فهرست کتاب


بهار ازدواج

امیر ملک محمودی‏

قول مردانه

بر اساس سر گذشت: افسون 43 ساله
در یک خانواده پر جمعیت متولد شدم. پدرم کارمند و مادرم خانه دار بود. اگر چه حقوق کارمندی پدر کفایت خرج خانواده بزرگمان را نمی داد، اما او عقیده داشت همه باید درس بخوانند و برای خودشان کسی بشوند. من از زیبایی نسبی برخوردار بودم. زبان دراز بودم و پر شور و شر شیطان، اما نمی دانم چرا پدرم مرا بیشتر از بچه های دیگرش دوست داشت. به یاد ندارم او به خاطر شیطنت هایم حتی یک سیلی هم به من زده باشد. وقتی دیپلم گرفتم، اعلام کردم:
- من دوست ندارم ادامه تحصیل بدهم.
- پس می خواهی چکار کنی؟
- کار، من عاشق کارم... هم سر گرم می شوم، هم دستم توی جیب خودم است و محتاج کسی نیستم.
پدر باز هم در مورد من کوتاه آمد و از آن روز به دنبال کار گشتم. در چند شرکت و سازمان دولتی ثبت نام کردم و منتظر آزمون و مصاحبه ماندم. یک روز که لب حوض قدیمی خانه مان نشسته بودم و با دست به آب موج می دادم، صدای گفتگوی برادرم امیر را با مادرم شنیدم:
- احمد پسر خیلی خوبی است. او از افسون خوشش آمده و از من خواسته از شما اجازه خواستگاری بگیرم.
- من حرفی ندارم. اما باید ببینم نظر افسون و پدرت چیه.
- افسون غلط می کند حرفی بزند. راضی کردن پدر هم با تو.
وقتی امیر از خانه بیرون رفت، با عجله و اضطراب به نزد مادر رفتم و پرسیدم:
- جریان چی بود مادر؟
مادر لبخندی زد و گفت:
- هیچی، وقتی دختر به سن ازدواج می رسد، خواستگارها پاشنه در حیاط را در می آورند. دوست برادرت احمد را که می شناسی؟ امیر می گفت حسابی گلویش پیش تو گیر کرده...
- بیخود... اولاً فعلاً قصد ازدواج ندارم. ثانیاً از ریختش خوشم نمی آید، ثانیاً سواد درست و حسابی هم که ندارد. آخر به چی او دل خوش کنم؟
مادر مرا به آرامش دعوت کرد و گفت:
- دخترم به خواستگار که نمی شود بی احترامی کرد. بیچاره گناه که نکرده از تو خوشش آمده... بگذار ببینیم پدرت چه می گوید.
پدرم با وجود اینکه تحصیلات بالایی نداشت و در حد سیکل درس خوانده بود، اما آدم منطقی و روشنی بود. شب که به خانه آمد، من در اتاق بغلی فالگوش ایستادم. مادر ماجرا را به او گفت. پدر مکثی کرد و گفت:
- نمی توانم افسون را مجبور به این کار کنم. صحبت یک عمر زندگیست. به امیر بگو به دوستش بگوید من موافق نیستم.
وقتی امیر از نظر پدر و من آگاه شد، غوغایی بپا کرد. تا آن روز او را اینقدر عصبانی ندیده بودم. او که چند سال از من بزرگتر بود، فریاد می زد:
- قول داده ام، قول مردانه. می فهمید قول مردانه یعنی چه؟! من به احمد گفته ام افسون فقط زن تو می شود. من قرار شب جمعه را برای خواستگاری گذاشته ام، آبرویم می رود.
طاقت نیاوردم و سکوتم را شکستم و گفتم:
- اگر تکه تکه ام بکنی به این وصلت رضایت نمی دهم. اصلاً تو چکاره ای که قول داده ای؟ مگر من پدر ندارم؟
کتک مفصلی از امیر خوردم. پدر با امیر دعوا کرد، اما او سر حرف خودش ایستاده بود. شب جمعه احمد و خانواده اش به خواستگاری آمدند. پدر به من سفارش کرد:
- دخترم خونسرد باش! آنها با گل و شیرینی آمده اند، خوب نیست بی احترامی ببینند.
