فهرست کتاب


ترجمه روضة الواعظین

محمد بن حسن فتال نیشابوری‏ مهدوی دامغانی‏

مجلس سی و چهارم در چگونگی و سبب اسلام ابو ذر رحمه الله

امام صادق (ع) به مردی از اصحاب خود فرمود: آیا می خواهی برای تو بگویم که اسلام آوردن ابو ذر و سلمان چگونه بوده است؟ آن مرد گفت: چگونگی مسلمان شدن سلمان را می دانم و از چگونگی مسلمان شدن ابو ذر مرا آگاه فرمای. امام صادق (ع) فرمود: ابو ذر در صحرایی سرگرم گوسپندچرانی خود بود. ناگاه گرگی از سمت راست گله گوسپندانش آشکار شد. ابو ذر با عصای خود به او حمله کرد. گرگ دوباره از سمت چپ آشکار شد. ابو ذر با عصا به او حمله کرد و گفت: به خدا سوگند گرگی پلیدتر و نابکارتر از تو ندیده ام. گرگ گفت: به خدا سوگند مردم مکه از من نابکارترند که خداوند برای آنان و به سوی ایشان پیامبری مبعوث فرموده است و ایشان او را دشنام می دهند و تکذیب می کنند. این سخن در گوش جان ابو ذر جا گرفت و به خواهر خود گفت: انبان و مشک کوچک آب و عصای مرا فراهم آور و چون آماده شد، شتابان به سوی مکه حرکت کرد و چون به مکه رسید، حلقه یی از مردم را دید که نشسته اند. او هم کنار آنان نشست و آنان همان گونه که گرگ خبر داده بود شروع به دشنام دادن و تکذیب پیامبر کردند. ابو ذر با خود گفت: به خدا سوگند این همان چیزی است که گرگ به من خبر داد. آنان تا پایان روز همچنان دشنام می دادند و در این هنگام ابو طالب از دور پیدا شد. برخی از آنان به برخی دیگر گفتند بس کنید که عمویش آمد، و چون ابو طالب نزدیک رسید آنان او را گرامی داشتند و به پاس او سکوت کردند و ابو طالب تنها کسی بود که سخن می گفت تا آنکه پراکنده شدند. ابو ذر می گوید:
چون ابو طالب برخاست، من در پی او به راه افتادم. برگشت و به من نگریست و گفت چه کار داری؟ گفتم: در جستجوی این پیامبری هستم که میان شما مبعوث شده است. پرسید: با او چه کار داری؟ گفتم: می خواهم به او ایمان بیاورم و تصدیقش کنم و به هیچ کاری مرا فرمان نخواهد داد مگر اینکه از او فرمانبرداری خواهم کرد.
ابو طالب گفت. آیا گواهی می دهی که خدایی جز پروردگار یگانه نیست و محمد (ص) فرستاده اوست؟ گفتم آری و شهادتین بر زبان آوردم. ابو طالب گفت: فردا همین ساعت پیش من بیا. فردای آن روز ابو ذر آمد. حلقه آنان همچنان تشکیل شده بود و به پیامبر (ص) ناسزا و دشنام می دادند. همچنان که گرگ خبر داده بود، ابو ذر میان آنان نشست تا ابو طالب آمد و چون او آشکار شد، آنان به یک دیگر گفتند بس کنید که عمویش آمد و آنان بس کردند. ابو طالب آمد و نشست و همچنان تنها کسی بود که سخن می گفت. چون او برخاست، من در پی او براه افتادم. به من نگریست و همان سخنان را تکرار کرد. من پاسخ و شهادتین دادم و ابو طالب مرا به خانه یی برد که پسرش جعفر در آن نشسته بود. سلامش دادم و پاسخ داد و پرسید: چه کار داری؟ گفتم در جستجوی پیامبری هستم که میان شما مبعوث شده است. پرسید: با ایشان چه کار داری؟ گفتم:
می خواهم به او ایمان آورم و تصدیقش کنم و هر فرمانی دهد مطیعش باشم. گفت: به شهادتین معتقدی؟ گفتم آری و بر زبان آوردم. جعفر مرا به حجره یی برد که حمزة بن عبد المطلب در آن بود. چون وارد حجره شدم، سلامش دادم. پاسخ داد و پرسید چه کار داری؟ گفتم: در جستجوی پیامبری هستم که میان شما مبعوث شده است. پرسید:
رضی الله عنهم با او چه کار داری؟ همان پاسخ را دادم و پرسید: به شهادتین معتقدی؟ گفتم آری و بر زبان آوردم و او به حجره یی مرا برد که علی (ع) در آن بود. همان گفتگوها تکرار شد و علی (ع) مرا به حجره یی برد که رسول خدا (ص) در آن حجره بودند. پیامبر هم همان پرسش را فرمودند و پس از آنکه شهادتین بر زبان آوردم، فرمودند: من رسول خدایم. آنگاه گفتند: ای ابا ذر! اینک به سرزمین خود برگرد و خواهی دید که پسر عمویت درگذشته است. سهم میراث خود را از مال او بگیر و همان جا باش تا کار من آشکارا گردد. من به سرزمین خود برگشتم و دانستم که پسر عمویم درگذشته و مرگ او همان هنگام بوده که رسول خدا خبر داده است و مال بسیاری از او به جا مانده است. من اموال او را که میراث من بود گرفتم و در سرزمین خود ماندم و چون دعوت پیامبر (ص) آشکار شد به حضورش باز آمدم.

مجلس سی و پنجم در بیان فضایل اصحاب رسول خدا رضی الله عنهم

خداوند متعال در سوره فتح چنین فرموده است:
«این سخن و گواهی خدا کافی است. محمد (ص) فرستاده خداست و یاران و همراهانش بر کافران بسیار سخت دل و با یک دیگر بسیار مهربانند. آنان را در حال رکوع و سجود می بینی که فضل و خشنودی خدا را می طلبند. بر رخسارشان از اثر سجده، نشانها پدیدار است. این وصف حال ایشان در تورات و انجیل است که حالشان به دانه یی ماند که چون نخست سر از خاک برآرد شاخه ای نازک و ضعیف باشد، پس از آن قوت یابد تا آنکه ستبر و قوی گردد و بر ساق خود محکم و راست بایستد که دهقانان در تماشای آن حیران بمانند (همچنین اصحاب محمد (ص) از ضعف به قوت رسند)، تا کافران را از قدرت خود به خشم آرند. خدا وعده فرموده که هر کس از آنها ثابت ایمان و نیکوکار باشد گناهانش را ببخشد و اجر عظیم عطا کند.» پیامبر (ص) فرموده اند: «بهترین شمار رفیقان چهار است.» امام باقر (ع) فرموده است: بهترین شمار دوستان در نظر خداوند متعال چهار است و هیچ گروهی از هفت تن افزون نمی شوند مگر اینکه هیاهوی ایشان بسیار می شود. امیر المؤمنین علی (ع) فرموده است: پیشگامان ملتها بر مسلمان شدن پنج تن هستند. من پیشگام عرب و سلمان پیشگام ایرانیان و صهیب پیشگام رومیان و بلال پیشگام حبشیان و خباب پیشگام نبطی هاست. امیر المؤمنین علی (ع) فرموده است: زمین برای هفت تن آفریده شده است.
