فهرست کتاب


بهار ازدواج

امیر ملک محمودی‏

مرگ پایان کبوتر نیست

بر اساس سر گذشت: شهلا 39 ساله
من و دختر خاله ام مریم و دوستم زهرا شادی کنان روی تختی که زیر سایه درختی قرار داشت، نشسته بودیم و من با هیجان خاصی گفتم:
چه خوب می شد خانه ما در اینجا بود. انگار تابستان پایش را به دربند نمی گذارد.
زهرا گفت:
- ببین چه هوای تمیزی دارد!
مریم گفت:
- در عوض زمستان های این جا خیلی سرد است. دربند فقط برای تفریحات چند ساعته خوب است.
زهرا خندید گفت:
- پس بیایید به هم قول بدهیم هر چند وقت یک بار به این جا بیاییم و ناهاری بخوریم.
من گفتم:
- البته به شرطی که وقتی در کنکور قبول شدیم هم، این دوستی ادامه داشته باشد.
مریم با دلخوری گفت:
- نکند خودت نقشه هایی در سر داری؟ من که قول می دهم بعد از عروسی هم با شما دو نفر دوست باشم.
زهرا گفت:
- ببینید الان سال شصت است و ما هجده سال داریم، بیست سال دیگر می شویم سی و هشت ساله. آن موقع می توانیم با بچه هایمان به این جا بیایم.
دستی به شانه اش زدم و گفتم:
- بگذارید ببینیم دوستی ما سه نفر چند سال دوام دارد، بعداً به دوستی بچه هایمان فکر می کنیم.
باد خنکی که می وزید و شاخه های درختان را آرام این سو و آن سو می برد و برگ ها را تکان می داد، ما را به وجد آورد. چند خانواده دیگر هم در تخت های دور و بر ما نشسته بودند و گل می گفتند و گل می شنیدند. سفارش دادیم غذا بیاورند. بعد از غذا باز هم از آینده حرف زدیم. خیلی دوست داشتیم در دانشگاه ادامه تحصیل بدهیم و هر سه پزشک بشویم. حرف هایمان گل انداخته بود که یک زن فالگیر که چادرش را دور کمرش بسته بود و کوله ای رنگ و رو رفته به دوش داشت، به ما نزدیک شد و به زهرا گفت:
- خانم فالت را بگیرم؟
زهرا با تعجب گفت:
- چرا فال من؟
کولی لبخندی زد و گفت:
- فال هر سه تان را ضرر نمی کنید.
من دست کولی را گرفتم و گفتم:
- بنشین و فال مرا بگیر!
مریم اخمی کرد و گفت:
- آه شهلا، تو به این چیزها اعتقاد داری؟ همه این ها خرافات است، کشک است و...
کولی که از حرف های مریم ناراحت شده بود، گفت:
- تند نرو بچه جان، اول ببین عفت (منظور خودش بود) چه می گوید، بعداً قضاوت کن!
زهرا، مریم را دعوت به سکوت کرد و گفت:
- خب، چه ضرری دارد حرف های او را بشنویم؟
مریم با اصرارهای من و زهرا تسلیم شد و کولی که نامش عفت بود، روی تخت نشست و از کوله اش یک مربع چهار در چهار سانتیمتر مسی بیرون آورد. روی مربع وردهای گوناگونی نوشته شده بود. آن را روی دست مریم گذاشت و گفت:
- نیت کن دختر جان و به من اعتقاد داشته باش! عفت دروغ نمی گوید. هر وقت به حرف های من رسیدی به این جا بیا و هدیه ای برایم بیاور! من همیشه پنج شنبه ها به دربند می آیم.
و بعد با لهجه محلی خودش از اخلاق و رفتار مریم گفت:
- خوش اخلاق و خوش قلبی، دوست کم داری، اما دشمنانت زیادند، به تو حسودی می کنند. بختت تا دو سال دیگر باز می شود، شاید هم به دانشگاه بروی و دیرتر ازدواج کنی. گاهی عصبانی می شوی، البته چیزی توی دلت نیست و از کسی کینه به دل نمی گیری...