وقتی با سینی چای وارد اتاق شدم و چشمم به لبخند پیروزمندانه برادرم امیر افتاد که کنار دوستش احمد نشسته بود، دلم می خواست سینی چای را بر سرش بکوبم، اما خودم را کنترل کردم. سینی را که مقابل مادر احمد گرفتم، نگاه خریدانه ای به من کرد و گفت:
- زنده باشی عروس گلم.
از شنیدن عبارت عروس گلم به قدری عصبانی شدم که سفارشهای پدر یادم رفت و به تندی گفتم:
- خودتان بریده اید و دوخته اید! کدام عروس؟ مگر موافقت من شرط نیست؟ من به این ازدواج راضی نیستم.
سپس سینی را روی میز گذاشتم و از اتاق بیرون رفتم. انگار آب سردی روی خانواده احمد و خودش ریخته بودند.
آنها پکر و دمغ خانه ما را ترک کردند و فریاد امیر خانه را پر کرد: حالا که آبروی مرا می برید، حالا که به این دختره لوس و زبان دراز اجازه می دهید هر کاری دلش می خواهد بکند، نمی گذارم پای هیچ خواستگاری به این خانه باز شود.
او قهر کرد و از خانه رفت. از یک طرف خوشحال بودم که به خواسته ام رسیدم و از طرف دیگر از اینکه غرور امیر و دوستش احمد را شکسته ام ناراحت بودم. به هر حال روز بعد آرامش به خانه بازگشت. امیر چند روز بود که به خانه نمی آمد و به منزل یکی از بستگان رفته بود و در این میان از یکی از ادارات خبر قبولی ام را گرفتم. پر شور و پر انرژی و خوشحال شروع به کار کردم. می دانستم که پدرم جهیزیه خواهر بزرگترم را با سختی و مشقت فراهم کرد، بنابراین از اضافه کاری هم ابایی نداشتم تا با پولهایی که پس انداز می کنم بتوانم جهیزیه آبرومندانه ای تهیه کنم.
سه سال از کارم در آن اداره می گذشت که یک روز غروب که بعد از اضافه کار به خانه بر می گشتم، پیکان سفیدی جلو پایم ترمز کرد و کسی که پشت فرمان نشسته بود، مؤدبانه گفت:
- خانم... بفرمایید سوار شوید.
تعجب کردم. این که بود که مرا به اسم می خواند؟ خوب نگاه کردم، همکارم محمود را دیدم. او شش ماه بود که به اداره مان آمده بود. سلام کردم و سوار شدم. نگاه مهربانانه ای به من کرد و گفت:
- خسته نباشید.
قلبم تکان خورد. خدایا در نگاهش چه بود؟ به یاد حرف یکی از دوستانم افتادم که یک روز با اشک سر بر دامنم گذاشت و قصه عاشق شدنش را برایم تعریف کرد. گفت، افسون باور کن با یک نگاه بیچاره شدم. من که معنی حرف او را نمی فهمیدم، آنقدر خندیدم که اشک از چشمهایم سرازیر شد و حالا خودم احساس می کردم با یک نگاه فرو ریخته ام و آدم دیگری شده ام. به خانه که رسیدم یاد آن نگاه و آن لحن گرم و مهربان بودم. از فردای آن روز توجهم به این همکار تازه وارد بیشتر شد. او هم توجه خاصی به من داشت. چهار ماه از اولین دیدارمان که سوار ماشینش شده بودم، گذشته بود و در این مدت محمود رفتار آقامنشانه و متین و موقری داشت و فقط یک سلام و علیک اداری داشتیم، البته نگاههایمان سرشار از دوستی و عطوفت و صداقت بود.