مردم به آنان روزی داده می شوند و به وسیله آنان یاری داده می شوند و به پاس آنان برای مردم باران می بارد. آنان ابو ذر و سلمان و مقداد و عمار و حذیفه و عبد الله بن- مسعودند و من امام ایشانم و همین گروه بر جنازه فاطمه زهرا که سلام خدا بر او و پدر و شوهرش باد نماز گزاردند. پیامبر (ص) فرموده اند: ای علی! بهشت مشتاق تو و عمار و سلمان و ابو ذر و مقداد است. امام صادق فرموده است: ایمان را ده پله است. مقداد بر پله هشتم و ابو ذر بر نهم و سلمان بر دهم است. پیامبر (ص) روزی به یاران خود فرمودند: کدامیک از شما روزه دهر می گیرد؟
سلمان گفت: من. پرسیدند: کدامیک از شما شب زنده داری می کند؟ باز سلمان گفت:
من. پرسیدند: کدامیک از شما همه روز یک دور قرآن ختم می کند؟ باز هم سلمان گفت من. یکی از یاران پیامبر (ص) خشمگین شد و گفت: ای رسول خدا! سلمان چون مردی ایرانی است با این سخنان می خواهد بر ما جماعت قریش فخر بفروشد.
شما پرسیدید کدامیک از شما روزه دهر می گیرد و همواره روزه دار است، گفت من و حال آنکه بیشتر روزها چیزی می خورد. سپس پرسیدید کدامیک از شما شب زنده داری می کند، گفت من و حال آنکه بیشتر شبها را خواب است. سرانجام فرمودید کدامیک از شما در هر روز یک ختم قرآن می خواند، گفت من و حال آنکه او بیشتر روزها ساکت است. پیامبر به او فرمودند: فلانی! آرام باش. کجا ممکن است به کس دیگری که چون لقمان حکیم است دست یابی؟ از خودش بپرس تا خبر دهد. آن مرد به سلمان گفت: ای ابا عبد الله! مگر تو مدعی نیستی که همیشه روزه داری؟ گفت: آری.
گفت: من می بینم بیشتر روزها چیزی می خوری. سلمان گفت: مقصودم از روزه دهر چنان نبود که تو پنداشته ای. من سه روز در ماه روزه می گیرم و خداوند متعال فرموده است: هر کس یک کار نیک انجام دهد ده برابر آن برای اوست، وانگهی در روزه گرفتن ماه شعبان را به ماه رمضان پیوسته می کنم و این روزه دهر است. پرسید:
مگر نگفتی که تمام شب را به شب زنده داری سپری می کنی؟ گفت: آری. گفت: تو بیشتر شبها را خوابی. سلمان گفت: آنچنان که تو پنداشته ای نیست. من از حبیب خود رسول خدا شنیدم که هر کس شب را با طهارت بخوابد چنان است که تمام آن را شب زنده داری کرده باشد، و من همه شب با طهارت می خوابم. گفت: مگر تو مدعی نیستی که در هر روز قرآن را ختم می کنی؟ گفت: چرا. گفت: تو بیشتر ساعات روز را ساکتی. سلمان گفت: آنچنان که تو پنداشته ای نیست، من شنیدم حبیبم رسول خدا به علی فرمود: ای علی! همانا مثل تو میان امت من، مثل سوره قل هو الله احد است که هر کس آن را یک بار بخواند، یک سوم قرآن را خوانده است و هر کس دو بار بخواند، دو سوم قرآن را خوانده است و هر کس آن را سه بار بخواند، چنان است که همه قرآن را ختم کرده باشد، و هر کس ترا به زبان خود دوست بدارد، یک سوم ایمانش کامل است. هر کس ترا به زبان و دل دوست بدارد، دو سوم ایمانش کامل است و هر کس ترا با زبان و دل دوست بدارد و با دست و عمل خویش یاریت دهد، تمام ایمانش کامل است. و پیامبر به علی فرموده اند: ای علی! سوگند به کسی که مرا به حق مبعوث فرموده است، اگر ساکنان و مردم زمین تو را چنان دوست بدارند که ساکنان آسمانها دوست می دارند، هیچ کس از ایشان به آتش عذاب نمی شود. و من در هر روز سه بار سوره اخلاص را می خوانم. آن مرد از جا برخاست و چنان بود که گویی سنگی در گلویش مانده است. به امیر المؤمنین علی (ع) گفته شد: در باره اصحاب محمد (ص) برای ما سخن بگو. در باره ابو ذر بگو. فرمود: دانش آموخت و آن را انباشت و استوار و محکم بست. گفتند: از حذیفه بگو. فرمود: نامهای منافقان را نیکو آموخت. گفتند: از عمار یاسر بگو. فرمود: مؤمنی بود که پیکرش انباشته از ایمان بود، حافظه اش اندک بود و چون فرایادش می آوردند، به خاطر می آورد. گفتند: از ابن مسعود بگو. فرمود:
قرآن خواند و کنار آن منزل گزید. گفتند: از سلمان بگو. فرمود: دانش اول و آخر را درک کرد و دریایی بیکران است که آب آن را نتوان کشید و او از ما اهل بیت است.
گفتند: ای امیر مؤمنان! در باره خودت به ما بگو. فرمود: هر گاه می پرسیدم، پاسخ آن به من داده می شد و چون سکوت می کردم باز دلیری می کردم و می پرسیدم. ابن عباس می گوید: سلمان فارسی را که خدایش رحمت کناد در خواب دیدم.
گفتم: ای سلمان! آیا تو خدمتکار و وابسته پیامبر نیستی؟ گفت: چرا و دیدم که بر سرش تاجی از یاقوت است و بر تن او جامه ها و زیورها. گفتم: ای سلمان! این درجه بسیار پسندیده یی است که خداوندت ارزانی فرموده است: گفت: آری. پرسیدم:
در بهشت پس از ایمان به خدا و رسولش کدام عمل برتر است؟ گفت: در بهشت پس از ایمان به خدا و رسول هیچ چیز برتر از دوستی علی بن ابی طالب و اقتدای به او نیست. پیامبر (ص) فرموده اند: بهشت به سلمان مشتاق تر و عاشق تر از سلمان به بهشت است. امام باقر می فرماید: گروهی از مهاجران و انصار و جز ایشان پس از آن داستان به حضور علی (ع) آمدند و به ایشان گفتند: به خدا سوگند که تو امیر مؤمنان و سزاوارتر مردم و نزدیک ترین ایشان به پیامبری، دست خویش را دراز کن تا با تو بیعت کنیم و به خدا سوگند که پیشاپیش تو جان فدا می کنیم و می میریم. علی (ع) فرمود: اگر راست می گویید، فردا صبح در حالی که سرهای خود را تراشیده باشید حاضر شوید. علی (ع) و ابو ذر و سلمان و مقداد سرهای خود را تراشیدند و کسی دیگر غیر از ایشان سر خود را نتراشید. آنان برگشتند، بار دیگری هم پیش علی (ع) آمدند و آن سخن را تکرار کردند و علی (ع) همان گفتار را تکرار فرمود. باز هم جز همان سه نفر کسی سر نتراشید. راوی می گوید، گفتم: عمار از ایشان نبود؟ فرمود:
نه. گفتم: یعنی عمار از منافقان است؟ فرمود: نه، که عمار همراه علی (ع) جنگ کرده است. امام صادق فرموده است: امیر المؤمنین علی (ع) به سلمان گفت؟ پیش فاطمه (ع) برو و بگو آیا چیزی از تحفه های بهشت به من لطف نمی کنی؟ سلمان به حضور فاطمه (ع) رفت. پیش آن حضرت سه سبد قرار داشت و گفت: ای دختر رسول خدا! آیا تحفه یی به من لطف نمی کنی؟ فرمود: این سه سبد را سه دوشیزه بهشتی آوردند.
