بهار ازدواج

نویسنده : امیر ملک محمودی

مقدمه

ازدواج و تشکیل خانواده از نظر اسلام بسیار مهم است. خانواده، سنگ اول بنای حیات جامعه است. هر گونه اقدام و رشد اجتماعی در سایه خانواده حاصل می شود.
تاکنون بحمد الله کتابهای فراوانی در رابطه با خانواده و گزینش همسر از طرف محققین و فرهیختگان گرامی تدوین شده و بر آفرینندگان تک تک این آثار زیبا و وزین باید آفرین گفت. اما متأسفانه جای چنین مطالبی که در این اثر بهار ازدواج تنظیم گردیده بسیار خالی بود.
اینجانب با لطف الهی توانسته ام در این کتاب با ظرافتی خاص به یکی از مهمترین مشکلات جوانان و جامعه اسلامی پرداخته و آن مشکل چیزی نیست جز بالا رفتن سن ازدواج دختران و پسران، و موانعی که بر سر راه این امر مقدس وجود دارد.
در این اثر به جای دادن آمار خشک و رسمی، و رهنمودهای کلیشه ای و کلی، داستانهای واقعی از زندگی جوانانی که سن ازدواج ایشان به دلایلی تا 52 سال بالا رفته و هنوز مجرد می باشند تدوین شده، سپس به تحلیل روان شناختی و آسیب شناسی این معظل پرداخته شده و در پایان هر ماجرا یک جمله نورانی و گهربار از کلام الهی و معصومین (علیه السلام) زیبنده کتاب گردیده تا عده ای از جوانان و خانواده های محترم از خواب غفلت بیدار شوند و هم اینکه بدانیم اکثر مشکلات ما به خاطر رعایت نکردن دستورات اسلام عزیز می باشد.
در بخش دوم نیز با توجه به سؤالات مکرری که جوانان عزیز در رابطه با موضوع فوق در جلسات پرسش و پاسخ با اینجانب در میان گذاشته اند به صورت منظم و خلاصه ارائه شده، بدان امید که این بخش نیز راهگشا باشد.
در پایان از همه عزیزانی که در پدید آمدن این کتاب مرا مدیون محبت های خود نموده اند صمیمانه تقدیر و تشکر می نمایم و هر گونه نقد، نظر، و پیشنهاد سازنده خود را می توانید به آدرس قم: ص - پ 848 - 37185 ارسال نمایید.
امیر ملک محمودی الیگودرزی
زمستان 1383

بخش اول: مجموعه ماجراهای واقعی از زندگی دختران و پسران همراه با تحلیل روان شناسی رابطه ها و آسیب شناسی اجتماعی