و بالاخره یک روز صبح او وارد اتاقم شد و با شرم و حیای خاصی گفت:
- اگر اجازه بدهید، امروز عصر شما را به خانه می رسانم. در بین راه حرف مهمی دارم که به شما خواهم گفت.
پذیرفتم. حدس می زدم که چه می خواهد بگوید. او در بین راه گفت:
- ده ماه است که شب و روز در مقابل چشمانم هستی. بدون تو زندگی برایم معنا ندارد. اجازه می دهی به خواستگاریت بیایم؟
و من که مدتها منتظر این پیشنهاد از سوی او بودم، پذیرفتم، غافل از اینکه کینه امیر همچنان تازه است. او وقتی شنید محمود و خانواده اش می خواهند به خواستگاریم بیایند، پوزخندی زد و گفت:
- چنان آبروریزی راه بیندازم که بروند و دیگر بر نگردند. درست مثل چهار سال پیش که افسون آبروی مرا برد.
مادرم گفت:
- امیر با آبروی خواهرت بازی نکن وگرنه شیرم را حلالت نمی کنم.
امیر عصبانیت گفت:
مگر او با آبروی من بازی نکرد؟ من به احمد قول مردانه داده بودم.
پدر گفت:
- امیر جان، دست از لجاجت بردار! این قضیه مال چهار سال قبل است. شاید قسمت نبود وگرنه احمد پا فشاری می کرد. او حالا زن گرفته است.
- گرفته که گرفته... من به احمد گفتم مرد نیستم اگر بگذارم افسون با کس دیگری ازدواج کند.
به تیره بختی خودم فکر می کردم. جرأت نداشتم به امیر چیزی بگویم چون می ترسیدم کارها خراب تر از این بشود. پدر و مادرم تصمیم گرفتند مراسم خواستگاری در منزل برادر بزرگم برگزار شود. من دلیل این کار را کوچک بودن خانه مان عنوان کردم. شب موعود فرا رسید. از صبح دلشوره داشتم و دل توی دلم نبود. مهمانها همه آمده بودند و حرفها تقریباً زده شده بود. وقتی برای دومین بار می خواستم سینی چای را آماده کنم، زنگ حیاط به صدا در آمد. خدای من، از آنچه می ترسیدم به سرم آمد. سینی از دستم افتاد و صدای شکستن استکانها و فریاد امیر در هم آمیخت که:
- این بی سر و پاها کی هستند که به خواستگاری افسون آمده اند؟
مگر از خصوصیات اخلاقی او خبر ندارند؟ از کدام دهات آمده اند؟
عمویم و برادر بزرگم به طرف او رفتند و سیلی عمو صدای امیر را خاموش کرد. او را از خانه بیرون انداختند و بعد سکوت بود و خجالت. تمام تنم می لرزید. محمود به طرفم آمد و گفت:
- ناراحت نباش! مگر چی شده؟ تو همچنان بهترین انتخاب من هستی.
- آبرویم رفت محمود...
- نه، اصلاً این طور نیست.
آنها رفتند و آن شب با همه تلخی و سردی اش گذشت. صبح با سر درد شدیدی از خواب بیدار شدم که خبری مثل بمب در خانه پیچید:
- امیر خودکشی کرده است و او را به بیمارستان برده اند.
پدر و مادر بیچاره ام سراسیمه خود را به بیمارستان رساندند و من هم با حالی زار و پریشان دنبالشان رفتم. هر چه بود برادرم بود و دوستش داشتم. تازه اگر بلایی به سرش می آمد، دیگران یک عمر مرا سرزنش می کردند. به لطف خدا و تلاش پزشکان امیر از مرگ حتمی نجات پیدا کرد و بعد از چند روز از بیمارستان مرخص شد. او وقتی توجه و محبت پدر و مادر و خانواده را دید با کله شقی تمام گفت:
اگر این وصلت سر بگیرد من باز هم خودکشی می کنم. من به احمد قول مردانه داده ام که نگذارم افسون با کسی ازدواج کند.