چون نامهای ایشان را پرسیدم، یکی از ایشان گفت: من سلمی نام دارم و از آن سلمانم.
دیگری گفت: نام من ذره است و از آن ابوذرم، و سومی گفت: من مقدوده و از آن مقدادم. آنگاه زهرا (ع) مشتی از آن هدیه بهشتی به من عنایت فرمود. از کنار هیچ گروهی عبور نکردم، مگر اینکه از بوی خوش آن همگی عطرآگین شدند. امام موسی بن جعفر (ع) فرموده است: روز رستاخیز منادی ندا می دهد:
حواریون محمد بن عبد اللَّه که رسول خداست کجایند، آنانی که پیمان خود را نشکستند و با همان پیمان درگذشتند؟ و سلمان و مقداد و ابو ذر برمی خیزند. سپس منادی ندا می دهد: حواریون علی بن ابی طالب که وصی محمد بن عبد اللَّه است کجایند؟ عمرو بن حمق خزاعی و محمد بن ابی بکر و میثم بن یحیی تمار وابسته بنی اسد و اویس قرنی از جای برمی خیزند. سپس منادی ندا می دهد: حواریون حسن بن علی پسر فاطمه دختر رسول خدا کجایند؟ سفیان بن لیلای همدانی و حذیفة بن اسد غفاری برمی خیزند.
سپس منادی ندا می دهد: حواریون حسین بن علی کجایند؟ همه کسانی که همراه ایشان شهید شده از نصرت ایشان خودداری نکرده اند برمی خیزند. آنگاه منادی ندا می دهد:
حواریون علی بن الحسین کجایند؟ جبیر بن معظم و یحیی بن ام طویل و ابو خالد کابلی و سعید بن مسیب برمی خیزند. سپس ندا داده می شود: حواریون محمد بن علی و جعفر بن محمد کجایند؟ عبد اللَّه بن شریک عامری و زرارة بن اعین و برید بن معاویه عجلی و محمد بن مسلم و ابو بصیر و لیث بن بختری مرادی و عبد اللَّه بن ابی یعفور و عامر بن عبد اللَّه بن جذاعة (جذامة) و حجر بن زایده و حمران بن اعین برمی خیزند و سپس دیگران با ائمه دیگر ندا می دهند و اینان نخستین پیشگامان و نخستین مقربان و نخستین کسان از تابعی هایند که چشمشان روشن می شود. پیامبر (ص) فرمودند: خداوند مرا به دوست داشتن چهار تن فرمان داده است.
پرسیدند: ای رسول خدا! آنان کیستند؟ فرمودند: علی بن ابی طالب و سکوت کردند.
دوباره همان سخن را فرمودند، و مردم پرسیدند: آنان کیستند؟ فرمودند: علی بن ابی طالب و همچنان در مورد دیگران سکوت کردند. آنگاه برای بار سوم سخن خویش را تکرار فرمودند و چون پرسیدند آنان کیستند، فرمودند: علی و مقداد بن اسود و ابو ذر غفاری و سلمان فارسی. امام باقر (ع) فرموده است: هرگز مگویید سلمان فارسی و بگویید سلمان محمدی که او مردی است از ما خاندان (از اهل بیت است). همان حضرت فرموده اند: گروهی از یاران رسول خدا نشستند و در باره نسب خویش گفتگو می کردند. سلمان هم میان ایشان بود. عمر از اصل و نسب سلمان پرسید. گفت: من سلمان پسر عبد اللَّه هستم. گمراه بودم، خدایم به محمد (ص) هدایت فرمود. مستمند بودم، خدایم به محمد (ص) بی نیاز ساخت. برده بودم، خداوند به برکت محمد (ص) آزادم فرمود. این حسب و نسب من است. آنگاه پیامبر (ص) آمدند. سلمان موضوع را به ایشان گفت و از آنان که او را آزرده بودند شکایت کرد و پاسخی را که داده بود گفت. رسول خدا (ص) فرمودند: ای گروه قریش! همانا آیین و دین مرد، حسب و نسب اوست و اخلاق او مروت اوست و ریشه او عقل اوست.
خداوند فرموده است: «ما شما را از مردی و زنی آفریدیم. آنگاه شما را شعبه ها و قبایل قرار دادیم تا یک دیگر را بشناسید. همانا گرامی ترین شما نزد خداوند پرهیزگارترین شماست.» ای سلمان! هیچ یک از ایشان را بر تو برتری نیست مگر به پرهیزگاری و بیم از خداوند و اگر تقوای تو بر ایشان برتری داشته باشد تو برتری. عمرو بن یزید می گوید، سلمان گفته است: پیامبر به من فرمودند، چون مرگ تو فرا رسید و مرگ بخواهد تو را در رباید، کسانی پیش تو می آیند که چیزی نمی خورند ولی از بوی خوش لذت می برند. گوید به هنگام مرگ چنته یی از مشک بیرون آورد و گفت، هدیه یی است که رسول خدا به من مرحمت فرموده اند. آن را به اطراف بستر خود پاشاند و به همسرش گفت در را بگشای. برخاست و در را گشود و برگشت و سلمان درگذشته بود. خدایش از او خشنود باد. ابو علی مروزی محمودی با ذکر اسناد خود نقل می کند که ابو ذر همان است که پیامبر (ص) در باره اش فرموده اند: آسمان بر سر کسی راستگوتر و صریح اللهجه تر از ابو ذر سایه نیفکنده است و زمین کسی چون او بر پشت خود ندیده است. یگانه زندگی می کند و یگانه می میرد و یگانه برانگیخته می شود و یگانه وارد بهشت می شود و او کسی است که فضایل امیر المؤمنین و وصی رسول خدا و جانشین به حق او را بیان می کند. و آن قوم پس از اینکه او را بر شتر چموش بدون جهاز از شام احضار کردند و سپس او را از حرم خدا و حرم رسول خدا تبعید کردند و او میان ایشان با صدای بلند می گفت: قطارهای شتران که آتش بار آنهاست از حد درگذشت و من خود شنیدم پیامبر می فرمود: هر گاه شمار فرزندان و فرزندزادگان ابو العاص به سی مرد برسد، دین خدا را بازیچه و بندگان خدا را بردگان خویش و مال خدا را وسیله دولت و توانگری می گیرند. آنان ابو ذر را در حال فقر و گرسنگی و درماندگی و به سختی کشتند. و روایت شده است که ابو ذر در ربذه چندان تبعید بود که همان جا درگذشت و چون مرگش فرا رسید به همسرش گفت: گوسپندی از گوسپندانت را بکش و آن را بپز و چون پخته شد، بر کنار راه بنشین. نخستین سواران (کاروانی) که دیدی به ایشان بگو: ای بندگان صالح خداوند! این پیکر ابو ذر صحابی پیامبر خداست که در گذشت و به دیدار خدای خود شتافت. بر من برای تجهیز او کمک کنید و دعوتش را بپذیرید، که رسول خدا (ص) به من خبر داده است من در زمین غربت می میرم و گروهی از صالحان امت آن حضرت عهده دار غسل و کفن و دفن من می شوند. محمد بن علقمه می گوید: همراه گروهی که از جمله ایشان مالک اشتر و عبد اللَّه بن فضل تمیمی و رفاعة بن شداد بجلی بودند برای گزاردن حج بیرون آمدیم.