فالگیر هر چه بیشتر می گفت، مریم بیشتر خوشحال می شد. وقتی نوبت به زهرا رسید، فالگیر گفت:
- دخترم، تو دست و دلباز و با شعوری، خانواده ات تو را خیلی دوست دارند. نقشه های بزرگی در سر داری، اما ممکن است به آن ها نرسی... بگویم چرا؟ طاقت شنیدنش را داری؟
رنگ از روی زهرا پرید. من و مریم در سکوت کامل چشم به دهان فالگیر دوخته بودیم. مربع مسی را چند بار آرام آرام به کف دست زهرا زد و گفت:
- خط عمرت کوتاه است دخترم. نگاه کن در نیمه های راه قطع شده است. شاید یکی - دو سال بیشتر زنده نباشی؟
نزدیک بود زهرا پس بیفتد. من و مریم با عصبانیت به کولی گفتیم:
- این حرف ها کدام است؟ مگر تو غیب گویی؟... عمر دست خداست.
زهرا رنگ به صورت نداشت و دستش آشکارا می لرزید. کولی به من گفت:
- دستت را به من بده تا فالت را بگیرم!
من دستم را با وحشت عقب کشیدم و گفتم:
- نه، من دوست ندارم فالم را بگویی.
مریم و زهرا دستم را در دست کولی فالگیر گذاشتند و گفتند:
- زرنگی نکن شهلا، فال ما را گفت، فال تو را هم باید بگوید. بعد مریم با تمسخر و اشاره گفت:
- کی به حرف های این کولی گوش می کند؟ بگذار هر چه دلش می خواهد بگوید.
کولی عفت دستم را گرفت و مربع مسی را کف دستم گذاشت و به آن خیره شد. انگار رمز و رموز زندگی مرا در آن مربع می خواند:
- دختر با همت خوشرویی هستی. پدر و مادرت خیلی از تو حمایت می کنند. آرزو داری به بالاترین مرتبه برسی. دلت پاک است و طبعت بلند.
و بعد به خطوط دستم نگاه کرد و گفت:
- آخ آخ... عمر تو هم کوتاه است، البته از زهرا خانم بلندتر است. جیغ کوتاهی کشیدم و وحشتزده پرسیدم:
- یعنی می میرم؟
کولی با خونسردی گفت:
- نترس دختر، خب همه می میریم. این طور که خط عمرت می گوید تو بین سی تا سی و پنج سالگی می میری...
اشک از چشمانم سرازیر شد. زهرا و مریم مرا دلداری دادند. زهرا گفت:
نترس دختر، باز هم خوب است که تو تقریباً ده - پانزده سال دیگر زنده ای. من بیچاره که به گفته کولی یکی - دو سال دیگر بیشتر زنده نخواهم بود.
مریم کمی پول به کولی فالگیر داد و او را رد کرد. تا غروب راجع به فال و درستی و نادرستی آن حرف زدیم و آخر سر به این نتیجه رسیدیم که حرفهای کولی را کاملاً فراموش کنیم و بگذاریم زندگی با همان زیبایی سابق جریان داشته باشد.
چهار ماه بعد دو اتفاق، ما سه دوست و همکلاس صمیمی را از هم جدا کرد. پدر زهرا به یکی از شهرهای جنوب کشور منتقل شد و زهرا و خانواده اش به آن جا نقل مکان کردند. مریم - دختر خاله ام - نیز به واسطه اثاث کشی به شمال تهران از من دور افتاد. البته ما سه نفر، هنوز صمیمانه با هم دوست بودیم و حداقل هفته ای دو بار تلفنی از حال یکدیگر با خبر می شدیم.
