فهرست کتاب


ترجمه روضة الواعظین

محمد بن حسن فتال نیشابوری‏ مهدوی دامغانی‏

مجلس هفتاد و چهارم در ذکر توکل

خداوند متعال ضمن آیه بیست و هفتم سوره پنجم (مائده) فرموده است «و بر خداوند توکل کنید، اگر مؤمنانید.» و در آیه هشتاد و چهارم از سوره دهم (یونس) فرموده است «موسی گفت، ای قوم من! اگر شما به خدا ایمان آورده اید، پس بر او توکل کنید اگر منقادان هستید.» و در آیه شصت و هفتم سوره دوازدهم (یوسف) فرموده است «یعقوب گفت: ای پسران من! از یک دروازه وارد مشوید و از دروازه های مختلف وارد شوید و من کفایت نمی کنم شما را از خداوند در چیزی، فرمانی نیست مگر برای خدا، بر او توکل کردم و همانا بر او توکل می کنند توکّل کنندگان.» و در آیه سیزدهم سوره چهاردهم (ابراهیم) فرموده است «پیامبران ایشان به آنان گفتند همانا که ما هم بشری مانند شماییم ولی خداوند بر هر یک از بندگان خویش که بخواهد منت می گزارد و نشاید ما را که بیاوریم به شما محبتی مگر به فرمان خداوند و باید که متوکلان بر خداوند توکل کنند.» و در آیه بعد همان سوره فرموده است «و چیست ما را که توکل نکنیم بر خدا و حال آنکه هدایت فرموده است ما را به راههای ما و هر آینه صبر خواهم کرد بر آنچه که ما را آزار دهید و همانا باید بر خدا توکل کنند توکّل کنندگان.» و در آیه شصت و یکم سوره بیست و پنجم (فرقان) فرموده است «و توکل کن بر خدای زنده که نمی میرد.» و در آیه سوم سوره شصت و پنجم (طلاق) فرموده است «و هر کس توکل کند بر خدا همانا که همو، او را کافی است.» حسن بن جهم از امام رضا (ع) پرسیده است که حد توکل چیست؟ و ایشان فرموده اند: اینکه همراه خداوند از هیچ کس دیگر بیم نداشته باشی. پیامبر (ص) فرموده اند: هر کس دوست می دارد که پرهیزکارتر (نیرومندتر) مردم باشد، باید بر خداوند توکل کند. امام باقر (ع) فرموده است، هر کس به خداوند توکل کند، مغلوب نمی شود و هر کس به خدا پناه ببرد منهزم نمی شود. رسول خدا (ص) فرموده اند که خداوند می فرماید، هر مخلوق و آفریده که به آفریده دیگری غیر از من پناه ببرد، همه وسایل آسمان و زمین را از او قطع می کنم و اگر چیزی از من بخواهد نمی دهمش و اگر مرا دعا کند و بخواند، پاسخش نمی گویم و هر آفریده که از دیگر آفریدگان به خودم پناه آورد، آسمانها و زمین روزی او را ضمانت می کند، و اگر چیزی از من بخواهد، عطایش می کنم و اگر فرا خواندم، پاسخش می گویم و اگر از من آمرزش خواهی کند، می آمرزمش. و همان حضرت فرموده اند: هر کس به سوی خدا منقطع شود، خدای هزینه و روزی او را از جایی که حساب نمی کند، کفایت می فرماید و هر کس به دنیا بپیوندد، خدایش او را به آن وامی گذارد. و هم ایشان فرموده اند: هر کس از اینکه نیرومندتر مردم باشد شاد می شود، همانا بر خداوند توکل کند و هر کس از اینکه گرامی تر مردم باشد شاد می شود، از خدای بترسد و پرهیزکار باشد و هر کس از اینکه بی نیازتر مردم باشد شاد می شود، در آنچه در دست خداوند است بیشتر اعتماد کند تا آنچه که در اختیار اوست. و گفته شده است، حقیقت توکل، اعتماد بر خداوند است. و گفته شده است، توکل این است که بدانی عمل تو را کسی جز تو انجام نمی دهد و تو سرگرم به آنی و اینکه بدانی مرگ ناگهانی به سوی تو می آید و تو خود به آن پیشی می گیری و بدانی که خداوند تو را در همه حال بی نیاز می فرماید. و گفته شده است، توکل، پناه بردن به خداوند است و گفته شده است، دلبستگی به خداوند است. و نیز گفته اند، آن کس که با نیت صادق به خداوند توکل کند، همانا پادشاهان و فروتر از ایشان به او نیازمند می شوند و چگونه ممکن است او نیازمند گردد و حال آنکه مولای او، بی نیاز ستوده است. پیامبر (ص) فرموده اند: خداوند به حکمت و جلال خویش، آسایش و گشایش را در رضا و یقین قرار داده است و اندوه دشواری را در شک و خشم قرار داده است. ابو ذر (رضی الله عنه) گفته است، اندوه فردایی که هنوز به آن نرسیده ام مرا می کشد. و گفته شده است، هر گاه تو خود از خداوند خشنود نباشی، چگونه از او می خواهی که از تو خشنود شود. نابغه ذبیانی در دوره جاهلی چنین سروده است: «من چنان نیستم که برای فردا خوراکی نگه دارم و اندوخته کنم. فردا هم از اندوختن خوراک برای پس فردا باید پرهیز کرد.» محمد بن حاتم چنین سروده است. «مردم را مال است و من دو مال دارم که آنان ندارند، در همان حال که مردم ثروتمند با اسبها (سواران) خود را پاسداری می کنند، مال من خشنودی به آن چیزی است که مالک آنم و مال دیگر من نومیدی از آن چیزی است که مردم مالک آنند.» دعبل بن علی خزاعی چنین سروده است:
«در جستجوی روزی خود می دوم و حال آنکه آن در جستجوی من است و روزی من بیشتر از من در جستجو است.»

مجلس هفتاد و پنجم در ذکر مال و فرزند

خداوند متعال در آیه چهل و پنجم سوره کهف فرموده است «مال و پسران آرایش زندگانی این جهانی است و چیزهای پایدار شایسته نزد پروردگار تو از لحاظ پاداش و امید بهتر است.» و در آیه شانزدهم سوره شصت و چهارم (تغابن) فرموده است «جز این نیست که اموال و فرزندان شما بلا و موجب آزمایش است و خداوند نزد او مزد بزرگ است.» گویند مردی از نیازمندی خود به امیر المؤمنین علی (ع) شکایت کرد، فرمود:
بدان آنچه بیش از روزی و قوت خود در دنیا بدست آری، همانا که در آن مورد گنجور دیگرانی. امیر المؤمنین علی (ع) فرموده است که پیامبر (ص) فرموده اند: دینار و درهم، کسانی را که پیش از شما بودند، نابود کردند و همان دو نابودکننده شما هم هستند. پیامبر (ص) فرموده اند: آدمی زاده پیر می شود و دو خصلت در او جوان می شود آزمندی در مورد مال و آزمندی در مورد طول عمر. عیسی بن مریم (ع) فرموده است، دینار درد دین و عالم پزشک دین است و چون دیدید که پزشک درد را به خود می کشد به او بدگمان شوید و بدانید که او برای غیر از خود، خیرخواه نیست.
