فهرست کتاب


ترجمه روضة الواعظین

محمد بن حسن فتال نیشابوری‏ مهدوی دامغانی‏

مجلس سی و سوم در سبب اسلام سلمان فارسی رضی اللَّه عنه

به امام موسی بن جعفر (ع) گفته شد: ای پسر رسول خدا! آیا به ما خبر نمی دهی که چگونگی و سبب مسلمان شدن سلمان فارسی چگونه بوده است؟ فرمود:
آری، پدرم برایم نقل کرد که امیر المؤمنین علی بن ابی طالب و سلمان و ابو ذر و گروهی از قریش کنار مرقد پیامبر نشسته بودند. علی (ع) به سلمان فرمود: ای ابا عبد الله! آیا در باره آغاز کار خود برای ما چیزی نمی گویی؟ سلمان گفت: ای امیر مؤمنان! به خدا سوگند که اگر کس دیگری غیر از تو می پرسید چیزی نمی گفتم. من مردی دهقان زاده و از مردم شیراز بودم و پیش پدر و مادر خویش بسیار عزیز بودم.
روزی همچنان که با پدر خویش به یکی از مراسم جشنها می رفتم، از کنار صومعه یی گذشتیم و شنیدم مردی در آن صومعه بانگ برداشته است و می گوید: «گواهی می دهم که خدایی جز پروردگار یگانه نیست و عیسی روح خداوند است و محمد حبیب خداست.» نام محمد (ص) در گوشت و خون من رسوخ کرد و چنان شیفته شدم که هیچ خوراک و آشامیدنی بر من گوارا نبود. مادرم به من گفت: پسرم! ترا چه شده است که امروز به هنگام برآمدن خورشید برای آن سجده نکردی؟ به او پاسخی درشت دادم و ساکت شد و چون به خانه خود بازگشتم، دیدم نامه یی از سقف آویخته است.
از مادر پرسیدم: این نامه چیست؟ گفت: ای روزبه! چون از مراسم جشن خود برگشتیم این نامه را از سقف آویخته دیدم. به آنجا نزدیک مشو که اگر نزدیک شوی پدرت ترا خواهد کشت. من با مادر مدارا کردم و چون شب فرا رسید و پدر و مادرم خوابیدند برخاستم و آن نامه را برداشتم. در آن چنین نوشته بود: (بسم الله الرحمن الرحیم، این عهدی از خداوند به آدم است که از ذریه او پیامبری به نام محمد (ص) خواهد آفرید که به مکارم اخلاق فرمان می دهد و از پرستش بتان باز می دارد. ای روزبه! پیش وصی عیسی برو و ایمان بیاور و آیین مجوسی را رها کن.» گوید: فریادی برآوردم و بر شدت محبت من افزوده شد. پدر و مادرم چون این موضوع را دانستند مرا گرفتند و در سیاهچالی ژرف زندانی کردند و گفتند: اگر از این روش خود برنگردی ترا خواهیم کشت. گفتم: هر چه می خواهید انجام دهید که محبت و مهر محمد از سینه من بیرون نمی رود. سلمان می گوید: من پیش از آن زبان عربی نمی دانستم، ولی از آن روز که آن نامه آویخته را خواندم، خداوند متعال فهم زبان عربی را به من ارزانی فرمود. من همچنان در آن سیاهچال بودم و آنان یک گرده نان کوچک برای من فرو می انداختند.
چون مدت زندانم طول کشید دست بر آسمان افراشتم و گفتم: پروردگارا! تو مهر محمد و جانشین او را در دل من افکندی. ترا به حق محمد سوگند می دهم که در گشایش کار من شتاب فرمایی و مرا از این وضع آسوده کنی. در این هنگام کسی که جامه سپیدی بر تن داشت پیش من آمد و گفت: ای روزبه! برخیز، و دستم را گرفت و مرا به صومعه یی برد و من شروع به گفتن این کلمات کردم که گواهی می دهم خدایی جز پروردگار یگانه نیست و عیسی روح خداوند است و محمد حبیب خداست.
راهبی که در صومعه بود به من نگریست و گفت: آیا تو روزبهی؟ گفتم: آری. گفت:
درآی، و من در صومعه رفتم و دو سال کامل خدمت او را بر عهده گرفتم. چون مرگ او فرا رسید، گفت: من می میرم. گفتم: مرا به چه کسی وامی گذاری می گذاری؟ گفت: هیچ کس را که معتقد به عقیده من باشد نمی شناسم، جز راهبی در انطاکیه. پیش او برو و چون او را دیدی از سوی من سلامش برسان و این لوح را به او عرضه دار و لوحی را به من سپرد. چون آن راهب درگذشت او را غسل دادم و کفن و دفن کردم و آن لوح را برداشتم و به صومعه انطاکیه رفتم و همچنان شروع به گفتن آن کلمات کردم. راهب آن صومعه به من نگریست و پرسید: آیا تو روزبهی؟ گفتم: آری. گفت: داخل شو، و به آن صومعه درآمدم و دو سال کامل هم او را خدمت کردم. چون مرگ او نزدیک شد، گفت: من خواهم مرد. گفتم: مرا به چه کسی می سپاری؟ گفت: هیچ کس را نمی شناسم که معتقد و متدین به دین و اعتقاد من باشد، مگر راهبی در اسکندریه. چون پیش او رسیدی از سوی من سلامش برسان و این لوح را به او نشان بده. چون راهب درگذشت، او را تجهیز و دفن کردم و آن لوح را برداشتم و به آن صومعه رفتم و همان کلمات را بر زبان آوردم. راهب صومعه به من نگریست و گفت: تو روزبهی؟
گفتم: آری. گفت: داخل شو و به آن صومعه رفتم. دو سال کامل هم او را خدمت کردم و چون مرگش نزدیک شد، گفت: من می میرم. گفتم: مرا به چه کس می سپاری؟ گفت:
کسی را در جهان نمی شناسم که به اعتقاد و آیین من معتقد باشد و همانا هنگام تولد محمد بن عبد اللَّه بن عبد المطلب فرا رسیده است. چون به حضورش رسیدی سلام مرا به او برسان و این لوح را به او بسپر. چون آن راهب درگذشت، او را غسل دادم و کفن و دفن کردم و لوح را برداشتم و بیرون آمدم و همراه گروهی شدم و به ایشان گفتم: ای قوم! شما عهده دار خوراک و آشامیدنی من باشید و من عهده دار خدمت شما خواهم بود. پذیرفتند و چون هنگام غذا خوردن ایشان نزدیک شد، گوسپندی را با زدن ضربه کشتند. قسمتی از آن را کباب کردند و قسمتی از آن را آب پز کردند و من از خوردن گوشت آن خودداری کردم. گفتند بخور. گفتم: من غلامی صومعه نشین هستم و مردم صومعه گوشت نمی خورند. چنان مرا زدند که نزدیک بود بکشندم. یکی از ایشان گفت: از او دست بردارید تا شراب شما را بیاورد که شراب هم نخواهد نوشید. چون می و باده آوردند، گفتند بیاشام. گفتم: من غلامی دیر نشینم و دیرنشینان باده نمی نوشند.