ماه ها گذشت و یک روز مریم به من تلفن زد و با گریه گفت:
- خبر را شنیده ای؟ زهرا و خانواده اش در بمباران کشته شده اند گوشی از دستم افتاد. روی زمین نشستم. احساس می کردم کمرم شکسته است. ناگهان کولی عفت را در برابر خود دیدم، جیغی زدم و از حال رفتم. وقتی به هوش آمدم، سرم روی دامن مادرم بود و برادرم با یک لیوان آب قند بالای سرم ایستاده بود. مادرم با نگرانی پرسید:
- چی شد دخترم؟ چرا این طور شدی؟
و من به او گفتم که زهرا و خانواده اش در بمباران کشته شده اند، اما از حرف های کولی عفت چیزی نگفتم.
مانتویم را پوشیدم و بلافاصله به سراغ مریم رفتم. در طول راه اشک می ریختم و به خاطراتمان با زهرا فکر می کردم و هم چنین به حرف های آن کولی فالگیر. وقتی به خانه خاله ام که در یکی از خیابان های تجریش واقع شده بود، رسیدم، خودم را در آغوش مریم انداختم بعد از اینکه ساعتی در آغوش هم گریه کردیم، گفتم:
اگر خوبی و بدی از من دیدی مرا ببخش. من شش - هفت سال دیگر بیشتر زنده نیستم. آه خدای من، چه آرزوهایی داشتم.
مریم دلداری ام داد و گفت:
- چرا مزخرف می گویی؟
- مزخرف؟ مگر ندیدی حرف کولی فالگیر درست از آب در آمد؟
عفت بیچاره درست می گفت. او گفت که زهرا به زودی خواهد مرد، پس حرفش در مورد من هم درست است. من چند سال دیگر می میرم.
مریم سرزنشم کرد و گفت:
- از تو بعید است مگر آن کولی غیب گو بود؟ یک چیزی گفت و اتفاقی درست از آب در آمد چرا بقیه حرفهایش درست نبود؟ مثلاً در مورد من. فکرت را مشغول نکن شهلا!
- چطور فکرم را مشغول نکنم؟ حتماً او در گفتن زمان مرگ آدم ها تخصیص دارد.
مرگ زهرا باعث شد انگیزه ام را برای ادامه زندگی از دست بدهم. من که تا دیروز دختر پر شور و پر حرارت بودم، به یک آدم گوشه گیر و منزوی تبدیل شدم و فقط به مرگ فکر می کردم. به مرگی که به نظر من ممکن بود حتی چند سال کولی عفت گفته بود، به سراغم بیاید. همه جا را به رنگ مرگ می دیدم. همه حرف هایم به مرگ منتهی می شد. بیشتر شب ها خواب می دیدم مرا در تابوت خوابانده اند و به سوی گورستان شهر می برند. مرا در گودالی که پهنای آن به زحمت به نیم متر می رسد می گذارند و رویم خاک می ریزند و من که فرو ریختن خاک ها را حس می کنم فریاد می زنم: من نمرده ام، من نمی خواهم بمیرم، روی سرم خاک نریزید... من نمرده ام... و بعد خیس عرق از خواب می پریدم و در رختخواب می نشستم و شروع می کردم به لرزیدن. فکر می کردم عزرائیل با آن هیبت نفس گیر و رعب آور خود از آینه، دیوار، کتابخانه و یا پنجره به داخل اتاقم می آید و مرا با خود می برد. همیشه منتظر بودم، منتظر یک حادثه وحشتناک، یک بیماری لاعلاج، یک تصادف خونین، چیزی که عمرم را به پایان برساند. این فکرها روحیه مرا تضعیف کرده بود. از اشتها افتاده بودم، از دوستان و آشنایان گریزان بودم، به لباس و تفریح و سرگرمی های دیگر توجهی نداشتم و از همه مهمتر از خواستگار و ازدواج گریزان بودم و می گفتم:
- هیچ کس را به خانه راه ندهید. من دل و دماغ عروسی کردن را ندارم. من چند ماه دیگر بیشتر زنده نیستم، برای چه دیگران را بدبخت کنم؟ برای چه بچه ام بی مادر شود؟
آن وقت می زدم زیر گریه و با خود می گفتم:
- آه، خدای من، چرا باید بمیرم؟ من دوست دارم سال ها زندگی کنم، ازدواج کنم، بچه دار شوم، نوه هایم را ببینم. آه کولی عفت لعنتی، چرا به من گفتی می میرم؟ ای کاش نمی گفتی.