امام صادق (ع) فرموده است، روزی علی (ع) به حضور پیامبر آمد و جامه رسول خدا کهنه شده بود، در این هنگام دوازده درهم برای پیامبر (ص) آوردند. ایشان فرمودند ای علی! این پول را بردار و برای من جامه یی بخر که بپوشم. علی (ع) می گوید به بازار آمدم و پیراهنی به دوازده درهم خریدم و آن را به حضور پیامبر آوردم چون به آن نگریستند، فرمودند: ای علی! جامه یی غیر از این را بیشتر دوست می دارم. آیا فکر می کنی فروشنده اش آن را از ما پس می گیرد؟ گفتم: نمی دانم. فرمودند: برو ببین پس می گیرد. من پیش فروشنده رفتم و گفتم: پیامبر این جامه را خوش نداشتند و جامه دیگری می خواهند، لطفا آن را پس بگیر. او دوازده درهم را به من پس داد و آن را نزد رسول خدا آوردم و آن حضرت با من به بازار آمدند که خود پیراهنی بخرند.
چشم پیامبر (ص) به کنیزکی افتاد که کنار راه نشسته بود و می گریست. از او پرسیدند تو را چه می شود؟ گفت: ای رسول خدا! افراد خانه چهار درهم به من دادند که برای آنان چیزی بخرم، آن را گم کردم و یارای بازگشت به خانه ندارم. پیامبر (ص) چهار درهم از آن پول را به او دادند و فرمودند به خانه برگرد. آنگاه پیامبر (ص) به بازار آمدند و پیراهنی به چهار درهم خریدند و پوشیدند و سپاس و ستایش خدا را بجا آوردند.
میان راه مرد برهنه یی را دیدند که می گفت هر کس جامه ای به من بپوشاند، خدایش از جامه های بهشتی بر او بپوشاند. پیامبر، همان پیراهن را که خریده بودند بیرون آوردند و به آن مرد پوشاندند و دوباره به بازار برگشتند و با چهار درهمی که باقی مانده بود، پیراهن دیگری خریدند و با سپاس و ستایش خداوند پوشیدند و به سوی خانه خود برگشتند. آن کنیزک همچنان کنار راه نشسته بود و می گریست. فرمودند؟ چرا به خانه ات نمی روی؟ گفت: ای رسول خدا! تأخیر کرده ام و می ترسم مرا بزنند، فرمودند: حرکت کن و مرا به خانه ات راهنمایی کن. و پیامبر (ص) آمدند و بر در خانه ایستادند و سلام دادند، ولی کسی پاسخ نداد. بار دوم سلام فرمود و پاسخی نیامد و چون برای بار سوم سلام دادند، پاسخ آمد که ای رسول خدا! سلام و رحمت و برکات خدا بر تو باد! فرمودند:
چرا بار اول و دوم که سلام دادم، پاسخ ندادید؟ گفتند: سلام شما را شنیدیم، ولی خوش داشتیم که مکرر بشنویم. فرمودند: این کنیزک تأخیر کرده است، او را بر این گناه مگیرید. گفتند: ای رسول خدا! به پاس آمدن شما او در راه خدا آزاد است. پیامبر فرمودند: خدا را شکر، هیچ دوازده درهمی پر برکت تر از این ندیده ام که خداوند با آن دو برهنه را پوشاند و برده یی را از بردگی آزاد فرمود. امام سجاد (ع) فرموده است، حق فرزند تو این است که بدانی او از توست و نیکی و بدی او در این جهان مضاف به تو است و از تو در باره تربیت او و راهنمایی او برای شناخت خداوند عز و جل و کمک به فرمانبرداری او از خداوند پرسیده می شود و در مورد او چنان رفتار کن که بدانی اگر به او نیکی کنی، پاداش داده می شوی و اگر بدی کنی، عقاب می شوی. امام صادق (ع) فرموده است، عیسی بن مریم (ع) همراه سه تن از یاران خود پی کاری می رفت، در راه از کنار چند خشت زرین گذشتند. عیسی (ع) به یاران خود گفت: این طلا مردم را می کشد و به راه خود ادامه داد. یکی از آن سه تن گفت: مرا کاری است و برگشت و پس از او، آن دو تن دیگر هم برگشتند و هر سه تن خود را کنار آن خشتهای زرین رساندند. دو تن از ایشان به سومی گفتند برو خوراکی برای ما بخر. او رفت، خوراکی خرید و آن را زهر آلوده کرد تا آن دو را بکشد و با او در برداشتن طلاها شریک نباشند. آن دو هم گفتند، چون او باز آید بکشیمش تا شریک ما نباشد و چون باز آمد، برخاستند و او را کشتند و سپس خوراک را خوردند و آن دو هم کشته شدند. عیسی (ع) پیش آنان برگشت و هر سه را کنار آن خشتهای زرین مرده یافت. عیسی (ع) به فرمان خداوند ایشان را زنده کرد و به آنان گفت، مگر نگفتم که این زر مردم را می کشد. ابن عباس می گوید: نخستین درهم و دینار که در زمین سکه زده شد، ابلیس به آن نگریست و چون درهم و دینار را دید، برگرفت و بر چشم نهاد و سپس به سینه خود چسباند. آنگاه فریاد کشید و از شادی، دوباره آنها را به سینه فشرد و گفت: شما دو چیز، موجب روشنی چشم منید و میوه دل من هستید. اگر آدمیزادگان شما را دوست بدارند، اهمیتی نمی دهم که بت پرست نباشند. برای من همین کافی و بس است که آدمیان شما را دوست بدارند.
برخی از یاران پیامبر (ص) گفتند: ای رسول خدا! چگونه است که ما نسبت به فرزندان خود سخت اندوهگین می شویم و آنان به آن اندازه بر ما اندوهگین نمی شوند.
فرمودند: زیرا آنان و وجودشان از شماست (از شما پدید آمده اند) و شما از ایشان پدید نیامده اید. پیامبر فرموده اند: عیسی بن مریم (ع) از کنار گوری عبور کرد که کسی را که در آن گور بود عذاب می دادند. سال بعد از کنار همان گور گذشت و دید او را عذاب نمی دهند. عرضه داشت: پروردگارا! سال گذشته از کنار این گور گذشتم، صاحب آن را عذاب می دادند، امسال که از کنار این می گذرم عذابش نمی دهند. خدای عز و جل به او وحی فرمود که ای روح الله! او را پسری نیکو کار در رسید که راهی را اصلاح و یتیمی را پناه داد و من به سبب آنچه پسرش انجام داد او را آمرزیدم. و همان حضرت فرموده اند: هر کس به بازار رود و هدیه یی بخرد و آن را خود برای عیال خویش حمل کند، همچون کسی است که برای مردمی نیازمند صدقه یی حمل کند و در دادن هدیه، نخست از دختران شروع کند که هر کس دختر خود را شاد کند، همچون کسی است که برده یی از فرزندان اسماعیل (ع) را آزاد کرده است و هر کس چشم پسر خویش را روشن کند، چنان است که از بیم خداوند گریسته است و هر کس از بیم خدا بگرید، خدایش به بهشت در می آورد. امیر المؤمنین علی (ع) فرموده است، گرفتاری و اندوه فراوان خود را در مورد اهل و فرزندانت قرار مده که اگر آنان از دوستان خدا باشند، خداوند دوستان خود را تباه و رها نمی فرماید و اگر دشمنان خدایند، چرا باید اندوه و همت تو در باره دشمنان خدا باشد. همان حضرت گفته اند که پیامبر (ص) فرموده اند: فتنه و گرفتاری امت من، مال است. پیامبر فرموده اند: پروردگارا! هر کس به تو ایمان آورده و گواهی داده است که من پیامبر تو هستم، دیدار خودت را محبوب او قرار بده و قضای خود را بر او آسان بگیر و مال او را اندک قرار بده.
