فهرست کتاب


بهار ازدواج

امیر ملک محمودی‏

تحلیل روانشناسی این ماجرا:

دو چیز باعث تلخ شدن این ماجرا شد:
1 - تعصب بی مورد و غیر منطقی امیر که فکر می کرد به خاطر قول مردانه ای که داده باید مانع ازدواج خواهرش - افسون - با فرد دیگری بشود.
2 - لجبازی امیر و بعد افسون. در واقع نباید این طور به انتظار او می ماند. محمود در طول این سالها می توانست حداقل تلفنی حال افسون را بپرسد و ببیند شرایط مساعد شده است یا نه، اما هرگز این کار را نکرد. احتمالاً بعد از سر و صدایی که امیر بپا کرده بود، خانواده محمود با ازدواج او و افسون مخالف بودند. افسون خواستگاران خوب و زیادی را به خاطر وفادار ماندن به محمود و لجبازی با امیر رد کرد و این بزرگترین اشتباه او بود. با یک حساب سر انگشتی می توان فهمید که محمود هرگز به اندازه افسون به این وصلت دل نبسته بود وگرنه باید احساسی مشابه افسون می داشت.
امام علی (علیه السلام) می فرمایند:
ما أکثر العبر، و ما أقل المعتبرین.
وه، که چه بسیار است عبرتها و چه اندکند عبرت گیران!
(بحار الانوار، 78 / 69 / 22)
صد حیف که ما پیر جهان دیده نبودیم - روزی که رسیدم به ایام جوانی