پدرم یک روز مستأصل و افسرده کنارم نشست و گفت:
- افسون جان، دخترم، فکرهایت را بکن. اگر تو هم یکدندگی بکنی امیر را برای همیشه از دست می دهیم.
یک روز که با امیر در خانه تنها بودم با گریه از او خواستم دست از لجبازی بردارد و حالا که احمد ازدواج کرده بگذارد من هم پی زندگی ام بروم، اما او خندید و گفت:
مردانگی که ازدواج نکرده! من مرد هستم و باید این را به احمد ثابت کنم. التماس کردم، به دستهایش بوسه زدم، اما او از خر شیطان پایین نمی آمد. همه با امیر حرف زدند. حتی محمود که کاملاً در جریان قرار گرفته بود، اما گویا هر چه بیشتر با امیر حرف زده می شد، مغرورتر می شد. انگار این گره کور باز شدنی نبود.
یک روز محمود با چشمی گریان به من گفت:
- نمی توانم هر روز تو را ببینم و بسوزم و بسازم و قادر نباشم کاری انجام بدهم. من برای همیشه از این شهر می روم.
او یک ماه بعد رفت و دیگر او را ندیدم. او رفت و شور و نشاط جوانی ام را نیز با خود برد. وقتی از وصلت با او ناامید شدم، تصمیم گرفتم من هم مثل امیر لجباز شوم، بنابراین اعلام کردم:
- تا قیامت ازدواج نمی کنم.
سی سالگی را پشت سر گذاشته بودم که امیر ازدواج کرد. در مراسم ازدواج عروسی اش سنگ تمام گذاشتم. او که فکر می کرد من کارهایش را تلافی می کنم، باور نمی کرد چنین رفتاری داشته باشم. دومین فرزند امیر که به دنیا آمد من سی پنج سال داشتم. تا سی سالگی خواستگاران زیادی را رد کرده بودم، اما پنج سال بود که از خواستگار خبری نبود. یک روز امیر به خانه مان آمد و وقتی لیوان شربت را به او تعارف کردم، صورتش را خیس اشک دیدم. هراسان پرسیدم:
- اتفاقی افتاده امیر؟
- نه... افسون، من به تو خیلی بدی کردم. مرا ببخش! من به خاطر غرور کاذبم باعث بدبختی ات شدم. باعث شدم محمود برای همیشه برود. الان وقتی محبت تو را به زن و بچه هایم می بینم، وقتی می بینم چقدر بی کینه ای از خودم بدم می آید. هر وقت بچه هایم را بغل می کنی از اینکه نگذاشتم طعم مادر شدن را بچشی و به کسی که دوستش داشتی، برسی، احساس عذاب وجدان می کنم. بیا ازدواج کن افسون! اگر می دانی محمود کجاست به من بگو تا بروم و از او عذر خواهی کنم. اگر آن سر دنیا هم باشد، می روم و دلش را به دست می آورم.
خنده تلخی کردم و گفتم:
- من سی پنج سال دارم. شور و شوق زندگی مشترک در من مرده است. من توان و رمقی برای مسؤولیت پذیری در خود نمی بینم. یعنی در واقع حوصله زندگی مشترک را ندارم. دیگر از من گذشت امیر.
امروز چهل و سه سال دارم و هنوز از محمود بی خبرم. نمی دانم کجاست و آیا ازدواج کرده یا نه. امیر مثل پروانه دورم می چرخد، اما چه فایده؟ جوانی من تباه شده است.

تحلیل روانشناسی این ماجرا:

دو چیز باعث تلخ شدن این ماجرا شد:
1 - تعصب بی مورد و غیر منطقی امیر که فکر می کرد به خاطر قول مردانه ای که داده باید مانع ازدواج خواهرش - افسون - با فرد دیگری بشود.