ندانستم چو نیکو قدر ایام جوانی را - دلم خون می شود چون بشنوم نام جوانی را

قول مردانه

بر اساس سر گذشت: افسون 43 ساله
در یک خانواده پر جمعیت متولد شدم. پدرم کارمند و مادرم خانه دار بود. اگر چه حقوق کارمندی پدر کفایت خرج خانواده بزرگمان را نمی داد، اما او عقیده داشت همه باید درس بخوانند و برای خودشان کسی بشوند. من از زیبایی نسبی برخوردار بودم. زبان دراز بودم و پر شور و شر شیطان، اما نمی دانم چرا پدرم مرا بیشتر از بچه های دیگرش دوست داشت. به یاد ندارم او به خاطر شیطنت هایم حتی یک سیلی هم به من زده باشد. وقتی دیپلم گرفتم، اعلام کردم:
- من دوست ندارم ادامه تحصیل بدهم.
- پس می خواهی چکار کنی؟
- کار، من عاشق کارم... هم سر گرم می شوم، هم دستم توی جیب خودم است و محتاج کسی نیستم.
پدر باز هم در مورد من کوتاه آمد و از آن روز به دنبال کار گشتم. در چند شرکت و سازمان دولتی ثبت نام کردم و منتظر آزمون و مصاحبه ماندم. یک روز که لب حوض قدیمی خانه مان نشسته بودم و با دست به آب موج می دادم، صدای گفتگوی برادرم امیر را با مادرم شنیدم:
- احمد پسر خیلی خوبی است. او از افسون خوشش آمده و از من خواسته از شما اجازه خواستگاری بگیرم.
- من حرفی ندارم. اما باید ببینم نظر افسون و پدرت چیه.
- افسون غلط می کند حرفی بزند. راضی کردن پدر هم با تو.
وقتی امیر از خانه بیرون رفت، با عجله و اضطراب به نزد مادر رفتم و پرسیدم:
- جریان چی بود مادر؟
مادر لبخندی زد و گفت:
- هیچی، وقتی دختر به سن ازدواج می رسد، خواستگارها پاشنه در حیاط را در می آورند. دوست برادرت احمد را که می شناسی؟ امیر می گفت حسابی گلویش پیش تو گیر کرده...
- بیخود... اولاً فعلاً قصد ازدواج ندارم. ثانیاً از ریختش خوشم نمی آید، ثانیاً سواد درست و حسابی هم که ندارد. آخر به چی او دل خوش کنم؟
مادر مرا به آرامش دعوت کرد و گفت:
- دخترم به خواستگار که نمی شود بی احترامی کرد. بیچاره گناه که نکرده از تو خوشش آمده... بگذار ببینیم پدرت چه می گوید.
پدرم با وجود اینکه تحصیلات بالایی نداشت و در حد سیکل درس خوانده بود، اما آدم منطقی و روشنی بود. شب که به خانه آمد، من در اتاق بغلی فالگوش ایستادم. مادر ماجرا را به او گفت. پدر مکثی کرد و گفت:
- نمی توانم افسون را مجبور به این کار کنم. صحبت یک عمر زندگیست. به امیر بگو به دوستش بگوید من موافق نیستم.
وقتی امیر از نظر پدر و من آگاه شد، غوغایی بپا کرد. تا آن روز او را اینقدر عصبانی ندیده بودم. او که چند سال از من بزرگتر بود، فریاد می زد:
- قول داده ام، قول مردانه. می فهمید قول مردانه یعنی چه؟! من به احمد گفته ام افسون فقط زن تو می شود. من قرار شب جمعه را برای خواستگاری گذاشته ام، آبرویم می رود.
طاقت نیاوردم و سکوتم را شکستم و گفتم:
- اگر تکه تکه ام بکنی به این وصلت رضایت نمی دهم. اصلاً تو چکاره ای که قول داده ای؟ مگر من پدر ندارم؟
کتک مفصلی از امیر خوردم. پدر با امیر دعوا کرد، اما او سر حرف خودش ایستاده بود. شب جمعه احمد و خانواده اش به خواستگاری آمدند. پدر به من سفارش کرد:
- دخترم خونسرد باش! آنها با گل و شیرینی آمده اند، خوب نیست بی احترامی ببینند.
وقتی با سینی چای وارد اتاق شدم و چشمم به لبخند پیروزمندانه برادرم امیر افتاد که کنار دوستش احمد نشسته بود، دلم می خواست سینی چای را بر سرش بکوبم، اما خودم را کنترل کردم. سینی را که مقابل مادر احمد گرفتم، نگاه خریدانه ای به من کرد و گفت:
- زنده باشی عروس گلم.
از شنیدن عبارت عروس گلم به قدری عصبانی شدم که سفارشهای پدر یادم رفت و به تندی گفتم:
- خودتان بریده اید و دوخته اید! کدام عروس؟ مگر موافقت من شرط نیست؟ من به این ازدواج راضی نیستم.
سپس سینی را روی میز گذاشتم و از اتاق بیرون رفتم. انگار آب سردی روی خانواده احمد و خودش ریخته بودند.