چون به ربذه رسیدیم، ناگاه زنی را دیدیم که کنار راه نشسته است و می گوید: ای بندگان مسلمان خدا! این ابو ذر صحابی رسول خداست که در غربت درگذشت و اینجا هیچ کس نیست که مرا بر تجهیز او یاری کند. گوید به یک دیگر نگریستیم و نخست از این سعادت که بهره ما شد، سپاس خداوند کردیم و سپس از بزرگی مصیبت استرجاع (فتن انا لله و انا الیه راجعون) کردیم و همراه آن زن جسدش را برای غسل آماده ساختیم و در باره اینکه کدامیک کفن او را از مال خود بپردازیم بر یک دیگر پیشی گرفتیم و گفتگو درگرفت و سرانجام قرار شد همگی آن را برابر بپردازیم. آنگاه او را شستیم و مالک اشتر را بر خویش مقدم داشتیم تا نماز گزارد و چون او را به خاک سپردیم، مالک اشتر کنار گورش ایستاد و چنین گفت: (پروردگارا! این گور ابو ذر، صحابی پیامبر تو است که همراه عبادت کنندگان تو را عبادت کرد و در راه تو با مشرکان جهاد کرد. هیچ چیز را تغییر و تبدیل نکرد و چون کار منکری دید آن را زشت شمرد و سرزنش کرد و با دل و زبان آن را ناپسند دانست، تا آنجا که بر او ستم و تبعید و محروم و تحقیر شد و تنها و غریب درگذشت.
پروردگارا! از کسانی که او را محروم کردند و از جایگاه هجرتش و حرم رسول خدا تبعید کردند، انتقام بگیر.» ما همگی دست بر آسمان بلند کردیم و گفتیم: آمین، آمین. آنگاه همسرش گوسپندی را که پخته بود آورد و گفت: ای مردم صالح! ابو ذر شما را سوگند داده است که تا غذا نخورده اید، پراکنده مشوید. ما غذا خوردیم و به راه افتادیم. امام صادق (ع) فرموده است: ابو ذر به حضور پیامبر (ص) رسید و در آن هنگام جبریل هم در محضر ایشان بود. جبریل گفت: ای رسول خدا! این کیست؟ فرمود:
ابو ذر است. جبریل گفت: همانا او در آسمان شناخته شده تر از زمین است. همان حضرت فرموده است: عثمان دو تن از وابستگان خود را همراه دویست دینار پیش ابو ذر فرستاد و به آنان گفت: پیش او بروید و به او بگویید، عثمان سلامت می رساند و می گوید: این دویست دینار است. آن را در امور خود به مصرف برسان.
ابو ذر گفت: آیا عثمان به کس دیگری از مسلمانان هم چنین پولی داده است؟ گفتند نه. گفت: من هم مردی از مسلمانانم. آنچه برای دیگران است، برای من هم خواهد بود. گفتند: عثمان می گوید این از مال حلال خود من است و سوگند به خدایی که پروردگاری جز او نیست آن را با حرام مخلوط نکرده ام و از راه حلال برای تو فرستادم. ابو ذر گفت: مرا نیازی به این نیست که امروز از توانگرتر مردمم. آن دو گفتند: خدایت به سلامت دارد و کارهایت را روبراه فرماید، ما که در این خانه تو هیچ چیز از کم و بیش نمی بینیم که از آن بهره ببری. گفت: نه، زیرا این پارچه (جل) گرده نان جوی است که چند روز است به حال خود باقی مانده است. من با این دینارها چه کار کنم؟ نه، به خدا سوگند نمی گیرم، تا خداوند متعال بداند که بر هیچ کم و بیشی قادر نیستم و من با ولایت و دوستی علی بن ابی طالب و عترت او که راهنمایان و هدایت شدگانند و به حق هدایت می کنند و به آن می پیوندند، بی نیاز و توانگرم.
وانگهی از پیامبر (ص) شنیدم که می فرمود: برای پیرمرد بسیار زشت است که دروغ بگوید. این دینارها را برگردانید. امام موسی بن جعفر (ع) فرموده است: ابو ذر می گفته است، هر کس دنیا و نعمت آن را ستایش کند، من پس از آنکه دو گرده نان جو داشته باشم که یکی را در چاشت و دیگری را در شام بخورم و دو پارچه مویی داشته باشم که یکی را ازار و دیگری را ردای خود قرار دهم، بقیه نعمت دنیا را نکوهش می کنم. گوید: ابو ذر از بیم خدا چندان گریست که چشمهایش بیمار شد. آنچنان که ترسیدند کور شود. به او گفتند: در مورد چشمهایت دعا کن. گفت: به گرفتاری بزرگتری از چشمهایم گرفتارم. پرسیدند: چه گرفتاری مهمتر از چشم؟ گفت: دو چیز بزرگ که بهشت و جهنم است، و هنگام مرگ ابو ذر به او گفته شد: ای ابو ذر! مال تو چیست؟ گفت: عمل من است. گفتند: در باره سیم و زر پرسیدیم، گفت: ما هیچ گاه خزانه و کندویی نداشته ایم که کالاهای گزینه خود را در آن قرار دهیم که شنیدم خلیل و محبوبم رسول خدا (ص) می فرمود: گنجینه و کندوی آدمی گور اوست. پیامبر (ص) فرموده اند: هر کس می خواهد به زهد عیسی بن مریم (ع) بنگرد به زهد ابو ذر بنگرد. به امام باقر (ع) گفته شد: در مورد عمار چه می گویی؟ سه بار فرمود: خدایش رحمت کناد که همراه امیر المؤمنین علی (ع) جنگ کرد و شهید شد. راوی این روایت می گوید: با خود گفتم، هیچ منزلتی به بزرگی این منزلت نیست. امام باقر (ع) به من نگریست و فرمود: شاید می پنداری که منزلت او مانند سلمان و ابو ذر و مقداد است. نه، نه، به آن درجه نیست. گفتم: مگر او نمی دانست که در جنگ صفین کشته خواهد شد؟ فرمود: عمار چون دید آتش جنگ هر لحظه برافروخته تر می شود و کشته شدگان رو به فزونی می رود صف نبرد را رها کرد و خود را به امیر المؤمنین علی (ع) رساند و گفت: آیا امروز همان روز است (یعنی روز شهادت من)؟ و علی فرمود: به صف خود برگرد. این کار را سه بار تکرار کرد. بار سوم علی (ع) فرمود: آری، عمار شادمان به صف خود برگشت و می گفت: امروز دوستان محبوب محمد (ص) و گروه او را ملاقات می کنم. و روایت شده است که در آن روز برای عمار اندکی شیر آوردند. خندید و گفت: پیامبر به من فرمودند، آخرین آشامیدنی که از دنیا می آشامی، جرعه یی شیر است. روایت شده است که عبد الله بن عمرو دو مرد را دید که با یک دیگر در باره جدا- کردن سر عمار ستیز و بگو و مگو می کنند و هر یک می گوید، من او را کشته ام.