و همان حضرت فرموده اند: اگر آدمی را دو صحرای طلا باشد، در جستجوی سومی بر می آید و درون آدمی را چیزی جز خاک انباشته نمی کند و خداوند توبه هر کس را که توبه کند می پذیرد. و فرموده اند: آدمی پیر و فرتوت می شود و دو چیز از او باقی می ماند، آز و آرزو. و نیز فرموده اند: دل شخص پیر، در دوستی دو چیز، جوان است، جمع کردن مال و دوست داشتن عمر طولانی. و فرموده اند: اگر دو گرگ گرسنه میان گله گوسپندی رها شوند، زیان بخش تر از آزمندی در مورد مال و شرف برای آدمی نیستند. و فرموده اند: هر امتی را فتنه و گرفتاری یی است و آزمون امت من در مورد مال است. و فرموده اند: چون آدمی بمیرد، فرشتگان به یک دیگر می گویند، چه چیزی پیش فرستاده است و آدمیان می گویند، چه چیزی از خود به جا گذاشته است. مردی از انصار گفت: ای رسول خدا! مرا چه می شود که مرگ را دوست ندارم؟ فرمودند: آیا مال داری؟ گفت: آری، فرمودند: آن را پیش بفرست که دل آدمی با مال اوست، اگر آن را پیش بفرستد، دوست می دارد به آن ملحق شود و اگر آن را نگهدارد، دوست می دارد که خودش همراه آن باشد. شاعر چنین سروده است «برای اندوخته کنندگان مال خیری نیست مگر برای بخشندگان آن. مال به دارندگان خود گاهی چنان می کند که باده نسبت به میگساران.» دیگری گفته است:
«هان! ای کسی که با آزمندی نسبت به دنیا مال را جمع می کنی، آیا از پرسش در آن باره نمی ترسی؟ آیا آن را به حرام و ناروا جمع می کنی و روا و حلال برای وارث وامی گذاری می گذاری؟ آن کس که برای او جمع می کنی، کامیاب می شود و خود بدبخت می شوی همانا که این مال بدتر و زشت تر اموال است.»

مجلس هفتاد و ششم در زهد و پرهیزکاری

خداوند متعال در بخشی از آیه 198 سوره دوم فرموده است «ای خردمندان از من بترسید.» و در آیه 177 همان سوره فرموده است «آنان کسانی هستند که راست می گویند و آنان پرهیزکارانند.» و در آیه 189 همان سوره فرموده است «نیکی آن نیست که درآیید به خانه ها از پشت خانه ها و لیکن نیکو آن کسی است که پرهیزگار شد، و وارد خانه ها شوید از درهای آن و بترسید از خداوند، شاید که شما رستگار شوید.» و در آیه 102 سوره سوم فرموده است «ای کسانی که گرویده اید، بترسید از خدا چنان که شایسته ترسیدن از اوست و نمیرید البته مگر آنکه مسلمان باشید.» پیامبر (ص) در مورد این آیه فرموده اند، شایسته است که از خداوند اطاعت کرده شود و از فرمانش سرپیچی نشود و همواره یاد کرده شود و فراموش نشود و سپاس او را بدارند و کفران نشود. و در آیه 200 همان سوره فرموده است «ای کسانی که گرویده اید، صبر کنید و شکیبا باشید و آماده باشید و بترسید از خدا، باشد که شما رستگار شوید.» و در آیه 77 سوره نساء فرموده است «بگو متاع این جهانی اندک است و آخرت برای آن کس که پرهیزگاری کند بهتر است.» و در آیه دوم سوره پنجم فرموده است «همیاری کنید بر نیکی و پرهیزکاری.» و در آیه 27 همان سوره فرموده است «همانا جز این نیست که خداوند از پرهیزگاران می پذیرد.» و در آیه 83 سوره بیست و هشتم (قصص) فرموده است «این است سرای آخرت که قرار می دهم آن را برای کسانی که نمی خواهند در زمین تفوق و تباهی را، و سرانجام پسندیده از پرهیزگاران است.» و در آیه 73 سوره چهل و نهم (حجرات) فرموده است «همانا که گرامی ترین شما در پیشگاه خداوند پرهیزکارترین شماست.» و در آیه 32 سوره پنجاه و سوم (النجم) فرموده است «پس پاک مشمارید نفسهایتان را که او داناتر است به آنکه پرهیزگار شد.» و در آیه دوم سوره شصت و پنجم (طلاق) فرموده است «و هر کس بپرهیزد از خداوند برای او راه بیرون شدن از اندوه قرار می دهد و روزی می دهد او را از جایی که گمان نمی برد.» و خداوند در آیه دوم سوره دوم فرموده است «راهنماست برای پرهیزکاران، آنانی که به غیب گرویده و ایمان آورده اند.» و در آیه 93 سوره پنجم فرموده است «بر آنان که ایمان آورده و کارهای پسندیده انجام داده اند، گناهی نیست در آنچه که خورده اند، بشرط آنکه پرهیزگار باشند و ایمان آورند و اعمال پسندیده انجام دهند و باز پرهیزکار باشند و ایمان بیاورند و پرهیزکاری و نیکوکاری کنند و خداوند نیکوکاران را دوست می دارد.» و در آیه 45 سوره حجر فرموده است «همانا پرهیزکاران در بهشت ها و سرچشمه هایند. داخل شوید در آنها به سلامتی و در حالی که در امانید و بیرون کشیدیم آنچه از کینه در سینه های ایشان بود. برادران بر سریرهای رویارو، نمی رسد ایشان را در آن سختی و نباشند آنان از بهشت ها بیرون شدگان.» و خداوند در آیه 51 سوره چهل و چهارم (دخان) فرموده است «بدرستی که پرهیزکاران در جایی امین در بهشتها و سرچشمه ها خواهند بود. می پوشند از دیبای نازک و سطبر و روی به یک دیگر دارند، همچنین حوران فراخ چشم را به همسری ایشان در می آوریم. می خواهند در آن هر میوه را در حالی که در امانند.» و در آیه پانزدهم سوره پنجاه و یکم فرموده است «همانا پرهیزکاران در بهشت ها و سرچشمه هایند. فراگیرنده اند آنچه را داد خدایشان. که آنان پیش از آن نیکوکاران بودند. آنان اندکی از شب را می خفتند و در سحرها آمرزش خواهی می کردند و در اموال آنان حقی برای سئوال کننده و محروم بود.» و در آیه 17 سوره پنجاه و دوم فرموده است «همانا پرهیزکاران در بهشتها و نعمتهایند. برخوردار از آنچه که خدایشان به آنان داده است و پروردگارشان آنان را از عذاب دوزخ حفظ فرموده است.» و در آیه 54 سوره پنجاه و چهارم فرموده است، «همانا پرهیزکاران در بهشتها و گشادگی هستند، در مجلسی پسندیده در پیشگاه پروردگاری توانا.» و در آیه چهل و یکم سوره هفتاد و هفت (مرسلات) فرموده است «همانا پرهیزگاران در سایه ها و سرچشمه هایند و میوه هایی که اشتها کنند. بخورید و بیاشامید گوارا، به سبب آنچه عمل می کردید. همانا ما نیکوکاران را چنین پاداش می دهیم.» امام باقر (ع) گفته است