آنها پکر و دمغ خانه ما را ترک کردند و فریاد امیر خانه را پر کرد: حالا که آبروی مرا می برید، حالا که به این دختره لوس و زبان دراز اجازه می دهید هر کاری دلش می خواهد بکند، نمی گذارم پای هیچ خواستگاری به این خانه باز شود.
او قهر کرد و از خانه رفت. از یک طرف خوشحال بودم که به خواسته ام رسیدم و از طرف دیگر از اینکه غرور امیر و دوستش احمد را شکسته ام ناراحت بودم. به هر حال روز بعد آرامش به خانه بازگشت. امیر چند روز بود که به خانه نمی آمد و به منزل یکی از بستگان رفته بود و در این میان از یکی از ادارات خبر قبولی ام را گرفتم. پر شور و پر انرژی و خوشحال شروع به کار کردم. می دانستم که پدرم جهیزیه خواهر بزرگترم را با سختی و مشقت فراهم کرد، بنابراین از اضافه کاری هم ابایی نداشتم تا با پولهایی که پس انداز می کنم بتوانم جهیزیه آبرومندانه ای تهیه کنم.
سه سال از کارم در آن اداره می گذشت که یک روز غروب که بعد از اضافه کار به خانه بر می گشتم، پیکان سفیدی جلو پایم ترمز کرد و کسی که پشت فرمان نشسته بود، مؤدبانه گفت:
- خانم... بفرمایید سوار شوید.
تعجب کردم. این که بود که مرا به اسم می خواند؟ خوب نگاه کردم، همکارم محمود را دیدم. او شش ماه بود که به اداره مان آمده بود. سلام کردم و سوار شدم. نگاه مهربانانه ای به من کرد و گفت:
- خسته نباشید.
قلبم تکان خورد. خدایا در نگاهش چه بود؟ به یاد حرف یکی از دوستانم افتادم که یک روز با اشک سر بر دامنم گذاشت و قصه عاشق شدنش را برایم تعریف کرد. گفت، افسون باور کن با یک نگاه بیچاره شدم. من که معنی حرف او را نمی فهمیدم، آنقدر خندیدم که اشک از چشمهایم سرازیر شد و حالا خودم احساس می کردم با یک نگاه فرو ریخته ام و آدم دیگری شده ام. به خانه که رسیدم یاد آن نگاه و آن لحن گرم و مهربان بودم. از فردای آن روز توجهم به این همکار تازه وارد بیشتر شد. او هم توجه خاصی به من داشت. چهار ماه از اولین دیدارمان که سوار ماشینش شده بودم، گذشته بود و در این مدت محمود رفتار آقامنشانه و متین و موقری داشت و فقط یک سلام و علیک اداری داشتیم، البته نگاههایمان سرشار از دوستی و عطوفت و صداقت بود.
و بالاخره یک روز صبح او وارد اتاقم شد و با شرم و حیای خاصی گفت:
- اگر اجازه بدهید، امروز عصر شما را به خانه می رسانم. در بین راه حرف مهمی دارم که به شما خواهم گفت.
پذیرفتم. حدس می زدم که چه می خواهد بگوید. او در بین راه گفت:
- ده ماه است که شب و روز در مقابل چشمانم هستی. بدون تو زندگی برایم معنا ندارد. اجازه می دهی به خواستگاریت بیایم؟
و من که مدتها منتظر این پیشنهاد از سوی او بودم، پذیرفتم، غافل از اینکه کینه امیر همچنان تازه است. او وقتی شنید محمود و خانواده اش می خواهند به خواستگاریم بیایند، پوزخندی زد و گفت:
- چنان آبروریزی راه بیندازم که بروند و دیگر بر نگردند. درست مثل چهار سال پیش که افسون آبروی مرا برد.
مادرم گفت:
- امیر با آبروی خواهرت بازی نکن وگرنه شیرم را حلالت نمی کنم.
امیر عصبانیت گفت:
مگر او با آبروی من بازی نکرد؟ من به احمد قول مردانه داده بودم.
پدر گفت:
- امیر جان، دست از لجاجت بردار! این قضیه مال چهار سال قبل است. شاید قسمت نبود وگرنه احمد پا فشاری می کرد. او حالا زن گرفته است.
- گرفته که گرفته... من به احمد گفتم مرد نیستم اگر بگذارم افسون با کس دیگری ازدواج کند.
به تیره بختی خودم فکر می کردم. جرأت نداشتم به امیر چیزی بگویم چون می ترسیدم کارها خراب تر از این بشود. پدر و مادرم تصمیم گرفتند مراسم خواستگاری در منزل برادر بزرگم برگزار شود. من دلیل این کار را کوچک بودن خانه مان عنوان کردم. شب موعود فرا رسید. از صبح دلشوره داشتم و دل توی دلم نبود. مهمانها همه آمده بودند و حرفها تقریباً زده شده بود. وقتی برای دومین بار می خواستم سینی چای را آماده کنم، زنگ حیاط به صدا در آمد. خدای من، از آنچه می ترسیدم به سرم آمد. سینی از دستم افتاد و صدای شکستن استکانها و فریاد امیر در هم آمیخت که:
- این بی سر و پاها کی هستند که به خواستگاری افسون آمده اند؟
مگر از خصوصیات اخلاقی او خبر ندارند؟ از کدام دهات آمده اند؟
عمویم و برادر بزرگم به طرف او رفتند و سیلی عمو صدای امیر را خاموش کرد. او را از خانه بیرون انداختند و بعد سکوت بود و خجالت. تمام تنم می لرزید. محمود به طرفم آمد و گفت:
- ناراحت نباش! مگر چی شده؟ تو همچنان بهترین انتخاب من هستی.
- آبرویم رفت محمود...
- نه، اصلاً این طور نیست.
آنها رفتند و آن شب با همه تلخی و سردی اش گذشت. صبح با سر درد شدیدی از خواب بیدار شدم که خبری مثل بمب در خانه پیچید:
- امیر خودکشی کرده است و او را به بیمارستان برده اند.
پدر و مادر بیچاره ام سراسیمه خود را به بیمارستان رساندند و من هم با حالی زار و پریشان دنبالشان رفتم. هر چه بود برادرم بود و دوستش داشتم. تازه اگر بلایی به سرش می آمد، دیگران یک عمر مرا سرزنش می کردند. به لطف خدا و تلاش پزشکان امیر از مرگ حتمی نجات پیدا کرد و بعد از چند روز از بیمارستان مرخص شد. او وقتی توجه و محبت پدر و مادر و خانواده را دید با کله شقی تمام گفت:
اگر این وصلت سر بگیرد من باز هم خودکشی می کنم. من به احمد قول مردانه داده ام که نگذارم افسون با کسی ازدواج کند.
پدرم یک روز مستأصل و افسرده کنارم نشست و گفت:
- افسون جان، دخترم، فکرهایت را بکن. اگر تو هم یکدندگی بکنی امیر را برای همیشه از دست می دهیم.
یک روز که با امیر در خانه تنها بودم با گریه از او خواستم دست از لجبازی بردارد و حالا که احمد ازدواج کرده بگذارد من هم پی زندگی ام بروم، اما او خندید و گفت:
مردانگی که ازدواج نکرده! من مرد هستم و باید این را به احمد ثابت کنم. التماس کردم، به دستهایش بوسه زدم، اما او از خر شیطان پایین نمی آمد. همه با امیر حرف زدند. حتی محمود که کاملاً در جریان قرار گرفته بود، اما گویا هر چه بیشتر با امیر حرف زده می شد، مغرورتر می شد. انگار این گره کور باز شدنی نبود.
یک روز محمود با چشمی گریان به من گفت:
- نمی توانم هر روز تو را ببینم و بسوزم و بسازم و قادر نباشم کاری انجام بدهم. من برای همیشه از این شهر می روم.
او یک ماه بعد رفت و دیگر او را ندیدم. او رفت و شور و نشاط جوانی ام را نیز با خود برد. وقتی از وصلت با او ناامید شدم، تصمیم گرفتم من هم مثل امیر لجباز شوم، بنابراین اعلام کردم:
- تا قیامت ازدواج نمی کنم.
سی سالگی را پشت سر گذاشته بودم که امیر ازدواج کرد. در مراسم ازدواج عروسی اش سنگ تمام گذاشتم. او که فکر می کرد من کارهایش را تلافی می کنم، باور نمی کرد چنین رفتاری داشته باشم. دومین فرزند امیر که به دنیا آمد من سی پنج سال داشتم. تا سی سالگی خواستگاران زیادی را رد کرده بودم، اما پنج سال بود که از خواستگار خبری نبود. یک روز امیر به خانه مان آمد و وقتی لیوان شربت را به او تعارف کردم، صورتش را خیس اشک دیدم. هراسان پرسیدم:
- اتفاقی افتاده امیر؟
- نه... افسون، من به تو خیلی بدی کردم. مرا ببخش! من به خاطر غرور کاذبم باعث بدبختی ات شدم. باعث شدم محمود برای همیشه برود. الان وقتی محبت تو را به زن و بچه هایم می بینم، وقتی می بینم چقدر بی کینه ای از خودم بدم می آید. هر وقت بچه هایم را بغل می کنی از اینکه نگذاشتم طعم مادر شدن را بچشی و به کسی که دوستش داشتی، برسی، احساس عذاب وجدان می کنم. بیا ازدواج کن افسون! اگر می دانی محمود کجاست به من بگو تا بروم و از او عذر خواهی کنم. اگر آن سر دنیا هم باشد، می روم و دلش را به دست می آورم.
خنده تلخی کردم و گفتم:
- من سی پنج سال دارم. شور و شوق زندگی مشترک در من مرده است. من توان و رمقی برای مسؤولیت پذیری در خود نمی بینم. یعنی در واقع حوصله زندگی مشترک را ندارم. دیگر از من گذشت امیر.
امروز چهل و سه سال دارم و هنوز از محمود بی خبرم. نمی دانم کجاست و آیا ازدواج کرده یا نه. امیر مثل پروانه دورم می چرخد، اما چه فایده؟ جوانی من تباه شده است.