2 - لجبازی امیر و بعد افسون. در واقع نباید این طور به انتظار او می ماند. محمود در طول این سالها می توانست حداقل تلفنی حال افسون را بپرسد و ببیند شرایط مساعد شده است یا نه، اما هرگز این کار را نکرد. احتمالاً بعد از سر و صدایی که امیر بپا کرده بود، خانواده محمود با ازدواج او و افسون مخالف بودند. افسون خواستگاران خوب و زیادی را به خاطر وفادار ماندن به محمود و لجبازی با امیر رد کرد و این بزرگترین اشتباه او بود. با یک حساب سر انگشتی می توان فهمید که محمود هرگز به اندازه افسون به این وصلت دل نبسته بود وگرنه باید احساسی مشابه افسون می داشت.
امام علی (علیه السلام) می فرمایند:
ما أکثر العبر، و ما أقل المعتبرین.
وه، که چه بسیار است عبرتها و چه اندکند عبرت گیران!
(بحار الانوار، 78 / 69 / 22)
صد حیف که ما پیر جهان دیده نبودیم - روزی که رسیدم به ایام جوانی

مرگ پایان کبوتر نیست

بر اساس سر گذشت: شهلا 39 ساله
من و دختر خاله ام مریم و دوستم زهرا شادی کنان روی تختی که زیر سایه درختی قرار داشت، نشسته بودیم و من با هیجان خاصی گفتم:
چه خوب می شد خانه ما در اینجا بود. انگار تابستان پایش را به دربند نمی گذارد.
زهرا گفت:
- ببین چه هوای تمیزی دارد!
مریم گفت:
- در عوض زمستان های این جا خیلی سرد است. دربند فقط برای تفریحات چند ساعته خوب است.
زهرا خندید گفت:
- پس بیایید به هم قول بدهیم هر چند وقت یک بار به این جا بیاییم و ناهاری بخوریم.
من گفتم:
- البته به شرطی که وقتی در کنکور قبول شدیم هم، این دوستی ادامه داشته باشد.
مریم با دلخوری گفت:
- نکند خودت نقشه هایی در سر داری؟ من که قول می دهم بعد از عروسی هم با شما دو نفر دوست باشم.
زهرا گفت:
- ببینید الان سال شصت است و ما هجده سال داریم، بیست سال دیگر می شویم سی و هشت ساله. آن موقع می توانیم با بچه هایمان به این جا بیایم.
دستی به شانه اش زدم و گفتم:
- بگذارید ببینیم دوستی ما سه نفر چند سال دوام دارد، بعداً به دوستی بچه هایمان فکر می کنیم.
باد خنکی که می وزید و شاخه های درختان را آرام این سو و آن سو می برد و برگ ها را تکان می داد، ما را به وجد آورد. چند خانواده دیگر هم در تخت های دور و بر ما نشسته بودند و گل می گفتند و گل می شنیدند. سفارش دادیم غذا بیاورند. بعد از غذا باز هم از آینده حرف زدیم. خیلی دوست داشتیم در دانشگاه ادامه تحصیل بدهیم و هر سه پزشک بشویم. حرف هایمان گل انداخته بود که یک زن فالگیر که چادرش را دور کمرش بسته بود و کوله ای رنگ و رو رفته به دوش داشت، به ما نزدیک شد و به زهرا گفت:
- خانم فالت را بگیرم؟
زهرا با تعجب گفت:
- چرا فال من؟
کولی لبخندی زد و گفت:
- فال هر سه تان را ضرر نمی کنید.
من دست کولی را گرفتم و گفتم:
- بنشین و فال مرا بگیر!
مریم اخمی کرد و گفت:
- آه شهلا، تو به این چیزها اعتقاد داری؟ همه این ها خرافات است، کشک است و...
کولی که از حرف های مریم ناراحت شده بود، گفت:
- تند نرو بچه جان، اول ببین عفت (منظور خودش بود) چه می گوید، بعداً قضاوت کن!