مریم همیشه در کنارم بود. بیشتر روزها به من سر می زد.
- بیا برویم سینما شهلا! روحیه ات عوض می شود.
- سینما؟ دلت خوش است ها! بگذار به بدبختی ام برسم. کسی که می خواهد چند وقت دیگر بمیرد، سینما را می خواهد چکار؟
وقتی سی سالم شد، یک دیوانه تمام عیار شده بودم. اگر اندکی تب می کردم، همه را به دور خودم جمع می کردم و می گفتم:
مرا حلال کنید، من از این بیماری جان سالم به در نمی برم.
ساعت ها نماز می خواندم و دعا می کردم و از گناهانم طلب بخشش می کردم. در یکی از روزهای هفته به بهشت زهرا می رفتم و در قبرهای خالی می خوابیدم و گریه می کردم. می خواستم خودم را آماده مرگ کنم. آماده شب اول قبر که می گویند وحشتناک است و نکیر و منکر به سراغ انسان می آیند و از عقاید و اعمال او سؤال می کنند. در تمام این سال ها خواستگاران خوبی داشتم که همه آن ها را رد کردم. یک روز مریم به من پیشنهاد داد:
- بیا به سراغ کولی برویم!
- فایده اش چیست؟
- شاید بعد از گذشت سال ها، تجربه و عملش بیشتر شده و چیزهای دیگری درباره تو بگوید.
پیشنهاد بدی نبود. به اتفاق به دربند رفتیم، اما اثری از کولی فالگیر نبود. سراغ او را از ساکنان آن جا گرفتیم و یکی از آن ها گفت:
- او حدود نه سال قبل مرد. گفت تصادف کرد. خدا بیامرزدش.
مریم با لبخند به من گفت:
- در واقع قبل از زهرا مرده است. او از مرگ خودش خبر نداشت، چطور می توانست از مرگ تو و زهرا خبر داشته باشد؟
شانه هایم را بالا انداختم و با لجاجت گفتم:
- شاید هم خبر داشت. تو از کجا می دانی؟ او که نباید به ما می گفت.
این ترس و اضطراب شش سال دیگر با من بود. وقتی به سی و شش سالگی رسیدم و دیدم از مرگ خبری نیست، کمی آرام شدم. پس کولی دروغ گفته بود و به قول معروف حرفی پرانده بود، وگرنه طبق پیش بینی او من باید نهایتاً تا سی پنج سالگی زنده می ماندم.
الان که این نامه را برای شما می نویسم سی و نه سال دارم.
روحیه ام خوب است، اما فرصت ها و اوقات شیرین بسیاری را از دست داده ام و سال های گرانبهایی از عمرم را تلف کرده ام.
دیگر از مرگ نمی ترسم، نه این که از آن غافل باشم، اما آن را مانع لذت بردن از زندگی نمی دانم، ولی چه سود...

تحلیل روانشناسی این ماجرا:

نکات جالبی در سر گذشتی که خواندیم نهفته بود:
1 - شهلا چنان از مرگ ترسیده بود که زندگی را فراموش کرده بود. کولی به او گفته بود، ده - پانزده سال دیگر می میرد او به جای این که زندگی کند در تمام این سال ها به مرگ اندیشیده بود.
2 - هیچ کس نمی تواند بگوید چه کسی در چه زمانی از دنیا خواهد رفت و قرار نیست انسان از زمان مرگ خود اطلاع داشته باشد، چون انگیزه خود را برای کار تلاش و زندگی از دست می دهد.