مرگ پایان کبوتر نیست

بر اساس سر گذشت: شهلا 39 ساله
من و دختر خاله ام مریم و دوستم زهرا شادی کنان روی تختی که زیر سایه درختی قرار داشت، نشسته بودیم و من با هیجان خاصی گفتم:
چه خوب می شد خانه ما در اینجا بود. انگار تابستان پایش را به دربند نمی گذارد.
زهرا گفت:
- ببین چه هوای تمیزی دارد!
مریم گفت:
- در عوض زمستان های این جا خیلی سرد است. دربند فقط برای تفریحات چند ساعته خوب است.
زهرا خندید گفت:
- پس بیایید به هم قول بدهیم هر چند وقت یک بار به این جا بیاییم و ناهاری بخوریم.
من گفتم:
- البته به شرطی که وقتی در کنکور قبول شدیم هم، این دوستی ادامه داشته باشد.
مریم با دلخوری گفت:
- نکند خودت نقشه هایی در سر داری؟ من که قول می دهم بعد از عروسی هم با شما دو نفر دوست باشم.
زهرا گفت:
- ببینید الان سال شصت است و ما هجده سال داریم، بیست سال دیگر می شویم سی و هشت ساله. آن موقع می توانیم با بچه هایمان به این جا بیایم.
دستی به شانه اش زدم و گفتم:
- بگذارید ببینیم دوستی ما سه نفر چند سال دوام دارد، بعداً به دوستی بچه هایمان فکر می کنیم.
باد خنکی که می وزید و شاخه های درختان را آرام این سو و آن سو می برد و برگ ها را تکان می داد، ما را به وجد آورد. چند خانواده دیگر هم در تخت های دور و بر ما نشسته بودند و گل می گفتند و گل می شنیدند. سفارش دادیم غذا بیاورند. بعد از غذا باز هم از آینده حرف زدیم. خیلی دوست داشتیم در دانشگاه ادامه تحصیل بدهیم و هر سه پزشک بشویم. حرف هایمان گل انداخته بود که یک زن فالگیر که چادرش را دور کمرش بسته بود و کوله ای رنگ و رو رفته به دوش داشت، به ما نزدیک شد و به زهرا گفت:
- خانم فالت را بگیرم؟
زهرا با تعجب گفت:
- چرا فال من؟
کولی لبخندی زد و گفت:
- فال هر سه تان را ضرر نمی کنید.
من دست کولی را گرفتم و گفتم:
- بنشین و فال مرا بگیر!
مریم اخمی کرد و گفت:
- آه شهلا، تو به این چیزها اعتقاد داری؟ همه این ها خرافات است، کشک است و...
کولی که از حرف های مریم ناراحت شده بود، گفت:
- تند نرو بچه جان، اول ببین عفت (منظور خودش بود) چه می گوید، بعداً قضاوت کن!
زهرا، مریم را دعوت به سکوت کرد و گفت:
- خب، چه ضرری دارد حرف های او را بشنویم؟
مریم با اصرارهای من و زهرا تسلیم شد و کولی که نامش عفت بود، روی تخت نشست و از کوله اش یک مربع چهار در چهار سانتیمتر مسی بیرون آورد. روی مربع وردهای گوناگونی نوشته شده بود. آن را روی دست مریم گذاشت و گفت:
- نیت کن دختر جان و به من اعتقاد داشته باش! عفت دروغ نمی گوید. هر وقت به حرف های من رسیدی به این جا بیا و هدیه ای برایم بیاور! من همیشه پنج شنبه ها به دربند می آیم.
و بعد با لهجه محلی خودش از اخلاق و رفتار مریم گفت:
- خوش اخلاق و خوش قلبی، دوست کم داری، اما دشمنانت زیادند، به تو حسودی می کنند. بختت تا دو سال دیگر باز می شود، شاید هم به دانشگاه بروی و دیرتر ازدواج کنی. گاهی عصبانی می شوی، البته چیزی توی دلت نیست و از کسی کینه به دل نمی گیری...
فالگیر هر چه بیشتر می گفت، مریم بیشتر خوشحال می شد. وقتی نوبت به زهرا رسید، فالگیر گفت:
- دخترم، تو دست و دلباز و با شعوری، خانواده ات تو را خیلی دوست دارند. نقشه های بزرگی در سر داری، اما ممکن است به آن ها نرسی... بگویم چرا؟ طاقت شنیدنش را داری؟
رنگ از روی زهرا پرید. من و مریم در سکوت کامل چشم به دهان فالگیر دوخته بودیم. مربع مسی را چند بار آرام آرام به کف دست زهرا زد و گفت:
- خط عمرت کوتاه است دخترم. نگاه کن در نیمه های راه قطع شده است. شاید یکی - دو سال بیشتر زنده نباشی؟
نزدیک بود زهرا پس بیفتد. من و مریم با عصبانیت به کولی گفتیم:
- این حرف ها کدام است؟ مگر تو غیب گویی؟... عمر دست خداست.
زهرا رنگ به صورت نداشت و دستش آشکارا می لرزید. کولی به من گفت:
- دستت را به من بده تا فالت را بگیرم!
من دستم را با وحشت عقب کشیدم و گفتم:
- نه، من دوست ندارم فالم را بگویی.
مریم و زهرا دستم را در دست کولی فالگیر گذاشتند و گفتند:
- زرنگی نکن شهلا، فال ما را گفت، فال تو را هم باید بگوید. بعد مریم با تمسخر و اشاره گفت:
- کی به حرف های این کولی گوش می کند؟ بگذار هر چه دلش می خواهد بگوید.
کولی عفت دستم را گرفت و مربع مسی را کف دستم گذاشت و به آن خیره شد. انگار رمز و رموز زندگی مرا در آن مربع می خواند:
- دختر با همت خوشرویی هستی. پدر و مادرت خیلی از تو حمایت می کنند. آرزو داری به بالاترین مرتبه برسی. دلت پاک است و طبعت بلند.
و بعد به خطوط دستم نگاه کرد و گفت:
- آخ آخ... عمر تو هم کوتاه است، البته از زهرا خانم بلندتر است. جیغ کوتاهی کشیدم و وحشتزده پرسیدم:
- یعنی می میرم؟
کولی با خونسردی گفت:
- نترس دختر، خب همه می میریم. این طور که خط عمرت می گوید تو بین سی تا سی و پنج سالگی می میری...
اشک از چشمانم سرازیر شد. زهرا و مریم مرا دلداری دادند. زهرا گفت:
نترس دختر، باز هم خوب است که تو تقریباً ده - پانزده سال دیگر زنده ای. من بیچاره که به گفته کولی یکی - دو سال دیگر بیشتر زنده نخواهم بود.
مریم کمی پول به کولی فالگیر داد و او را رد کرد. تا غروب راجع به فال و درستی و نادرستی آن حرف زدیم و آخر سر به این نتیجه رسیدیم که حرفهای کولی را کاملاً فراموش کنیم و بگذاریم زندگی با همان زیبایی سابق جریان داشته باشد.
چهار ماه بعد دو اتفاق، ما سه دوست و همکلاس صمیمی را از هم جدا کرد. پدر زهرا به یکی از شهرهای جنوب کشور منتقل شد و زهرا و خانواده اش به آن جا نقل مکان کردند. مریم - دختر خاله ام - نیز به واسطه اثاث کشی به شمال تهران از من دور افتاد. البته ما سه نفر، هنوز صمیمانه با هم دوست بودیم و حداقل هفته ای دو بار تلفنی از حال یکدیگر با خبر می شدیم.