ابن عمر گفت: این دو در باره اینکه کدامیک زودتر وارد جهنم می شود ستیزه می کنند که من خود از رسول خدا شنیدم می فرمود: کشنده عمار و کسی که جامه و سلاح او را از تن او در رباید در آتش خواهند بود. چون این خبر به معاویه که نفرین خدا بر او باد رسید، گفت: ما او را نکشته ایم. کسی او را کشته که به جنگ آورده است. ابن فارسی می گوید: معاویه همچنین عقیده داشت که قاتل حمزه و جعفر و دیگر شهیدان هم پیامبر (ص) است که آنها را به جنگ آورده است. روایت شده است، چون عمار که خدایش از او خشنود باد کشته شد، مردم پیش حذیفه آمدند و گفتند: عمار کشته شد و مردم گوناگون سخن می گویند، تو چه می گویی؟ گفت: مرا بنشانید و چون او را نشاندند و به سینه کسی تکیه اش دادند گفت: خودم از پیامبر (ص) شنیدم که سه بار فرمودند، عمار بر دین واقعی و فطرت پسندیده است و هرگز تا هنگام مرگ آن را رها نمی کند و پیامبر فرمودند: عمار هرگز در انتخاب دو کار مخیر نشد مگر اینکه سخت تر آن را برگزید. پیامبر فرموده اند: بهشت مشتاق سه تن است. علی (ع) پرسید: آن سه تن کیستند؟ فرمودند: تو از ایشان و نخستین آنانی و سلمان فارسی که تکبر او بسیار اندک و خیرخواه تو است و او را از دوستان خود قرار بده و عمار بن یاسر که همراه تو در چند جنگ شرکت می کند. خیر و نیکی او بسیار و پرتو او سخت درخشان و پاداش او بسیار بزرگ است. امام صادق (ع) فرموده است: هیچ خاندانی نیست مگر آنکه میان ایشان فرد نجیبی وجود دارد و نجیب تر نجیبان از خاندانی بد محمد بن ابی بکر است. پیامبر (ص) فرموده اند: حذیفة بن الیمان از اصفیای خداوند رحمان و از همه شما به حلال و حرام بیناتر است و عمار بن یاسر از پیشگامان است و مقداد بن اسود از مجتهدان است و هر کاری را شخص ورزیده یی است، سوار کار ورزیده قرآن عبد الله بن عباس است. اندکی از فضایل جابر بن عبد الله انصاری را در باب مناقب امام باقر (ع) بیان کردیم و اگر قرار باشد فضایل صحابه را نقل کنیم و مناقب ایشان را بیاوریم کتاب طولانی می شود و از هدف خود دور می افتد و در همین مقدار کفایت است. محمد بن ابی طلحه عونی چنین سروده است:
«پس از سرورانم سلام بر سلمان و سلام بر عمار و ابو ذر این امت باد. سلام من بر مقداد باد و همانا شب زنده دارم و گرمی عشق به آنان در دل من سوزنده تر از آتش است.» ابو فراس حارث بن سعید همدانی چنین سروده است: (چنین نیست و ممکن نیست که اگر اخلاق و خویها از یک دیگر دور باشد خویشاوندی و قرابت سودی داشته باشد و حال آنکه دوستی سلمان برای او خویشاوندی است و میان نوح و پسرش پیوند خویشاوندی نیست.»

مجلس سی و ششم در ذکر مناقب اصحاب ائمه و فضایل شیعه و ابدال

خداوند متعال در سوره یونس می فرماید: «آگاه باشید که بر دوستان خدا بیمی نیست و آنان اندوهگین نمی شوند. آنانی که ایمان آورده اند و از خدا می ترسند برای ایشان در زندگی این جهانی و آن جهانی مژده است. سخنان خدا را تغییری و تبدیلی نیست و این همان رستگاری بزرگ است.» و در سوره احزاب می فرماید: «و آنان که مردان و زنان مؤمن را بدون تقصیر و گناه بیازارند، همانا گناه و تهمت بزرگی را بر دوش می کشند».
و در سوره حدید می فرماید: «و آنان که به خدا و رسولانش ایمان آوردند آنها به حقیقت راستگویانند و برای ایشان نزد خداوند اجر شهیدان است. پاداش اعمال و نور ایمانشان را درمی یابند.» روایت شده است که امیر المؤمنین علی (ع) روزی به نخلستانی که در آن خرماهای زرد بود در کوفه رفت و یارانش همراهش بودند. زیر درخت خرمایی نشستند و دستور فرمود یکی از نخلها را تکان دادند و خرما از آن فرو ریخت و آن را برابر ایشان نهادند. رشید هجری گفت: ای امیر مؤمنان! این خرما چقدر معطر و خوب است. فرمود: ای رشید! همانا که تو بر چوب تنه این درخت به دار آویخته می شوی (دستها و پاهایت را بر آن میخ می کنند.) رشید می گوید: پس از آن من هر صبح و شام کنار آن درخت می رفتم و آن را آب می دادم، تا آنکه علی (ع) شهید شد و رحلت فرمود. گوید: روزی آمدم و دیدم تنه آن درخت را بریده اند. گفتم مرگ من نزدیک شده است. روزی دیگر که کنار آن رفتم، کسی که سرشناس ما بود پیش من آمد و گفت پیش امیر بیا. رفتم، همین که وارد قصر شدم، دیدم تنه آن درخت آنجا افتاده است. روز دیگری که آنجا رفتم، دیدم بر آن چوب چرخ چاهی قرار داده اند.
رفتم و با پای خود به آن کوبیدم و گفتم: به خدا سوگند دوست من به من دروغ نگفته است که من برای تو و تو برای من پرورش یافته ایم. آنگاه مرا پیش عبید الله بن زیاد بردند. گفت: از دروغهای امامت بگو. گفتم: به خدا سوگند من دروغ گو نیستم و به من خبر داده است که تو دستها و پاها و زبان مرا می بری. گفت: به خدا سوگند هم اکنون دروغ او را ثابت می کنیم، دست و پایش را قطع کنید و او را بیرون ببرید.
چون رشید را با آن حال پیش خانواده اش برگرداندند، شروع به نقل اموری بزرگ کرد و می گفت: ای مردم! از من بپرسید که ایشان را با من کار دیگری است که هنوز انجام نداده اند. مردی خود را به ابن زیاد رساند و گفت: این چه کاری است که انجام داده ای؟ دست و پایش را بریده ای و او برای مردم از اموری بزرگ سخن می گوید.
گفت: او را برگردانید و دستور داد هر دو دست و هر دو پایش را بریدند و زبانش را قطع کردند و سپس فرمان داد او را بر همان چوب مصلوب کردند.