3 - به فرموده حضرت علی (علیه السلام) هم باید به فکر دنیا و زندگی بود و هم به فکر آخرت و مرگ اما هیچ کدام نباید باعث شود از دیگری باز بمانیم، یاد مرگ نباید ما را از لذت بردن از مواهب و نعمت های دنیوی حلال باز دارد.
4 - ممکن است فردا آخرین روز عمرمان باشد و ممکن است صد سال دیگر عمر کنیم؛ در هر دو صورت باید منطقی و معتدل به زندگی و مرگ بیندیشیم.
5 - برای ما که به دنیای پس از مرگ معتقدیم مرگ نباید این قدر ترسناک باشد. به قول زنده یاد سهراب سپهری: مرگ پایان کبوتر نیست.
6 - از همه مهمتر جوانان عزیز نباید گوش به حرف افراد شیاد و دروغگویی مانند خانم عفت بدهند.
7 - در هر کار و حادثه ای بهتر است با والدین مهربان و دلسوز و یا مربیان مدرسه مشورت کرد و از راهنمایی آن ها بهره برد.
امام علی (علیه السلام) می فرمایند:
لو اعتبرت بما أضعت من ماضی عمرک لحفظت ما بقی.
اگر از عمر گذشته خود که تلف کرده ای عبرت گیری، بی گمان باقیمانده عمرت را پاس داری.
(میزان الحکمه، ح 11759)
به روزگار جوانی ز غصه پیر شدم - گذشت دوره شادی ز عمر سیر شدم

سر نوشتم این گونه بود

بر اساس سر گذشت: الهه 38 ساله
هر وقت به یاد پدرم می افتم، اشک توی چشمهایم حلقه می زند. او نمونه یک آدم زحمت کش بود. صبح زود سر کار می رفت و شب خسته و هلاک به خانه می آمد. دستهایش همیشه تاول بسته بود. هیچ وقت از کار کردن نمی نالید. می گفت:
- کار جوهر و شرف مرد است. من دلم می خواهد زنم و سه تا بچه ام خوشبخت باشند. از کار خسته نمی شوم. باید کمی پس انداز کنم تا در پیری دستم جلو این و آن دراز نباشد.
او شعار نمی داد و مرد عمل بود، اما افسوس که هرگز به پیری نرسید و وقتی چهل و هشت سال بیشتر نداشت، بر اثر سکته قلبی دار فانی را وداع گفت. من آن موقع بیست و دو سال داشتم و مرگ پدر ضربه سختی به روحیه ام وارد کرد. حال و روز مادر بدتر از من بود. مشکل ما این بود که بعد از مرگ پدر هیچ درآمدی نداشتیم. شغل پدر آزاد بود و از باز نشستگی بهره ای نداشت.
مادر به فکر کار کردن افتاد. او حاضر بود در خانه مردم کلفتی کند، اما من مخالف این کار بودم.
- مادر، دوست ندارم شما در خانه های مردم کلفتی کنید. در خانه بمانید و بچه ها را بزرگ کنید.
مرضیه ده سال دارد و عماد هم که شش ساله است.
- پس شکممان را چطور سیر کنیم؟
- من کار می کنم، من جوانم و انرژی ام بیشتر از شماست.
مادر نمی پذیرفت و می گفت:
تو در خانه بمان، من کار می کنم. به قول پدر خدا بیامرزت کار که عار نیست.
بالاخره او را راضی کردم که به کارهای خانه بپردازد و خودم عزمم را برای پیدا کردن یک شغل مناسب جزم کردم و از آنجا که جوینده یابنده است، بعد از کلی بالا و پایین رفتن یک شغل خوب پیدا کردم. کار در بانک اعتبار داشت و هم حقوقش نسبت به جاهای دیگر بیشتر بود. اولین حقوقم را که گرفتم جشن کوچکی ترتیب دادم و گفتم:
- من خیلی خوشحالم که می توانم برای خانواده کوچکمان مفید باشم.