ماه ها گذشت و یک روز مریم به من تلفن زد و با گریه گفت:
- خبر را شنیده ای؟ زهرا و خانواده اش در بمباران کشته شده اند گوشی از دستم افتاد. روی زمین نشستم. احساس می کردم کمرم شکسته است. ناگهان کولی عفت را در برابر خود دیدم، جیغی زدم و از حال رفتم. وقتی به هوش آمدم، سرم روی دامن مادرم بود و برادرم با یک لیوان آب قند بالای سرم ایستاده بود. مادرم با نگرانی پرسید:
- چی شد دخترم؟ چرا این طور شدی؟
و من به او گفتم که زهرا و خانواده اش در بمباران کشته شده اند، اما از حرف های کولی عفت چیزی نگفتم.
مانتویم را پوشیدم و بلافاصله به سراغ مریم رفتم. در طول راه اشک می ریختم و به خاطراتمان با زهرا فکر می کردم و هم چنین به حرف های آن کولی فالگیر. وقتی به خانه خاله ام که در یکی از خیابان های تجریش واقع شده بود، رسیدم، خودم را در آغوش مریم انداختم بعد از اینکه ساعتی در آغوش هم گریه کردیم، گفتم:
اگر خوبی و بدی از من دیدی مرا ببخش. من شش - هفت سال دیگر بیشتر زنده نیستم. آه خدای من، چه آرزوهایی داشتم.
مریم دلداری ام داد و گفت:
- چرا مزخرف می گویی؟
- مزخرف؟ مگر ندیدی حرف کولی فالگیر درست از آب در آمد؟
عفت بیچاره درست می گفت. او گفت که زهرا به زودی خواهد مرد، پس حرفش در مورد من هم درست است. من چند سال دیگر می میرم.
مریم سرزنشم کرد و گفت:
- از تو بعید است مگر آن کولی غیب گو بود؟ یک چیزی گفت و اتفاقی درست از آب در آمد چرا بقیه حرفهایش درست نبود؟ مثلاً در مورد من. فکرت را مشغول نکن شهلا!
- چطور فکرم را مشغول نکنم؟ حتماً او در گفتن زمان مرگ آدم ها تخصیص دارد.
مرگ زهرا باعث شد انگیزه ام را برای ادامه زندگی از دست بدهم. من که تا دیروز دختر پر شور و پر حرارت بودم، به یک آدم گوشه گیر و منزوی تبدیل شدم و فقط به مرگ فکر می کردم. به مرگی که به نظر من ممکن بود حتی چند سال کولی عفت گفته بود، به سراغم بیاید. همه جا را به رنگ مرگ می دیدم. همه حرف هایم به مرگ منتهی می شد. بیشتر شب ها خواب می دیدم مرا در تابوت خوابانده اند و به سوی گورستان شهر می برند. مرا در گودالی که پهنای آن به زحمت به نیم متر می رسد می گذارند و رویم خاک می ریزند و من که فرو ریختن خاک ها را حس می کنم فریاد می زنم: من نمرده ام، من نمی خواهم بمیرم، روی سرم خاک نریزید... من نمرده ام... و بعد خیس عرق از خواب می پریدم و در رختخواب می نشستم و شروع می کردم به لرزیدن. فکر می کردم عزرائیل با آن هیبت نفس گیر و رعب آور خود از آینه، دیوار، کتابخانه و یا پنجره به داخل اتاقم می آید و مرا با خود می برد. همیشه منتظر بودم، منتظر یک حادثه وحشتناک، یک بیماری لاعلاج، یک تصادف خونین، چیزی که عمرم را به پایان برساند. این فکرها روحیه مرا تضعیف کرده بود. از اشتها افتاده بودم، از دوستان و آشنایان گریزان بودم، به لباس و تفریح و سرگرمی های دیگر توجهی نداشتم و از همه مهمتر از خواستگار و ازدواج گریزان بودم و می گفتم:
- هیچ کس را به خانه راه ندهید. من دل و دماغ عروسی کردن را ندارم. من چند ماه دیگر بیشتر زنده نیستم، برای چه دیگران را بدبخت کنم؟ برای چه بچه ام بی مادر شود؟
آن وقت می زدم زیر گریه و با خود می گفتم:
- آه، خدای من، چرا باید بمیرم؟ من دوست دارم سال ها زندگی کنم، ازدواج کنم، بچه دار شوم، نوه هایم را ببینم. آه کولی عفت لعنتی، چرا به من گفتی می میرم؟ ای کاش نمی گفتی.
مریم همیشه در کنارم بود. بیشتر روزها به من سر می زد.
- بیا برویم سینما شهلا! روحیه ات عوض می شود.
- سینما؟ دلت خوش است ها! بگذار به بدبختی ام برسم. کسی که می خواهد چند وقت دیگر بمیرد، سینما را می خواهد چکار؟
وقتی سی سالم شد، یک دیوانه تمام عیار شده بودم. اگر اندکی تب می کردم، همه را به دور خودم جمع می کردم و می گفتم:
مرا حلال کنید، من از این بیماری جان سالم به در نمی برم.
ساعت ها نماز می خواندم و دعا می کردم و از گناهانم طلب بخشش می کردم. در یکی از روزهای هفته به بهشت زهرا می رفتم و در قبرهای خالی می خوابیدم و گریه می کردم. می خواستم خودم را آماده مرگ کنم. آماده شب اول قبر که می گویند وحشتناک است و نکیر و منکر به سراغ انسان می آیند و از عقاید و اعمال او سؤال می کنند. در تمام این سال ها خواستگاران خوبی داشتم که همه آن ها را رد کردم. یک روز مریم به من پیشنهاد داد:
- بیا به سراغ کولی برویم!
- فایده اش چیست؟
- شاید بعد از گذشت سال ها، تجربه و عملش بیشتر شده و چیزهای دیگری درباره تو بگوید.
پیشنهاد بدی نبود. به اتفاق به دربند رفتیم، اما اثری از کولی فالگیر نبود. سراغ او را از ساکنان آن جا گرفتیم و یکی از آن ها گفت:
- او حدود نه سال قبل مرد. گفت تصادف کرد. خدا بیامرزدش.
مریم با لبخند به من گفت:
- در واقع قبل از زهرا مرده است. او از مرگ خودش خبر نداشت، چطور می توانست از مرگ تو و زهرا خبر داشته باشد؟
شانه هایم را بالا انداختم و با لجاجت گفتم:
- شاید هم خبر داشت. تو از کجا می دانی؟ او که نباید به ما می گفت.
این ترس و اضطراب شش سال دیگر با من بود. وقتی به سی و شش سالگی رسیدم و دیدم از مرگ خبری نیست، کمی آرام شدم. پس کولی دروغ گفته بود و به قول معروف حرفی پرانده بود، وگرنه طبق پیش بینی او من باید نهایتاً تا سی پنج سالگی زنده می ماندم.
الان که این نامه را برای شما می نویسم سی و نه سال دارم.
روحیه ام خوب است، اما فرصت ها و اوقات شیرین بسیاری را از دست داده ام و سال های گرانبهایی از عمرم را تلف کرده ام.
دیگر از مرگ نمی ترسم، نه این که از آن غافل باشم، اما آن را مانع لذت بردن از زندگی نمی دانم، ولی چه سود...