روایت شده است که میثم تمار به خانه امیر المؤمنین علی آمد. گفته شد ایشان خواب است. میثم با صدای بلند فریاد برآورد که ای خفته! برخیز که به خدا سوگند ریش تو از خون سرت خضاب خواهد شد. امیر المؤمنین بیدار شد و فرمود به میثم اجازه ورود دهید. میثم همین که وارد شد، همان سخن را تکرار کرد که ریش تو از خون سرت خضاب خواهد شد. فرمود: آری راست می گویی و به خدا سوگند که دستها و پاها و زبان تو هم بریده خواهد شد. این درخت خرمایی که در کناسه کوفه است، قطع و به چهار بخش خواهد شد و تو بر یکی از قطعات آن مصلوب می شوی و حجر بن عدی و محمد بن اکثم و خالد بن مسعود، هر کدام بر یکی از قطعات دیگر مصلوب خواهند شد. میثم می گوید: من با خود تردیدی کردم و گفتم: همانا علی از غیب به ما خبر می دهد. به این سبب بود که گفتم: ای امیر المؤمنین! این کار اتفاق خواهد افتاد؟ فرمود: آری، سوگند به پروردگار کعبه، این عهدی است که پیامبر (ص) با من فرموده است. گفتم: ای امیر المؤمنین! چه کسی این کار را نسبت به من انجام می دهد؟ فرمود:
مرد شکمباره فرو مایه و پسر کنیزک بدکاره، عبید الله بن زیاد تو را خواهد گرفت. میثم می گوید: روزی دیگر که امیر المؤمنین (ع) به گورستان کوفه می رفت من هم همراهش بودم. از کنار آن درخت خرما گذشت و فرمود: ای میثم! برای تو و این درخت کار بزرگی است. گوید چون عبید الله بن زیاد والی کوفه شد و به آن شهر آمد پرچمش به آن درخت گیر کرد و پاره شد. فال بد زد و دستور داد آن را بریدند.
یکی از درودگران آن را خرید و به چهار شقه کرد. میثم می گوید: به پسرم صالح گفتم قطعه آهنی بردار و نام من و پدرم را بر آن بنویس و بر یکی از شقه های این درخت نصب کن. چند روزی گذشت. گروهی از بازاریان پیش من آمدند و گفتند: ای میثم! با ما بیا پیش امیر رویم تا از کارگزار بازار شکایت کنیم و بخواهیم او را از کار بر کنار کند و کس دیگری را بر ما بگمارد. من سخنگوی ایشان بودم. برای من سکوت کرد و چون سخن گفتم از گفتار من شگفت کرد. عمرو بن حریث به او گفت: خداوند کارهای امیر را اصلاح فرماید. آیا این کسی را که سخن می گوید می شناسی؟ گفت:
او کیست؟ گفت: میثم تمار است. دروغگویی است که وابسته علی بن ابی طالب دروغگوست. عبید الله بن زیاد، راست نشست و به من گفت: این شخص چه می گوید؟ گفتم: خداوند امیر را به صلاح دارد. دروغ می گوید، که من راستگوی وابسته به علی بن ابی طالبم که به حق راستگو بود. عبید الله بن زیاد به من گفت: باید از علی بیزاری بجویی و بدیهایش را یاد آور شوی و نسبت به عثمان اظهار دوستی و نیکی هایش را بیان کنی و گر نه دستها و پاهایت را می برم و تو را بر دار می کشم. من گریستم. گفت: از این گفتار من بدون آنکه به آن عمل کرده باشم گریه می کنی؟ گفتم:
به خدا سوگند نه برای گفتار تو و نه برای عمل تو گریه می کنم، بلکه در باره شک و تردیدی که در آن هنگام که مولی و سرورم این موضوع را به من گفت در دلم آمد، می گریم. عبید الله بن زیاد گفت: چه چیزی به تو گفت؟ گفتم: بر در خانه امیر المؤمنین علی (ع) رفتم. به من گفتند خواب است. من فریاد برآوردم که ای شخص خوابیده برخیز که به خدا سوگند ریش تو از خون سرت خضاب خواهد شد. فرمود راست می گویی و به خدا سوگند که دستها و پاها و زبان تو هم بریده می شود و مصلوب می شوی. من گفتم: ای امیر المؤمنین! چه کسی این کار را نسبت به من انجام می دهد؟ فرمود: مرد شکمباره فرو مایه، پسر کنیزک بدکاره، عبید الله بن زیاد. گوید: در این هنگام سخت خشمگین شد و گفت: به خدا سوگند دستها و پاهایت را قطع می کنم ولی زبانت را نمی برم تا دروغ تو و دروغ سرورت را ثابت کنم. عبید الله بن زیاد دستور داد دستها و پاهای میثم را بریدند و او را به صلیب کشیدند. میثم با تمام نیرو فریاد برآورد که ای مردم! هر کس می خواهد از احادیث پوشیده علی بن ابی طالب آگاه شود بیاید، و مردم جمع شدند و میثم شروع به نقل احادیث عجیب کرد. در این هنگام عمرو بن حریث از پیش عبید الله بیرون آمد که به خانه خود برود. آن جمعیت را دید و پرسید چه خبر است؟ گفتند: میثم برای مردم از علی (ع) سخن می گوید. او شتابان پیش عبید الله برگشت و گفت: خداوند امیر را به صلاح دارد. شتاب کن و کسی را بفرست که زبان این مرد را ببرد که من از اینکه دلهای مردم کوفه را بشوراند در امان نیستم و ممکن است آنان بر تو بشورند. عبید الله به پاسداری که بالای سرش ایستاده بود نگریست و گفت: برو و زبانش را قطع کن. پاسدار پیش او آمد و گفت:
ای میثم! گفت: چه می خواهی؟ گفت: زبانت را بیرون بیاور که امیر به من فرمان داده است آن را قطع کنم. میثم گفت: این پسر کنیزک بدکاره می پنداشت که من و سرورم را دروغگو خواهد کرد. بیا این زبانم، آن را قطع کن. زبانش را بریدند. او ساعتی در خون خود طپید و درگذشت. خدایش رحمت کناد. سپس دستور داده شد جسدش را بر دار کشیدند. صالح (پسر میثم) می گوید: پس از چند روز آنجا رفتم و دیدم او بر همان شقه بر دار کشیده شده است که آن قطعه آهن را در آن کوبیده بودم. پیامبر (ص) روزی به یاران خود فرمود: مژده باد بر شما در باره مردی از امت من که نامش اویس قرنی است که شفاعت او در مورد گروههایی که به اندازه قبیله های ربیعه و مضر باشند پذیرفته است. آنگاه به عمر فرمودند: ای عمر! اگر او را دیدی سلام مرا به او برسان. به عمر خبر رسیده بود که او همراه مردم کوفه است و در یکی از مراسم حج به جستجوی او برآمد، به این امید که شاید اویس هم به حج آمده باشد. سرانجام به همراهان اویس دست یافت و اویس دارای هیأتی ناپسند و جامه های ژنده بود. عمر چون از همراهان اویس در باره اش پرسید، تعجب کردند و گفتند: ای امیر المؤمنین! از مردی می پرسی که کسی چون تو نباید از کسی مثل او سراغ بگیرد.