چنان بر من تاختند که آهنگ کشتن من کردند. گفتم: ای قوم! مرا مزنید و مکشید و من اقرار به بندگی شما می کنم و اقرار کردم که برده یکی از ایشانم. او مرا با خود برد و به مردی یهودی به سیصد درهم فروخت. آن مرد یهودی داستان مرا پرسید. به او خبر دادم و گفتم: مرا گناهی نیست جز آنکه محمد (ص) و وصی او را دوست می دارم.
رحمه الله مرد یهودی گفت: من، تو و محمد را دشمن می دارم. سپس مرا بیرون از خانه خود برد که توده یی بزرگ ریگ آنجا بود و گفت: ای روزبه! به خدا سوگند اگر امشب را به فردا رسانم و تمام این ریگها را از این جا به آنجا منتقل نکرده باشی ترا خواهم کشت. سلمان می گوید: تمام آن شب را ریگ از این سو به آن سو می بردم و چون خستگی نزدیک بود مرا از پای درآورد، دستهای خویش را به آسمان برافراشتم و گفتم: پروردگارا! تو خود مهر محمد و وصی او را در دل من افکندی، اینک به حق او از تو مسألت می کنم در گشایش من شتاب فرمایی و مرا از این گرفتاری آسوده سازی.
خداوند متعال بادی برانگیخت که تمام آن توده ریگ را به آنجا که گفته بود منتقل کرد. بامداد چون آن یهودی به ریگها نگریست که همه اش منتقل شده است، گفت:
ای روزبه! تو جادوگری و من نمی دانستم. اینک ترا از این دهکده بیرون می کنم که مبادا مردم آن را نابود کنی. مرا بیرون آورد و به زنی که نیک نفس بود فروخت. آن زن نسبت به من بسیار محبت داشت و او را نخلستانی بود و به من گفت: این نخلستان از تو خواهد بود. آنچه می خواهی بخور و هر چه می خواهی ببخش و صدقه بده. سلمان می گوید: مدتی در آن نخلستان بودم. روزی ناگاه هفت تن به سوی آن نخلستان پیش آمدند که ابری بر سر ایشان سایه افکنده بود. با خود گفتم: ایشان همگی پیامبر نیستند ولی باید یک تن میان ایشان پیامبر باشد و همچنان آمدند و وارد نخلستان شدند و آن ابر هم بر سر آنان سایه افکنده و پا به پای آنان حرکت می کرد. چون وارد شدند، دیدم رسول خدا و علی و ابو ذر و مقداد و عقیل و حمزه و زید بن حارثه اند. آنان شروع به خوردن خرماهای خشک شده و فرو ریخته پای درختان کردند و رسول خدا (ص) به ایشان می فرمود: خرماهای خشک را بخورید و چیزی را تباه مکنید. من نزد آن بانو رفتم و گفتم: ای بانوی من! یک طبق (یک بشقاب) به من بده. گفت: می توانی شش طبق برداری. من طبقی از خرما پر کردم و با خود گفتم: اگر میان ایشان کسی پیامبر باشد، از خوراکیهای صدقه نخواهد خورد و اگر هدیه باشد خواهد خورد. طبق خرما را برابر رسول خدا نهادم و گفتم: این صدقه است. رسول خدا (ص) فرمود بخورید، ولی خود و علی و عقیل از خوردن آن دست نگهداشتند و به زید بن حارثه فرمودند: تو دست دراز کن و بخور و او و دیگران شروع به خوردن کردند. با خود گفتم: این یک نشانه. پیش بانوی خود برگشتم و گفتم یک طبق دیگر خرما می خواهم.
