دارد؟
- نه، اما باید پیش مادر و برادرم بمانم. آنها سخت به من احتیاج دارند.
- خب، از آنجا برایشان پول می فرستیم. به قدری که تامین باشند.
سالی دو - سه بار هم به آنها سر می زنیم. خوب است؟
باید فکر کنم. اجازه بده با مادرم هم مشورت کنم.
وقتی موضوع را به مادرم گفتم، با خوشحالی گفت:
- قبول کن الهه جان! او حرف حساب می زند. شما می توانید از آنجا برایم پول بفرستید. خدا بزرگ است. این فرصت را از دست نده دخترم!
هنوز دو دل بودم. مادر را بوسیدم و گفتم:
- تو چقدر خوبی مادر، اما می ترسم وقتی به کانادا رفتیم دبه در بیاورد و زیر حرفش بزند، آن وقت...
- الهه جان! اینقدر آیه یاس نخوان! اگر بخواهی این طور فکر کنی، یک عمر اسیر من و برادرت می شوی. به او اعتماد کن و بگو به خواستگاریت بیاید.
به پرویز گفتم که برای خواستگاری همراه خانواده اش به خانه مان بیاید، البته بعید می دانستم که خانواده او بعد از دیدن زندگی فقیرانه ما به این وصلت رضایت بدهند. مادرم از اینکه بالاخره من آماده ازدواج شده بودم، خیلی خوشحال بود. از چند روز قبل از مراسم خواستگاری خانه را مرتب و بعضی از کمبودها را تامین کردیم، اما درست دو روز قبل از آمدن پرویز و خانواده اش، مادرم دچار سکته قلبی شد و در سی سی یو بستری گردید و سر انجام یک هفته بعد فوت کرد. با مرگ او همه چیز به هم خورد، چون دیگر نمی توانستم به کانادا بروم. مرضیه می گفت نمی تواند سر پرستی عماد را قبول کند و پرویز هم می گفت نمی توانیم عماد را با خودمان به کانادا ببریم، بنابراین از ازدواج با او نیز منصرف شدم. تنها دلخوشی ام این بود که تلاش کنم عماد درسش را تمام کند و وارد دانشگاه شود. سن من از سی سال گذشته بود و عماد نیز شانزده سال داشت. او به خاطر مرگ مادر دچار افسردگی شده بود و روز به روز حالش بدتر می شد. به روان پزشکهای گوناگونی مراجعه کردم، اما فایده ای نداشت، یکی - دو خواستگار خوب را به خاطر اینکه باید حسابی مراقب عماد می بودم، رد کردم. دیگر از فکر ازدواج کاملاً بیرون آمده بودم و با خود می گفتم:
- الهه، قسمت تو هم این طوری بود که تا آخر عمر مجرد بمانی. عماد دو سال بعد به زور دیپلم گرفت و او از خدمت سربازی معاف شد و به فکر پیدا کردن کار افتاد، اما هر چه می گشت کمتر موفق می شد. او هنوز افسرده بود. دو بار دست به خودکشی زد، اما متوجه شدم و نجاتش دادم. در سی و چهار سالگی ناصر به خواستگاریم آمد. او چهل و یک سال داشت و قبلاً ازدواج کرده و زنش را طلاق داده بود. او شرایط مرا کاملاً درک کرد و پذیرفت که عماد با ما زندگی کند. وقتی عماد شنید که می خواهم ازدواج کنم، ناراحت شد و گفت:
- بعد از ازدواج تو من تنهای تنها می شوم.
- تو پیش من و ناصر زندگی می کنی.
- او به هر حال غریبه است و فردا به من می گوید از خانه ام برو بیرون!
به عماد اطمینان دادم که نگذارم ناصر چنین کاری بکند، اما او دچار دلشوره بود. افسردگی او حادتر شده بود. نمی دانستم چکار بکنم. قرار روز عقد را گذاشته بودیم. یک هفته قبل از آن عماد خانه را با من مرتب کرد و گفت:
- امیدوارم خوشبخت بشوی الهه، در کنار شوهرت خوش باش و به من فکر نکن!
طوری حرف می زد که انگار می خواهد به یک سفر دراز مدت برود.
- چرا این طوری حرف می زنی عماد؟
دلم می خواهد تو خوشبخت بشوی. الهه جان، تو به خاطر ما خیلی سختی کشیدی. کمی به فکر خودت باش! غصه مرا نخور! من می توانم روی پاهای خودم بایستم و گلیمم را از آب بیرون بکشم.
حرفهایش به دلم نشست. با خودم گفتم:
- حتماً خوب شده است. چه حرفهای قشنگی می زند. دیگر افسرده نیست. چه جنب و جوش و تحرکی پیدا کرده است!
خدا را شکر می کردم که حال عماد بهتر شده است. من و ناصر مقدمات ازدواج را فراهم کردیم و کارتهای دعوت را پخش کردیم. عماد در همان روزها غیبش زده بود. معلوم نبود کجا رفته است. هیچ کس از او خبری نداشت.
از هر کس سراغش را می گرفتم، اظهار بی اطلاعی می کرد.
سر انجام یکی از دوستانش به من تلفن زد و گفت:
- عماد تصادف کرده و در بیمارستان بستری است.
پریشان و نالان به بیمارستان رفتم، اما او در بخش بستری نبود، بلکه جنازه اش را در سر خانه بیمارستان گذاشته بودند. خدای من چرا باید درست در آستانه ازدواجم این اتفاق می افتاد؟ با کمی پرس و جو متوجه شدم که او در واقع خودکشی کرده و خودش را زیر ماشین انداخته است. راننده بیچاره می گفت:
- به خدا تقصیر من نبود. او ظاهراً پشت یک درخت پنهان شده بود و ناگهان خودش را وسط خیابان انداخت. تا خواستم به خودم بجنبم کار از کار گذشته بود.
عماد را به خاک سپردیم. ناصر گفت:
- حالا تکلیف چیست الهه؟
- ازدواج را فراموش کن! دیگر حال و حوصله زندگی کردن را ندارم چه برسد به ازدواج.
ناصر خیلی پا فشاری کرد، اما من قبول نکردم و گفتم:
- سر نوشت من این طور بوده که برای همیشه تنها باشم. سه داغ بزرگ بر دلم نشسته است؛ پدر، مادر و برادرم را از دست داده ام. من دوست ندارم بدون آنها جشن ازدواج بگیرم.

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

فداکاری الهه قابل تحسین است، اما او نباید یک امر خیر را فدای امر خیر دیگری می کرد.
او از زندگی، ازدواج و خوشی خود گذشت تا به خانواده اش برسد و در واقع به خودش ظلم کرد. الهه باید به موازات کمک به مادر و خواهر و برادرش به فکر آینده خود نیز می بود.
او اگر ازدواج می کرد بهتر می توانست به آنها کمک کند. الهه زیاد به خانواده اش وابسته بود و آنها را به خود وابسته می دانست.
چه اشکالی داشت او در زمان حیات مادرش ازدواج می کرد؟ به هر حال اکنون نیز دیر نشده است و او به جای اینکه در سوگ گذشته بنشیند باید برخیزد فردایی درخشان را برای خود رقم بزند.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند:
من فتح له باب من الخیر فلینتهزه؛ فانه لا یدری متی یغلق عنه
هر کس که دری از خیر به رویش گشوده شود، باید آن را غنیمت شمرد؛ زیرا که نمی داند آن در کی به رویش بسته می شود.
(کنزال العمال، 43134)
بهار عمر جوانی است، مغتنم دانش - که این بهار ز پی، محنت و خزان دارد