مادر از من تشکر کرد و گفت:
- امیدوارم خوشبخت بشوی دخترم، اما...
و ناگهان زد زیر گریه. با نگرانی پرسیدم:
- چرا گریه می کنی مادر؟
- اما هیچ می دانی که اگر تو ازدواج کنی و بروی در بدر می شویم؟
به همین دلیل بود که می گفتم بگذار من کار کنم.
دلداریش دادم و گفتم:
- چه فکرهایی می کنی مادر! من تا مرضیه و عماد سر و سامان پیدا نکنند ازدواج نمی کنم.
مادر خیلی جدی نگاهم کرد و گفت:
نمی گذارم تو به خاطر ما موقعیت های خوب ازدواج را از دست بدهی.
خندیدم و گفتم:
- فعلاً که کسی به خواستگاریم نیامده... اگر آدم به درد بخوری پیدا شد، خودم می دانم چکار کنم.
یک سال و نیم بعد از مرگ پدرم حمید که همکارم بود، به من اظهار علاقه کرد و گفت:
- اگر خانواده ات اجازه بدهند، با خانواده ام به خواستگاریت می آیم. پسر خوب و سر به زیری بود و همه در محیط کار از او تعریف می کردند. موافقت خودم را اعلام کردم، اما به یک شرط:
- ببین حمید آقا، همان طور که می دانی پدرم فوت کرده است و من سر پرستی مادر و خواهر و برادرم را به عهده دارم، بنابراین ازدواج ما نباید باعث جدایی من از خانواده ام شود.
حرفم را تایید کرد و گفت:
- من هم دوست ندارم تو را از خانواده ات جدا کنم. تو هر موقع مایل بودی می توانی به آنها سر بزنی و...
- نه حمید آقا، منظورم این نبود. من دوست دارم آنها پیش ما زندگی کنند. در ضمن خرج آنها را هم من می دهم. در واقع شما باید حقوق مرا نادیده بگیری.
حمید نپذیرفت و گفت:
- این منطقی نیست. شما به هر حال باید از خانواده ات جدا بشوی. آنها باید روی پای خودشان بایستند. در مورد حقوق هم می توانی بخشی از آن را به خانواده ات بدهی...
شاید حق با حمید بود، اما از این طرز فکر او خوشم نیامد و گفتم:
- پس من و شما نمی توانیم با هم ازدواج کنیم، چون در آینده مشکلات عدیده ای خواهیم داشت.
حمید اما دست بردار نبود. حتی با مادرم حرف زده و رضایت او را جلب کرده بود. مادرم به من گفت:
- دخترم، حمید پسر خوبی است. به او جواب رد نده! حق با اوست. بیچاره می خواهد با تو ازدواج کند، نه با خانواده ات. غصه ما را نخور! من کار می کنم و...
حرفش را هم نزن مادر! من فعلاً نمی خواهم ازدواج کنم.
ظرف سه سال دو خواستگار خوب دیگر نیز داشتم که آنها هم وقتی شرایط مرا می دیدند عقب نشینی می کردند. یکی از آنها نامش کامران بود، می گفت:
- زندگی کردن با مادر زن و دو تا نوجوان زیر یک سقف درست نیست. به هزار مشکل بر می خوریم.
من به آنها نیز جواب منفی دادم، البته این را درک می کردم که ممکن است هیچ خواستگارانی به خوبی آنها پیدا نکنم، اما اگر شما جای من بودید چکار می کردید؟ یک مادر پنجاه ساله را با دو تا بچه قد و نیم قد به امان خدا رها می کردید؟ چه کسی باید کرایه خانه آنها و خرج خورد و خوراکشان را می داد؟ شرط مروت نبود که آنها را تنها بگذارم و بروم سر خانه و زندگی خودم. مادرم کم کم تصمیم گرفت کاری برای خودش دست و پا کند تا بدین ترتیب من برای ازدواج متقاعد شوم، اما قلبش درد گرفت و من به او گفتم:
- مادر، می خواهی همان بلایی که سر پدر آمد، سر تو بیاید؟ محال است بگذارم کار کنی.