زهرا، مریم را دعوت به سکوت کرد و گفت:
- خب، چه ضرری دارد حرف های او را بشنویم؟
مریم با اصرارهای من و زهرا تسلیم شد و کولی که نامش عفت بود، روی تخت نشست و از کوله اش یک مربع چهار در چهار سانتیمتر مسی بیرون آورد. روی مربع وردهای گوناگونی نوشته شده بود. آن را روی دست مریم گذاشت و گفت:
- نیت کن دختر جان و به من اعتقاد داشته باش! عفت دروغ نمی گوید. هر وقت به حرف های من رسیدی به این جا بیا و هدیه ای برایم بیاور! من همیشه پنج شنبه ها به دربند می آیم.
و بعد با لهجه محلی خودش از اخلاق و رفتار مریم گفت:
- خوش اخلاق و خوش قلبی، دوست کم داری، اما دشمنانت زیادند، به تو حسودی می کنند. بختت تا دو سال دیگر باز می شود، شاید هم به دانشگاه بروی و دیرتر ازدواج کنی. گاهی عصبانی می شوی، البته چیزی توی دلت نیست و از کسی کینه به دل نمی گیری...
فالگیر هر چه بیشتر می گفت، مریم بیشتر خوشحال می شد. وقتی نوبت به زهرا رسید، فالگیر گفت:
- دخترم، تو دست و دلباز و با شعوری، خانواده ات تو را خیلی دوست دارند. نقشه های بزرگی در سر داری، اما ممکن است به آن ها نرسی... بگویم چرا؟ طاقت شنیدنش را داری؟
رنگ از روی زهرا پرید. من و مریم در سکوت کامل چشم به دهان فالگیر دوخته بودیم. مربع مسی را چند بار آرام آرام به کف دست زهرا زد و گفت:
- خط عمرت کوتاه است دخترم. نگاه کن در نیمه های راه قطع شده است. شاید یکی - دو سال بیشتر زنده نباشی؟
نزدیک بود زهرا پس بیفتد. من و مریم با عصبانیت به کولی گفتیم:
- این حرف ها کدام است؟ مگر تو غیب گویی؟... عمر دست خداست.
زهرا رنگ به صورت نداشت و دستش آشکارا می لرزید. کولی به من گفت:
- دستت را به من بده تا فالت را بگیرم!
من دستم را با وحشت عقب کشیدم و گفتم:
- نه، من دوست ندارم فالم را بگویی.
مریم و زهرا دستم را در دست کولی فالگیر گذاشتند و گفتند:
- زرنگی نکن شهلا، فال ما را گفت، فال تو را هم باید بگوید. بعد مریم با تمسخر و اشاره گفت:
- کی به حرف های این کولی گوش می کند؟ بگذار هر چه دلش می خواهد بگوید.
کولی عفت دستم را گرفت و مربع مسی را کف دستم گذاشت و به آن خیره شد. انگار رمز و رموز زندگی مرا در آن مربع می خواند:
- دختر با همت خوشرویی هستی. پدر و مادرت خیلی از تو حمایت می کنند. آرزو داری به بالاترین مرتبه برسی. دلت پاک است و طبعت بلند.
و بعد به خطوط دستم نگاه کرد و گفت:
- آخ آخ... عمر تو هم کوتاه است، البته از زهرا خانم بلندتر است. جیغ کوتاهی کشیدم و وحشتزده پرسیدم:
- یعنی می میرم؟
کولی با خونسردی گفت:
- نترس دختر، خب همه می میریم. این طور که خط عمرت می گوید تو بین سی تا سی و پنج سالگی می میری...
اشک از چشمانم سرازیر شد. زهرا و مریم مرا دلداری دادند. زهرا گفت:
نترس دختر، باز هم خوب است که تو تقریباً ده - پانزده سال دیگر زنده ای. من بیچاره که به گفته کولی یکی - دو سال دیگر بیشتر زنده نخواهم بود.
مریم کمی پول به کولی فالگیر داد و او را رد کرد. تا غروب راجع به فال و درستی و نادرستی آن حرف زدیم و آخر سر به این نتیجه رسیدیم که حرفهای کولی را کاملاً فراموش کنیم و بگذاریم زندگی با همان زیبایی سابق جریان داشته باشد.