باز هم گفت: می توانی شش طبق برداری. من یک طبق دیگر خرما بردم و مقابل پیامبر (ص) نهادم و گفتم: این هدیه است. پیامبر (ص) دست دراز فرمود و بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم بر زبان آورد و به آنان گفت بخورید. همگان دست دراز کردند و خوردند. با خود گفتم: این هم نشانه یی دیگر. من به سوی پشت سر پیامبر برگشتم. آن حضرت به من نگریستند و فرمودند: ای روزبه! آیا در جستجوی خاتم نبوتی؟ گفتم: آری. دوش خود را برهنه فرمود و من خاتم نبوت را دیدم که میان دوشهای ایشان بود و چند تار مو بر آن رسته بود. من خود را روی پاهای پیامبر انداختم و شروع به بوسیدن کردم. پیامبر فرمودند: پیش این زن برو و به او بگو محمد بن عبد اللَّه می گوید: این برده خود را به ما بفروش. من رفتم و گفتم: ای بانوی من! محمد بن عبد اللَّه می گوید مرا به او بفروشی. گفت: به او بگو که ترا نمی فروشم، مگر در قبال چهار صد درخت خرما که دویست عدد آن خرمای زرد و دویست عدد دیگر خرمای سرخ داشته باشد. من به حضور پیامبر برگشتم و گفتم. فرمودند: چه تقاضای آسانی است. سپس خطاب به علی (ع) فرمودند که برخیز و تمام این دانه ها را جمع کن و خود آنها را گرفتند و کاشتند. آنگاه به علی (ع) گفت این ها را آب بده و علی چنان فرمود. همین که آخرین دانه خرما را آب داد همگی رسته شد و به یک دیگر پیوسته گردید. پیامبر به من فرمودند: پیش این زن برو و به او بگو محمد بن عبد اللَّه (ص) می گوید سهم خودت را بگیر، چیزی هم به ما بده. من پیش او رفتم و این پیام را گزاردم. بیرون آمد و چون درختان خرما را دید گفت: به خدا سوگند من تو را نمی فروشم، مگر به چهار صد درخت خرما که همه خرمای زرد باشد. جبریل (ع) فرود آمد و بال خود را بر درختان کشید و همه از نوع خرمای زرد شد. پیامبر (ص) دوباره به من فرمودند: به او بگو چیزی هم به ما بده. من گفتم. آن زن گفت: به خدا سوگند که یک اصله خرما از این نخلستان در نظر من بهتر و دوست داشتنی تر از محمد (ص) و تو است. من هم گفتم: به خدا سوگند یک روز همراه محمد (ص) بودن برای من بهتر و دوست داشتنی تر از آن است که با تو باشم و از تمام چیزهایی که در اختیار تو است. رسول خدا مرا آزاد فرمودند و نام سلمان را بر من نهادند. شیخ صدوق که خدایش رحمت کناد می گوید: نام اصلی سلمان، روزبه پسر خشنودان است و او وصی وصی عیسی (ع) بوده است که آنچه را بر عهده اوست به معصومان بسپارد و او همان ابیّ (ع) است. برخی هم نقل کرده اند که «ابی» همان ابو طالب است و حال آنکه در این باره اشتباه شده است. زیرا از امیر المؤمنین علی (ع) در باره آخرین وصی عیسی (ع) پرسیدند و آن حضرت فرموده است: ابی است. مردم آن را تصحیف کرده و به صورت (ابی: یعنی پدرم) تلفظ کرده اند. به سلمان، برده هم گفته می شده است، و حمد و نعمت از آن خداوند است.

مجلس سی و چهارم در چگونگی و سبب اسلام ابو ذر رحمه الله

امام صادق (ع) به مردی از اصحاب خود فرمود: آیا می خواهی برای تو بگویم که اسلام آوردن ابو ذر و سلمان چگونه بوده است؟ آن مرد گفت: چگونگی مسلمان شدن سلمان را می دانم و از چگونگی مسلمان شدن ابو ذر مرا آگاه فرمای. امام صادق (ع) فرمود: ابو ذر در صحرایی سرگرم گوسپندچرانی خود بود. ناگاه گرگی از سمت راست گله گوسپندانش آشکار شد. ابو ذر با عصای خود به او حمله کرد. گرگ دوباره از سمت چپ آشکار شد. ابو ذر با عصا به او حمله کرد و گفت: به خدا سوگند گرگی پلیدتر و نابکارتر از تو ندیده ام. گرگ گفت: به خدا سوگند مردم مکه از من نابکارترند که خداوند برای آنان و به سوی ایشان پیامبری مبعوث فرموده است و ایشان او را دشنام می دهند و تکذیب می کنند. این سخن در گوش جان ابو ذر جا گرفت و به خواهر خود گفت: انبان و مشک کوچک آب و عصای مرا فراهم آور و چون آماده شد، شتابان به سوی مکه حرکت کرد و چون به مکه رسید، حلقه یی از مردم را دید که نشسته اند. او هم کنار آنان نشست و آنان همان گونه که گرگ خبر داده بود شروع به دشنام دادن و تکذیب پیامبر کردند. ابو ذر با خود گفت: به خدا سوگند این همان چیزی است که گرگ به من خبر داد. آنان تا پایان روز همچنان دشنام می دادند و در این هنگام ابو طالب از دور پیدا شد. برخی از آنان به برخی دیگر گفتند بس کنید که عمویش آمد، و چون ابو طالب نزدیک رسید آنان او را گرامی داشتند و به پاس او سکوت کردند و ابو طالب تنها کسی بود که سخن می گفت تا آنکه پراکنده شدند. ابو ذر می گوید:
چون ابو طالب برخاست، من در پی او به راه افتادم. برگشت و به من نگریست و گفت چه کار داری؟ گفتم: در جستجوی این پیامبری هستم که میان شما مبعوث شده است. پرسید: با او چه کار داری؟ گفتم: می خواهم به او ایمان بیاورم و تصدیقش کنم و به هیچ کاری مرا فرمان نخواهد داد مگر اینکه از او فرمانبرداری خواهم کرد.