پرسید به چه سبب؟ گفتند: در نظر ما عقل او مختل است و چه بسیار که کودکان سر به سرش می گذارند و او را بازیچه می گیرند. عمر گفت: این برای من دوست داشتنی تر است و سپس کنار او ایستاد و گفت: ای اویس! رسول خدا سفارشی در باره تو به من فرموده و ترا سلام رسانده و به من خبر داده اند که شفاعت تو در گروههایی همچون ربیعه و مضر پذیرفته است. اویس به سجده افتاد و مدتی طولانی در سجده بود و اشکی هم از دیده اش فرو نمی ریخت، آنچنان که او را مرده پنداشتند و ناچار صدایش کردند که ای اویس! این امیر مؤمنان است که بالای سرت ایستاده است. اویس سر از سجده برداشت و گفت: ای امیر مؤمنان! این کار صورت خواهد گرفت؟ گفت: آری و مرا هم از آنانی که برای ایشان شفاعت خواهی کرد قرار بده.
مردم شروع به دست کشیدن به سر و روی اویس و تبرک جستن از او کردند. اویس گفت: ای امیر مؤمنان! مرا مشهور و هلاک کردی و می گفت: چه زحمت و دردسر بزرگی از عمر بر سرم آمد. اویس قرنی در جنگ صفین همراه امیر المؤمنین علی (ع) در صف پیادگان و مردم عادی شهید شد. سعید بن مسیب می گوید: مردم معمولا پس از انجام حج از مکه بیرون نمی رفتند تا آن هنگام که علی بن حسین زین العابدین از مکه بیرون برود. چون ایشان از مکه بیرون آمدند، من هم همراه ایشان بیرون آمدم. در یکی از منازل میان راه فرود آمد و دو رکعت نماز گزارد و در سجده خود تسبیحی فرمود که هیچ درختی و سنگ و ریگی باقی نماند مگر اینکه همراه ایشان تسبیح گفت، و چون از نماز فارغ شدیم سرش را بلند کرد و فرمود: ای سعید! آیا از این تسبیح فارغ شدی؟ گفتم: آری، ای پسر رسول خدا! فرمود: این تسبیح اعظم است. امام صادق (ع) فرموده است: سعید بن جبیر به علی بن الحسین (ع) اعتقاد داشت و ایشان را امام خود می دانست (در نماز به ایشان اقتداء می کرد) و امام سجاد هم او را ستوده می دانست و سعید مردی مستقیم بود و حجاج هم به همین علت او را کشت. گفته شده است: چون او را پیش حجاج بردند، گفت: تو شقی پسر کسیر هستی؟ گفت: مادرم به نام من داناتر بود که مرا سعید نام نهاد. حجاج پرسید: در باره ابو بکر و عمر چه می گویی؟ آیا در بهشت هستند یا در دوزخ؟ گفت: نمی دانم، اگر به بهشت بروم و بهشتیان را ببینم، خواهم دانست چه کسی در بهشت است و اگر به دوزخ روم و کسانی را که در دوزخ هستند ببینم، خواهم دانست چه کسانی دوزخیند.
گفت: عقیده ات در باره خلفا چیست؟ گفت: من وکیل آنان نیستم. گفت: کدامیک از ایشان در نظرت محبوب ترند؟ گفت: هر کدام که پروردگارم از او خشنودتر باشد.
گفت: خداوند از کدامیک خشنودتر است؟ گفت: این را همان کسی می داند که به رازها و اسرارشان آگاه است. گفت: از اینکه مرا تصدیق کنی خود داری می کنی؟ گفت: دوست هم نمی دارم که تو را تکذیب کنم. امام صادق (ع) فرموده است: زراره و ابو بصیر و محمد بن مسلم و برید از کسانی هستند که خداوند متعال فرموده است: «آنان که در ایمان بر همگان پیشی گرفتند آنان به حقیقت مقربان درگاهند.» و همان حضرت فرموده است: هیچ کس نام ما و احادیث پدرم را زنده نکرده است مگر زراره و ابو بصیر و محمد بن مسلم و برید بن معاویه و اگر اینها نبودند هیچ کس این را استنباط نمی کرد. اینان حافظان دین و امنای پدرم بر حلال و حرام خدایند و کسانی هستند که در دنیا به سوی ما پیشی می گیرند. اندکی از مناقب برخی از اصحاب ائمه را بر شمردیم و اگر در برشمردن نامها و مناقب ایشان مفصل تر سخن بگوییم کتاب طولانی می شود. هر کس می خواهد به کتابی که شیخ ابو جعفر محمد بن حسن طوسی از کتاب ابی عمرو کشّی برگزیده و اختیار کرده است (اختیار معرفة الرجال) مراجعه کند. آنجا خواسته خویش را به خواست خداوند متعال پیدا خواهد کرد. امام باقر فرموده است: خداوند متعال به مؤمن سه خصلت ارزانی فرموده است. عزت در دنیا و رستگاری در آخرت و مهابت در سینه ستمگران و سپس این آیه را تلاوت فرمود: «عزت از آن خدا و رسولش و مؤمنان است» و سوره قد افلح المومنون را تا آنجا که فرموده است «هم فیها خالدون» تلاوت فرمود. امام باقر یا امام صادق فرموده اند: زمین هیچ گاه از وجود چهار مؤمن خالی نیست و چه بسا که بیشتر از چهار تن باشند، ولی کمتر از آن نیستند، زیرا خیمه با کمتر از چهار ریسمان بر پا نمی شود و عمود خیمه در وسط آن است. امیر المؤمنین علی (ع) فرموده است: مؤمن در پنج نور شناور است. آمدنش نور است و بیرون شدنش نور است. دانش او نور است و کلامش نور است و منظرش در روز رستاخیز به سوی نور است. (از پنج نور به یک دیگر منتقل می شود.) همان حضرت فرموده است: کمال مرد به شش چیز است: به دو چیز کوچک و دو چیز بزرگ و دو چیز که هیبت اوست. آن دو چیز کوچک دل و زبان است که اگر اعتقادی داشته باشد به دل است و اگر سخنی بگوید به زبان است. آن دو چیز بزرگ عقل و همت اوست و آن دو چیز که مایه هیبت اوست مال و جمال اوست. علی بن حسین (ع) فرموده است، مردم به روزگار ما شش طبقه اند: شیر و گرگ و روباه و سگ و خوک و گوسپند. پادشاهان دنیا چون شیرند که هر یک از ایشان دوست می دارد پیروز شود و هرگز مغلوب نگردد. بازرگانان شما همچون گرگند که چون چیزی را می خواهند بخرند نکوهش می کنند و چون چیزی را بخواهند بفروشند ستایش می کنند. رو به آنانند که نان دین را می خورند و آنچه را که به زبان می گویند در دلهایشان نیست. خوک صفتان، کسانی هستند که بدکاره اند و به هر کار زشتی فرا خوانده شوند می پذیرند. سگها، کسانی هستند که با زبان به مردم حمله می کنند و آنان را می گزند و مردم از ترس زبانشان آنان را حرمت می نهند. گوسفند، مؤمنانی هستند که پشم آنان را می چینند و گوشتشان را می خورند و استخوانشان را می شکنند و گوسفندی که گرفتار شیر و گرگ و روباه و خوک و سگ است، چه کاری می تواند انجام دهد؟ امام صادق (ع) فرموده است: مؤمن را بر مؤمن، هفت حق واجب است و هر یک از این حقوق بر او واجب است و اگر مخالفت کند از ولایت خداوند بیرون می رود و ترک اطاعت خدا کرده است و برای او در عنایت خدا بهره یی نیست. راوی روایت می گوید، گفتم: فدایت شوم، بگو آنها چیست؟ فرمود: ساده ترین آنها این است که برای او همان چیزی را دوست بداری و بخواهی که برای خویشتن و همان چیزی را خوش نداری که برای خویشتن. حق دوم این است که برای رفع نیازش گام برداری و خشنودی او را جستجو کنی و با گفتارش مخالفت نکنی. حق سوم این است که با جان و مال و دست و پای و زبان خود او را یاری دهی. حق چهارم این است که چشم و راهنما و آینه و پیراهن او باشی. حق پنجم آن است که تو سیر و پوشیده و سیراب نباشی و او گرسنه و برهنه و تشنه باشد. حق ششم این است که اگر تو را خدمتکار و همسر است و برادر مؤمن تو همسر و خدمتکار ندارد، خدمتکارت را بفرستی تا جامه اش را بشوید و غذایش را فراهم و بسترش را بگستراند و تمام این حقوق میان تو و اوست.