چهار ماه بعد دو اتفاق، ما سه دوست و همکلاس صمیمی را از هم جدا کرد. پدر زهرا به یکی از شهرهای جنوب کشور منتقل شد و زهرا و خانواده اش به آن جا نقل مکان کردند. مریم - دختر خاله ام - نیز به واسطه اثاث کشی به شمال تهران از من دور افتاد. البته ما سه نفر، هنوز صمیمانه با هم دوست بودیم و حداقل هفته ای دو بار تلفنی از حال یکدیگر با خبر می شدیم.
ماه ها گذشت و یک روز مریم به من تلفن زد و با گریه گفت:
- خبر را شنیده ای؟ زهرا و خانواده اش در بمباران کشته شده اند گوشی از دستم افتاد. روی زمین نشستم. احساس می کردم کمرم شکسته است. ناگهان کولی عفت را در برابر خود دیدم، جیغی زدم و از حال رفتم. وقتی به هوش آمدم، سرم روی دامن مادرم بود و برادرم با یک لیوان آب قند بالای سرم ایستاده بود. مادرم با نگرانی پرسید:
- چی شد دخترم؟ چرا این طور شدی؟
و من به او گفتم که زهرا و خانواده اش در بمباران کشته شده اند، اما از حرف های کولی عفت چیزی نگفتم.
مانتویم را پوشیدم و بلافاصله به سراغ مریم رفتم. در طول راه اشک می ریختم و به خاطراتمان با زهرا فکر می کردم و هم چنین به حرف های آن کولی فالگیر. وقتی به خانه خاله ام که در یکی از خیابان های تجریش واقع شده بود، رسیدم، خودم را در آغوش مریم انداختم بعد از اینکه ساعتی در آغوش هم گریه کردیم، گفتم:
اگر خوبی و بدی از من دیدی مرا ببخش. من شش - هفت سال دیگر بیشتر زنده نیستم. آه خدای من، چه آرزوهایی داشتم.
مریم دلداری ام داد و گفت:
- چرا مزخرف می گویی؟
- مزخرف؟ مگر ندیدی حرف کولی فالگیر درست از آب در آمد؟
عفت بیچاره درست می گفت. او گفت که زهرا به زودی خواهد مرد، پس حرفش در مورد من هم درست است. من چند سال دیگر می میرم.
مریم سرزنشم کرد و گفت:
- از تو بعید است مگر آن کولی غیب گو بود؟ یک چیزی گفت و اتفاقی درست از آب در آمد چرا بقیه حرفهایش درست نبود؟ مثلاً در مورد من. فکرت را مشغول نکن شهلا!
- چطور فکرم را مشغول نکنم؟ حتماً او در گفتن زمان مرگ آدم ها تخصیص دارد.
مرگ زهرا باعث شد انگیزه ام را برای ادامه زندگی از دست بدهم. من که تا دیروز دختر پر شور و پر حرارت بودم، به یک آدم گوشه گیر و منزوی تبدیل شدم و فقط به مرگ فکر می کردم. به مرگی که به نظر من ممکن بود حتی چند سال کولی عفت گفته بود، به سراغم بیاید. همه جا را به رنگ مرگ می دیدم. همه حرف هایم به مرگ منتهی می شد. بیشتر شب ها خواب می دیدم مرا در تابوت خوابانده اند و به سوی گورستان شهر می برند. مرا در گودالی که پهنای آن به زحمت به نیم متر می رسد می گذارند و رویم خاک می ریزند و من که فرو ریختن خاک ها را حس می کنم فریاد می زنم: من نمرده ام، من نمی خواهم بمیرم، روی سرم خاک نریزید... من نمرده ام... و بعد خیس عرق از خواب می پریدم و در رختخواب می نشستم و شروع می کردم به لرزیدن. فکر می کردم عزرائیل با آن هیبت نفس گیر و رعب آور خود از آینه، دیوار، کتابخانه و یا پنجره به داخل اتاقم می آید و مرا با خود می برد. همیشه منتظر بودم، منتظر یک حادثه وحشتناک، یک بیماری لاعلاج، یک تصادف خونین، چیزی که عمرم را به پایان برساند. این فکرها روحیه مرا تضعیف کرده بود. از اشتها افتاده بودم، از دوستان و آشنایان گریزان بودم، به لباس و تفریح و سرگرمی های دیگر توجهی نداشتم و از همه مهمتر از خواستگار و ازدواج گریزان بودم و می گفتم:
- هیچ کس را به خانه راه ندهید. من دل و دماغ عروسی کردن را ندارم. من چند ماه دیگر بیشتر زنده نیستم، برای چه دیگران را بدبخت کنم؟ برای چه بچه ام بی مادر شود؟
آن وقت می زدم زیر گریه و با خود می گفتم:
- آه، خدای من، چرا باید بمیرم؟ من دوست دارم سال ها زندگی کنم، ازدواج کنم، بچه دار شوم، نوه هایم را ببینم. آه کولی عفت لعنتی، چرا به من گفتی می میرم؟ ای کاش نمی گفتی.