ابو طالب گفت. آیا گواهی می دهی که خدایی جز پروردگار یگانه نیست و محمد (ص) فرستاده اوست؟ گفتم آری و شهادتین بر زبان آوردم. ابو طالب گفت: فردا همین ساعت پیش من بیا. فردای آن روز ابو ذر آمد. حلقه آنان همچنان تشکیل شده بود و به پیامبر (ص) ناسزا و دشنام می دادند. همچنان که گرگ خبر داده بود، ابو ذر میان آنان نشست تا ابو طالب آمد و چون او آشکار شد، آنان به یک دیگر گفتند بس کنید که عمویش آمد و آنان بس کردند. ابو طالب آمد و نشست و همچنان تنها کسی بود که سخن می گفت. چون او برخاست، من در پی او براه افتادم. به من نگریست و همان سخنان را تکرار کرد. من پاسخ و شهادتین دادم و ابو طالب مرا به خانه یی برد که پسرش جعفر در آن نشسته بود. سلامش دادم و پاسخ داد و پرسید: چه کار داری؟ گفتم در جستجوی پیامبری هستم که میان شما مبعوث شده است. پرسید: با ایشان چه کار داری؟ گفتم:
می خواهم به او ایمان آورم و تصدیقش کنم و هر فرمانی دهد مطیعش باشم. گفت: به شهادتین معتقدی؟ گفتم آری و بر زبان آوردم. جعفر مرا به حجره یی برد که حمزة بن عبد المطلب در آن بود. چون وارد حجره شدم، سلامش دادم. پاسخ داد و پرسید چه کار داری؟ گفتم: در جستجوی پیامبری هستم که میان شما مبعوث شده است. پرسید:
رضی الله عنهم با او چه کار داری؟ همان پاسخ را دادم و پرسید: به شهادتین معتقدی؟ گفتم آری و بر زبان آوردم و او به حجره یی مرا برد که علی (ع) در آن بود. همان گفتگوها تکرار شد و علی (ع) مرا به حجره یی برد که رسول خدا (ص) در آن حجره بودند. پیامبر هم همان پرسش را فرمودند و پس از آنکه شهادتین بر زبان آوردم، فرمودند: من رسول خدایم. آنگاه گفتند: ای ابا ذر! اینک به سرزمین خود برگرد و خواهی دید که پسر عمویت درگذشته است. سهم میراث خود را از مال او بگیر و همان جا باش تا کار من آشکارا گردد. من به سرزمین خود برگشتم و دانستم که پسر عمویم درگذشته و مرگ او همان هنگام بوده که رسول خدا خبر داده است و مال بسیاری از او به جا مانده است. من اموال او را که میراث من بود گرفتم و در سرزمین خود ماندم و چون دعوت پیامبر (ص) آشکار شد به حضورش باز آمدم.

مجلس سی و پنجم در بیان فضایل اصحاب رسول خدا رضی الله عنهم

خداوند متعال در سوره فتح چنین فرموده است:
«این سخن و گواهی خدا کافی است. محمد (ص) فرستاده خداست و یاران و همراهانش بر کافران بسیار سخت دل و با یک دیگر بسیار مهربانند. آنان را در حال رکوع و سجود می بینی که فضل و خشنودی خدا را می طلبند. بر رخسارشان از اثر سجده، نشانها پدیدار است. این وصف حال ایشان در تورات و انجیل است که حالشان به دانه یی ماند که چون نخست سر از خاک برآرد شاخه ای نازک و ضعیف باشد، پس از آن قوت یابد تا آنکه ستبر و قوی گردد و بر ساق خود محکم و راست بایستد که دهقانان در تماشای آن حیران بمانند (همچنین اصحاب محمد (ص) از ضعف به قوت رسند)، تا کافران را از قدرت خود به خشم آرند. خدا وعده فرموده که هر کس از آنها ثابت ایمان و نیکوکار باشد گناهانش را ببخشد و اجر عظیم عطا کند.» پیامبر (ص) فرموده اند: «بهترین شمار رفیقان چهار است.» امام باقر (ع) فرموده است: بهترین شمار دوستان در نظر خداوند متعال چهار است و هیچ گروهی از هفت تن افزون نمی شوند مگر اینکه هیاهوی ایشان بسیار می شود. امیر المؤمنین علی (ع) فرموده است: پیشگامان ملتها بر مسلمان شدن پنج تن هستند. من پیشگام عرب و سلمان پیشگام ایرانیان و صهیب پیشگام رومیان و بلال پیشگام حبشیان و خباب پیشگام نبطی هاست. امیر المؤمنین علی (ع) فرموده است: زمین برای هفت تن آفریده شده است.
مردم به آنان روزی داده می شوند و به وسیله آنان یاری داده می شوند و به پاس آنان برای مردم باران می بارد. آنان ابو ذر و سلمان و مقداد و عمار و حذیفه و عبد الله بن- مسعودند و من امام ایشانم و همین گروه بر جنازه فاطمه زهرا که سلام خدا بر او و پدر و شوهرش باد نماز گزاردند. پیامبر (ص) فرموده اند: ای علی! بهشت مشتاق تو و عمار و سلمان و ابو ذر و مقداد است. امام صادق فرموده است: ایمان را ده پله است. مقداد بر پله هشتم و ابو ذر بر نهم و سلمان بر دهم است. پیامبر (ص) روزی به یاران خود فرمودند: کدامیک از شما روزه دهر می گیرد؟
سلمان گفت: من. پرسیدند: کدامیک از شما شب زنده داری می کند؟ باز سلمان گفت:
من. پرسیدند: کدامیک از شما همه روز یک دور قرآن ختم می کند؟ باز هم سلمان گفت من. یکی از یاران پیامبر (ص) خشمگین شد و گفت: ای رسول خدا! سلمان چون مردی ایرانی است با این سخنان می خواهد بر ما جماعت قریش فخر بفروشد.
شما پرسیدید کدامیک از شما روزه دهر می گیرد و همواره روزه دار است، گفت من و حال آنکه بیشتر روزها چیزی می خورد. سپس پرسیدید کدامیک از شما شب زنده داری می کند، گفت من و حال آنکه بیشتر شبها را خواب است. سرانجام فرمودید کدامیک از شما در هر روز یک ختم قرآن می خواند، گفت من و حال آنکه او بیشتر روزها ساکت است. پیامبر به او فرمودند: فلانی! آرام باش. کجا ممکن است به کس دیگری که چون لقمان حکیم است دست یابی؟ از خودش بپرس تا خبر دهد. آن مرد به سلمان گفت: ای ابا عبد الله! مگر تو مدعی نیستی که همیشه روزه داری؟ گفت: آری.