حق هفتم این است که به سوگندش وفا کنی و دعوتش را بپذیری و در تشییع جنازه اش حاضر شوی و در بیماریش به عیادت او بروی و به تن خویش برای قضای حوائج او اقدام کنی و منتظر نشوی که از تو انجام آن را بخواهد و پیش از خواهش او حاجتش را برآوری و هر گاه چنین رفتار کنی، دوستی او را با دوستی خود پیوند داده ای و دوستی خود را با دوستی خداوند پیوند داده ای. همان حضرت فرموده است: سزاوار و شایسته است که در مؤمن هشت خصلت باشد. به هنگام سختیها، وقور و هنگام بلا و گرفتاری، صبور و هنگام فراخی و نعمت شکور باشد. به آنچه که خدایش روزی فرموده است قانع باشد. به دشمنان خود ستم نکند.
سختی خویش را بر دوستان نیفکند و خود در آسایش و راحت باشد. همانا دانش دوست مؤمن و بردباری، وزیر او و صبر، امیر لشکر او و رفق و مدارا، برادر او و خوش برخوردی، پدر اوست. پیامبر (ص) فرموده اند: برای هر مؤمن بر مؤمن دیگر، هفت حق واجب است که خداوند متعال آن را واجب فرموده است: در چشم خود او را بزرگ شمارد و در سینه خود دوستی او را داشته باشد و از اموال خود با او همراهی کند، غیبت او را حرام بشمرد، در بیماریش از او عیادت کند، جنازه اش را تشییع کند و پس از مرگش در باره اش جز خیر و نکویی نگوید. پیامبر (ص) فرموده اند: خداوند متعال چون می بیند که مردمی در گناهکاری زیاده روی می کنند و میان ایشان سه تن از مؤمنانند، خدای جل جلاله می فرماید: ای بندگان گنهکار من! اگر این نبود که میان شما مؤمنانی هستند که جلال و شکوه مرا دوست دارند و با نمازهای خود زمین و مساجد آنان را آباد می دارند و در سحرها از بیم من استغفار می کنند، هر آینه عذاب خود را بر شما فرو می فرستادم و اهمیتی نمی دادم. و پیامبر فرموده اند: هر کس بدی را ناخوش بدارد و خوبی او را شاد کند او مؤمن است. امام صادق (ع) فرموده است: برآوردن نیاز مؤمن، برتر از هزار حج پذیرفته و مناسک آن و آزاد کردن هزار برده در راه خداوند و آماده کردن و بخشیدن هزار اسب با زین و لگام در راه خداوند است. همان حضرت فرموده است: هر کس برادر مؤمن خود را در کاری ببیند که او را ناراحت می دارد و بتواند آن گرفتاری را رفع کند و آن را رفع نکند، همانا بر او خیانت کرده است و هر کس از دوستی با احمق اجتناب نکند چه زود است که او هم متخلق به اخلاق او بشود. و فرموده است: مؤمن از چهار خصلت جدا نشود: همسایه یی (ستمگری) که او را آزار می دهد و شیطانی که او را گمراه می کند و منافقی که دنبالش را بگیرد و مؤمنی که به آن رشگ ورزد. سماعه که راوی این حدیث است می گوید: به امام صادق گفتم فدایت گردم، منظور از مؤمنی که به او رشگ ببرد چیست؟ فرمود: این از همه سخت تر است. یعنی در باره او بد می گوید و مردم باور می کنند. پیامبر (ص) فرموده است: هر کس خدا را بشناسد و او را تعظیم کند، دهانش را از سخن گفتن و شکمش را از طعام خوردن باز می دارد و خویشتن را با نماز و روزه به رنج و زحمت می اندازد. راوی روایت می گوید، گفتم: ای رسول خدا! پدر و مادرمان فدایت باد! آیا ایشان اولیای خدایند؟ فرمود: همانا اولیای خدا چون سکوت کنند، سکوت ایشان اندیشه است و چون به چیزی بنگرند، نگریستن ایشان عبرت است و چون سخن گویند گفتارشان حکمت است و چون میان مردم راه بروند، راه رفتن ایشان برکت است و اگر مدت زندگانی که برای آنان رقم زده شده است نباشد، از بیم عذاب و شوق به بهشت جانهایشان در بدنهایشان پایدار نمی ماند. پیامبر (ص) فرموده اند: خداوند مردم قریه یی را که در آن صد تن از مؤمنان باشند عذاب نمی فرماید. خداوند مردم قریه یی را که در آن پنجاه مؤمن باشند عذاب نمی کند و خداوند قریه یی را که در آن یک تن مؤمن باشد عذاب نمی فرماید. روایت است که پیامبر (ص) به کعبه نگریستند و فرمودند: آفرین بر این خانه که عظمتی دارد و حرمت آن در پیشگاه خداوند بزرگ است و به خدا سوگند که عظمت مؤمن از کعبه بیشتر است، زیرا خداوند از آن یک چیز را محترم دانسته است و حال آنکه از مؤمن سه چیز حرام و محترم است، مال او و خونش و اینکه نسبت به او گمان بد برده شود. همچنین پیامبر (ص) فرموده اند: هر کس مؤمنی را آزار دهد مرا آزرده است و هر کس مرا بیازارد خدا را آزرده است و هر کس خدا را بیازارد در تورات و و انجیل و زبور و قرآن، نفرین شده است. و نیز فرموده اند: مثل مؤمن، همچون فرشته مقرب است، بلکه مؤمن نزد خداوند بزرگتر و گرامی تر از فرشته مقرب است و هیچ چیز نزد خداوند محبوب تر از زن و مرد مؤمنی که توبه کرده و به خدا بازگشته اند، نیست و همانا مؤمن در آسمان چنان شناخته شده است که آدمی میان خانه و خانواده و زن و فرزندش.