مریم همیشه در کنارم بود. بیشتر روزها به من سر می زد.
- بیا برویم سینما شهلا! روحیه ات عوض می شود.
- سینما؟ دلت خوش است ها! بگذار به بدبختی ام برسم. کسی که می خواهد چند وقت دیگر بمیرد، سینما را می خواهد چکار؟
وقتی سی سالم شد، یک دیوانه تمام عیار شده بودم. اگر اندکی تب می کردم، همه را به دور خودم جمع می کردم و می گفتم:
مرا حلال کنید، من از این بیماری جان سالم به در نمی برم.
ساعت ها نماز می خواندم و دعا می کردم و از گناهانم طلب بخشش می کردم. در یکی از روزهای هفته به بهشت زهرا می رفتم و در قبرهای خالی می خوابیدم و گریه می کردم. می خواستم خودم را آماده مرگ کنم. آماده شب اول قبر که می گویند وحشتناک است و نکیر و منکر به سراغ انسان می آیند و از عقاید و اعمال او سؤال می کنند. در تمام این سال ها خواستگاران خوبی داشتم که همه آن ها را رد کردم. یک روز مریم به من پیشنهاد داد:
- بیا به سراغ کولی برویم!
- فایده اش چیست؟
- شاید بعد از گذشت سال ها، تجربه و عملش بیشتر شده و چیزهای دیگری درباره تو بگوید.
پیشنهاد بدی نبود. به اتفاق به دربند رفتیم، اما اثری از کولی فالگیر نبود. سراغ او را از ساکنان آن جا گرفتیم و یکی از آن ها گفت:
- او حدود نه سال قبل مرد. گفت تصادف کرد. خدا بیامرزدش.
مریم با لبخند به من گفت:
- در واقع قبل از زهرا مرده است. او از مرگ خودش خبر نداشت، چطور می توانست از مرگ تو و زهرا خبر داشته باشد؟
شانه هایم را بالا انداختم و با لجاجت گفتم:
- شاید هم خبر داشت. تو از کجا می دانی؟ او که نباید به ما می گفت.
این ترس و اضطراب شش سال دیگر با من بود. وقتی به سی و شش سالگی رسیدم و دیدم از مرگ خبری نیست، کمی آرام شدم. پس کولی دروغ گفته بود و به قول معروف حرفی پرانده بود، وگرنه طبق پیش بینی او من باید نهایتاً تا سی پنج سالگی زنده می ماندم.
الان که این نامه را برای شما می نویسم سی و نه سال دارم.
روحیه ام خوب است، اما فرصت ها و اوقات شیرین بسیاری را از دست داده ام و سال های گرانبهایی از عمرم را تلف کرده ام.
دیگر از مرگ نمی ترسم، نه این که از آن غافل باشم، اما آن را مانع لذت بردن از زندگی نمی دانم، ولی چه سود...