گفت: من می بینم بیشتر روزها چیزی می خوری. سلمان گفت: مقصودم از روزه دهر چنان نبود که تو پنداشته ای. من سه روز در ماه روزه می گیرم و خداوند متعال فرموده است: هر کس یک کار نیک انجام دهد ده برابر آن برای اوست، وانگهی در روزه گرفتن ماه شعبان را به ماه رمضان پیوسته می کنم و این روزه دهر است. پرسید:
مگر نگفتی که تمام شب را به شب زنده داری سپری می کنی؟ گفت: آری. گفت: تو بیشتر شبها را خوابی. سلمان گفت: آنچنان که تو پنداشته ای نیست. من از حبیب خود رسول خدا شنیدم که هر کس شب را با طهارت بخوابد چنان است که تمام آن را شب زنده داری کرده باشد، و من همه شب با طهارت می خوابم. گفت: مگر تو مدعی نیستی که در هر روز قرآن را ختم می کنی؟ گفت: چرا. گفت: تو بیشتر ساعات روز را ساکتی. سلمان گفت: آنچنان که تو پنداشته ای نیست، من شنیدم حبیبم رسول خدا به علی فرمود: ای علی! همانا مثل تو میان امت من، مثل سوره قل هو الله احد است که هر کس آن را یک بار بخواند، یک سوم قرآن را خوانده است و هر کس دو بار بخواند، دو سوم قرآن را خوانده است و هر کس آن را سه بار بخواند، چنان است که همه قرآن را ختم کرده باشد، و هر کس ترا به زبان خود دوست بدارد، یک سوم ایمانش کامل است. هر کس ترا به زبان و دل دوست بدارد، دو سوم ایمانش کامل است و هر کس ترا با زبان و دل دوست بدارد و با دست و عمل خویش یاریت دهد، تمام ایمانش کامل است. و پیامبر به علی فرموده اند: ای علی! سوگند به کسی که مرا به حق مبعوث فرموده است، اگر ساکنان و مردم زمین تو را چنان دوست بدارند که ساکنان آسمانها دوست می دارند، هیچ کس از ایشان به آتش عذاب نمی شود. و من در هر روز سه بار سوره اخلاص را می خوانم. آن مرد از جا برخاست و چنان بود که گویی سنگی در گلویش مانده است. به امیر المؤمنین علی (ع) گفته شد: در باره اصحاب محمد (ص) برای ما سخن بگو. در باره ابو ذر بگو. فرمود: دانش آموخت و آن را انباشت و استوار و محکم بست. گفتند: از حذیفه بگو. فرمود: نامهای منافقان را نیکو آموخت. گفتند: از عمار یاسر بگو. فرمود: مؤمنی بود که پیکرش انباشته از ایمان بود، حافظه اش اندک بود و چون فرایادش می آوردند، به خاطر می آورد. گفتند: از ابن مسعود بگو. فرمود:
قرآن خواند و کنار آن منزل گزید. گفتند: از سلمان بگو. فرمود: دانش اول و آخر را درک کرد و دریایی بیکران است که آب آن را نتوان کشید و او از ما اهل بیت است.
گفتند: ای امیر مؤمنان! در باره خودت به ما بگو. فرمود: هر گاه می پرسیدم، پاسخ آن به من داده می شد و چون سکوت می کردم باز دلیری می کردم و می پرسیدم. ابن عباس می گوید: سلمان فارسی را که خدایش رحمت کناد در خواب دیدم.
گفتم: ای سلمان! آیا تو خدمتکار و وابسته پیامبر نیستی؟ گفت: چرا و دیدم که بر سرش تاجی از یاقوت است و بر تن او جامه ها و زیورها. گفتم: ای سلمان! این درجه بسیار پسندیده یی است که خداوندت ارزانی فرموده است: گفت: آری. پرسیدم:
در بهشت پس از ایمان به خدا و رسولش کدام عمل برتر است؟ گفت: در بهشت پس از ایمان به خدا و رسول هیچ چیز برتر از دوستی علی بن ابی طالب و اقتدای به او نیست. پیامبر (ص) فرموده اند: بهشت به سلمان مشتاق تر و عاشق تر از سلمان به بهشت است. امام باقر می فرماید: گروهی از مهاجران و انصار و جز ایشان پس از آن داستان به حضور علی (ع) آمدند و به ایشان گفتند: به خدا سوگند که تو امیر مؤمنان و سزاوارتر مردم و نزدیک ترین ایشان به پیامبری، دست خویش را دراز کن تا با تو بیعت کنیم و به خدا سوگند که پیشاپیش تو جان فدا می کنیم و می میریم. علی (ع) فرمود: اگر راست می گویید، فردا صبح در حالی که سرهای خود را تراشیده باشید حاضر شوید. علی (ع) و ابو ذر و سلمان و مقداد سرهای خود را تراشیدند و کسی دیگر غیر از ایشان سر خود را نتراشید. آنان برگشتند، بار دیگری هم پیش علی (ع) آمدند و آن سخن را تکرار کردند و علی (ع) همان گفتار را تکرار فرمود. باز هم جز همان سه نفر کسی سر نتراشید. راوی می گوید، گفتم: عمار از ایشان نبود؟ فرمود:
نه. گفتم: یعنی عمار از منافقان است؟ فرمود: نه، که عمار همراه علی (ع) جنگ کرده است. امام صادق فرموده است: امیر المؤمنین علی (ع) به سلمان گفت؟ پیش فاطمه (ع) برو و بگو آیا چیزی از تحفه های بهشت به من لطف نمی کنی؟ سلمان به حضور فاطمه (ع) رفت. پیش آن حضرت سه سبد قرار داشت و گفت: ای دختر رسول خدا! آیا تحفه یی به من لطف نمی کنی؟ فرمود: این سه سبد را سه دوشیزه بهشتی آوردند.