که خدای عز و جل چنین می فرماید «سوگند به جلال و جمال و علاء و بهاء و بلندی مرتبه ام هیچ بنده یی خواسته مرا بر خواسته خود نمی گزیند مگر اینکه او را بی نیاز قرار می دهم و همتش را متوجه آخرتش می گردانم و دشواری او را کفایت می کنم و آسمانها و زمین روزی او را ضمانت می کند و برای او سود بخش تر از بازرگانی هر بازرگان خواهم بود. (1» روایت شده است که مردی به پیامبر (ص) گفت: چیزی به من بیاموزید که چون به آن عمل کنم، خداوند در آسمان و مردم در زمین مرا دوست بدارند. فرمودند: به آنچه در پیشگاه خداوند است رغبت کن تا خدایت دوست بدارد و از آنچه در دست مردم است، پارسایی کن تا مردم دوستت بدارند. امام سجاد فرموده است، زهد را ده درجه است، بالاترین درجه زهد، فروترین درجه ورع است و بالاترین درجه ورع، فروترین درجه یقین است و فراترین درجه یقین، فروترین درجه رضا است و همانا که زهد در آیه ای از آیات کتاب خدای عز و جل بیان شده و فرموده است «تا غمگین نشوید بر آنچه فوت شد از شما و شاد نشوید به آنچه داد شما را.» (آیه 24 از سوره 57) امیر المؤمنین علی (ع) فرموده است، همانا برای پرهیزکاران نشانه هایی است که به آنها شناخته می شوند، راست گفتاری و پرداخت امانت و وفا کردن به عهد و کمی فخر کردن و کمی بخل و رعایت پیوند خویشاوندی و مهربانی بر ناتوانان و کمی معاشرت با زنان (بهره گیری جنسی) و بخشش به نیکی و خوش خویی و بردباری بسیار و پیروی کردن از دانشی که آدمی را به خداوند متعال نزدیک می سازد. برای ایشان سرانجام پسندیده و طوبی است و طوبی درختی است در بهشت که ریشه و اصل آن در خانه رسول خداست و هیچ مؤمنی نیست مگر آنکه شاخی از آن درخت در خانه اوست. هیچ چیزی در دل او نمی گذرد مگر اینکه همان شاخه برای او می آورد.
و اگر سواری کوشا صد سال در سایه آن بتازد، از سایه آن بیرون نخواهد شد و اگر کلاغی از پایین آن به پرواز درآید، بر فراز آن نمی رسد و پیر و در هم شکسته و سپید می شود. همانا به این کار رغبت کنید، همانا مؤمن سرگرم نفس خویشتن است و مردم از او در آسایشند. چون شب او را فرو می پوشد، پیشانی بر خاک می نهد و برای خداوند متعال سجده می کند. خدا را یاد می کند و با آن کس که او را آفریده، راز و نیاز می کند و می خواهد گردنش را از آتش رها فرماید. همانا که این چنین باشید. پیامبر (ص) فرموده اند: عابدتر مردم آن کس است که چیزهای واجب را انجام می دهد و زاهدتر مردم کسی است که از حرام دوری می کند و پرهیزگارتر مردم کسی است که همواره حق را می گوید، چه به سود خود و چه به زیان خویش. و پارساتر مردم آن است که ستیزه را رها می کند، هر چند حق با او باشد و از همه مردم سخت کوش تر کسی است که گناهان را رها می کند و گرامی تر مردم پرهیزگارتر ایشان است و بزرگ منزلت تر مردم آن کس است که آنچه را به او ربطی ندارد، رها می کند و کامیاب تر مردم آن است که با مردم گرامی آمیزش می کند. امام صادق (ع) فرموده است، خداوند تبارک و تعالی به یکی از پیامبران بنی اسرائیل وحی فرمود که اگر دوست می داری در بارگاه قدس مرا دیدار کنی، در دنیا تنها و غریب و دل افسرده و اندوهگین و از مردم کناره گیر باش، همچون پرنده تنهایی که در سرزمین دور افتاده می پرد و از آنچه بر سر شاخهای درختان است می خورد و آب سرچشمه ها را می نوشد و چون شب فرا می رسد، تنهایی به لانه خود پناه می برد و با دیگر پرندگان لانه نمی گیرد. به پروردگار خود انس گرفته و از دیگر پرندگان دوری می جوید. پیامبر (ص) به امام حسین بن علی (ع) فرموده اند: به واجبات عمل کن تا پرهیزگارتر مردم باشی و به آنچه خدای قسمت فرموده است، خشنود باش تا بی نیازتر مردم باشی و از محرمات خودداری کن تا پارساتر مردم باشی و با هر کس که همسایه تو است خوش رفتار باش تا مؤمن باشی و با هر کس که با تو مصاحبت می کند، نیکو مصاحبت کن تا مسلمان باشی. پیامبر (ص) فرموده اند: صلاح آغاز این امت با زهد و یقین است و تباهی پایان آن با بخل ورزی و آرزوست. امیر المؤمنین علی (ع) فرموده است، پارسایی مایه ثبات و پایداری ایمان است و طمع موجب زوال آن است. امام صادق (ع) فرموده است، چون گناهان آدمی بسیار شود و چیزی که آن را از میان ببرد نیابد، خدای عز و جل او را در این جهان گرفتار اندوه می فرماید تا به آن وسیله گناهانش از میان برود و اگر چنان نکند، در گورش او را عذاب می فرماید تا آنگاه که روز دیدار خدایش فرا می رسد چیزی از گناهانش بر او نمانده باشد که بر ضد او گواهی دهد. پیامبر (ص) فرموده اند: هر کس خدا را بشناسد و او را تعظیم کند، دهان خود را از سخن گفتن و شکم خود را از خوراک باز می دارد و خویشتن را با گرفتن روزه و گزاردن نماز به زحمت می اندازد. گفتند: ای رسول خدا! پدر و مادرمان فدای تو باد! آیا چنین کسی از اولیای خداوند است؟ فرمودند: همانا اولیای خدا چون خاموش باشند، خاموشی آنان اندیشه است و چون سخن گویند، سخن ایشان یاد خداوند است و چون بنگرند، نگریستن آنان، عبرت است و کلامی که بر زبان می آورند، حکمت است و چون میان مردم آمد و شد کنند، آمد و شد آنان برکت است و اگر مدت عمری که خداوند برای آنان مقدر فرموده است نباشد، جانهای ایشان در کالبدهای ایشان از بیم عذاب و شوق به ثواب پایدار نمی ماند. همان حضرت فرموده اند: هر کس دوست می دارد گرامی تر مردم باشد، از خداوند بترسد. امیر المؤمنین علی (ع) ضمن خطبه یی مفصل فرموده است، ای مردم! همانا مردم سه گونه اند: زاهد و راغب و صابر. زاهد آن است که به چیزی از دنیا که به او برسد، شاد نمی شود و از چیزی از آن که از دست بدهد، اندوهگین نمی شود. صابر آن است که ممکن است با دل خود آرزوی رسیدن به چیزی را داشته باشد ولی اگر به چیزی از دنیا دست یابد، چون سوء عاقبت آن را می داند نفس خود را از آن باز می دارد. راغب آن کسی است که اهمیت نمی دهد از حلال یا حرام چیزی را بدست آورده باشد. از امام صادق (ع) در باره زاهد در دنیا پرسیده شد. فرمود: آن کسی است که حلال دنیا را از بیم حساب و حرام آن را از بیم عقاب رها می کند. پیامبر (ص) فرمودند: از خداوند آنچنان که شایسته است، حیا کنید. گفتند: ای رسول خدا! چکار باید انجام دهیم؟ فرمودند: اگر بتوانید انجام دهید، هیچ یک از شما شب را به روز نیاورد مگر اینکه مرگش برابر چشمانش باشد. سر خود و آنچه را در بر می گیرد و شکم خود و آنچه را در آن می گنجد، حفظ کند. قبر و پوسیدگی در آن را یاد کند و هر کس طالب آخرت است، زیور زندگی این جهانی را رها کند. به امام صادق (ع) گفته شد، زهد در این جهان چیست؟ فرمود: خداوند خود در آیه ای از کتاب خویش آن را معین فرموده است: «تا اندوهگین مشوید از آنچه از دست شما می رود و خشنود و شاد نشوید به آنچه به شما داده می شود.» امیر المؤمنین علی (ع) فرموده است، زهد، ثروت واقعی است و پارسایی سپر است. و بهترین زهدها پوشیده نگهداشتن آن است. زهد، کالبدها را فرسوده و آرزوها را محدود و مرگ را نزدیک و آرزوها را دور می سازد. هر کس به زهد دست یابد، بهره خویش برده است و هر کس آن را از دست دهد، به رنج افتاده است و هیچ گرامی بودنی چون تقوی نیست و هیچ بازرگانی یی چون عمل صالح سود بخش نیست و هیچ پارسائیی چون خودداری کردن به هنگام شبهه نیست و هیچ زهدی به اندازه خودداری از حرام ارزش ندارد. تمام زهد میان دو کلمه است که خداوند متعال فرموده است: «تا اندوهگین نشوید از آنچه از دست شما می رود و شاد نشوید به آنچه به شما داده می شود.» بنا بر این هر کس که از آنچه از دست می رود، اندوهگین و به آنچه که بدست می آید شاد نشود، کرانه های زهد را در دست گرفته است. ای مردم! زهد کوتاهی آرزو و سپاسگزاری در نعمتها و پارسایی از حرام است و اگر به این حال دست نیافتید، مبادا که حرام بر صبر شما پیروز شود و مبادا که سپاسگزاری در نعمتها را فراموش کنید که خداوند با حجتهای آشکار و ظاهر و کتابهای روشن عذری برای شما باقی نگذاشته است. پیامبر (ص) فرموده اند: از جمله زهد و پارسایی یحیی بن زکریا (ع) این است که در دوران کودکی به بیت المقدس آمد و به راهبان و عالمان که جامه های مویین و کلاههای پشمینه پوشیده و به عبادت مشغول بودند نگریست و دید آنان بر استخوانهای ترقوه خود زنجیر بسته (آن را شکافته و زنجیر از آن گذرانده) و به حلقه های درهای مسجد بسته اند. یحیی (ع) که چنین دید، پیش مادر آمد و گفت: مادر جان برای من جامه یی از مو و کلاهی پشمینه فراهم آر تا به بیت المقدس روم و همراه راهبان و عالمان دینی به عبادت پردازم. مادر گفت: باشد تا پیامبر خدا (پدرت) باز آید و با او در این مشورت کنم و از او اجازه بگیرم. چون زکریا (ع) آمد، مادر سخن یحیی (ع) را به اطلاع او رساند. زکریا (ع) به یحیی گفت: پسرکم! چه چیز تو را به این کار واداشته است و حال آنکه تو هنوز پسرکی کوچکی. گفت: پدر جان! آیا کسانی را که از من کوچکتر بوده اند، ندیده ای که بمیرند؟ فرمود: چرا، و به مادر گفت: برای یحیی مدرعه یی (جبه یی) از موی و کلاهی پشمینه بباف. یحیی (ع) آن خرقه مویین و کلاه پشمینه بر تن و سر کرد و به بیت المقدس آمد و با دیگر راهبان به عبادت خداوند مشغول شد.
خرقه مویین گوشت بدنش را آب کرد. روزی به نزاری جسم خویش نگریست و گریست. خداوند به او وحی فرمود که ای یحیی! از نزاری پیکر خویش می گریی و حال آنکه سوگند به عزت و جلال خودم که اگر یک بار به دوزخ نظر افکنی، علاوه بر خرقه مویین، خرقه آهنی می پوشی. یحیی (ع) چندان گریست که گوشت گونه هایش فرو ریخت و دندانهایش آشکار شد. این خبر به مادرش رسید، خود را پیش او رساند، زکریا هم آمد و راهبان و دانشمندان یهود هم جمع شدند و به زکریا گفتند: گوشتهای گونه های یحیی فرو ریخته است. یحیی فرمود: من خود این موضوع را نفهمیده ام. زکریا گفت: پسرم! چه چیزی تو را به این همه گریستن واداشته است. همانا از پروردگار خود خواسته بودم تو را به من عنایت کند تا چشم من به تو روشن گردد. یحیی گفت:
پدر جان! تو خود به من چنین دستور دادی. فرمود: پسرکم! چه هنگام چنین دستوری دادم؟ گفت: مگر شما نگفتی که میان بهشت و دوزخ گردنه یی است که از آن جز گریه کنندگان از بیم خدا عبور نمی کنند. گفت: آری، چنین گفتم، اکنون بیشتر کوشش کن که کار تو غیر از کار من است. یحیی (ع) برخاست و خرقه خویش را تکان داد. مادرش گفت: پسر جان! آیا اجازه می دهی دو قطعه نمد فراهم آورم که بر گونه هایت بگذاری تا دندانهایت پوشیده شود و اشک تو را هم خشک کند و به خود بگیرد؟ گفت: هر چه می خواهی انجام بده. مادر دو قطعه نمد فراهم ساخت که دندانهای یحیی (ع) را پوشیده بدارد و اشکهایش را به خود جذب کند و هر گاه که آن دو پاره نمد بسیار خیس می شد، آنها را بر می داشت و می فشرد و از میان انگشتانش، اشکی که در آن جمع شده بود فرو می چکید. زکریا (ع) هر گاه به پسر و اشکهای ریزان او می نگریست، سر بر آسمان می کرد و عرضه می داشت: پروردگارا! این پسر من و اشکهای چشم اوست و تو مهربان ترین مهربانانی! و هر گاه زکریا (ع) می خواست بنی اسرائیل را موعظه کند و بیم دهد، نخست به چپ و راست مجلس می نگریست و اگر یحیی (ع) را می دید، سخن از بهشت و دوزخ نمی گفت. روزی برای موعظه نشست و یحیی (ع) در حالی که عبا بر سر پیچیده بود آمد و گوشه یی نشست. زکریا (ع) نخست به چپ و راست نگریست و چون یحیی را ندید، چنین گفت: حبیب من جبریل (ع) از قول خداوند تبارک و تعالی چنین نقل کرد که در جهنم کوهی بنام سکران است. در بیخ این کوه، دره یی بنام غضبان است که به سبب خشم خداوند متعال به خشم می آید. در این دره چاهی است که ژرفای آن صد سال راه است و در آن تابوتهایی آتشین و در آن تابوتها، صندوقهای آتشین و جامه هایی آتشین است و سلسله هایی از آتش در آن قرار دارد و غل های آتشین. یحیی (ع) سر برآورد و فرمود: ای وای از غفلتی که از سکران باشد و سرگشته روی به بیابان نهاد. زکریا (ع) از مجلس برخاست و پیش مادر یحیی رفت و فرمود: برخیز و در جستجوی یحیی باش که بیم آن دارم او را زنده نیابی. مادر برخاست و در طلب فرزند برآمد. در همان حال از کنار گروهی از جوانان بنی اسرائیل گذشت که به او گفتند: ای مادر یحیی! کجا می روی؟ گفت: می خواهم پسرم یحیی را بیابم، در حضور او سخن از آتش رفته است و او سرگشته بیرون آمده است. مادر به راه خود ادامه داد و جوانان هم همراهش شدند تا آنکه به چوپانی رسیدند. مادر یحیی (ع) به او گفت: ای شبان گوسپندان! آیا نوجوانی را با این نشانی ها ندیده ای؟ گفت:
شاید در جستجوی یحیی هستی؟ گفت: آری، او پسر من است. در حضورش سخنی از آتش رفته و سرگشته بیرون آمده است. چوپان گفت: هم اکنون او را کنار گردنه فلان دیدم که پاهای خود را در آب نهاده و سر بر آسمان افراشته و می گوید: ای مولای من! سوگند به عزت تو که از این آب سرد نخواهم چشید تا آنکه به منزلت خود در پیشگاه تو بنگرم. مادر به آن سوی رفت و چون او را دید، به او نزدیک شد و با محبت سر فرزند را بر سینه نهاد و او را به خدا سوگند داد تا همراهش به خانه برگردد. و یحیی (ع) همراه مادر به خانه برگشت. مادر به یحیی گفت: آیا موافقی که خرقه مویین را از تن خود برون آوری و خرقه پشمین بپوشی که اندکی نرم تر است و برای تو عدس بپزم؟ یحیی موافقت کرد. چون از آن عدس خورد و بسیار خورد، خواب بر او چیره شد، آنچنان که برای نماز شب بیدار نشد. در خواب سروشی به او گفت: ای یحیی! خانه یی بهتر از خانه من و همسایه یی بهتر از من پیدا کرده ای؟ یحیی بیدار شد و برخاست و عرضه داشت: پروردگارا! لغزش مرا بیامرز، پروردگارا! سوگند به عزت تو که دیگر در سایه یی جز سایه بیت المقدس نخواهم نشست و به مادر گفت، همان خرقه مویین مرا بدهید. مادر خرقه مویین را به او داد و او را در آغوش کشید.
زکریا فرمود: ای مادر یحیی! او را رها کن که پرده از دل او برداشته شده و هرگز از لذت زندگی بهره یی نمی برد. یحیی (ع) برخاست، جبه خویش پوشید و شب کلاه بر سر نهاد و به بیت المقدس آمد و شروع به عبادت خدا کرد و با دیگر خردمندان بود تا سرانجام چنان شد که شد. وهب می گوید: در یکی از کتابهای آسمانی چنین یافتم که چون ذو القرنین از ساختن سد آسوده شد، به راه خود ادامه داد، همان گونه که حرکت می کرد و سپاهیانش همراهش بودند، از کنار پیرمردی گذشت که نماز می گزارد. ذو القرنین همراه سپاهیان خود همان جا ایستاد تا نمازش تمام شد و سپس به او گفت: چگونه این همه سپاهیان که کنار تو رسیدند بیمی به خود راه ندادی و پریشان خاطر نشدی؟ گفت:
با کسی مناجات می کردم که سپاهیانش از تو بیشتر و پادشاهیش گرانقدرتر و نیرویش تواناتر است و اگر چهره به سوی تو برمی گرداندم، به نیاز خود در پیشگاه او دست نمی یافتم. ذو القرنین گفت: آیا موافقی که همراه من بیایی و من با تو مواسات کنم و برای انجام برخی از کارهای خویش از تو کمک بگیرم؟ گفت: آری، به شرط آنکه برای من چهار خصلت را ضمانت کنی، نعمتی که از میان نرود و صحتی که در آن رنج و بیماری نباشد و جوانی یی که پیری را بر آن راه نباشد و زندگانی و عمری که مرگ در آن نباشد. ذو القرنین گفت: کدام آفریده است که توانا به انجام این امور باشد؟
پیر گفت: من با کسی هستم که به این کارها تواناست و در اختیار اوست و تو خود در اختیار اویی و راه خود را بگیر و برو. همچنان که ذو القرنین به راه خود ادامه می داد به گروهی از خردمندان امت موسی (ع) رسید که به حق راهنمایی شده بودند و به آن عمل می کردند و چون ایشان را دید به آنان گفت: ای قوم! از خبر خود برای من بگویید که من تمام خاور و باختر و خشکی و دریا و زمین و کوه و دشت و روشنی و تاریکی آن را گشته ام و به گروهی چون شما برنخورده ام. اینک به من خبر دهید که چرا گور مردگان شما بر در خانه هایتان قرار دارد؟ گفتند: چنین کرده ایم که مرگ را فراموش نکنیم و یاد آن را دلهای ما بیرون نرود. پرسید: چرا خانه های شما در ندارد؟ گفتند: میان ما کسی دزد نیست و هیچ کس هم مورد سوء ظن نیست و همگان امین هستند. پرسید: چرا میان شما امیران نیستند؟ گفتند: بدان سبب که به یک دیگر ستم نمی کنیم. پرسید: چرا حاکم ندارید و کسی بر شما پادشاه نیست؟ گفتند: مال اندوزی نمی کنیم و ستیزه جویی نداریم. پرسید: چرا بر یک دیگر برتری نمی جویید و تفاوتی ندارید؟ گفتند: چون بر یک دیگر مهربانیم و با یک دیگر مواسات می کنیم. پرسید: چرا اختلاف با یک دیگر ندارید و نزاع نمی کنید؟ گفتند: به مناسبت الفت دلهای ما با یک دیگر و اصلاح میان خودمان. پرسید: چگونه است که به یک دیگر دشنام نمی دهید و قتلی میان شما اتفاق نمی افتد؟ گفتند: ما بر خواسته های نفسانی خود پیروزشده ایم و نفس های خویش را لگام بردباری زده ایم. پرسید: چرا همگان هم عقیده اید و چگونه راه و روش شما مستقیم و راست است؟ گفتند: به این سبب است که دروغ نمی گوییم و نسبت به یک دیگر مکر نمی ورزیم و هیچ یک از دیگری غیبت نمی کنیم. گفت: به من بگویید چرا میان شما هیچ مستمند و بینوا نیست؟ گفتند: از این روی که ما اموال خود را برابر تقسیم می کنیم. پرسید: چرا میان شما هیچ تندخو و خشنی نیست؟ گفتند: نتیجه فروتنی و افتادگی است. پرسید: سبب آنکه عمر شما از همه درازتر است چیست؟
گفتند: بدین سبب است که حق را گردن می نهیم و به دادگری حکم می کنیم. پرسید:
چرا گرفتار خشکسالی و قحطی نمی شوید؟ گفتند: به سبب آنکه از آمرزش خواهی غفلت نمی کنیم. پرسید: چرا بیتابی نمی کنید؟ گفتند: به آن سبب که ما خویشتن را برای بلا و گرفتاری آماده ساخته ایم و خود خویشتن را تسلیت و آرامش می دهیم.