- آخر دخترم، تو بیست و هشت سال داری و اگر دیر بجنبی، هرگز نمی توانی ازدواج کنی.
- مهم نیست. شما و برادر و خواهرم برای من از ازدواج مهمترید.
مرضیه که حالا شانزده سال داشت، می گفت:
- وقتی دیپلم گرفتم سر کار می روم تا تو بتوانی پی زندگیت بروی.
اما او قبل از آنکه دیپلم بگیرد، سر سفره عقد نشست و به خانه بخت رفت. مصطفی آنقدر پسر خوبی بود که تاخیر در ازدواج او و مرضیه را جایز ندیدیم.
مادر انتظار داشت، شوهر مرضیه کمی کمک حال او باشد، اما آن بنده خدا برای اینکه از پس مخارج زندگی بر آید، دو جا کار می کرد و اصلاً فرصتی برای رسیدن به مشکلات مادر را نداشت. دو سال بعد پرویز به خواستگاریم آمد. او جوان تحصیلکرده و خوبی بود، اما شرطی داشت که نمی توانستم بپذیرم. او می گفت:
- بعد از ازدواج ساکن کانادا می شویم.
من نمی توانم بیایم.
- چرا؟ پاسپورتت مشکل دارد؟
- نه، اما باید پیش مادر و برادرم بمانم. آنها سخت به من احتیاج دارند.
- خب، از آنجا برایشان پول می فرستیم. به قدری که تامین باشند.
سالی دو - سه بار هم به آنها سر می زنیم. خوب است؟
باید فکر کنم. اجازه بده با مادرم هم مشورت کنم.
وقتی موضوع را به مادرم گفتم، با خوشحالی گفت:
- قبول کن الهه جان! او حرف حساب می زند. شما می توانید از آنجا برایم پول بفرستید. خدا بزرگ است. این فرصت را از دست نده دخترم!
هنوز دو دل بودم. مادر را بوسیدم و گفتم:
- تو چقدر خوبی مادر، اما می ترسم وقتی به کانادا رفتیم دبه در بیاورد و زیر حرفش بزند، آن وقت...
- الهه جان! اینقدر آیه یاس نخوان! اگر بخواهی این طور فکر کنی، یک عمر اسیر من و برادرت می شوی. به او اعتماد کن و بگو به خواستگاریت بیاید.
به پرویز گفتم که برای خواستگاری همراه خانواده اش به خانه مان بیاید، البته بعید می دانستم که خانواده او بعد از دیدن زندگی فقیرانه ما به این وصلت رضایت بدهند. مادرم از اینکه بالاخره من آماده ازدواج شده بودم، خیلی خوشحال بود. از چند روز قبل از مراسم خواستگاری خانه را مرتب و بعضی از کمبودها را تامین کردیم، اما درست دو روز قبل از آمدن پرویز و خانواده اش، مادرم دچار سکته قلبی شد و در سی سی یو بستری گردید و سر انجام یک هفته بعد فوت کرد. با مرگ او همه چیز به هم خورد، چون دیگر نمی توانستم به کانادا بروم. مرضیه می گفت نمی تواند سر پرستی عماد را قبول کند و پرویز هم می گفت نمی توانیم عماد را با خودمان به کانادا ببریم، بنابراین از ازدواج با او نیز منصرف شدم. تنها دلخوشی ام این بود که تلاش کنم عماد درسش را تمام کند و وارد دانشگاه شود. سن من از سی سال گذشته بود و عماد نیز شانزده سال داشت. او به خاطر مرگ مادر دچار افسردگی شده بود و روز به روز حالش بدتر می شد. به روان پزشکهای گوناگونی مراجعه کردم، اما فایده ای نداشت، یکی - دو خواستگار خوب را به خاطر اینکه باید حسابی مراقب عماد می بودم، رد کردم. دیگر از فکر ازدواج کاملاً بیرون آمده بودم و با خود می گفتم:
- الهه، قسمت تو هم این طوری بود که تا آخر عمر مجرد بمانی. عماد دو سال بعد به زور دیپلم گرفت و او از خدمت سربازی معاف شد و به فکر پیدا کردن کار افتاد، اما هر چه می گشت کمتر موفق می شد. او هنوز افسرده بود. دو بار دست به خودکشی زد، اما متوجه شدم و نجاتش دادم. در سی و چهار سالگی ناصر به خواستگاریم آمد. او چهل و یک سال داشت و قبلاً ازدواج کرده و زنش را طلاق داده بود. او شرایط مرا کاملاً درک کرد و پذیرفت که عماد با ما زندگی کند. وقتی عماد شنید که می خواهم ازدواج کنم، ناراحت شد و گفت:
- بعد از ازدواج تو من تنهای تنها می شوم.