چون نامهای ایشان را پرسیدم، یکی از ایشان گفت: من سلمی نام دارم و از آن سلمانم.
دیگری گفت: نام من ذره است و از آن ابوذرم، و سومی گفت: من مقدوده و از آن مقدادم. آنگاه زهرا (ع) مشتی از آن هدیه بهشتی به من عنایت فرمود. از کنار هیچ گروهی عبور نکردم، مگر اینکه از بوی خوش آن همگی عطرآگین شدند. امام موسی بن جعفر (ع) فرموده است: روز رستاخیز منادی ندا می دهد:
حواریون محمد بن عبد اللَّه که رسول خداست کجایند، آنانی که پیمان خود را نشکستند و با همان پیمان درگذشتند؟ و سلمان و مقداد و ابو ذر برمی خیزند. سپس منادی ندا می دهد: حواریون علی بن ابی طالب که وصی محمد بن عبد اللَّه است کجایند؟ عمرو بن حمق خزاعی و محمد بن ابی بکر و میثم بن یحیی تمار وابسته بنی اسد و اویس قرنی از جای برمی خیزند. سپس منادی ندا می دهد: حواریون حسن بن علی پسر فاطمه دختر رسول خدا کجایند؟ سفیان بن لیلای همدانی و حذیفة بن اسد غفاری برمی خیزند.
سپس منادی ندا می دهد: حواریون حسین بن علی کجایند؟ همه کسانی که همراه ایشان شهید شده از نصرت ایشان خودداری نکرده اند برمی خیزند. آنگاه منادی ندا می دهد:
حواریون علی بن الحسین کجایند؟ جبیر بن معظم و یحیی بن ام طویل و ابو خالد کابلی و سعید بن مسیب برمی خیزند. سپس ندا داده می شود: حواریون محمد بن علی و جعفر بن محمد کجایند؟ عبد اللَّه بن شریک عامری و زرارة بن اعین و برید بن معاویه عجلی و محمد بن مسلم و ابو بصیر و لیث بن بختری مرادی و عبد اللَّه بن ابی یعفور و عامر بن عبد اللَّه بن جذاعة (جذامة) و حجر بن زایده و حمران بن اعین برمی خیزند و سپس دیگران با ائمه دیگر ندا می دهند و اینان نخستین پیشگامان و نخستین مقربان و نخستین کسان از تابعی هایند که چشمشان روشن می شود. پیامبر (ص) فرمودند: خداوند مرا به دوست داشتن چهار تن فرمان داده است.
پرسیدند: ای رسول خدا! آنان کیستند؟ فرمودند: علی بن ابی طالب و سکوت کردند.
دوباره همان سخن را فرمودند، و مردم پرسیدند: آنان کیستند؟ فرمودند: علی بن ابی طالب و همچنان در مورد دیگران سکوت کردند. آنگاه برای بار سوم سخن خویش را تکرار فرمودند و چون پرسیدند آنان کیستند، فرمودند: علی و مقداد بن اسود و ابو ذر غفاری و سلمان فارسی. امام باقر (ع) فرموده است: هرگز مگویید سلمان فارسی و بگویید سلمان محمدی که او مردی است از ما خاندان (از اهل بیت است). همان حضرت فرموده اند: گروهی از یاران رسول خدا نشستند و در باره نسب خویش گفتگو می کردند. سلمان هم میان ایشان بود. عمر از اصل و نسب سلمان پرسید. گفت: من سلمان پسر عبد اللَّه هستم. گمراه بودم، خدایم به محمد (ص) هدایت فرمود. مستمند بودم، خدایم به محمد (ص) بی نیاز ساخت. برده بودم، خداوند به برکت محمد (ص) آزادم فرمود. این حسب و نسب من است. آنگاه پیامبر (ص) آمدند. سلمان موضوع را به ایشان گفت و از آنان که او را آزرده بودند شکایت کرد و پاسخی را که داده بود گفت. رسول خدا (ص) فرمودند: ای گروه قریش! همانا آیین و دین مرد، حسب و نسب اوست و اخلاق او مروت اوست و ریشه او عقل اوست.
خداوند فرموده است: «ما شما را از مردی و زنی آفریدیم. آنگاه شما را شعبه ها و قبایل قرار دادیم تا یک دیگر را بشناسید. همانا گرامی ترین شما نزد خداوند پرهیزگارترین شماست.» ای سلمان! هیچ یک از ایشان را بر تو برتری نیست مگر به پرهیزگاری و بیم از خداوند و اگر تقوای تو بر ایشان برتری داشته باشد تو برتری. عمرو بن یزید می گوید، سلمان گفته است: پیامبر به من فرمودند، چون مرگ تو فرا رسید و مرگ بخواهد تو را در رباید، کسانی پیش تو می آیند که چیزی نمی خورند ولی از بوی خوش لذت می برند. گوید به هنگام مرگ چنته یی از مشک بیرون آورد و گفت، هدیه یی است که رسول خدا به من مرحمت فرموده اند. آن را به اطراف بستر خود پاشاند و به همسرش گفت در را بگشای. برخاست و در را گشود و برگشت و سلمان درگذشته بود. خدایش از او خشنود باد. ابو علی مروزی محمودی با ذکر اسناد خود نقل می کند که ابو ذر همان است که پیامبر (ص) در باره اش فرموده اند: آسمان بر سر کسی راستگوتر و صریح اللهجه تر از ابو ذر سایه نیفکنده است و زمین کسی چون او بر پشت خود ندیده است. یگانه زندگی می کند و یگانه می میرد و یگانه برانگیخته می شود و یگانه وارد بهشت می شود و او کسی است که فضایل امیر المؤمنین و وصی رسول خدا و جانشین به حق او را بیان می کند. و آن قوم پس از اینکه او را بر شتر چموش بدون جهاز از شام احضار کردند و سپس او را از حرم خدا و حرم رسول خدا تبعید کردند و او میان ایشان با صدای بلند می گفت: قطارهای شتران که آتش بار آنهاست از حد درگذشت و من خود شنیدم پیامبر می فرمود: هر گاه شمار فرزندان و فرزندزادگان ابو العاص به سی مرد برسد، دین خدا را بازیچه و بندگان خدا را بردگان خویش و مال خدا را وسیله دولت و توانگری می گیرند. آنان ابو ذر را در حال فقر و گرسنگی و درماندگی و به سختی کشتند. و روایت شده است که ابو ذر در ربذه چندان تبعید بود که همان جا درگذشت و چون مرگش فرا رسید به همسرش گفت: گوسپندی از گوسپندانت را بکش و آن را بپز و چون پخته شد، بر کنار راه بنشین. نخستین سواران (کاروانی) که دیدی به ایشان بگو: ای بندگان صالح خداوند! این پیکر ابو ذر صحابی پیامبر خداست که در گذشت و به دیدار خدای خود شتافت. بر من برای تجهیز او کمک کنید و دعوتش را بپذیرید، که رسول خدا (ص) به من خبر داده است من در زمین غربت می میرم و گروهی از صالحان امت آن حضرت عهده دار غسل و کفن و دفن من می شوند. محمد بن علقمه می گوید: همراه گروهی که از جمله ایشان مالک اشتر و عبد اللَّه بن فضل تمیمی و رفاعة بن شداد بجلی بودند برای گزاردن حج بیرون آمدیم.