پرسید: چرا آفتها به شما نمی رسد؟ گفتند: از این روی که جز به خدا توکل نمی کنیم و از ستارگان و منازل بروج، طلب باران نمی کنیم. گفت: ای قوم! به من بگویید آیا پدران شما همین گونه رفتار می کردند؟ گفتند: آری، آنان را چنین دیدیم که به مستمندان خود رحم می کردند و با بینوایان مواسات می ورزیدند و از هر کس که به آنان ستم کرده بود، درمی گذشتند و به هر کس که نسبت به ایشان بدی کرده بود، نیکی می کردند و برای بدکاران خود آمرزش خواهی می کردند و پیوند خویشاوندان را رعایت می کردند و امانت را مسترد می داشتند و همواره راست می گفتند و هیچ گاه دروغ نمی گفتند و بدین سبب بود که خداوند کارشان را اصلاح فرمود. ذو القرنین میان ایشان تا هنگام مرگ خویش مقیم شد و به هنگام مرگ پانصد ساله بود. امیر المؤمنین علی (ع) فرموده است، ای مردم! بترسید از خدایی که چون سخن بگویید می شنود و چون چیزی را در ضمیر خود نهان دارید، می داند و به یاد مرگ باشید، همان چیزی که چون از آن بگریزید به شما خواهد رسید و اگر در جایی مقیم باشید، شما را فرو می گیرد و اگر شما آن را فراموش کنید، او شما را یاد می کند.
پیامبر (ص) به علی (ع) فرموده اند: خداوند تو را به زینتی آراسته است که مردمان به زینتی بهتر از آن در نظر خداوند آراسته نشده اند و آن زهد در دنیاست و دنیا را چنان قرار داده است که به زهد تو نمی تواند دست یازد (تو را از آن بهره یی نیست). و پیامبر فرموده اند: همه چیزهای تقوی در این گفتار خداوند فراهم شده که فرموده است «همانا خداوند فرمان می دهد به دادگری و احسان ...» (آیه نود سوره شانزدهم، نحل) و پیامبر فرموده اند: از خدا بترسید که همه خیر در آن جمع و فراهم است.
و گفته شده است، پرهیزگاران، سروران و فقیهان، پیشوایانند و نشستن با آنان موجب فزونی است. پیامبر (ص) فرموده اند: همانا ترسناک ترین چیزی که از آن بر امت خویش می- ترسم خواهش نفس و درازای آرزوست، خواهش نفس از حق باز می دارد و درازای آرزو آخرت را به فراموشی می سپرد. و همان حضرت فرموده اند: هر گاه دیدید به مردی در دنیا زهد و پارسایی داده شده است، به او نزدیک شوید که حکمت بر او القاء می شود. و فرموده اند: مؤمن خانه اش از نی و خوراکش قطعه نانی و سرش ژولیده و جامه اش فرسوده و دلش خاشع است و هیچ چیز را با سلامت دینش برابر نمی داند. روایت شده است که اسامة بن زید کنیزی به صد دینار خرید که یک ماهه بهای او را بپردازد. چون پیامبر (ص) این سخن را شنیدند، فرمودند: آیا از اسامه شگفت نمی کنید که چیزی را با مهلت یک ماهه می خرد؟ همانا که اسامه دارای آرزوی دراز است و سوگند به آن کسی که جان من در دست اوست، من چشم بر هم نمی زنم مگر آنکه می پندارم هنوز دو پلکم به یک دیگر نرسیده، ممکن است خداوند قبض روحم فرماید و به سویی نمی نگرم مگر اینکه می پندارم که پیش از آنکه چشم از آن سوی بردارم، ممکن است بمیرم و هیچ لقمه یی بر دهان نمی نهم مگر آنکه می پندارم پیش از فرو بردن آن ممکن است به کام مرگ فرو شوم. سپس چنین افزودند: ای آدمیان! اگر درست می اندیشید، نفسهای خود را به مرگ وعده دهید و سوگند به آن کس که جان من در دست اوست، آنچه وعده داده شده اید، هر آینه خواهد آمد و شما نمی توانید آن را عاجز کنید . و روایت شده است که یکی از یاران عابد امیر المؤمنین علی (ع) که نامش همام بود به ایشان گفت: پرهیزگاران را برای من چنان توصیف فرمای که گویی بر ایشان می نگرم. آن حضرت در این مورد نخست سکوت فرمود و سپس گفت: ای همام! خدا را بپرهیز و نیکی کن «که خداوند همراه آنان است که پرهیزگارند و آنانی که نیکوکارانند.» (آیه آخر سوره شانزدهم، نحل) همام به این سخن قانع نشد تا آنکه علی (ع) تصمیم گرفت شرح دهد و برخاست و نخست ستایش و نیایش خدا را و درود بر مصطفی (ص) را بر زبان آورد و سپس بیان فرمود:
اما بعد، همانا که خدای سبحانه و تعالی آفریدگان را آفرید و در آن هنگام که ایشان را بیافرید، از اطاعت آنان بی نیاز و از معصیت ایشان در امان بود که عصیان هر کس که از او عصیان ورزد برای او زیانی ندارد و اطاعت هر کس که او را اطاعت کند، برای او سودی ندارد. سپس وسایل روزی ایشان را میان ایشان بخش فرمود و جایگاه هر یک را در جهان قرار داد. پرهیزکاران در دنیا اهل فضیلتند، گفتارشان صواب و از روی راستی است و پوشاک آنان در حد اعتدال و رفتارشان تواضع است. چشمهای خود را از آنچه خداوند برایشان حرام کرده بسته اند و گوشهای خود را بر دانشی که برای ایشان سود بخش است وقف کرده اند. در سختی و رنج چنانند که دیگران در آسایش و خوشی و اگر اجل و عمری که خداوند برای ایشان مقدر فرموده است نبود، به اندازه یک چشم بر هم زدن از شوق به ثواب و بیم از عقاب جانهایشان در کالبدهایشان استقرار نمی یافت. آفریدگار در چشمهای ایشان بزرگ است و هر چه جز اوست، کوچک است. آنان نسبت به بهشت چنانند که گویی آن را می بینند و در آن از نعمت برخوردارند و نسبت به دوزخ چنانند که گویی آن را می بینند و در آن در حال عذابند. دلهای ایشان اندوهگین و از آزارشان ایمنی است. پیکرهایشان نزار و نیازهایشان اندک و نفسهای ایشان عفیف و پارساست. روزگاری اندک را با شکیبایی بسر آورند که در پی آن آسایشی جاودانه است. این بازرگانی آسان و پر بهره یی است که خدایشان برای آنان فراهم فرموده است. دنیا آنان را خواست ولی آنان، آن را نخواستند و دنیا آنان را گرفتار بند و بلا ساخت و ایشان جانشان را فدیه دادند و خود را از آن رهایی بخشیدند. اما شبها آنان بر پا ایستادگانند و آیات قرآن را برشمرده می خوانند و با اندیشیدن در آن خود را اندوهگین می سازند و بوسیله آن، درمان درد خویش را می جویند و چون به آیه یی می گذرند که در آن تشویقی است، به آن امید می بندند و از شوق با جان خویش به آن می نگرند و چنان می پندارند که برابر دیدگان آنان است و چون به آیه یی می گذرند که در آن بیم است، گوشهای دل خود را به آن می سپارند و چنان می پندارند که هیاهوی دم و بازدم دوزخ بیخ گوش ایشان است. و آنان با قامت خمیده در حال رکوعند و پیشانی و کف دست و زانو و سر پنجه پاهای خود را بر خاک نهاده (در حال سجده) و از خداوند آزادی گردن خود را از آتش مسألت می کنند. اما روزها بردبار و دانا و پرهیزگارند. بیم از خدا آنان را همچون تیرتراش داده است، نظرکننده به آنان می نگرد و می پندارد که بیمارند و حال آنکه آنان را بیماری یی نیست و کسی که به ایشان می نگرد، می گوید همانا حواسشان پرت است. آری که کاری بزرگ حواس آنان را پرت کرده است.
