شرح صد کلمه قصار از امام علی علیه السلام

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه)

کلمه 43:

متن حدیث :
صحة الجسد من قلة الحسد.(124)
ترجمه :
صحت بدن و تندرستی از کمی حسد است زیرا که لازم حسد افراط غم و حزنست در بدن و افراط آن موجب پژمردگی و هزال شود و حسود لحظه از غم و الم خالی نیست و پیوسته بآتش حسد میسوزد.
حسود از غم شیرین خلق - پیاپی رود آب تلخش بحلق
قال النبی صلی الله علیه و آله: اقل الناس لذة الحسود.(125)
قال امیر المؤمنین الحسود لا یسود.(126)
فی المثل: کفی للحسود حسده
یعنی رسولخدا صلی الله علیه و آله فرمود که حسود لذتش از مردم دیگر کمتر است.
و امیر المؤمنین علیه السلام فرمود که حسود سیادت و بزرگی پیدا نمیکند.
و در مثل است که بس است برای حسود همان حسد او.
و قال الشاعر:
اصبر علی حسد الحسود فان صبرک قاتله - کالنار تأکل نفسها ان لم تجد ماتأ کله(127)
الا تا نخواهی بلا بر حسود - که آن بخت برگشته خود در بلاست
چه حاجت که با وی کنی دشمنی - که او را چنین دشمنی در قفا است

کلمه 44:

متن حدیث :
الصلوة قربان کل تقی و الحج جهاد کل ضعیف لکل شی ء زکوة وزکوه البدن الصیام و جهاد المرئه حسن اتبعل.(128)
ترجمه :
نماز آنچیزیست که بآن تقرب جوید هر پرهیزکاری و حج جهاد هر ضعیف است(129) و از برای هر چیزی زکوة است و زکوة بدن روزه است چه آنکه زکوة در مال مستلزم نقص آنست در ظاهر و نمو آنست در باطن همچنین روزه باعث کسر قوه شهویه و غلبه قوای روحانیه و پاک شدن نفس است از کدورت شیطانیه و جهاد زن نیکوئی معاشرت او با شوهرش است زیرا که لازمه آن جهاد کردن با نفس نافرمانست در منقاد گردانیدن آنرا در اطاعت شوهر.

کلمه 45:

متن حدیث :
الطمع رق مؤبد.(130)
ترجمه :
طمع بندگی است پاینده زیرا که طمع مستلزم تعبد و اطاعتست مر کسی را که محل طمع است مادام که طمع باقی باشد.
و نیز آنحضرت فرموده الطامع فی وثاق الذل.(131)
یعنی آدم طمعکار در بند ذلت است.
و از حکم جامعه است الطمع فقر حاضر.(132)
تعفف وعش حراً و لا تک طامعاً - فما قطع الاعناق الا المطامع(133)
قناعت کن ای نفس بر اندکی - که سلطان و درویش بینی یکی
چرا پیش خسرو بخواهش روی - چه یکسو نهادی طمع خسروی
و گر خود پرستی شکم طبله کن - در خانه این و آن قبله کن
و نیز امیر المؤمنین علیه السلام فرموده: اکثر مصارع العقول تحت بروق المطامع.(134)
سعدی (گوید):
یکی گربه در خانه زال بود - که پیوسته مهجور و بد حال بود
روان شد بمهمانسرای امیر - غلامان سلطان زدندش به تیر
برون جست و خون از تنش میچکید - همیگفت و از هول جان میدوید
که گر جستم از دست این تیرزن - من و کنج ویرانه پیرزن
نیرزد عسل جان من زخم نیش - قناعت نکوتر بدوشاب خویش
خداوند از آن بنده خرسند نیست - که راضی بقسم خداوند نیست