- تو پیش من و ناصر زندگی می کنی.
- او به هر حال غریبه است و فردا به من می گوید از خانه ام برو بیرون!
به عماد اطمینان دادم که نگذارم ناصر چنین کاری بکند، اما او دچار دلشوره بود. افسردگی او حادتر شده بود. نمی دانستم چکار بکنم. قرار روز عقد را گذاشته بودیم. یک هفته قبل از آن عماد خانه را با من مرتب کرد و گفت:
- امیدوارم خوشبخت بشوی الهه، در کنار شوهرت خوش باش و به من فکر نکن!
طوری حرف می زد که انگار می خواهد به یک سفر دراز مدت برود.
- چرا این طوری حرف می زنی عماد؟
دلم می خواهد تو خوشبخت بشوی. الهه جان، تو به خاطر ما خیلی سختی کشیدی. کمی به فکر خودت باش! غصه مرا نخور! من می توانم روی پاهای خودم بایستم و گلیمم را از آب بیرون بکشم.
حرفهایش به دلم نشست. با خودم گفتم:
- حتماً خوب شده است. چه حرفهای قشنگی می زند. دیگر افسرده نیست. چه جنب و جوش و تحرکی پیدا کرده است!
خدا را شکر می کردم که حال عماد بهتر شده است. من و ناصر مقدمات ازدواج را فراهم کردیم و کارتهای دعوت را پخش کردیم. عماد در همان روزها غیبش زده بود. معلوم نبود کجا رفته است. هیچ کس از او خبری نداشت.
از هر کس سراغش را می گرفتم، اظهار بی اطلاعی می کرد.
سر انجام یکی از دوستانش به من تلفن زد و گفت:
- عماد تصادف کرده و در بیمارستان بستری است.
پریشان و نالان به بیمارستان رفتم، اما او در بخش بستری نبود، بلکه جنازه اش را در سر خانه بیمارستان گذاشته بودند. خدای من چرا باید درست در آستانه ازدواجم این اتفاق می افتاد؟ با کمی پرس و جو متوجه شدم که او در واقع خودکشی کرده و خودش را زیر ماشین انداخته است. راننده بیچاره می گفت:
- به خدا تقصیر من نبود. او ظاهراً پشت یک درخت پنهان شده بود و ناگهان خودش را وسط خیابان انداخت. تا خواستم به خودم بجنبم کار از کار گذشته بود.
عماد را به خاک سپردیم. ناصر گفت:
- حالا تکلیف چیست الهه؟
- ازدواج را فراموش کن! دیگر حال و حوصله زندگی کردن را ندارم چه برسد به ازدواج.
ناصر خیلی پا فشاری کرد، اما من قبول نکردم و گفتم:
- سر نوشت من این طور بوده که برای همیشه تنها باشم. سه داغ بزرگ بر دلم نشسته است؛ پدر، مادر و برادرم را از دست داده ام. من دوست ندارم بدون آنها جشن ازدواج بگیرم.