چون به ربذه رسیدیم، ناگاه زنی را دیدیم که کنار راه نشسته است و می گوید: ای بندگان مسلمان خدا! این ابو ذر صحابی رسول خداست که در غربت درگذشت و اینجا هیچ کس نیست که مرا بر تجهیز او یاری کند. گوید به یک دیگر نگریستیم و نخست از این سعادت که بهره ما شد، سپاس خداوند کردیم و سپس از بزرگی مصیبت استرجاع (فتن انا لله و انا الیه راجعون) کردیم و همراه آن زن جسدش را برای غسل آماده ساختیم و در باره اینکه کدامیک کفن او را از مال خود بپردازیم بر یک دیگر پیشی گرفتیم و گفتگو درگرفت و سرانجام قرار شد همگی آن را برابر بپردازیم. آنگاه او را شستیم و مالک اشتر را بر خویش مقدم داشتیم تا نماز گزارد و چون او را به خاک سپردیم، مالک اشتر کنار گورش ایستاد و چنین گفت: (پروردگارا! این گور ابو ذر، صحابی پیامبر تو است که همراه عبادت کنندگان تو را عبادت کرد و در راه تو با مشرکان جهاد کرد. هیچ چیز را تغییر و تبدیل نکرد و چون کار منکری دید آن را زشت شمرد و سرزنش کرد و با دل و زبان آن را ناپسند دانست، تا آنجا که بر او ستم و تبعید و محروم و تحقیر شد و تنها و غریب درگذشت.
پروردگارا! از کسانی که او را محروم کردند و از جایگاه هجرتش و حرم رسول خدا تبعید کردند، انتقام بگیر.» ما همگی دست بر آسمان بلند کردیم و گفتیم: آمین، آمین. آنگاه همسرش گوسپندی را که پخته بود آورد و گفت: ای مردم صالح! ابو ذر شما را سوگند داده است که تا غذا نخورده اید، پراکنده مشوید. ما غذا خوردیم و به راه افتادیم. امام صادق (ع) فرموده است: ابو ذر به حضور پیامبر (ص) رسید و در آن هنگام جبریل هم در محضر ایشان بود. جبریل گفت: ای رسول خدا! این کیست؟ فرمود:
ابو ذر است. جبریل گفت: همانا او در آسمان شناخته شده تر از زمین است. همان حضرت فرموده است: عثمان دو تن از وابستگان خود را همراه دویست دینار پیش ابو ذر فرستاد و به آنان گفت: پیش او بروید و به او بگویید، عثمان سلامت می رساند و می گوید: این دویست دینار است. آن را در امور خود به مصرف برسان.
ابو ذر گفت: آیا عثمان به کس دیگری از مسلمانان هم چنین پولی داده است؟ گفتند نه. گفت: من هم مردی از مسلمانانم. آنچه برای دیگران است، برای من هم خواهد بود. گفتند: عثمان می گوید این از مال حلال خود من است و سوگند به خدایی که پروردگاری جز او نیست آن را با حرام مخلوط نکرده ام و از راه حلال برای تو فرستادم. ابو ذر گفت: مرا نیازی به این نیست که امروز از توانگرتر مردمم. آن دو گفتند: خدایت به سلامت دارد و کارهایت را روبراه فرماید، ما که در این خانه تو هیچ چیز از کم و بیش نمی بینیم که از آن بهره ببری. گفت: نه، زیرا این پارچه (جل) گرده نان جوی است که چند روز است به حال خود باقی مانده است. من با این دینارها چه کار کنم؟ نه، به خدا سوگند نمی گیرم، تا خداوند متعال بداند که بر هیچ کم و بیشی قادر نیستم و من با ولایت و دوستی علی بن ابی طالب و عترت او که راهنمایان و هدایت شدگانند و به حق هدایت می کنند و به آن می پیوندند، بی نیاز و توانگرم.