تحلیل روانشناسی این ماجرا:

نکات جالبی در سر گذشتی که خواندیم نهفته بود:
1 - شهلا چنان از مرگ ترسیده بود که زندگی را فراموش کرده بود. کولی به او گفته بود، ده - پانزده سال دیگر می میرد او به جای این که زندگی کند در تمام این سال ها به مرگ اندیشیده بود.
2 - هیچ کس نمی تواند بگوید چه کسی در چه زمانی از دنیا خواهد رفت و قرار نیست انسان از زمان مرگ خود اطلاع داشته باشد، چون انگیزه خود را برای کار تلاش و زندگی از دست می دهد.
3 - به فرموده حضرت علی (علیه السلام) هم باید به فکر دنیا و زندگی بود و هم به فکر آخرت و مرگ اما هیچ کدام نباید باعث شود از دیگری باز بمانیم، یاد مرگ نباید ما را از لذت بردن از مواهب و نعمت های دنیوی حلال باز دارد.
4 - ممکن است فردا آخرین روز عمرمان باشد و ممکن است صد سال دیگر عمر کنیم؛ در هر دو صورت باید منطقی و معتدل به زندگی و مرگ بیندیشیم.
5 - برای ما که به دنیای پس از مرگ معتقدیم مرگ نباید این قدر ترسناک باشد. به قول زنده یاد سهراب سپهری: مرگ پایان کبوتر نیست.
6 - از همه مهمتر جوانان عزیز نباید گوش به حرف افراد شیاد و دروغگویی مانند خانم عفت بدهند.
7 - در هر کار و حادثه ای بهتر است با والدین مهربان و دلسوز و یا مربیان مدرسه مشورت کرد و از راهنمایی آن ها بهره برد.
امام علی (علیه السلام) می فرمایند:
لو اعتبرت بما أضعت من ماضی عمرک لحفظت ما بقی.
اگر از عمر گذشته خود که تلف کرده ای عبرت گیری، بی گمان باقیمانده عمرت را پاس داری.
(میزان الحکمه، ح 11759)
به روزگار جوانی ز غصه پیر شدم - گذشت دوره شادی ز عمر سیر شدم