آنان به مقدار اندک از کار خود خشنود نمی شوند و کار بسیار را، بسیار نمی شمرند.
خود خویشتن را به کاهلی متهم می سازند و از کردارهای خویش بیمناکند. چون یکی از ایشان را ستایش می کنند از آنچه گفته می شود بیم می کند و می گوید من به خویشتن از دیگران داناترم و خدای به آنچه که در نفس من است از من داناتر است.
بار خدایا! به آنچه می گویند بر من مگیر و مرا بهتر از آنچه می پندارند قرار بده و برای من آنچه را که نمی دانند بیامرز. از نشانه های هر یک از ایشان این است که برای او نیرویی در دین می بینی و دور اندیشی آمیخته با نرمی و ایمانی همراه با یقین و آزمندی در طلب دانش و دانشی آمیخته با بردباری و میانه روی در هزینه در عین توانگری، و خشوعی در عبادت و تحمل در تنگدستی و شکیبایی در سختی و طلب حلال، و در هدایت و رستگاری چالاک و پر نشاط، و از طمع دوری جستن و در عین حال که کارهای شایسته انجام می دهد، در ترس و بیم است. چون روز را به شب می رساند، همتش سپاسگزاری است و چون شب را به صبح می رساند، همتش یاد
خداست. شب را در حالی بسر می برد که از غفلت خویش هراسان است و صبح می کند در حالی که از پرهیزی که از غفلت کرده است شادمان است و از فضل و رحمت خداوند خشنود است. اگر نفس او، او را به زحمت اندازد و بر او سخت گیرد، باز هم خواسته آن را برنمی آورد. روشنی چشمش در چیزی است که زایل نمی شود و رغبت او در چیزی است که باقی می ماند و زهد و پارسایی او در چیزی است که باقی نمی ماند. بردباری را با دانش درآمیخته و گفتار را با عمل همراه ساخته است.
او را می بینی که آرزویش کوتاه و نزدیک است. کسالت و تنبلی از او دور است. لغزشهایش اندک است، قلبش خاشع و نفسش قانع و خوراکش اندک و در امور خود آسان گیرنده است و نسبت به دین خود سخت مواظب است، شهوتش مرده و خشمش فرو برده و خیر و نیکی از او مورد آرزوست و شر او مأمون است. چنین کسی اگر میان غافلان باشد، نامش در زمره ذاکران نوشته می شود و اگر میان ذاکران باشد، از غافلان نوشته نمی شود. از هر کس که به او ستم کرده است می بخشد و به هر کس که او را محروم ساخته است، عطا می کند و به هر کس که از او گسسته است می پیوندد. ناسزا دادن از او دور است و گفتارش نرم است. ناپسند او پوشیده و کار پسندیده اش حاضر و فراهم و خیر او روی آورنده و شر او پشت کننده است. در سختی ها پایدار و در ناخوشی ها شکیبا و در آسایش سپاسگزار است. بر آن کس که دوست ندارد، ستم نمی کند و در مورد کسی که او را دوست می دارد خود را به گناه نمی اندازد. در مورد حق، پیش از آنکه بخواهند بر او گواه بیاورند، خود اعتراف می کند. آنچه را که برای نگهداری به او داده اند، تباه نمی کند و آنچه را به او تذکر دهند، فراموش نمی کند و کسی را با لقبهای زشت نام نمی برد و به همسایه آزار نمی- رساند و در پیش آمدهای ناگوار که برای دیگران رخ می دهد، شادی نمی کند و در کار یاوه و باطل وارد نمی شود و از حق بیرون نمی رود. اگر سکوت کند، سکوتش او را غمگین نمی کند و اگر بخندد، صدای خنده اش بلند نمی شود و اگر بر او ستم شود، شکیبایی می کند تا خداوند برای او انتقام بگیرد. خود از خویشتن در رنج است و مردم از او در راحتی هستند. نفس خود را برای آخرت خویش به زحمت می اندازد و مردمان را از کار خویش به آسایش می رساند. دوری کردن او از هر کس که از او دوری می کند برای زهد و بی آلایش ماندن است و نزدیک شدنش به کسی که به او نزدیک می شود برای رحمت و نرمی است. دوری او از تکبر و بزرگی نیست و نزدیک شدنش برای مکر و خدعه نیست. راوی می گوید: در این هنگام همام فریادی برآورد و بیهوش شد و درگذشت و امیر المؤمنین (ع) فرمود: به خدا سوگند از همین اتفاق بر او بیم داشتم و آری که موعظه های رسا به کسانی که شایسته آنند، چنین می کند.
یکی از حاضران پرسید: ای امیر مؤمنان! شما در چه حالی؟ فرمود: ای وای بر تو، هر اجلی را وقتی است که از آن در نمی گذرد و برای هر مرگ، سببی است که از آن تجاوز نمی کند و بر تو باد که دیگر از این گونه سؤال نکنی که گفتار شیطان است که بر زبانت می نهد. شاعر در این باره چنین سروده است:
«مرد می خواهد به آرزویش برسد ولی خداوند جز آنچه را که خود اراده فرموده است نمی خواهد. آدمی می گوید مال و بهره های من! و حال آنکه تقوای خدا بهترین چیزی است که می توان از آن بهره گرفت.» دیگری گفته است:
«قناعت تمام عزت ها را برای من فراهم آورد و کدام ثروت بهتر از قناعت است؟ قناعت را سرمایه خویش قرار بده و پس از آن پرهیزکاری را کالای خود قرار بده.» دیگری گفته است:
«ای کسی که از نادانی، نفس خویش را به زحمت می اندازی و دنیا را آزمندانه و با کوشش طلب می کنی، نه دنیا برای تو است و نه تو برای دنیا و این دو اندوه و همت را فقط یک همت قرار بده.»