وانگهی از پیامبر (ص) شنیدم که می فرمود: برای پیرمرد بسیار زشت است که دروغ بگوید. این دینارها را برگردانید. امام موسی بن جعفر (ع) فرموده است: ابو ذر می گفته است، هر کس دنیا و نعمت آن را ستایش کند، من پس از آنکه دو گرده نان جو داشته باشم که یکی را در چاشت و دیگری را در شام بخورم و دو پارچه مویی داشته باشم که یکی را ازار و دیگری را ردای خود قرار دهم، بقیه نعمت دنیا را نکوهش می کنم. گوید: ابو ذر از بیم خدا چندان گریست که چشمهایش بیمار شد. آنچنان که ترسیدند کور شود. به او گفتند: در مورد چشمهایت دعا کن. گفت: به گرفتاری بزرگتری از چشمهایم گرفتارم. پرسیدند: چه گرفتاری مهمتر از چشم؟ گفت: دو چیز بزرگ که بهشت و جهنم است، و هنگام مرگ ابو ذر به او گفته شد: ای ابو ذر! مال تو چیست؟ گفت: عمل من است. گفتند: در باره سیم و زر پرسیدیم، گفت: ما هیچ گاه خزانه و کندویی نداشته ایم که کالاهای گزینه خود را در آن قرار دهیم که شنیدم خلیل و محبوبم رسول خدا (ص) می فرمود: گنجینه و کندوی آدمی گور اوست. پیامبر (ص) فرموده اند: هر کس می خواهد به زهد عیسی بن مریم (ع) بنگرد به زهد ابو ذر بنگرد. به امام باقر (ع) گفته شد: در مورد عمار چه می گویی؟ سه بار فرمود: خدایش رحمت کناد که همراه امیر المؤمنین علی (ع) جنگ کرد و شهید شد. راوی این روایت می گوید: با خود گفتم، هیچ منزلتی به بزرگی این منزلت نیست. امام باقر (ع) به من نگریست و فرمود: شاید می پنداری که منزلت او مانند سلمان و ابو ذر و مقداد است. نه، نه، به آن درجه نیست. گفتم: مگر او نمی دانست که در جنگ صفین کشته خواهد شد؟ فرمود: عمار چون دید آتش جنگ هر لحظه برافروخته تر می شود و کشته شدگان رو به فزونی می رود صف نبرد را رها کرد و خود را به امیر المؤمنین علی (ع) رساند و گفت: آیا امروز همان روز است (یعنی روز شهادت من)؟ و علی فرمود: به صف خود برگرد. این کار را سه بار تکرار کرد. بار سوم علی (ع) فرمود: آری، عمار شادمان به صف خود برگشت و می گفت: امروز دوستان محبوب محمد (ص) و گروه او را ملاقات می کنم. و روایت شده است که در آن روز برای عمار اندکی شیر آوردند. خندید و گفت: پیامبر به من فرمودند، آخرین آشامیدنی که از دنیا می آشامی، جرعه یی شیر است. روایت شده است که عبد الله بن عمرو دو مرد را دید که با یک دیگر در باره جدا- کردن سر عمار ستیز و بگو و مگو می کنند و هر یک می گوید، من او را کشته ام.
ابن عمر گفت: این دو در باره اینکه کدامیک زودتر وارد جهنم می شود ستیزه می کنند که من خود از رسول خدا شنیدم می فرمود: کشنده عمار و کسی که جامه و سلاح او را از تن او در رباید در آتش خواهند بود. چون این خبر به معاویه که نفرین خدا بر او باد رسید، گفت: ما او را نکشته ایم. کسی او را کشته که به جنگ آورده است. ابن فارسی می گوید: معاویه همچنین عقیده داشت که قاتل حمزه و جعفر و دیگر شهیدان هم پیامبر (ص) است که آنها را به جنگ آورده است. روایت شده است، چون عمار که خدایش از او خشنود باد کشته شد، مردم پیش حذیفه آمدند و گفتند: عمار کشته شد و مردم گوناگون سخن می گویند، تو چه می گویی؟ گفت: مرا بنشانید و چون او را نشاندند و به سینه کسی تکیه اش دادند گفت: خودم از پیامبر (ص) شنیدم که سه بار فرمودند، عمار بر دین واقعی و فطرت پسندیده است و هرگز تا هنگام مرگ آن را رها نمی کند و پیامبر فرمودند: عمار هرگز در انتخاب دو کار مخیر نشد مگر اینکه سخت تر آن را برگزید. پیامبر فرموده اند: بهشت مشتاق سه تن است. علی (ع) پرسید: آن سه تن کیستند؟ فرمودند: تو از ایشان و نخستین آنانی و سلمان فارسی که تکبر او بسیار اندک و خیرخواه تو است و او را از دوستان خود قرار بده و عمار بن یاسر که همراه تو در چند جنگ شرکت می کند. خیر و نیکی او بسیار و پرتو او سخت درخشان و پاداش او بسیار بزرگ است. امام صادق (ع) فرموده است: هیچ خاندانی نیست مگر آنکه میان ایشان فرد نجیبی وجود دارد و نجیب تر نجیبان از خاندانی بد محمد بن ابی بکر است. پیامبر (ص) فرموده اند: حذیفة بن الیمان از اصفیای خداوند رحمان و از همه شما به حلال و حرام بیناتر است و عمار بن یاسر از پیشگامان است و مقداد بن اسود از مجتهدان است و هر کاری را شخص ورزیده یی است، سوار کار ورزیده قرآن عبد الله بن عباس است. اندکی از فضایل جابر بن عبد الله انصاری را در باب مناقب امام باقر (ع) بیان کردیم و اگر قرار باشد فضایل صحابه را نقل کنیم و مناقب ایشان را بیاوریم کتاب طولانی می شود و از هدف خود دور می افتد و در همین مقدار کفایت است. محمد بن ابی طلحه عونی چنین سروده است:
«پس از سرورانم سلام بر سلمان و سلام بر عمار و ابو ذر این امت باد. سلام من بر مقداد باد و همانا شب زنده دارم و گرمی عشق به آنان در دل من سوزنده تر از آتش است.» ابو فراس حارث بن سعید همدانی چنین سروده است: (چنین نیست و ممکن نیست که اگر اخلاق و خویها از یک دیگر دور باشد خویشاوندی و قرابت سودی داشته باشد و حال آنکه دوستی سلمان برای او خویشاوندی است و میان نوح و پسرش پیوند خویشاوندی نیست.»